قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کتاب نوجوان / کتاب داستان حلقه فولادی، نوشته پائوستوفسکی
یوزبیت

کتاب داستان حلقه فولادی، نوشته پائوستوفسکی

halghe_Page_1-.jpg

حلقه فولادی

نوشته: کنستانتین‌ گئورگی‌یویچ پائوستوفسکی

نقاشی از یرومینا Yeromina

تهیه، تایپ و تنظیم آنلاین: سایت ایپابفا

***

halghe_Page_2-.jpg

halghe_Page_3-.jpg

halghe_Page_4-.jpg

بابا کوزما با نوه اش واریوشا در دهکده موخوویه در جوار جنگل زندگی میکرد.

زمستان آن سال خیلی سرد بود، باد های تند میوزید و برق فراوان باریده بود. در تمام زمستان حتی یک بار هوا گرم نشده و آب برف از بام های تخته ای نچكیده بود. شب ها گرگهایی که از سرما یخ کرده بودند، در جنگل زوزه میکشیدند. بابا کوزما میگفت که گرگ ها به آدم ها رشک میبرند و زوزه میکشنده چونکه آنها هم دلشان میخواهد در خانه زندگی کنند، تنشان را بخارانند و جلو بخاری دراز بکشند تا پوست پشم آلوی یخ کرده شان گرم شود.

وسط زمستان توتون های بابا کوزما تمام شد. با با کوزما زیاد سرفه میکرد، شکایت داشت که مزاجش ضعیف است و میگفت اگر یکی دو پک بزند، فورا حالش بهتر میشود.

روز یکشنبه واريوشا به پره بورى ده مجاور رفت تا برای بابابزرگش توتون بخرد. راه آهن از کنار این ده میگذشت. واريوشا توتون خرید توی کیسه چيت ريخت در کیسه را بست و به ایستگاه رفت تا قطارها را تماشا کند. قطارها در پره بوری خیلی بندرت می ایستادند، تقریبا همیشه با سرو صدا و تق و توق از کنار دهکده میگذشتند.

روی سکوی ایستگاه دو سرباز نشسته بودند. یکی از آنها ريشو بود و چشم های خاکستری شادی داشت. صدای سوت لكوموتيو بلند شد. از دور دیده میشد که چطور الكوموتیو در میان توده انبوهی بخار پسرعت از جنگل دور و تاریک به طرف ایستگاه می آمد. سرباز ریشو گفت:

– قطار سریع السیر است. دختر کوچولو، مواظب باش باد قطار میبردت. پرتت می کند.

لکوموتیو با همان سرعت به ایستگاه رسید. برف مثل گرد باد به هوا بلند شد و جلو چشم ها را گرفت. بعد چرخ ها با تق و توق پشت سر هم رد شدند. واريوشا تیر چراغ برق را گرفت و چشم هایش را بست. فکر کرد که نکند یک وقت واقعا هم باد او را از زمین بلند کند و دنبال قطار ببرد. وقتی قطار گذشت و برف هایی که به هوا بلند شده بود، هنوز در هوا میچرخید و روی زمین می نشست، سرباز ریشو از واریوشا پرسید:

– توی کیسه ات چیست؟ توتون است؟

واریوشا جواب داد :

– بله توتون است

– شاید میفروشی؟ خیلی دلم میگار میخواهد.

واریوشا با لحن جدی گفت :

– بابا کوزما اجازه نمیدهد که بفروشم. این برای آن است که سرفه نکند.

halghe_Page_6-.jpg

halghe_epubfa (6).jpg

سرباز گفت:

– ای، گلبرگ چکمه نمدي ! خیلی جدی هستی!

واریوشا گفت :

هر قدر لازم داری، همینطور بردار. سیگار بکش! – و کیسه را جلو سرباز گرفت.

سرباز یک مشت پر توتون برداشت و توی جیب پالتویشی ریخت، یکه سیگار کلفت پیچید و شروع به کشیدن کرد. بعد چاند واريوشا را گرفت و در حالیکه میخندید، به چشم های آسمانی رنگش نگاه کرد و دوباره گفت:

ای، گل بنفشه گیسوطلایی! عوض توتون چه چیزی به تو ببخشم؟ شاید این را؟

سرباز حلقه فولادی کوچکی از جیب پالتویش درآورد، گرد توتون و نمکی را که روی حلقه بود فوت کرد، حلقه را به آستین خود مالید و در انگشت ميانه واریوشا کرد و گفت :

– بگذار بخير و سلامت در انگشتت باشد. این انگشتر کاملا معجزه آسا است. ببین چطور میدرخشد.

واریوشا که سرخ شده بود پرسيد :

– عموجان، چرا معجزه آسا است؟

سرباز جواب داد :

– برای آنکه اگر این انگشتر را در انگشت میانه ات بکنی، هم برای تو و هم برای بابا کوزما سلامتی می آورد. اگر این انگشتر را در انگشت بنصر بکنی – سرباز انگشت سرخ و یخ کرده واريوشا را کشيد – برایت شادی فراوان می آورد. یا مثلا اگر بخواهی دنیا را با همه عجایب و زیبایی های آن ببینی و انگشتر را در انگشت سبابهات بکنی حتما خواهی دید.

واريوشا پرسيد :

– مگر؟

سرباز دیگر از زير يخه پالتویش که بالا زده بود، با صدای کلفتی گفت :

– حرف های او را باور کن. او جادو گر است. این کلمه را شنیده ای؟

– شنیده ام.

سرباز خندید و گفت :

– بله ! او سرباز مین شناس آزموده است. حتی بین هم به او هیچ صدمه ای نمیرساند

واريوشا گفت : — متشکرم! – و بدو به طرف ده موخوویه خودشان راه افتاد.

باد برخاست و برف شدیدی باریدن گرفت. واريوشا هر دقیقه به حلقه دست میزد، میچرخاند و نگاه میکرد که چطور در پرتو نور روز زمستان میدرخشید

واريوشا فکر کرد : پس چرا سرباز یادش رفت درباره انگشت کوچک بگوید؟ . اگر حلقه را در انگشت کوچکم بکنم چه میشود؟ امتحان میکنم.

حلقه را درانگشت کوچکش کرد. انگشت کوچکش باریک بود؛ حلقه از انگشتش افتاد و فورا زير توده بزرگ برفی که در کنار کوره راه بود، رفت.

واريوشا آهی کشید و با هر دو دست شروع به پس زدن برفها کرد. اما حلقه نبود . انگشتهای واریوشا کبود شد و چنان یخ کرد که واريوشا نمیتوانست انگشت هایش را خم کنید .

واريوشا به گریه افتاد و فکر کرد : «حلقه گم شد. پس حالا دیگر حال بابا کوزا خوب نمیشود و خود او – واریوشا – آن شادی بزرگ را نخواهد داشت و دنیا را با همه عجایب و زیبائی هایش نخواهد ديده. بعد در آن جایی که حلقه گم شده بود، یک شاخه خشک کاج توی برف فرو کرد و به طرف خانه رفت. با دستکشش اشک هایش را پاک میکرد، اما اشک همانطور میریخت و یخ می بست و در نتیجه چشم هایش میسوختند و درد میکردند.

halghe_epubfa (7).jpg

halghe_epubfa (8).jpg

بابا کوزما از توتون خیلی خوشحال شد و آنقدر سیگار کشید که تمام خانه پر از دود شد و راجع به حلقه گفت :

– احمق جان، غصه نخور ! همان جایی که افتاده، حالا هم همان جا است. از سیدور خواهش کن، او برایت پیدا میکند.

سیدور گنجشک پیر مثل باد کنک گردی روی تیر خوابیده بود. سیدور تمام زمستان در خانه کوزما آزاد مثل صاحبخانه زندگی میکرد. او نه فقط واريوشا، بلکه خود بابا کوزما را هم مجبور میکرد که با عادت و اخلاق و رفتارش بسازد. از کاسه های آنها حلیم میخورد و حتی میکوشید نان را از دست آنها بقاپد. وقتی میراندندش میرنجید، پرهایش را سیخ میکرد و با چنان عصبانیتی جیک جیک میکرد و دعوا و مرافعه راه می انداخت که گنجشکهای همسایه زیر لبه شیروانی جمع میشدند، گوش میدادند و بعد مدت زیادی سروصدا میکردند و سيدور را به علت اخلاق بدش مورد سرزنش قرار میدادند و میگفتند: «توی خانه گرم زندگی میکند، شکمش سیر است، باز هم کمش است!»

روز بعد واريوشا سيدور را گرفت، توی دستمال پیچید و به جنگل برد. فقط نوک شاخه کاج از زیر برف بیرون آمده بود. واريوشا سيدور را روی شاخه نشاند و خواهش کرد :

halghe_epubfa (9).jpg

halghe_epubfa (10).jpg

– برف ها را زیر و رو کن، بگرد و جست و جو کن ! شاید پیدا کردی.

اما سيدور با سوء ظن چپ چپ به برف ها نگاه کرد و گفت: «عجب ! عجب! هالو گیر آوردی… عجب! عجب!» – و از روی شاخه پرید و به خانه برگشت.

و حلقه پیدا نشد که نشد.

بابا کوزما هر روز سخت تر از روز پیش سرفه میکرد. نزدیک بهار بالای بخاری رفت، دراز کشید *. تقریبا از آنجا پائین می آید و هر دقیقه از واریوشا خواهش میکرد که به او آب بدهد. واريوشا در ملاقه آهنی به بابا بزرگ آب سرد میداد. .

***

* در ده های روسیه بخاری خانه ها را از آجر و طوری میسازند که میتوان روی آن خوابید. (م)

halghe_epubfa (11).jpg

برف مثل گرد باد بر فراز دهکده بلند میشد و روی خانه ها می نشست.

درخت های کاج زیر برف رفته بودند و واريوشا دیگر نمیتوانست جایی را که حلقه از انگشتش افتاده بود، در جنگل پیدا کند. دلش برای بابا بزرگش میسوخت، هر دم و ساعت پشت بخاری قایم میشد و گریه میکرد و خودش را سرزنش میکرد و آهسته میگفت:

– احمق ! شیطنت کردی، انگشتر را انداختی و کم کردی. حالا سزایت همین است! همین است !

مشت به سرش میزد و خودش را تنبیه میکرد، بابا کوزما میپرسید :

– با کي جار و جنجال میکنی؟

واريوشا جواب میداد:

– با سیدور . خیلی حرف شنو شده! همه اش میخواهد دعوا بکند.

halghe_epubfa (12).jpg

یک روز صبح واريوشا از اینکه سیدور روی طاقچه پنجره ورجی فروجی میکرد و به شیشه نوک میزد، از خواب بیدار شد. چشم هایش را باز کرد و فورا پلک هایش را بهم کشید. قطره های بزرگ آب از بام میچکیدند و از یکدیگر جلو می افتادند. نور گرمی به پنجره میتابید. زاغ ها غارغار میکردند.

واريوشا سرش را از پنجره بیرون آورد. باد گرمی به چشمهایش وزید و موهایش را پریشان کرد. واريوشا گفت:

– بهار آمد!

شاخه های سیاه میدرخشیدند، برف پرآب از روی شیروانی ها به پائین میلغزید و خش خش میکرد. جنگل نمناک در کنار ده با جلال و شادی زمزمه میکرد. بهار مانند تازه عروسی بر روی کشتزارها میخرامید. کافی بود بر درهای نظری بیندازد تا فوراً در آن دره جویباری زمزمه کنان جاری شود. بهار خرامان پیش می رفت و هر گامی که برمیداشت زمزمه جویبارها بلند و بلند تر میشد.

رنگ برف های جنگل تیره شد. اول برگ های کاج قهوه ای رنگی که در طول زمستان ریخته بود، از زیر برف بیرون آمد، بعد شاخه های خشک فراوانی که در اثر بوران های آذر ماه شکسته بود، نمایان گردید و سپس برگ های زردی که سال پیش ریخته بود، نمایان شد و زمین اینجا و آنجا از زیر برف بیرون آمد و در اطراف آخرین تپه های برف نخستین گل های بهاری شکفتند

واريوشا در جنگل شاخه ای را که در جای گم شدن حلقه به زمین فرو کرده بود، پیدا کرد و آهسته و با احتیاط برگ های پارسالي، جوزهای کاج خالي را که دارکوبها انداخته بودند شاخه ها و خزه های پوسیده را کنار زد. زیر یک برگ سیاه شعله ای درخشید. واریوشا فريادي زد و نشست. حلقه فولادی پیدا شد. یک ذره هم زنگ نزده بود.

halghe_epubfa (13).jpg

واریوشا فوراً حلقه را برداشت، در انگشت میانه اش کرد و به طرف خانه دوید.

وقتی به خانه میدوید، از دور بابا کوزما را دید که از خانه بیرون آمده و پای دیوار توی آفتاب نشسته بود. دود آبی رنگ توتون بر فراز سر بابا کوزما تنوره میکشید و به هوا میرفت، گویی کوزما در آفتاب بهاری خودش را خشک میکرد و از او بخار بلند میشد.

بابا کوزما گفت :

– ای فرفره ! از خانه بیرون دویدی و یادت رفت در را ببندی، تمام خانه پر از هوای لطیف شد و فوراً بيماري يخه ام را ول کرد. الساعه سیگارم را میکشم، تبر را برمیدارم و هیزم میشکنم، با هم بخاری را آتش میکنیم و نان چاودار می پزیم.

واريوشا خنديد، موهای خاکستری رنگ و ژولیده بابا بزرگ را نوازش کرد و گفت :

– باید از حلقه تشکر کرد! بابا بزرگ این حلقه بود که ترا شفا داد.

حلقة تمام روز در انگشت ميانه واریوشا بود تا بیماری بابا کوزما را کاملاً براند. فقط شب وقتی واریوشا میخواست بخوابد، حلقه را از انگشت میانه اش درآورد و در انگشت بنصرش کرد. پس از این میبایست شادی بزرگی برایش روی بدهد اما این شادي تأخير میکرد، نمی آمد و قبل از آنکه شادی روی بدهد، واريوشا خوابش برد.

صبح زود برخاست، لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. ..

سپیده دم آرام و گرمی زمین را در بر گرفته بود. هنوز چند ستاره در انتهای آسمان سوسو میزدند. واريوشا به طرف جنگل رفت. در حاشیه جنگل ایستاد. این چه صدایی است که از جنگل به گوش میرسد گویی یک نفر جرسی را آهسته تکان میدهد.

واريوشا خم شد، گوش تیز کرد و دستهایش را به هم زد. گل های بهمن سفید کمی می جنبیدند و به سپیده دم سر تکان میدادند، از هر گل صدایی برمیخاست، گویی حشره کوچکی در داخل آن نشسته بود و با پنجه کوچکش به تار عنکبوت سیمینی مینواخت. دارکوب روی درخت کاج پنج بار به درخت نوک کوبید. واريوشا فکر کرد : «ساعت پنج است! چه صبح زود و چه سکوتی.».

در همان آن آواز پریشاهرخی از روی شاخه های غرق در سپیده دم زرین بلند شد.

واريوشا ایستاده بود، با دهان نیمه باز گوش میداد و لبخند میزد. باد شدید و گرمی سر و رویش را نوازش کرد و صدایی از نزدیک به گوشش رسید. فندق زار انبوه په جنبش درآمد و گرد زردی از گوشواره های فندق بر زمین ریخت. چیزی نامرئی آهسته و با احتياط شاخه ها را پس زد و از کنار واريوشا گذشت. فاخته ای به استقبال آن شتافت، کوکو کرد و درود فرستاد.

واریوشا فکر کرد : «این چی بود که از کنار من گذشت؟ من حتی دقت نکردم که ببینم !»

halghe_epubfa (14).jpg

واريوشا نمیدانست که این بهار بود که از کنارش گذشت.

واریوشا چنان خندید که صدای خنده اش در سراسر جنگل طنین انداخت و به سوی خانه دوید. شادی بزرگی که با هر دو دست هم نمیتوان آن را در آغوش گرفت، تارهای قلبش را به صدا در آورد .

بهار هر روز درخشنده تر و شادی بخش تر میشد. آسمان چنان نورفشانی می کرد که چشمان بابا کوزما مثل دو شکاف باریک شده و همیشه خندان بود. سپس در جنگل و چمن و دره ها، چنانکه گویی بر روی آنها آب حیات پاشيده اند، يکباره هزاران هزار گل رنگارنگ شکفت.

واريوشا خواست انگشتر را در انگشت سبابه اش بکند تا جهان را با همه زیبایی هایش ببیند، اما به آن گل های رنگارنگ، به برگ های لطیف و چسبناک درخت های غان، به آسمان صاف و روشن، به خورشید گرم و درخشان نگاه کرده و به آواز خروس ها، به زمزمه آب، به نغمه سرایی پرندگان بر فراز دشت ها گوش داد و انگشتر را در انگشت سبابه اش نکرد. با خود گفت:

«ديرم نمیشود، وقت آن هم میرسد. ممکن نیست در جهان جایی مانند موخوویه ما خوب و زیبا باشد. زیباتر از این چیست!؟ بیهوده نیست که بایا کوزما میگوید، سرزمین ما بهشت واقعی است، در سراسر جهان سرزمینی بهتر از آن نیست! »

halghe_epubfa (15).jpg

«پایان»

…………………….

این کتاب ، توسط سایت ایپابفا از روی متن PDF قدیمی آن ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت