قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / الاغ پیر و گرگها: حق گرفتنی است!

الاغ پیر و گرگها: حق گرفتنی است!

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان- ایپابفا (1)

الاغ پیر و گرگها

نویسنده: چترنور

چاپ اول: ۱۳۶۲

نقاشی: منوچهر و هادی

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2به نام خدا

در زمانهای گذشته، در یک دهکده مردی بود به نام دادعلی.

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (3).jpg

دادعلی یک الاغ داشت که حامله بود. وقتی کره الاغ به دنیا آمد دادعلی خیلی خوشحال شد. تمام موهای بدن کره الاغ سفید بود و توی آن ده تا حالا کسی کره الاغی به آن قشنگی ندیده بود!

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (4).jpg

دادعلی هر روز صبح کره الاغ را همراه چند بز و گوسفندی که داشت به صحرا می برد . بعضی وقتها او را در رودخانه می شست. همه آبادی ازکره الاغ خوشگل و سفید دادعلی تعریف می کردند و با شوخی می گفتند:

– دادعلی خرت به چنده؟ کره الاغت را نمی فروشی؟

دادعلی می گفت:

– یک میلیون تومن هم نمیدمش!

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (5).jpg

یک روز هنگام عصر درِ خانه دادعلی به صدا درآمد و دو نفر غریبه وارد شدند و سلام دادند.

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (6).jpg

دادعلى آنها را به اتاق دعوت کرد و برایشان چای آورد . غریبه ها به او گفتند :

– ما آمده ایم تا کره الاغ تو را بخریم.

دادعلی گفت:

– نه ! من آن را نمی فروشم. همه آبادی این را می دانند .

یکی از آنها گفت:

– ما هم می دانیم که تو به الاغت علاقه زیادی داری . ولی ما برای مرد ثروتمندی کار می کنیم که فقط یک پسربچه دارد و الان هم آن پسربچه مریض است. دیشب یکنفر از آبادی شما به ده ما آمده بود و از کره الاغ شما پیش پسربچه تعریف کرد . پسربچه چون مریض است بهانه می گیرد. از همان دقیقه به پدرش گفت : «من یک کره الاغ سفید می خوام» ولی در ده خودمان ودهات دیگر کره الاغ سفید پیدا نکردیم! برای همین پیش شما آمدیم. اگر ممکن است به خاطر این بچه مریض ، شما این کره را بفروشید!

دادعلی خیلی فکر کرد و گفت:

– باشد! من این کره را به شما می فروشم، به شرط اینکه از او خوب محافظت کنید !

آنها قول دادند.

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (7).jpg

بسربچه وقتی کره الاغ سفید و خوشگل را دید حالش بکلی خوب شد! پدر و مادر بچه نیز خوشحال شدند . بلافاصله پالان بسیار قشنگی با روکش مخمل درست کردند. دور پالان را با منگوله های ابریشمی بستند و به گردن کره الاغ زنگوله های قشنگ نقره ای انداختند.

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (8).jpg

هر روز صبح یک نفر تمام تن کره الاغ را با آب تمیز و صابون می شست و به بدن حیوان گلاب می باشید، پسرک را سوار آن می کرد و خودش هم پشت سر آنها ، مواظب بود که اتفاقی نیفتد.

هر روز بچه های ده وقتی پسربچه را سوار بر آن کره الاغ می دیدند ، حسرت می خوردند و دلشان می خواست آنها هم چنین کره الاغی داشتندا

صدای زنگوله های نقره ای و بوی عطر گلاب ، پالان مخمل و منگوله های ابریشمی، برای بچه های روستا خیلی جالب و تماشایی بود و در میان آنها پسربچه شیطانی بود بنام داداش علی .

داداش علی از دست این بچه لوس و ننر که روی چنین کره الاغی می نشست و اینطور دل بچه های ده را آب می کرد رنج می برد و همیشه پی فرصت بود تا کاری کند!

یک روز وقتی داداش علی با سگش از کوچه می گذشت ، دید پسر عزیز دردانه روی کره الاغ نشسته و تک و تنها می رود . عجب ! چطور کسی همراهش نبود! داداش علی کنار دیوار قایم شده و به سگش گفت: « شیری بگیرش! شیری بگیرش!» سگ پارس کرد و به طرف کره الاغ حمله برد .کره الاغ که تا حالا چنین چیزی ندیده بود ، خیلی ترسید و جفتکی انداخت و فرار کرد .

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (9).jpg

پسربچه محکم روی زمین پرت شد. داداش علی از آنجا دور شد و رفت موضوع را به پدر و مادر او گفت . آنها هراسان دویدند. بچه را به خانه بردند و بستری کردند.

مرد ثروتمند همان روز پالان مخمل را از روی آن برداشت و زنگوله های نقره ای را کند و کره الاغ بیچاره را با کتک از خانه بیرون انداخت و به کارگرش گفت:

– دیگر این حیوان بی چشم و رو را نمی خواهم ببینم ! آن را به تو می بخشم، مال تو باشد. این حیوان برای حمالی خوب است، نه برای سواری!

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (10).jpg

کارگر، کره الاغ زبان بسته را به خانه خودش برد و در طویله کثیفی انداخت . دیگر از آن ناز و نوازشها خبری نبود! حیوان بیچاره هر روز با پالان کثیف و پاره ای بار می برد و عذاب می کشید و هرچه بزرگتر می شد ،کارش سخت تر و بارش سنگین تر می شد.

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (11).jpg

بعد از مدتی او را به مرد چاق و بداخلاقی فروختند که فروشنده دوره گردی بود .

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (13).jpg

مرد چاق هر روز صبح جیزهای زیادی روی الاغ می گذاشت و خودش هم روی آن می نشست و از این ده به آن ده می رفت تا بفروشد.

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (12).jpg

چند سال گذشت.

حیوان بیچاره حالا دیگر کره الاغ خوشگل و تپل و مپل نبود، بلکه یک الاغ پیر و زشت و مریض بود.

یک روز زمستان، صبح، مرد چاق مثل همیشه به طویله آمد تا الاغ را با خود ببرد . دید حیوان افتاده وخرخر می کند . با عصبانیت گفت:

– لعنتی دیگه پیر شده، به درد کار کردن نمی خوره!

یک روز ، دو روز، سه روز، چهار روز . بالاخره دید نه! الاغ پیر قدرت راه رفتن ندارد!

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (14).jpg

در آن روز سرد زمستان که برف شدیدی می بارید و همه جا سفید شده بود ، مرد چاق، نفس زنان آمد و الاغ پیر و مریض و بدبخت را از طویله بیرون کشید. حیوان قدم از قدم نمی توانست بردارد. ولی مرد چاق با کمک دو نفر دیگر الاغ پیر را به صحرا بردند و در میان برف و بوران رها کردند . مرد چاق غرغرکنان می گفت:

– الاغ پیری که نتواند کار کند به چه درد می خورد؟ مگر کاه و یونجه اضافی دارم به آن بدهم؟

آنها رفتند.

الاغ پیر وقتی تنها شد با خود فکر می کرد:

– آن روزها که من جوان و خوشگل و سالم بودم برای همه عزیز و باارزش بودم . این آدمها چرا اینقدر فراموشکارند؟ آخر من که به آنها بدی نکردم . چرا مرا در این بیابان پرسوز و برف انداختند؟ چرا نگذاشتند در طویله ام بمیرم؟

ولی انگار کسی به الاغ پیر گفت:

– تو نباید آنقدر ساکت و مظلوم می بودی که هرکس هرکاری خواست با تو بکند! هرکس نتواند حق خود را بگیرد، باید با چنین خواری بمیرد.

الاغ پیر و گرگها - داستان مصور آموزنده در مورد گرفتن حق برای کودکان و نوجوانان ایپابفا (15).jpg

در همین موقع گرگها زوزه کشان آمدند و در آن سوز و برف و سرما، غذای چرب و نرم و دندان گیری پیدا کرده بودند.

لحظه ای بعد هر تکه از بدن الاغ توی دهان گرگی بود!

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب قصه «الاغ پیر و گرگها» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۶۲، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *