روزی دو دانشمند، از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. میگفتند در پی راه چارهای برای یک بیماری مسریاند که در آنجا شایع شده است.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 237
روزی دو دانشمند، از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. میگفتند در پی راه چارهای برای یک بیماری مسریاند که در آنجا شایع شده است.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 382
چراغهایشان را خاموش کردند تا در مصرف هوا صرفهجویی کنند، و تاریکی آنها را دربرگرفت. هیچکس حرفی نمیزد. همهٔ آنچه در تاریکی به گوش میرسید، صدای قطرههای آب،بود که هر پنج ثانیه یکبار، از سقف میچکید.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 213
شانزده روز بود که از جانب مشرق، از استپ قهوهای آقتاب سوخته، از باتلاقهای سفید نمکزار بادی گرم و سوزان میوزید.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 418
زن، یک بار ترکش کرده بود. دلیل اصلیاش خیلی پیشپا افتاده بود: با چند خلافکار جوان (خودش اسمشان را گذاشته بود «اراذل»)، دستبهیکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمبانده بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 419
ناتالیا خود را به آغوش مادرش انداخت و زمانی دراز با هقهقی آرام زار زد. روزهای فراوان جلو این اشکها را گرفته بود، ذخیرهشان کرده بود برای امروز که از سنسونتلا برگشتیم و او همین که چشمش به مادرش افتاد یکباره احساس کرد به دلجویی و تسلا احتیاج دارد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 443
روی ایوانِ نیمهپوسیدهٔ خانهٔ کوچکی، که کنارِ آبکندی در حومهٔ شهر واینزبرگِ اوهایو۱ قرار داشت، پیرمردی قدکوتاه و چاق با حالتی عصبی و پریشان قدم میزد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 2,205
هر دوچرخهای برای خودش یک داستانی دارد. اما پیش از همه، از داستان دوچرخهای بگویم که اولین دوچرخهای بود که با پول خودم خریدم. با پول خودم که نه.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 254
مردی که در سال ۱۸۷۱ بر خاک بوئنوس آیرس پا گذاشت یوهانس داهلمن نام داشت و کشیش کلیسای انجیلی بود. در سال ۱۹۳۹، یکی از نوادگان او، به نام خوآن داهلمن در کاله کوردوبا منشی کتابخانه بود، و خود را آرژانتینی خالص میدانست.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 291
شاید یکی از عجیبترین دورههای زندگانی من زمانی باشد که در کارخانهٔ آلفرد وونزیدِل کار میکردم. من ذاتاً بیشتر گرایش به افسردگی و کرختی دارم تا کار.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 272
غروب یکی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق در افکار خود بودم که زنک از راه رسید و غافلگیرم کرد. علاقهای به دیدنش نداشتم. اگر میدانستم سرمیرسد، خود را مخفی میکردم.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر