آقای معلم، نفسش از جای گرمی بلند میشود. او نمیداند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی میکنم. او از تندخویی و خشونت شما، از بدبختی و نکبت من خبر ندارد.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 426
آقای معلم، نفسش از جای گرمی بلند میشود. او نمیداند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی میکنم. او از تندخویی و خشونت شما، از بدبختی و نکبت من خبر ندارد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانه کرهای 0 590
در زمانهای قدیم، یک پسر جوان در خانهای در استان «گانگ وُن شمالی» نزدیک دامنهی کوه الماس زندگی میکرد. او خیلی فقیر بود، به همین خاطر برای به دست آوردن پول هرروز به کوه میرفت و هیزم میشکست
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانه کرهای 0 359
دوران اولیهی تاریخ بشر، دورهای بود که مردم یکدیگر را میخوردند. آنها همدیگر را مانند حیوانات اهلی میدیدند و هر جا گیرشان میافتاد، سلاخی میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای کلیلهودمنه 0 1,924
در بیشهای دور، کلاغی روی درختی لانه داشت. او غمی بزرگ داشت که روزگارش را مانند رنگ پرهایش سیاه کرده بود. غمی که راه چارهای برای آن پیدا نمیکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای کلیلهودمنه 0 1,260
قنبر و کریم در زیر آفتاب داغ، بیابان عرقریزان بهطرف شهر و خانهشان میرفتند. قنبر که چهرهای آفتابسوخته و بدنی تنومند داشت، جلوتر و کریم پشت سرش هنهنکنان راه میرفت.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانه کرهای 0 343
در زمانهای قدیم در دهکدهای مدرسهی بزرگی وجود داشت که حدود صد دانشآموز شبها میآمدند و با صدای بسیار بلند درس میخواندند. بعضی وقتها که بچهها برای رفتن به خانههایشان دیرشان میشد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای کلیلهودمنه 0 2,294
در سرزمینی در کنار چشمهای پرآب، تعدادی فیل به خوبی و خوشی زندگی میکردند. چشمه، صاف و زلال بود و وقتیکه عکس آسمان و ابرها در آن میافتاد، مانند تابلویی زیبا به نظر میرسید که تغییر شکل میداد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای کلیلهودمنه 0 697
شب بود. ستارهها مانند پولکهای براق میدرخشیدند و آسمان و کوچهها را روشن کرده بودند. احمد توی حیاط دراز کشیده بود و به اینهمه زیبایی نگاه میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانه هندی 0 305
برهمن شاگردی داشت که همیشه گرسنه بود؛ زیرا برهمن در همهی روز تنها یک قرص نان ذرت کوچک به وی میداد.
بخوانیدمدیر ایپابفا افسانه هندی 0 421
در دهکدهای دهقانی بود که «سومیلاکا» نام داشت. این دهقان شب و روز برای ارباب ده کار میکرد، اما از همه زحمتش تنها تکه نانی عایدش میشد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر