روزی بود، روزگاری بود. شیخ ابوسعید، درویشی بود دانادل و معروف که در نیشابور خانقاهی داشت و شاگرد و مرید بسیار داشت. یک روز شیخ با جمعی از دوستان از صحرا میگذشتند و به یک آسیاب رسیدند.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,595
روزی بود، روزگاری بود. شیخ ابوسعید، درویشی بود دانادل و معروف که در نیشابور خانقاهی داشت و شاگرد و مرید بسیار داشت. یک روز شیخ با جمعی از دوستان از صحرا میگذشتند و به یک آسیاب رسیدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 3,036
روزی بود، روزگاری بود. یک مرد مارگیر بود که در گرفتن مار خیلی تجربه داشت و کارش این بود که میرفت دم سوراخ مار تله میگذاشت و معجونهای خوشبو در آن میگذاشت و افسونهای عجیبوغریب میخواند
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,793
روزی بود، روزگاری بود. در زمان دانیال نبی یک روز مردی آمد پیش او و گفت: «ای دانیال امان از دست شیطان!» دانیال پرسید: «مگر شیطان چه کرده؟»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,609
روزی بود، روزگاری بود. یک مرد سقا بود و کارش این بود که هرروز مشک خود را به دوش بیندازد و از سر چشمه برای مردم آب ببرد. یک جام کوچک هم همراه داشت که اگر در میان راه کسی آب خواست به مردم آب بدهد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,303
روزی بود، روزگاری بود. در یکی از شهرها دختر حاکم شهر از همۀ دختران زیباتر بود. معلوم است که با این ترتیب در میان جوانان شهر، دختر حاکم خواستار زیاد داشت و بعضی هم خود را عاشق او میدانستند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,041
روزی بود، روزگاری بود. یک روز مردم دیدند یک نفر بر یک نی بلند سوار شده، با یک دستش نی را گرفته و با دست دیگرش یک شلاق و مانند کسی که سوار بر اسب باشد در میدانِ بازی میدود و بر میجهد و فرو میجهد و میخندد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,620
روزی بود، روزگاری بود. در آن زمان، حاکم نیشابور دلش میخواست که بتواند آرام و مهربان باشد ولی نمیتوانست. کمحوصله و آتشیمزاج بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 2,099
روزی بود، روزگاری بود. در زمان قدیم در هندوستان کودکی بود به نام «رامان» که خیلی باهوش و زیرک بود و دایم در فکر چیز یادگرفتن بود. رامان وقتیکه خیلی بچه بود دلش میخواست همهچیز را بفهمد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,219
روزی بود، روزگاری بود. یک عرب بیابانی بود که تمام عمرش را با خانوادهاش در صحرای ریگزار به سر برده بود و هرگز یک شهر را ندیده بود. آنها در خیمۀ خود نزدیک آبباریکهای که از پای تپه درمیآمد و در ریگ فرومیرفت زندگی میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای شیخ عطار 0 1,524
روزی بود، روزگاری بود. در زمان قدیم مردم از اوضاع شهرهای دیگر خیلی دیر باخبر میشدند و بازرگانان برای اینکه بتوانند در کارشان تصمیم بگیرند بیشتر خودشان به این شهر و آن شهر میرفتند و جنس میفروختند و جنس میخریدند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر