قصه شب: روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ خرگوشی زندگی میکرد که من هم اسمش را نمیدانم. خرگوش هرروز صبح شاد و خوشحال برای پیدا کردن میوه از لانه بیرون میرفت و با دستان پر از میوه به لانه برمیگشت.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 962
قصه شب: روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ خرگوشی زندگی میکرد که من هم اسمش را نمیدانم. خرگوش هرروز صبح شاد و خوشحال برای پیدا کردن میوه از لانه بیرون میرفت و با دستان پر از میوه به لانه برمیگشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 199
قصه شب: توی یک حوض کوچک که پر از آب بود، یک ماهی کوچولوی کوچولو، زندگی میکرد. اسم این ماهی دمسفید بود، برای آنکه رنگ دُم قشنگش سفید بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 3,394
قصه شب: روزی از روزها در یکی از خانهها، گل کوچکی با گلدان کوچکی کنار یک پنجره نشست. پنجره با دیدن گل کوچک گفت: «سلام گل کوچولو، خوشآمدی!» گل کوچولو نگاهی به دوروبرش انداخت و گفت: «اینجا کجاست؟ من الآن کجا هستم؟»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,065
داستان شب: روزی روزگاری در یک روستا مردی بود که دو الاغ داشت. این الاغها سالها بود که برای مرد روستایی کار میکردند. مرد روستایی هرروز با این الاغها علف و چیزهای دیگر به دوروبر روستا میبرد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,585
داستان شب: بچهگربهای بود به اسم دمسیاه. برای چی دمسیاه؟ خُب برای اینکه دمش سیاه بود. یکی از روزهای پاییزی که کوچهها خلوت بود، دمسیاه بیرون آمد و مشغول گردش شد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,940
داستان شب: روزی از روزها مداد و مدادتراش و دفتر نقاشی باهم دوست شدند. دفتر نقاشی بزرگتر از مداد و مدادتراش بود و آنها کوچکتر بودند و کمتر میدانستند که چهکار بکنند و چهکار نکنند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,261
داستان شب: روزی از روزها یک ساعت دیواری را آوردند و به دیوار اتاق خانهای نصب کردند. ساعت دیواری که خودش را بالاتر از چیزهای دیگری که توی اتاق بودند دید، بلند خندید و گفت: «سلام!
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 843
داستان شب: روزی از روزها عروسکی پیش آینهای آمد و با او دوست شد. آینه از عروسک پرسید: «تا کی اینجا میمانی؟» عروسک گفت: «نمیدانم... تا هر وقت که تو دوست داشته باشی اینجا میمانم.»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 672
داستان شب: روزی روزگاری شیری از صحرایی میگذشت. تا آنوقت شیر، صحرا را ندیده بود و نمیدانست چه حیوانهایی در آنجا زندگی میکنند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 670
داستان شب: روزی از روزها روی بام یک خانهی کوچک سروصدایی بلند شد. سروصدایی که آن را فقط رخت و لباسها و گیرهها و طناب روی بام شنیدند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر