ماری و راسویی بهجای کشتن موش که عادت دیرینۀ هردو بود، به جان هم افتادند. موشها که آن دو را مشغول دعوا دیدند، از سوراخهایشان بیرون آمدند
بخوانید
مدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 89
ماری و راسویی بهجای کشتن موش که عادت دیرینۀ هردو بود، به جان هم افتادند. موشها که آن دو را مشغول دعوا دیدند، از سوراخهایشان بیرون آمدند
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 136
موش کوری به مادر خود گفت که او چیزهایی را میتواند ببیند که موش کورهای دیگر نمیتوانند ببینند.
بخوانیدمدیر ایپابفا مذهبی 0 220
پرندهای که قفسش را میان پنجرهای آویخته بودند، فقط شبها آواز میخواند. خفاشی صدای او را شنید، پیش او رفت
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 282
روزی روزگاری، قورباغهای گاو نری را در مرغزاری دید و به جثۀ تنومند او حسادت کرد. ازاینرو آنقدر شکم خود را باد کرد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 112
در ساعتی نحس، موشی صحرایی با قورباغهای نادرست، دوست شد. قورباغه پای موش را به پای خود بست و هر دو برای یافتن غذا روی زمین خشک صحرا به راه افتادند؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 193
موش صحرایی یکی از دوستان خود را که در یکی از خانههای شهر زندگی میکرد، برای شام به روستا دعوت کرد. موش شهری در کمال میل و رغبت دعوت او را پذیرفت
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 97
قورباغهها که فرمانروایی نداشتند گروهی از نمایندگان خود را نزد زئوس فرستادند تا کسی را برای فرمانروایی آنان بفرستد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 107
روزی از روزهای تابستان، همۀ جانوران و ازجمله قورباغهها، به خاطر ازدواج خورشید، شادی و پایکوبی میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 171
موشها با راسوها در جنگوگریز بودند و همیشه از آنها شکست میخوردند. ازاینرو نشستی برپا کردند و به این نتیجه رسیدند که دلیل شکستهای پیدرپی آنان نداشتن رهبر و فرمانده است.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصههای ازوپ 0 8,748
موشی روی بدن شیری خفته پرید، شیر از خواب بیدار شد، موش را در چنگال خود گرفت و او را بهطرف دهانش برد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر