دوست دارید رمان خودتان را منتشر کنید؟ دنبال خوانندگان آنلاین هستید؟ چرا رمان خود را در سایت وردپرس منتشر نمیکنید؟
بخوانید
مدیر ایپابفا آموزش تولید محتوا 0 263
دوست دارید رمان خودتان را منتشر کنید؟ دنبال خوانندگان آنلاین هستید؟ چرا رمان خود را در سایت وردپرس منتشر نمیکنید؟
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 540
آن شب باران شدیدی میبارید.
بخوانیدمدیر ایپابفا وبلاگ مدیر 0 114
از دیروز مشغول بازتولید مجموعه داستانهای «وروجک» بودم. کل عملیات بازتولید این مجموعه چالشبرانگیز بود. متن داستان دو ستونی بود و استخراج متن (او سی آر) آن نیازمند مهارتهای خاصی بود. دشوارتر از آن، بازتولید تصاویر در محیط فتوشاپ بود
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,619
وروجک و استاد نجار بعد از مدتها به تعطیلات رفته بودند. استاد نجار فقط روی نیمکت مینشست و کتاب میخواند. وروجک هم با مرغ و خروسها بازی میکرد...وروجک خیلی دلش میخواست توی برکه قایقسواری کند. تمام پدربزرگهای وروجک دریانورد بودند...
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,808
اِدِر نجار ماهری بود و برای وروجک تاب قشنگی درست کرده بود. وروجک ساعتها روی تاب میایستاد و با لذت تاب میخورد و در این مدت استاد نجار از قصر شاهزاده خانم صحبت میکرد. چند سالی بود که شاهزاده خانمی در نزدیکی استاد نجار زندگی میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,467
استاد نجار از مدتها قبل به وروجک قول داده بود او را به باغوحش ببرد. ولی هر بار موقعش میرسید میگفت بعداً میرویم. چون میترسید که وروجک با دیدن آنهمه حیوان بازهم خرابکاری کند. وروجک میگفت: «من خرابکاری نمیکنم. فقط دلم میخواهد زرافهها، شیرها و ببرها را ببینم.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 705
یک روز استاد اِدِر روی صندلی چوبیاش نشسته بود و روزنامه میخواند. او عادت داشت که هر نوشتهای را با صدای بلند بخواند. توی روزنامه نوشتهشده بود که یک نفر خودش را بهدروغ مأمور گاز معرفی کرده بود. بعد با این حیله وارد خانۀ یک پیرمرد شده و همه پولهای آن بیچاره را دزدیده بود...
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 3,582
یکی از روزهای سرد پاییز بود. استاد «اِدِر» برای اولین بار در آن سال تصمیم گرفت بخاری کارگاه را روشن کند. او از بخاری، بعضی وقتها برای سوزاندن چوبهای اضافه هم استفاده میکرد. استاد اِدِر با کبریت، بخاری را روشن کرد. وروجک از ترق و تروق کردن آتش خیلی خوشش آمد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 508
صدای طبل و شیپور از طرف میدانچۀ «مزار خواجه روشنایی» به گوش میرسید. از قرار معلوم، دستۀ «تعزیهخوانها» به شهر آمده بودند. روی «مزار» هیاهوی عجیبی به پا شده بود...
بخوانیدمدیر ایپابفا شعر کودکانه 0 576
وقتی محرم میشه دلها پر از غم میشه همه سیاه میپوشن زنجیرها روی دوشن پرچم سبز و سیاه تو کوچه و توی راه دستههای عزادار مییان بیرون بیشمار
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر