یکی بود یکی نبود، در زمانهای قدیم، در کشور چین امپراتوری زندگی میکرد که قصر بسیار زیبایی داشت. تمام این قصر از جنس چینی بود، چینیای سفید، زیبا و گرانبها و درعینحال آنقدر ظریف و شکننده که موقع لمس کردن آن باید خیلی احتیاط میکردند.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 636
یکی بود یکی نبود، در زمانهای قدیم، در کشور چین امپراتوری زندگی میکرد که قصر بسیار زیبایی داشت. تمام این قصر از جنس چینی بود، چینیای سفید، زیبا و گرانبها و درعینحال آنقدر ظریف و شکننده که موقع لمس کردن آن باید خیلی احتیاط میکردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 587
آیا تاکنون قصة فانوس پیر را شنیدهاید؟ قصه چندان شیرینی نیست، حتی کمی هم غمانگیز است؛ ولی به یکبار شنیدنش میارزد. یکی بود یکی نبود، فانوس پیر و کهنسالی بود که سالیان درازی با شرافتمندی و سربلندی خدمت کرده و حالا قرار بود که از کار معاف گردد و بازنشسته شود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 924
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. بیستوپنج سرباز سربی بودند که همه باهم برادر بودند. آنها از یک قاشق قدیمی سربی ساخته شده بودند. همه آنها کنار هم، چسبیده به هم و با حالت خبردار ایستاده بودند و سرشان را با غرور بالا گرفته بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 242
تمام درختهای سیب در باغ شکوفه کرده بودند. آنها خیلی زود، قبل از آنکه برگهایشان سبز شود، شکوفه کرده بودند. در حیاط همه جوجه اردکها بیرون آمده بودند، گربه هم بیرون آمده بود و نور خورشید را که روی پایش افتاده بود، میلیسید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 667
آدمبرفی گفت: «چقدر خوب است. این باد سردی که میوزد دارد تمام بدان مرا به ترق و تروق میاندازد. این همان هوایی است که جان تازهای به آدم میبخشد. آن موجود درخشانی که آن بالاست بدجوری دارد به من چشمغره میرود.»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 1,566
باغ زیبایی بود که اطراف آن از بوتههای فندق پوشیده شده بود. در آنسوی بوتهها مزارع زیبایی وجود داشت که گوسفندان و گاوها در آن میچریدند. در این باغ یک بوتۀ پر از گل سرخ بود و زیر آن حلزونی زندگی میکرد که هیچچیز بهجز خودش برایش مهم نبود و در این دنیا فقط به خودش فکر میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 1,193
تمام ترانههای شرقی از عشق بلبل به گل سرخ حرف میزنند. چراکه در سکوت شبهای پرستاره، بلبل آوازهخوان برای گل خوشبوی خود نغمهسرایی میکند. من در فلاتهای مرتفعی که با ازمیر فاصله چندانی ندارد، آنجا که ساربان، شترهای خود را پیش میراند، یک بوته گل سرخ دیدم.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 206
روزی کک، ملخ و اردک کوکی تصمیم گرفتند باهم مسابقه بدهند. آنها میخواستند بدانند کدامیک بلندتر از دیگران میپرد. پس مسابقهای ترتیب دادند و همه را دعوت کردند، تماشاچیان زیادی به محل مسابقه آمدند. سه قهرمان نامدار پرش هم در تالار حاضر شدند،
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 1,326
دهکدهای بود زیبا که اطراف آن را جنگل پوشانده بود و داخل جنگل، قصری قدیمی در میان برکههایی عمیق، سر برافراشته بود و در پرتو خورشید میدرخشید. از پای دیوارهای قصر تا برکهها، پر از بوته بود. بوتهها خیلی بلند بودند و بکر و دستنخورده.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های هانس اندرسن 0 467
این قصه را وقتیکه بچه بودم برایم تعریف کردند و حالا من میخواهم آن را برای شما تعریف کنم. باور کنید، هر بار که این قصه را میشنوم، احساس میکنم شیرینتر و جذابتر شده است، چون قصهها هم مثل خیلی از آدمها هرچه از عمرشان میگذرد، قشنگتر و دوستداشتنیتر میشوند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر