روزی روزگاری، در زمانهای بسیار دور، در سرزمینی به نام «مهرآوران» حاکمی مهربان حکومت میکرد. حاکم، سه دختر خوب و پسری دلیر و بیباک به نام «شیردل» داشت.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 3 1,309
روزی روزگاری، در زمانهای بسیار دور، در سرزمینی به نام «مهرآوران» حاکمی مهربان حکومت میکرد. حاکم، سه دختر خوب و پسری دلیر و بیباک به نام «شیردل» داشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,643
توی یک باغ قشنگ که پر از درختهای میوه بود، پرندههای جورواجوری زندگی میکردند. صبح که خورشید میآمد و همهجا را روشن میکرد، صدای قارقار و جیکجیک و آواز پرنده توی باغ بود تا شب میشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,849
کبوتر و کلاغی همسایه بودند. آنها سالها بود که همدیگر را میشناختند. آشیانهی کلاغ بالای یک درخت کاج بود. لانهی کبوتر هم روی یک بام، زیر یک تاق کوچک. هر چه بگویم که این کبوتر و کلاغ چه قدر همدیگر را دوست داشتند، بازهم کم گفتهام.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,025
توی یک خانهی کوچک یک اتاق کوچک بود. توی این اتاق کوچک یک قالی کوچک بود. روی این قالی کوچک یک گل کوچک بود. گلی که به آن میگویند گل قالی. گل قالی از وقتیکه یادش میآمد، تنهای تنها بود و هیچ گلی را ندیده بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,648
روزی روزگاری پلنگ جوان رو به پدرش کرد و گفت: «پدر جان، من امروز میخواهم به شکار بروم و خودم غذای خودم را پیدا کنم.» پلنگ پیر گفت: «چهکار خوبی! من همیشه آرزو داشتم روزی برسد که تو خودت بتوانی کارهایت را انجام بدهی؛ ولی بدان که هنوز نمیتوانی به شکار بروی!»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,365
روزی از روزها روی بام یک خانه گربهای برای خودش میرفت. در این وقت از توی حیاط صدای جیکجیک جوجه مرغی را شنید. گربه با خودش گفت: «بهبه! چه غذای خوبی! همینالان باید جوجه را بگیرم.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 1,276
سال ۱۸۶۶ به خاطر وقوع حادثه عجیب و غیرقابل توضیح و توجیهی سال مشخصی است؛ زیرا در این سال ساکنآنسواحل دریاها و کلیه کسانی که با امر دریانوردی سروکار داشتند با شنیدن اخبار و شایعات مربوط به ظهور هیولای ناشناختهای دچار حیرت و هراس بیمانندی شده بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 897
روزی روزگاری در میان گوسفندان یک روستا، بز و گوسفندی بودند. بز سیاه بود و گوسفند سفید بود. بز سیاه و گوسفند سفید همیشه باهم دعوا میکردند. اگر هم کاری بد و خراب میشد، بز سیاه میگفت: «تقصیر گوسفند سفید است.»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 972
روزی روزگاری، باغی بود پر از درختهای کوچک و بزرگ با میوههای جورواجور. میان درختها درختی بود به نام درخت توت. هرسال آخرهای فصل بهار درخت توت پر از میوه میشد. این بود که پرندهها هم میآمدند و از میوههای درخت توت که شیرین و آبدار بود میخوردند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 3,941
مریم، دختر عمران بود. مادر مریم نذر کرده بود که فرزندش را در عبادتگاه گذارد، تا پیوسته، در آنجا باشد، خدا را عبادت و خلق را خدمت کند. در آن روزگار، عبادتگاه، تنها محل گردآمدن مردم، و جای عبادت و پند و اندرز و شنیدن و آموختن بود، برخی از مردم سراسر عمر، در عبادتگاه میماندند
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر