چشم دکمهای تکوتنها توی حیاط ایستاده بود. او یک آدمبرفی کوچک و چاق بود. یک کلاه بافتنی کهنه روی سرش بود و یک شالگردن دور گردنش. دو چشم او دو دکمهی گرد بودند و دماغش یک هویج نارنجی بلند و نوکتیز.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 511
چشم دکمهای تکوتنها توی حیاط ایستاده بود. او یک آدمبرفی کوچک و چاق بود. یک کلاه بافتنی کهنه روی سرش بود و یک شالگردن دور گردنش. دو چشم او دو دکمهی گرد بودند و دماغش یک هویج نارنجی بلند و نوکتیز.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,158
روزی بود. روزگاری بود. در جایی خیلیخیلی دور، یک سگ آبی کوچولو به نام سگک با پدر و مادر و بقیهی فامیلهایش زندگی میکرد. سگک دوست داشت همهی کارها را خودش بهتنهایی انجام دهد؛ آنهم تند تند و باعجله.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 597
کلاغی بود که پروبال سیاه و قشنگی داشت. دمش سفید و بلند بود. اسم این کلاغ، قارا بود. خانم قارا بالای درختی لانه داشت. لانهی قارا روی بلندترین شاخه بود. داخل آن را هم با پرهای نرم پوشانده بود. قارا بیشتر وقتها روی شاخهی درختی مینشست و قارقار میکرد
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 608
صبحِ آفتابی و قشنگی بود. هفت تخم اردک آرامآرام شروع کردند به ترک خوردن. ناگهان سه جوجه اردک، تخمهایشان را شکستند و سرشان را بیرون آوردند. بعد یکی دیگر. خلاصه سه تای آخر هم تخمهایشان را شکستند و بیرون پریدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 539
عرعرک یک الاغ کوچک بود. او دوست داشت به دریا برود و آنجا را ببیند. از حرفهای صاحبش فهمیده بود که دریا زیاد دور نیست. جای خیلی قشنگی است، پر از آب است. یک روز با خود گفت: «خسته شدم از بس کار کردم. هرروز کار، هرروز کار.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,671
در شهری دور، پادشاهی زندگی میکرد. او یک روز تصمیم گرفت به شهرهای مختلف برود و زندگی مردم را از نزدیک ببیند. پادشاه لباس معمولی پوشید تا کسی او را نشناسد. آنوقت به راه افتاد و رفت. رفت و رفت تا به روستایی رسید.
بخوانیدمدیر ایپابفا شعر کودکانه 0 2,884
خاله ریزه گنجی داره گنج بزرگی داره طلایی مثل خورشید نقره ای چون ستاره درش همیشه بازه قفل و کلید نداره هر چی میبخشه از اون پُر میشه جاش دوباره
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 571
قلی یک دوست سبز داشت. دوست او با همهی دوستها فرق داشت. او یک قورباغهی کوچولو بود. قلی صدایش میکرد: «قورقوری.» قلی مثل هرروز صبحانهاش را خورد و به برکهی نزدیک خانهشان رفت. خانهی آنها کنار یک جنگل سبز بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 417
بیدها حشرههای کوچولویی هستند که دوست دارند در لباسهای کهنه زندگی کنند؛ لباسها و پتوهای پشمی و خلاصه هر چیزی که گرمونرم باشد. بیدبیدک قصهی ما اول یک بید کوچولو بود. قبل از آنهم بهصورت یک تخم بید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 499
دوتا موش بودند. یکی اسمش هوشی بود و دیگری کوشی، آنها باهم خیلی دوست بودند هوشی و کوشی زیر درختی نشسته بودند. باد سردی میوزید. هوشی گفت: «زمستان بهزودی میآید. باید برای خواب زمستانیمان دنبال خانه بگردیم.»
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر