در شهر حیوانات خانم سموری بود که مغازهی دُم فروشی داشت. در مغازهی او همه جور دمی پیدا میشد. خانم سمور با وسایل مختلف، دمهایی مثل دم واقعی درست میکرد و میفروخت.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 549
در شهر حیوانات خانم سموری بود که مغازهی دُم فروشی داشت. در مغازهی او همه جور دمی پیدا میشد. خانم سمور با وسایل مختلف، دمهایی مثل دم واقعی درست میکرد و میفروخت.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,398
در شهر آدم کوچولوها، دو کوتوله بودند. اسم یکی مو فرفری بود و دیگری موقرمزی. آنها یک خانهی کوچولو داشتند و باهم در آن زندگی میکردند. مو فرفری مرتب و موقرمزی نامرتب بود. اتاق مو فرفری تمیز و منظم بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,891
در جنگل سبز و پردرختی چند گوریل زندگی میکردند. آنها باهم دوست بودند. از صبح تا شب از شاخهها آویزان میشدند و بازی میکردند. موز و نارگیل میخوردند و سروصدا راه میانداختند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 645
«سیاهه» کی بود؟ یک تخمه سیاه کوچولو بود که توی دل یک هندوانه زندگی میکرد! هر جا را که نگاه میکرد، قرمز بود. یک روز حوصلهاش از آن همه قرمزی سر رفت. جَستی زد و از توی هندوانه بیرون پرید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,764
یکی بود و یکی نبود. در روزگار خیلیخیلی قدیم، پسر کوچکی بود که با پدر و مادرش، توی کلبهای نزدیک جنگل زندگی میکرد. اسم پسرک چی بود؟ هیچی! او اصلاً اسم نداشت. پدر و مادرش اگر با او کاری داشتند، صدایش میکردند: «آهای» یا «اوهوی»
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 632
قصه کودکانه پیش از خواب گوشِ فیلِ جادویی نویسنده: شکوه قاسم نیا یکی بود یکی نبود. آقا فیلهای بود که مثل همهی فیلها دو گوش پهن و بزرگ داشت؛ اما گوشهای این آقا فیله، با گوش فیلهای دیگر خیلی فرق داشت. فرقش چی بود؟ جادویی بود! جادویش هم این بود …
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,215
آقا فرفره کلاهش را به سرش گذاشت و راه افتاد تا به دیدن عمهی پیرش برود. خانهی عمه پیره دور نبود، کنار یک تپه بود. آقا فرفره نزدیک خانهی عمه پیره، یک دوچرخه پیدا کرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 454
یکی بود یکی نبود. یک دایرهزنگی بود که دارام دارام آواز میخواند و دیلینگ دیلینگ زنگولههایش را تکان میداد و خوش بود. هیچ غمی توی دنیا نداشت. از این مهمانی به آن مهمانی میرفت، از این عروسی به آن عروسی میرفت، هر جا که خوشی و شادی بود
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,221
آقای مربع خیلی غمگین بود. چون یکی از ضلعهایش را گم کرده بود. آن شب، در خانهی دایرهی بزرگ، مهمانی خوبی برپا بود. همه دعوت شده بودند. آقای مربع هم دعوت شده بود؛ اما چطور میتوانست بدون یک ضلع به آن مهمانی برود؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,708
یک آقا تلفن بود که روی یک میز زندگی میکرد. میز کجا بود؟ توی یک اتاق. اتاق کجا بود؟ توی یک خانه. تو این خانه، یک بابا و یک مامان و یک دختر و یک مامانبزرگ هم زندگی میکردند. بهجز مامانبزرگ، بقیهی اهل خانه، آقا تلفن را دوست نداشتند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر