روزی روزگاری، در کشور چین، پنج برادر زندگی میکردند که خیلیخیلی به هم شبیه بودند، بهطوریکه هیچکس نمیتوانست بین آنها تفاوت بگذارد.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,454
روزی روزگاری، در کشور چین، پنج برادر زندگی میکردند که خیلیخیلی به هم شبیه بودند، بهطوریکه هیچکس نمیتوانست بین آنها تفاوت بگذارد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,865
خانم خرگوشه و آقا خرگوشه از داشتن پسر مهربان و خوشرویشان خیلی خوشحال و راضی بودند. برعکس، آقا سنجابه و خانم سنجابه خیلی از دست پسر اخمویشان ناراحت بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,623
صبح که زنگ کلاس زده شد و همه به کلاس آمدند، خانم معلم درحالیکه دست دختر کوچولویی را در دست داشت وارد کلاس شد. سپس رو به بچهها کرد و گفت: «بچهها، از امروز یک شاگرد به کلاس ما اضافه میشود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,591
هوا سرد شده بود و همهی حیوانات جنگل تا جایی که میتوانستند آذوقه جمعآوری کرده بودند. سنجاب کوچولو هم به همین ترتیب مقدار زیادی گردو، فندق و بادام جمع کرده و در تنهی درختی که در آن زندگی میکرد، پنهان کرده بود.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 1,712
یک روز پدربزرگ نوههایش را دور خود جمع کرد و برای اینکه میزان توانایی و راستگویی آنها را بفهمد به آنها گفت: «بچههای عزیزم، من به هرکدام از شما یک تخم گل میدهم تا شما آن را در گلدان بکارید.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 626
وقتیکه دوستان خانم پرستو بهطرف محل گرمتری رفته بودند، او خواب مانده بود و حالا میبایستی هرچه زودتر خود را به محل گرمتری برساند؛
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 483
آخوندک در حال قدم زدن در کشتزار بزرگ بود که ناگهان صدای فریاد سیبزمینیها را شنید. با سرعت پیش آنها رفت و از علت فریاد زدنشان پرسید.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 893
توی یک مزرعهی بزرگ، یک مرغدانی بود. در این مرغدانی، جوجه کوچولویی زندگی میکرد. یک روز، جوجه کوچولو با خودش گفت: «من دیگر بزرگ شدهام. میتوانم از این مرغدانی بیرون بروم و همهجا را تماشا کنم.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,111
روزی روزگاری یک خواهر بزرگ بود و یک خواهر کوچک. مادر و پدر آنها هرروز صبح به سر کار میرفتند و خواهر بزرگ و خواهر کوچک تا عصر تنها بودند. در نبودن پدر و مادر، خواهر بزرگ هم کارهای خانه را انجام میداد و هم به خواهر کوچکش میرسید.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 667
نی با پدر و مادر و مادربزرگش در کلبهی گرم و راحتی زندگی میکردند. کلبهی آنها روی یک تپهی صاف و شیبدار نزدیک مزرعهی ذرت قرار داشت. پاییز از راه رسیده بود و کدوتنبلها زرد شده بودند
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر