Blog Layout

قصه کودکانه: سه ارثیه / پدری که راه ثروت را به فرزندانش آموخت

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-سه-ارثیه

مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. بعد به آن‌ها گفت: «من دیگر پیر شده‌ام و مرگم نزدیک است. برای همین می‌خواهم آینده‌ی شما را تأمین کنم.

بخوانید

قصه کودکانه: گل میخک / پسری که آرزوهایش برآورده می شد

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-گل-میخک

روزی، روزگاری حاکمی زندگی می‌کرد که فرزند نداشت. زن او هرروز به باغ می‌رفت و به درگاه خدا التماس می‌کرد که فرزندی به او بدهد. عاقبت فرشته‌ای از آسمان آمد و به او گفت: «خوشحال باش که به‌زودی خداوند پسری به تو می‌بخشد که هر آرزویی بکند، آرزویش برآورده می‌شود.»

بخوانید

قصه صوتی کودکانه: مهمون های ناخونده / مریم نشیبا

قصه-صوتی-کودکانه-مهمون-های-ناخونده

نزدیک جنگلی ،خانه‌ی یک پیرزن قرار داشت. پیرزن تنها بود و کسی را نداشت و روزها زیر درخت آلبالو نزدیک خانه‌اش می‌نشست و به صدای پرنده‌ها گوش می‌داد. یک شب صدای شرشر بارون توی کلبه‌ی پیرزن پیچید.

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: غاز طلایی / خوش قلب و مهربان باش

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-غاز-طلایی

مردی سه پسر داشت. اسم کوچک‌ترین پسرش را «کودن» گذاشته بودند. آن‌ها به او اجازه نمی‌دادند دست به کاری بزند و همیشه او را نادیده می‌گرفتند. روزی پدر، پسر اول را به جنگل فرستاد تا چوب بیاورد.

بخوانید