Blog Layout

قصه کودکانه‌ی: کلاغ کوچک و موش || بعضی‌ وقت‌ها باید ساکت باشیم

قصه-کودکانه-قبل-از-خواب-کودکان--کلاغ-کوچک-و-موش

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی روزگاری کلاغ کوچکی که تازه پرواز کردن یاد گرفته بود به مادرش گفت: «مادر جان، امروز می‌خواهم بروم و غذا پیدا کنم. کجا بروم و چه‌کار کنم؟»

بخوانید

قصه کودکانه‌ی: روباه باادب || بچه باید باتربیت و مؤدب باشه!

قصه-کودکانه-قبل-از-خواب-کودکان--روباه-باادب

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی روزگاری بچه روباهی تک‌وتنها از لانه بیرون آمد و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به جنگل رسید. در جنگل سرگرم تماشای حیوان‌ها و پرنده‌ها و درخت‌ها بود که یک‌دفعه گرگی سر راه او ایستاد.

بخوانید

قصه کودکانه‌ی: دکمه‌های پیراهن سفید || نظم و انظباط خیلی خوبه!

قصه-کودکانه-قبل-از-خواب-کودکان--دکمه‌های-پیراهن-سفید

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی از روزها پسر کوچولویی صاحب یک پیراهن قشنگ شد. پیراهن، سفید بود و از بالا تا پایین پنج‌تا دکمه داشت. دکمه‌ها را برای باز و بسته کردن جلوی پیراهن می‌دوزند.

بخوانید

قصه کودکانه‌ی: بازی هندوانه و طالبی و خربزه || همدیگه را هل ندهید

قصه-کودکانه-قبل-از-خواب-کودکان--بازی-هندوانه-و-طالبی-و-خربزه

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی روزگاری در یک جالیز، هندوانه و خربزه و طالبی‌ای باهم دوست بودند. بله، این سه تا دوست، همیشه باهم می‌گفتند و می‌خندیدند و خوش بودند.

بخوانید

قصه کودکانه‌ی: گوزن و فیل || مسخره کردن دیگران کار بدی است!

قصه-کودکانه-قبل-از-خواب-کودکان--گوزن-و-فیل

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی روزگاری گوزنی که از راه رفتن در جنگل خسته و تشنه شده بود، کنار جوی آب بزرگی که در جنگل بود رفت تا آب بخورد. گوزن در حال آب خوردن بود که فیلی هم از راه رسید.

بخوانید

قصه کودکانه‌ی: خاله مهربان و موش || باهمدیگه اتحاد داشته باشید!

قصه-کودکانه-قبل-از-خواب-کودکان--خاله-مهربان-و-موش-خانه

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی از روزها خاله مهربان چند تا گردو و بادام و فندق را پیش پایش ریخت و گفت: «دیگر هوا دارد سرد می‌شود. باید این‌ها را بشکنم تا مغزشان را توی زمستان بخورم.»

بخوانید