قصه کودکانه و آموزنده گوسفندی که چاق می شد

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (1).jpg

گوسفندی که چاق می شد

داستان مصوّر کودکان

نوشته: چتر نور

چاپ اول: ۱۳۶۳

 تایپ ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (2).jpg

براتعلی خان یک گله هزارتائی گوسفند داشت . ولی هیچوقت نه یک پیاله شیر به کسی کمک می کرد . نه موقعی که یکی از آنها را سر می برید ، لقمه ای گوشت به بیچاره ای می داد.

هیچکس جرأت نداشت به او حرفی بزند و بگوید چرا آدم باید اینقدر خسیس باشد ؟ گهی زنش با ترس و لرز به او می گفت:

-براتعلی خان ، خدا روخوش نمیاد . خوبه کمی گوشت به این چوپانها وکارگرها که این همه شب و روز زحمت میکشن بدیم .

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (4).jpg

اما براتعلی خان رنگ صورتش قرمز می شد و چشمهایش پر از خون و فریادمی کشید:

-مال خودمه . اختیارش رودارم. دلم نمیخواد به کسی بدم . مگه زوره؟

زن بیچاره ساکت می شد. اما باز دلش طاقت نمی آورد و یواشکی مقداری گوشت به کارگرهای بیچاره می داد . وای به وقتی که براتعلی خان موضوع را می فهمید . آنقدر داد و بیدا راه می انداخت که نگو . وقتی گوسفندی را سر می برید ، جگر و دل و قلوه اش را خودش می خورد. بوی کباب همه جا را پر می کرد . ولی او ذره ای به کسی نمی داد .

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (5).jpg

براتعلی خان عاشق گوسفند بود و از بز و گاو بدش می آمد و می گفت:

-بز و گاو برای من اومد نداره!

هرچقدر به او می گفتند:

-بابا جون این حرفا خرافاته و معنی نداره! بز و گاو رو هم خداآفریده!

می گفت:

– شما هم به کار من کار نداشته باشین!

هر روز صبح زود و غروب گوسفندها را می شمرد. وقتی می دید همه سرجایشان هستند، خیالش راحت می شد. وای به روزی که یکی از آنها مریض می شد. آنقدر اوقاتش تلخ و اخلاقش بد می شد ، که کسی جرات نمی کرد به او نزدیک شود.

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (6).jpg

یک روز صبح زود وقتی به طویله رفت، صدای بع بع گوسفندی را شنید که به ناله شبیه بود . معلوم بود که حیوان درد می کشد و می خواهد بچه ای به دنیا بیاورد . براتعلی خان از خوشحالی فریادی کشید و کارگرهایش را صدا زد.

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (7).jpg

با اینکه هرهفته چند بره بدنیا می آمد، ولی او مثل کسی که برای اولین بار گوسفندش می زاید ، خوشحال شده بود . ساعتی بعد بره کوچولو سفید و تپل مپلی بدنیا آمد. حیوان قشنگ و ملوسی بود . هفته اول و دوم گذشت . چون براتعلی خان هر روز با دقت گوسفند و بره ها را نگاه می کرد ، متوجه شد که بره سفید، روزبروز چاق و چاقتر می شود . او تابحال چنین چیزی ندیده بود: نه توی آن روستا و نه هیچ جای دیگر!

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (8).jpg

هفته ها و ماهها گذشت و بره کوچولوی سفید ، حالا دیگر گوسفند بزرگی شده بود و وقتی بیرون می آمد، تمام چشمها به آن خیره می شد، زن و بچه ، پیر و جوان ، همه دور آن جمع می شدند. هیچکس تابحال چنین گوسفندی ندیده بود.

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (11).jpg

تمام دهات اطراف ، براتعلی خان را می شناختند و بیشتر به او« برات گوسفندی» می گفتند . ولی حالا دیگر گوسفند چاقش از خودش بیشتر معروف شده بود . همه جا صحبت آن بود. خیلی ها حاضر شدند گوسفند را به قیمت خوبی از او بخرند . ولی او با اینکه این همه گوسفند داشت، همه را از یاد برده و جانش به جان گوسفند چاق بسته شده بود و حتی یک لحظه هم از آن دور نمی شد. خودش به آن آب وغذا می داد . سرتاپای گوسفند چاق سفید ، پر از نظر قربانی و خرمهره های رنگارنگ بود . وقتی راه می رفت ، صدای دلنگ و دولنگ بلند می شد. کار بجائی رسید که حیوان بیچاره از چاقی زیاد نمی توانست راه برود ! چند قدم که می رفت نفسش می گرفت .

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (12).jpg

دمبه سنگینش را نمی توانست بکشد . براتعلی خان یک چیزی با تخته وچندتا « بلبرینگ » درست کرده بود و دمبه حیوان را روی آن می گذاشت و خودش دنبال آن راه می افتاد . اما باز حیوان خسته می شد . بعداً برای گوسفند یک گاری دستی درست کرد . گوسفند چاق و سفید را توی آن می گذاشت و هل می داد. حالا دیگر خودش خسته می شد .

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (13).jpg

یک روز وقتی با گاری دستی و گوسفند به قهوه خانه آبادی می رفت ، چند نفری دور او جمع شدند و گفتند:

-براتعلی خان! چرا این حیوون بی گناه رو این همه عذاب میدی؟ خدا روخوش نمیاد . تو هم خودت رو زجر میدی هم اونو! بهتره اونو به ما بفروشی تا برای عید قربون ، قربونی کنیم. ما میخوایم گوشت اونو بین آدمای فقیر تقسیم کنیم . این کار ثواب داره!

اما براتعلی خان زیر بار نرفت . هرچه به او اصرار کردند، فایده ای نداشت . علاقه او به گوسفند چاق وسفید روزبروز بیشتر می شد و همیشه خیال می کرد می خواهند آنرا بدزدند. می ترسید بلائی به سرش بیاید. به همین جهت گوسفند را با خود به اطاقش می برد و پیش خودش می خواباند.

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (14).jpg

یک شب در خواب دید که چند نفر دارند گوسفندش را می کُشند. هراسان از خواب پرید! دیدگوسفند همانجا خوابیده است اما بدجوری خُرخُر می کند . فکر کرد دارد نفس می کشد. چون حیوان از شدت چاقی گاهی صدای خرخر ازگلویش بیرون می آمد .

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (15).jpg

براتعلی خان با خیال آسوده خوابید .

وقتی صبح زود بیدار شد ، دید گوسفند چاق و سفید بی حرکت افتاده . هر چه دست به سر و گوشش کشید فایده ای نداشت. حیوان بیچاره مرده بود! پیه و چربی زیاد روی قلبش فشار آورده و او را خفه کرده بود!

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (16).jpg

براتعلی خان مانند دیوانه ها نعره کشید.زن و بچه و کارگرها و همسایه ها همه به طرف اتاق او دویدند. براتعلی خان کنارنعش گوسفند چاق از هوش رفته بود.

او را کشان کشان به اطاق دیگری بردند. آبی به سر و رویش پاشیدند. لباسهایش را بیرون آوردند . همه فکر کردند او مرده است، چون هیچ حرکتی نمی کرد . دنبال دکتر رفتند. نزدیک غروب قبل از اینکه دکتر برسد ، براتعلی خان تکانی خورد . همه با کمال تعجب دیدند که او به هوش آمد و از جا بلند شد و گفت:

-من کجا هستم ؟

زنش گفت:

-تو درخانه ات هستی .

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (17).jpg

برایش لیوانی آب آوردند. آنرا نوشید . نفسی کشید! و مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشد، گفت:

-« گوسفندم . گوسفند خوب و نازنینم .»

و های های گریه کرد .

کتاب داستان مصور کودکان گوسفندی که چاق می شد در ایپابفا (18).jpg

هیچکس نمی دانست چه بگوید! تا به حال کسی گریه او را ندیده بود!

از آن روز به بعد ، براتعلی خان آدم دیگری شد. با همه خوشروئی و مهربانی می کرد . حالا دیگر به مردم فقیر می کرد!

بعضی ها می گفتند:

-براتعلی خان دیوانه شده!

اما او دیوانه نبود! خدا او را تنبیه خوبی کرده بود تا با همه مهربان و باگذشت باشد.

«پایان»



درباره هادی قربانی

دانش آموخته ادبیات انگلیسی، آشنا با فرایند OCR و ساخت کتاب های ایپاب برای دست افزارها، علاقمند به بازآفرینی و بازخوانی کتاب های قدیمی و قصه های خاطره انگیز

۲ نظر

  1. درود بر شما
    آیا امکان سفارش و تهیه این کتاب و دیگر کتابهای قدیمی کودکان رو دارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوای محافظت شده