قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / رمان / کره بخش 7
یوزبیت

کره بخش 7

پیامهای بعدی

پس از یک ساعت عروسهای دریایی آنجا را ترک کردند. رفتنشان هم مانند آمدنشان مبهم و اسرارآمیز بود. بیرون از زیستگاه، جسد ادموندز را دیدند که بر کف اقیانوس افتاده بود و با جریان آب به عقب و جلو می رفت. در پارچه لباسش سوراخهای ریزی مشاهده می شد.

آنان در حال تماشا از پشت دریچه ها بودند که بارنز و ملوان دوم، تینی فلچر، همراه با مخازن یدکی هوا به محوطه نورافکن های درخشان رسیدند. جسد ادموندز را بلند کردند؛ سرش که درون کلاه ایمنی بود به عقب خم شد و آثار خوردگی بر روی سطح کلاه نمایان گردید.

کسی چیزی نمی گفت. نورمن متوجه شد که حتی از رفتار جنون آمیز هری هم خبری نبود؛ او آرام نشسته بود و از پشت دریچه نگاه می کرد.

بیرون زیستگاه بارنز و فلچر هنوز جسد را در دست نگه داشته بودند. حبابهای نقره ای رنگ و بزرگی تشکیل شد و به بالا رفت.

– دارن چه کار می کنن؟

– توی لباسش باد می کنن.

تد گفت: «برای چی؟ مگه اونو به زیستگاه برنمیگردونن؟»

تینا گفت: «نمیتونن این کار رو بکنن. اینجا نمیشه ازش نگهداری کرد. گازهای ناشی از پوسیدگی جسد هوای اینجارو آلوده میکنه.»

– اما اینجا باید محفظه کاملا مهر و موم شده ای باشه تا….

تینا گفت: «نداریم. برای نگهداری اجساد موجودات زنده تو زیستگاه فکری نشده.»

– منظورت اینه که پیش بینی نکردن کسی اینجا بمیره؟

– درسته. چنین چیزی پیش بینی نشده.

از سوراخهای لباس حبابهای ریزی بالا می رفت. لباس ادموندز باد کرد و متورم شد. بارنز آن را رها ساخت و جسد با فشار حبابهای نقره ای رنگ به آرامی بالا رفته

– به سطح آب میره؟

– بله، با کاهش فشار بیرون. گاز به طور پیوسته منبسط می شه.

– بعد چی میشه؟

بت گفت: «کوسه ها. شاید.»

پس از چند لحظه جسد در تاریکی آن سوی روشنایی چراغها ناپدید شد. بارنز و فلچر هنوز با کلاه های ایمنی کج شده به سمت بالا جسد را تماشا می کردند. فلچر بر روی سینه خود صلیب کشید و سپس هردو به سوی زیستگاه برگشتند.

از جایی صدای زنگ بلند شد. تینا به استوانه «د» رفت. پس از چند لحظه فریاد زد: «دکتر آدامز! باز هم اعداد!»

هری برخاست و به استوانه مجاور رفت. بقیه هم پشت سرش رفتند. دیگر کسی مایل به تماشای بیرون از پشت دریچه نبود.

نورمن مات و مبهوت به صفحه نگاه کرد.

اما هری با خوشحالی دستهایش را به هم زد و گفت: «عالیه. این خیلی کمک می کنه.»

– جدی؟

– البته. حالا من یک فرصت استثنایی دارم.

– فرصت برای کشف رمز؟

7.jpg

– بله، البته.

– چطور؟

– ترتیب اصلی اعداد یادتونه؟ اینم همونه.

– راستی؟

هری گفت: «البته. ولی به صورت دو دوئيه.»

تد با آرنج به نورمن زد و گفت: «دو دویی. دیدی گفتم حالت دو دویی مهمه؟»

هری گفت: «مهم اینه که این تصویر موقعیت هر حرف رو در ترتیب اولیه اعداد مشخص می کنه.»

تینا ورقه ای داد و گفت: «این رونوشتی از ترتیب اولیه س.»

00032123232632 032629 301 321 04261037 18 3016 06180821 32 29033005 1822 04261013 0830162137 1604 08301621 18220 33013130432

هری گفت: «خوبه. حالا میتونین ببینین اون وقت من چه مشکلی داشتم. به کلمه نگاه کنین: صفر – صفر – صفر – سه – دو – یک، و غیره.

حالا مسئله اینجاس که من چه جوری از این حروف مجزا كلمه بسازم. اون وقت نمیتونستم، ولی حالا میتونم.»

– چه جوری؟

– خب، معلومه. میشه خوند سه، بیست و یک، بیست و پنج، بیست و پنج….

نورمن چیزی نفهمید. «از کجا اینو میدونی؟»

هری بی صبرانه گفت: «ببین، خیلی ساده س نورمن. این یک مارپیچه که از داخل به بیرون خونده میشه. داره به ما عدد میده تا…»

ناگهان بار دیگر شکل ارقام صفحه عوض شد.

8.jpg

– ایناها، براتون مشخصه؟ نورمن چهره در هم کشید.

هری گفت: «ببین، این دقیقا همون قبلیه. می بینی؟ از مرکز به بیرون؟ صفر – صفر – صفر – سه- بیست و یک – بیست و پنج – بیست و پنج… مارپیچی که از مرکز به طرف بیرون حرکت می کنه.»

– اون چیز؟

هری گفت: «شاید از بلایی که به سر ادموندز اومد ناراحته؟»

نورمن با نگاهی کنجکاوانه پرسید: «از کجا میدونی؟»

هری گفت: «چون کاملا روشنه که اون چیز سعی داره با ما ارتباط برقرار کنه. اون چیز داره روشهای مختلف رو آزمایش می کنه.»

– اون چیز دیگه کيه؟

هری گفت: «اون چیز شاید کسی نباشه.» صفحه تاریک شد و طرح دیگری بر روی آن نقش بست.

هری گفت: «خیلی خوب. این خیلی عالیه.»

– این از کجا میاد؟

– معلومه، از سفینه.

9.jpg

– ولی ما که به سفينه متصل نیستیم. چطور میتونه رایانه مارو به کار بندازه و این ارقام رو در نمایشگرش ظاهر کنه؟

– ما اینو نمیدونیم.

بت پرسید: «خب، نباید بدونیم؟»

تد گفت: «لزومی نداره.»

– نباید سعی کنیم از این موضوع سر در آریم؟

– لزومی نداره. میدونی، اگه فن آوری به اندازه کافی پیشرفته باشه، فرد شاهد بی اطلاع خیال میکنه با سحر و جادو رو به رو شده. در این موضوع تردیدی وجود نداره. مثلا دانشمند معروفی مال گذشته های خودمون رو در نظر بگیر – ارسطو، لئوناردو داوینچی ، یا حتی آیزاک نیوتون. اگه به اون یک تلویزیون رنگی سونی نشون بدی، میدوه و فریاد میزنه که معجزه دیده. اون اصلا درک نمی کنه که تلویزیون چی هست.

تد گفت: «ولی نکته اینه که تو نمیتونی بهش توضیح بدی. دست کم توضیح دادنش کار ساده ای نیست. آیزاک نیوتون نمیتونه درک کنه تلویزیون چیه، مگه اینکه چند سال فیزیک معاصر مارو بخونه. اون مجبوره همه مفاهیم مربوط به تلویزیون رو یاد بگیره: الکترومغناطیس، امواج، فیزیک ذرات. اینا برای نیوتون مفاهیمی تازه س و درک جدیدی از طبیعت بهش میده. تا وقتی اینارو یاد نگرفته، تلویزیون براش به شکل معجزه باقی میمونه.ولی برای ما وسیله ای معمولیه. تلویزیونه دیگه!»

– میخوای بگی ما هم مثل آیزاک نیوتون شدیم؟

تد شانه بالا انداخت و گفت: «ما یک جوری ارتباط برقرار کردیم؟ اما نمیدونیم چطور .»

– و نباید به خودمون زحمت بدیم تا از جزئیات سر در بیاریم.

تد گفت: «به نظرم ما باید این احتمال رو بپذیریم که شاید نتونیم به این موضوع پی ببریم.»

نورمن متوجه شد که آنان با چه اشتیاقی وارد بحث و گفت وگو می شدند و حادثه تلخی را که به تازگی شاهدش بودند، به فراموشی می سپردند. او پیش خود گفت آنان روشنفکرند و وسیله دفاعیشان هم روشنفکری است. سخن گفتن. نظرها. امور انتزاعی. مفاهیم. این روشی بود برای در امان ماندن از غم و وحشت و احساس گیر افتادن. نورمن اشتیاق آنان را درک می کرد؛ خودش هم می خواست از دست این احساسات رها شود.

هری به تصویر مارپیچ چپ چپ نگریست و گفت: «شاید به چگونگی این قضیه پی نبریم، ولی روشنه که چه کار میکنه. اون چیز، با استفاده از بازنمونهای مختلف، داره ارتباط برقرار میکنه. واقعیت اینه که شاید مارپیچهاش مهم باشه. شاید تصور می کنه ما به صورت مارپیچ فکر می کنیم. یا به صورت مارپیچ مینویسیم.»

بت گفت: «درسته. کی میدونه ماچه جور موجودات عجیب و غریبی هستیم؟»

تد گفت: «اگه اون چیزی داره برای ایجاد ارتباط تلاش می کنه، خب چرا ما دست روی دست گذاشتیم؟»

هری بشکن زد و گفت: «فکر خوبیه.» و به سراغ شاسیهای صفحه کلید رایانه رفت.

هری گفت: «قدم اول اینه که ما پیام اولیه رو برگردونیم. با گروه اعداد اولیه شروع می کنیم، با دو تا صفر.»

تد گفت: «می خوام روشن بشه که پیشنهاد اقدام به ارتباط با بیگانه رو ابتدا من مطرح کردم.»

بارنز گفت: «کاملا مشخصه، تد.»

تد گفت: «هری؟»

هری گفت: «بله، تد. نگران نباش، نظر تو بود.»

هری پشت میز فرمان تایپ کرد:

۰۰۰۳۲۱۲۵۲۵۲۶۳۲

اعداد بر صفحه نمایش ظاهر شدند. منتظر ماندند. وزوز هواکشها و غرش خفیف موتورهای دیزل به گوش می رسید. به صفحه نمایش چشم دوختند.

اتفاقی نیفتاد. تصویر تاریک و سپس مجموعه اعداد دیگری ظاهر شد.

۰۰۰۱۱۳۲۱۲۱۰۵۱۸۰۸۰۱۲۲۳۲

نورمن احساس کرد مو بر پشت گردنش سیخ شد.

آنچه میدید صرفا رشته ای اعداد نقش بسته بر صفحه نمایش رایانه بود، اما همین او را سرجایش میخکوب کرد. تینا در کنار وی ایستاده بود و میلرزید. «به ما جواب داد.»

تد گفت: «معرکه س.»

هری گفت: «حالا مجموعه اعداد دوم رو امتحان می کنم.» خونسرد به نظر می رسید، اما انگشتانش در فشار دادن شاسیهای صفحه کلید اشتباه می کرد. چند لحظه طول کشید تا اعداد را تایپ کند:

۰۳۲۶۲۹

پاسخ بی درنگ اعلام شد.

0۰۱۵۲۶۰۸۰۵۱۸۰۸۱۰۲۱۳

هری گفت: «خب، به نظر میرسه خط ارتباطیمون برقرار شد.»

بت گفت: «بله. خیلی بده که نمیدونیم به همدیگه چی داریم میگیم.»

تد گفت: «احتمالا اون چیز میدونه چی داره میگه. ولی ما هنوز گیج و گنگیم.»

– شاید بتونیم وادارش کنیم خودشو به ما بشناسونه. بارنز با بی صبری گفت: «اون چیز چیه که درباره ش حرف میزنین؟»

هری آه کشید و عینکش را بالای بینی برد. سپس گفت: «به گمانم هیچ تردیدی وجود نداره. اون چیز، چیزیه که قبلا داخل کره بوده و حالا بیرون اومده و آزادی عمل پیدا کرده. بله خودشه.»

هيولا

زنگ خطر

نورمن با صدای بلند زنگ خطر از خواب پرید و دید که چراغهای قرمز روشن و خاموش می شوند. از تخت پایین آمد. کفشهای عایقکاری شده و کت حرارتی خود را پوشید و، در حالی که به سوی در میدوید، بت را سر راه خود دید. صدای زیر و گوشخراش زنگ خطر در تمام زیستگاه به گوش می رسید.

نورمن با صدای بلند گفت: «چی شده!»

– نمیدونم!

بت وحشتزده بود و رنگ به چهره نداشت. نورمن از کنار او گذشت. در استوانه «ب» در میان لوله ها و میزهای فرمان، تابلویی روشن و خاموش میشد: اضطراری حیاتی . نورمن به دنبال تینی فلچر گشت؛ اما مهندس درشت اندام آنجا نبود.

با عجله به استوانه «ج» برگشت و بار دیگر از کنار بت گذشت.

بت داد زد: «میدونی چی شده؟»

– از دستگاههای حیاتیه! فلچر کجاس؟ بارنز کجاس؟

– نمیدونم! دارم دنبالشون می گردم!

نورمن فریاد کشید: «کسی تو استوانه «ب» نیست.» سپس از پله ها بالا رفت و وارد استوانه «د» شد. تینا و فلچر در کنار میزهای رایانه نشسته بودند و کار می کردند. قابهای پشتی را در آورده بودند و انبوهی از سیمها و تراشه ها در دیدرس بود. چراغهای سرخرنگ اتاق روشن و خاموش می شدند.

بر روی تمام صفحات نمایشگر جمله ای چشمک می زد: «اضطراری – دستگاه های حیاتی.»

نورمن داد زد: «چی شده؟»

فلچر با بی اعتنایی دست تکان داد

– به من بگین؟

چرخید و هری را دید که مانند مردهای متحرک نزدیک قسمت ویدیوی ادموندز نشسته و قلم و دسته ای کاغذ به روی زانویش گذاشته است. به نظر میرسید به صدای آژیر و نور چراغهایی که بر صورتش می تابید هیچ توجهی ندارد.

– هری؟

هری پاسخی نداد؛ نورمن به سوی دو زن برگشت.

نورمن داد کشید: «تو را به خدا به من بگین چی شده؟»

در همین لحظه صدای زنگ خطر قطع شد. صفحات نمایشگر چیزی نشان نمی دادند. بجز نوای آرام موسیقی کلاسیک صدای دیگری به گوش نمی رسید.

تینا گفت: «از این بابت متاسفیم.»

فلچر گفت: «زنگ خطر اشتباهی بود.» .

نورمن بر روی صندلی افتاد گفت: «یا عیسی مسیح.» و نفس عمیق کشید.

– خواب بودی؟

سرش را تکان داد.

– متأسفم. خود به خود روشن شد.

– يا عیسی مسیح،

فلچر با اشاره به علامت روی سینه اش گفت: «دفعه بعد که این صدا رو شنیدی، می تونی به این علامت نگاه کنی. اول باید همین کار رو بکنی. الآن خودت میبینی که علامتها عادین.»

– يا عیسی مسیح

هری گفت: «نگران نباش، نورمن. وقتی روانپزشک دست و پاشو گم می کنه، علامت بدیه.»

– من روان شناسم.

– فرقی نمی کنه.

تینا گفت: «دکتر جانسون، زنگ خطر رایانه ای ما ردیابهای جانبی زیادی داره که بعضی وقتا صدا میکنه و کاری هم از دست ما ساخته نیست.»

نورمن سرش را جنباند و به آشپزخانه در استوانه «ه» رفت. لوی برای ناهار کلوچه ترد توت فرنگی درست کرده بود؛ اما به دلیل اتفاقی که برای ادموندز افتاد، کسی از آن نخورده بود. اطمینان داشت که کلوچه ها انجاست، اما وقتی پیدایشان نکرد حسابی سرخورده شد. در کمدهای آشپزخانه را باز کرد و محکم بست. در یخچال را هم با عصبانیت به هم کوبید.

پیش خود گفت، سخت نگیر. این فقط زنگ خطری اشتباهی بود.

اما او نمی توانست براین احساس خود غلبه کند که به دام افتاده و در قفسی آهنی و بسیار بزرگ گیر کرده است، در حالی که همه چیز در اطرافش به آرامی فرو می پاشد. بدترین لحظه، سخنرانی بارنز پس از فرستادن جسد ادموندز به سطح آب بود.

بارنز معتقد بود وقت آن است که کمی سخن بگوید. سخنان امیدبخش.

او در سخنانش گفته بود: «میدونم همه تون از بابت ادموندز ناراحتين؛ اما اون صرفا حادثه بود. شاید رفتنش به وسط عروسهای دریایی کاری اشتباه بود. شاید هم اشتباه نکرده بود. حقیقتش اینه که حوادث در بهترین شرایط هم پیش می آن و اعماق دریا محیطی نیست که رحم و گذشت سرش بشه.»

نورمن، در حالی که گوش میداد، با خود گفت بارنز دارد گزارشش را مینویسد. با وقاحت عذر و بهانه می آورد تا توبیخ نشود.

بارنز گفت: «همین حالا از شما میخوام که خونسرد باشین. از شروع طوفان در سطح آب شونزده ساعت می گذره. یک بالون ردیاب به سطح آب فرستادیم؛ اما پیش از اینکه از اون استفاده کنیم سیم قطع شد و این نشون میده که هنوز ارتفاع امواج نه متر یا بیشتره و طوفان هنوز با شدت تمام ادامه داره. طبق گزارشهای ماهواره ای، طوفان در این منطقه شصت ساعت ادامه داره. پس دو روز دیگه اینجاییم. کاری از دستمون ساخته نیست. فقط باید خونسرد باشیم. یادتون باشه، تازه وقتی برین بالا، نمی تونین دریچه رو باز کنین و نفس بکشین. باید چهار روز توی اتاقک هوای با فشار زیاد بمونین تا به تدریج به فشار کم عادت کنین.»

این نخستین بار بود که نورمن از اقامت در اتاقک کاهش فشار چیزی میشنید. حتی وقتی این قفس آهنی را ترک می کردند، مجبور بودند چهار روز دیگر در قفس آهنی دیگری سر کنند.

بارنز گفته بود: «تصور می کردم میدونین این کار برای محیطهای اشباع شده معمولیه. شما میتونین تا هر وقت دلتون میخواد اینجا بمونین، اما وقتی به سطح آب برگردین باید دوره کاهش فشار چهار روزه رو بگذرونین. و اینم بدونین که این زیستگاه از اتاقک کاهش فشار خیلی بهتره. پس تا جایی که میتونین از اینجا لذت ببرین.»

نورمن اندیشید، تا جایی که میتونین از اینجا لذت ببرین. یا عیسی مسیح. کلوچه ترد توت فرنگی حالش را جا می آورد. لوی کدام گوری بود؟

به استوانه «د» برگشت و پرسید: «لوی کجاس؟»

تینا پاسخ داد: «نمی دونم. همین اطرافه. شاید خوابیده.»

نورمن گفت: «مگه با اون زنگ خطر کسی خواب می مونه؟»

– به آشپزخونه سر بزن.

– اونجا هم رفتم. بارنز کجاس؟

– با تد به سفینه برگشت. دارن دور کره ردیابهای بیشتری نصب میکنن.

هری گفت: «به اونا گفتم این کار وقت تلف کردنه.»

نورمن گفت: «پس کسی نمیدونه لوی کجاس؟»

فلچر بستن پیچهای مربوط به قابهای میز فرمان رایانه را تمام کرد و گفت: «دکتر، شما از اون آدمهایی هستین که همیشه دوست دارین بدونین بقیه کجان؟»

نورمن گفت: «نه، البته که نه.»

– پس با لوی چه کار مهمی دارین، قربان؟

– فقط میخواستم بدونم کلوچه های ترد توت فرنگی کجاس؟

فلچر بی درنگ گفت: «اونا تموم شد. وقتی از مراسم تشییع جنازه برگشتیم، من و فرمانده نشستیم و همه اونارو خوردیم. همین.» او سرش را تکان داد.

هری گفت: «شاید رز چند تا کلوچه دیگه درست کنه.»

نورمن، بت را در آزمایشگاهش، در طبقه بالای استوانه «د» پیدا کرد. درست وقتی وارد اتاق شد که بت داشت یک قرص را می بلعيد.

– اون چیه؟

– واليوم

– خدای من.

– از کجا آوردی؟

بت گفت: «ببین، لازم نیست نصیحتم کنی و …»

– … فقط پرسیدم از کجا آوردی.

بت به قفسه سفیدرنگی اشاره کرد که در دیوار گوشه آزمایشگاه نصب شده بود. «تو هر استوانه قفسه کمکهای اولیه هست. تقریبا کامل به نظر میرسه.»

نورمن به سراغ قفسه رفت و در آن را باز کرد. طبقه هایی تمیز و مرتب از دارو و سرنگ و نوار باندپیچی.

بت درست می گفت، آنجا همه چیز بود – آنتی بیوتیک، داروهای آرامبخش و تسکین دهنده و حتی بیهوش کننده های جراحی. با همه اسامی روی بطریها آشنایی نداشت، اما داروهای روانگردان[1] قوی بودند.

– با وسایل این قفسه میشه زخمیهای یک جنگ رو درمان کرد.

– آره، درسته. جنگ نیروی دریایی.

نورمن گفت: «با این وسایل میشه جراحی تمام عیاری انجام داد.» وی متوجه کارتی در داخل قفسه شد. روی کارت نوشته شده بود: رمز کمکهای اولیه ۱۰۳. «این یعنی چی؟»

بت سرش را جنباند و گفت: «اون رمز رایانه س.»

– خب؟

بت گفت: «خبرها خوب نیست.»

نورمن گفت: «جدی؟» و در انتهای اتاق بت نشست و رقم ۱۰۳ را اعلام کرد. روی صفحه این متن ظاهر شد:

محيط با فشار زیاد اشباع شده

مشکلات پزشکی (عمدا – کشنده)

    1. انسداد عروق ریوی
    2. علايم عصبی فشار بالا
    3. قانقاریای استخوان سالم
    4. مسموميت اكسيژن
    5. علايم فشار حرارتی
    6. عفونت بر اثر باکتری در حال انتشار[2]
    7. اختلال دماغی

یکی را انتخاب کنید:

بت گفت: «انتخاب نکن. خوندن جزئیات فقط آدم رو ناراحت می کنه. تا همین جا بسه – ما در محیطی واقعأ خطرناک هستیم. بارنز به خودش زحمت نداد تا همه جزئیات ناخوشایند رو به ما بگه. میدونی چرا نیروی دریایی مجاز نمیدونه که افراد بیشتر از هفتاد و دو ساعت در این عمق بمونن؟ چون بعد از هفتاد و دو ساعت احتمال بیماری به اسم «قانقاریای استخوان سالم افزایش پیدا می کنه. کسی دلیلش رو نمیدونه، ولی محیط تحت فشار باعث فساد استخوان در ناحیه پا و کفل میشه. و میدونی چرا این زیستگاه به طور دایم با حضور افراد تنظیم میشه؟ دلیلش هوشمندی و فن آوری پیشرفته نیست. علتش اینه که هوای دارای هلیوم باعث میشه میزان حرارت بدن بسیار متغیر بشه. آدم خیلی زود گرمش میشه و خیلی زود هم سردش میشه. و این خطرناک و مرگباره. ممکنه اون قدر سریع اتفاق بیفته که تا آدم بیاد متوجه بشه از پا در بیاد. و علایم عصبی فشار بالا – اگه میزان دی اکسیدکربن در هوا خیلی کم بشه ناگهان باعث بروز تشنج و فلج و مرگ میشه. این علامتهای روی لباس هم برای همینه، برای اینکه مطمئن بشیم در هوا اکسید دوکربن کافی وجود داره. این علامتها فقط برای همینه. خوبه، هان؟»

نورمن صفحه را خاموش کرد و به صندلی تکیه داد: «خب، برگشتیم سر حرف من، اینکه کاری از دستمون ساخته نیست.»

بت، در حالی که با ناراحتی وسایل روی میز پیشخان را جابه جا می کرد، گفت: «بارنز هم درست همین رو می گه.» او به مرتب کردن وسایل ادامه داد.

نورمن گفت: «خیلی بده که ما نمونه ای از اون عروسهای دریایی نداریم.»

بت، اخم کنان و، در حالی که ورقه های روی میز را جابه جا می کرد، گفت: «بله، اما راستش گمان نمیکنم نمونه زیاد به دردم می خورد. نورمن، من اینجا درست فکر نمی کنم.»

– منظورت چیه؟

– پس از اون حادثه اومدم اینجا تا به یادداشتهام نگاهی بندازم و مسائل رو دوباره بررسی کنم. میگوها رو بررسی کردم. یادته بهت گفتم اونا معده ندارن؟ خب، معده دارن. درست تشریح نکرده بودم و تیغ رو از وسط سطحی سهمی شکل عبور نداده بودم. همه ساختارهای میانی بدن میگوها رو ندیدم؛ اما اونها وجود دارن؛ میگوها طبیعی هستن. و ماهی مرکب؟ خب اون ماهی مرکبی که تشریحش کردم کمی غیر عادی بود. آبشش تکامل یافته نداشت، ولی به هرحال آبشش داشت. و بقیه ماهیهای مرکب کاملا طبیعين. همون طور که انتظار داری. من خیلی عجول بودم و اشتباه کردم. این موضوع منو واقعا کلافه کرده.

– برای همین والیوم خوردی؟

بت سرش را جنباند و گفت: «از بی دقت بودن متنفرم.»

– اما کسی تورو سرزنش نکرده.

– اگه هری یا تد آزمایشهامو بررسی می کردن و متوجه این اشتباهات احمقانه میشدن….

– خب، اشتباه که دست آدم نیست.

– میتونم حدس بزنم که چی میگن: مثل یک زن، بی دقت، عاشق کشف کردن و نشون دادن خودش و نتیجه گیری شتابزده. مثل همه زنها.

– کسی تورو سرزنش نمی کنه، بت.

– خودم خودمو سرزنش می کنم.

نورمن گفت: «اما فقط خودتی. به نظرم بهتره استراحت کنی.»

حرفهای بت به دل نور من نشست. نورمن گفت: «من متوجهم.» او چیزی را به خاطر آورد. «میدونی وقتی بچه بودم با برادر کوچکم به کنار دریا رفتم. اسمش تیم بود. الآن زنده نیست، اما اون موقع شش سالش بود. هنوز نمی تونست شنا کنه. مادرم به من گفت مراقب تیم باشم، اما وقتی به ساحل رسیدم تمام دوستهام اونجا بودن و موج سواری می کردن. نمیخواستم برادرم مزاحمم باشه. خب سخت بود چون من دوست داشتم جلو برم و سوار موجهای بلند بشم، اما تیم مجبور بود نزدیک ساحل بمونه.

بگذریم، اون بعداز ظهر با جیغ و داد از آب بیرون میاد. چیزی به پهلوی راستش چسبیده بود. بعدا معلوم شد که یک نوع عروس دریایی نیشش زده بود. جانور هنوز به تیم چسبیده بود و اونو ول نمی کرد. بعدش تیم از حال رفت و روی زمین افتاد. یکی از مادرها، پیش از اینکه من بتونم حتی از آب بیرون بیام، اونو برداشت و برد بیمارستان، نمیدونستم برادرم رو کجا بردن. بعدا به بیمارستان رسیدم. مادرم هم اونجا بود. تیم بیهوش بود؛ به نظرم سم اون جانور برای بدن کوچکش خیلی زیاد بود. البته کسی منو سرزنش نکرد. اگه من همون کنار ساحل می نشستم و مثل عقاب هم نگاهش می کردم، باز این اتفاق می افتاد و عروس دریایی اونو نیش می زد. اما من اونجا ننشسته بودم و برای همین سالها خودم سرزنش می کردم، حتی وقتی حالش خوب شده بود. هر وقت جای زخمهاشو تو بدنش میدیدم واقعا احساس گناه می کرد. اما آدم کم کم این حالت رو پشت سر میذاره. آدم که مسئول همه حوادث دنیا نیست. واقعا نیست.»

سکوت حکمفرما شد. از جایی در زیستگاه صدای ضعیف و موزون تاپ تاپ، و همچنین وزوز همیشگی هواکشها را شنید.

بت، در حالی که به او خیره شده بود، گفت: «انگار مرگ ادموندز خیلی ناراحتت کرده.»

نورمن گفت: «خنده داره. من تا به حال هیچ ارتباطی بین این دو تا حادثه احساس نکردم؛ درست تا همین حالا.»

– به نظرم جلو احساستو گرفتی. واليوم میخوای؟

نورمن لبخندزنان گفت: «نه.»

– به نظر میرسید می خوای گریه کنی.

نورمن گفت: «نه حالم خوبه.» برخاست و اندامش را کش و قوسی داد. به سراغ قفسه کمکهای اولیه رفت و در سفید آن را بست و برگشت.

بت گفت: «نظرت درباره این پیامهایی که به ما میرسه چیه؟

نورمن گفت: «نمیدونم.» دوباره نشست و ادامه داد: «راستش، فکر عجیبی به سرم زده. به نظرت پیامها با این جونورایی که می بینیم ارتباط دارن؟»

– چطور؟

– این فکر وقتی به ذهنم خطور کرد که پیامهای مارپیچ به ما رسید. هری میگه دلیلش اینه که اون چیز – اون مشهور- تصور می کنه ما به صورت مارپیچ فکر می کنیم. اما احتمال قوی تر اینه که اون چیز خودش به صورت مارپیچ فکر میکنه و به خیالش که ماهم مثل خودشیم. کره گرده، مگه نه؟ این جونورانی هم که دیدیم به صورت شعاعی متقارن بودن. عروس دریایی، ماهی مرکب.

بت گفت: «فکر خوبیه، ولی ماهی مرکب به صورت شعاعی متقارن نیست. هشت پا هست. ماهی مرکب هم مثل هشت پا دارای یک حلقه گرد از شاخکه، ولی ماهی مرکب تقارن دوطرفه داره، یعنی مثل انسان طرف چپ و راستش شبیه به همه. بعد میرسیم به میگوها.»

نورمن میگوها را فراموش کرده بود: «درسته. میگوها.»

بت گفت: «من ارتباطی بین کره و اون جونورا نمی بینم.»

بار دیگر صدای ضعیف و موزون تاپ تاپ شنیدند. نورمن، نشسته بر صندلی، دریافت که می تواند ضربه های خفیف ناشی از تاپ تاپ را احساس کند. «این دیگه چیه؟»

– نمیدونم، انگار از بیرونه.

نورمن به سمت دریچه می رفت که بلندگو صدا کرد و بارنز گفت: «گوش کنید، همه افراد در اتاق مخابرات جمع بشن. همه بیان به اتاق مخابرات. دکتر آدامز رمز رو کشف کرده.»

هری نمیخواست پیام را به این زودی به آنان بگوید. خوشحال از پیروزیش، مدام می گفت که باید پله پله به کشف رمز بپردازند. ابتدا توضیح داد که گمان کرده بود شاید پیامها نوعی عدد ثابت جهانی یا قانون فیزیک برای گشودن باب گفت و گو باشند. او گفت: «اما شاید یک جور بازنمون نموداری – رمزی برای یک تصویر – باشه که مشکلات عدیده ای رو مطرح می کنه. اصلأ تصویر چیه؟ ماروی صفحه صاف، مثلا تکه ای کاغذ، تصویر می کشیم. در اون تصویر موقعیتهایی رو به عنوان محور X و Y تعیین می کنیم. افقی و عمودی. اما هوشمند دیگه ای ممکنه تصاویر رو به صورت متفاوتی ببینه و ترسیم کنه. شاید بیشتر از سه بعد داشته باشه. یا مثلا از مرکز تصویر به بیرون حرکت کنه. پس رمز ممکنه خیلی مشکل باشه. اولش پیشرفت چندانی نداشتم.»

سپس، وقتی همان پیام با فاصله هایی بین زنجیره اعداد به دست هری رسید، کم کم نتیجه گیری کرد که رمز نشان دهنده قطعاتی مجزا از اطلاعات است – قطعاتی که معرف کلمه بود، نه تصویر. «رمزهای واژه به انواع مختلفی، از ساده تا پیچیده، تقسیم میشن. نمیشد زود فهمید که چه شیوه ای باید برای رمزگشایی مورد استفاده قرار بگیره. اما بعد فکری به ذهنم رسید.»

آنان بی صبرانه منتظر بودند تا او توضیح دهد.

هری پرسید: «چرا اصلا از رمز استفاده می کنیم؟»

نورمن گفت: «چرا از رمز استفاده می کنیم؟»

– برای خاطر جمع بودن. اگر شما بخواین با کسی ارتباط برقرار کنین، رمز به کار نمیبرین. رمزها وسیله ای هستن برای پنهان کردن اطلاعات. بنابراین، شاید این موجود هوشمند به خیالش داره با ما مستقیما ارتباط برقرار می کند، اما در حرف زدن با ما مرتکب نوعی اشتباه منطقی می شه. اون داره رمز درست می کنه، بدون اینکه اصلا تمایلی به این کار داشته باشه. این نشون میده که شاید رمز، غیر عمد، رمزی جانشینه و اعداد به جای حروف می آن. وقتی واژه هارو شکستم، سعی کردم بر اساس آنالیز آماری بین اعداد و حروف ارتباط برقرار کنم. در آنالیز آماری میشه رمزهارو کشف کرد، اونم از این راه که بدونیم فراوان ترین حرف در زبان انگلیسی حرف «ای» و دومین حرف رایج «تی» و به همین ترتیب. بعدش به دنبال فراوان ترین حروف گشتم. اما با این واقعیت روبه رو شدم که حتی یک زنجیره کوتاه عدد، مثل دو – سه – دو، ممکنه نشون دهنده احتمالات رمزی زیادی باشه: دو و سه و دو، بیست و سه و دو، دو و سی و دو، یا دویست و سی و دو . زنجیره های طولانی تر احتمالات بیشتری در بر داره.

سپس هری گفت که او همین طور جلو رایانه نشسته بود و به پیامهای مارپیچ می اندیشید که ناگهان چشمش به صفحه کلیدها افتاد. «تعجب کردم که یک بیگانه هوشمند از صفحه کلید ما چه چیزی درک می کنه، از این ردیف علایم که باید با انگشت به اونا فشار داد. این برای موجودی دیگه چقدر باید گیج کننده باشه! نگاه کنین.» هری دفترچه اش را بالا گرفت و نشان داد و گفت: «تو یک صفحه کلید معمولی انگلیسی حروف به این صورت قرار دارن:

10.jpg

« بعد پیش خودم مجسم کردم که کجای صفحه کلیدها شبیه مارپیچه که این موجود مارپیچهارو ترجیح میده. این بود که شروع کردم به شمردن شاسی ها در حلقه های هم مرکز.

«کار کمی طول کشید چون کلیدها به طور دقیق در خطوط صاف قرار ندارن، ولی عاقبت فهمیدم. اینجارو نگاه کنین: اعداد به صورت مارپیچ از مرکز به بیرون حرکت میکنن. «G» شماره یک، «B» شماره دو ، «H» سه و Y» چهار و به همین ترتیب می بینین؟ شکلش این جوریه.» با سرعت اعداد را یادداشت کرد.

11.jpg

– اینا به طرف بیرون پیچ میخورن؛ «M» شانزده، «K» هفده، و به همین ترتیب. و به این صورت پیام رو فهمیدم.

– پیام چیه، هری؟

هری مکث کرد و گفت: «باید بگم پیام عجیبیه.»

– منظورت چیه که میگی عجيبه؟

هری ورقه دیگری از دفترچه زردرنگش جدا کرد و به آنان داد. نورمن پیام کوتاه را که با حروف بزرگ انگلیسی نوشته شده بود خواند:

سلام. حال شما چطور است؟ حال من خوب است. اسم شما چیست؟ اسم من جرى است.

نخستین سخنان

سرانجام تد گفت: «خب، من اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم.»

بت گفت: «به نظر میاد. بچگانه باشه. شبیه کتابهای آموزشی که قبلا برای تمرین روخوانی بچه ها می نوشتن.»

— بله، درست همین طور به نظر میرسه.

بارنز گفت: «شاید اشتباه ترجمه کردی؟»

هری گفت: «مطمئنم که درسته.»

بارنز گفت: «راستش این بیگانه مثل اینکه احمقه.»

تد گفت: «خیلی مطمئن نیستم که این جوری باشه.»

بارنز گفت: «مطمئن میشی. یک بیگانه احمق اساس نظریه آدم رو به هم می ریزه. اما به هر حال باید مطالعه ش کرد. مگه نه؟ بیگانه ای کردن. حتما خیلی هم هستن.»

تد گفت: «من تردید دارم کسی که چیزی پیشرفته مثل اون کره رو ساخته، کودن باشه.»

بارنز گفت: «پس معلوم میشه متوجه آدمهای احمقی که پشت فرمان میشینن نشدی. یا عیسی مسیح. پس از این همه تلاش: (حال شما چطور است؟ حال من خوب است.) یا عیسی مسیح.»

نورمن گفت: «من احساس نمی کنم که این پیام حاکی از فقدان شعور باشه، هل.»

هری گفت: «برعکس، به نظر من پیام خیلی هم زیرکانه س.»

بارنز گفت: «دارم گوش میدم.»

هری گفت: «البته مضمون پیام کودکانه به نظر میرسه؛ اما وقتی فکرش رو بکنین، میبینین کاملا منطقيه. پیام ساده ای که واضح و دوستانه و باعث وحشت نمیشه. ارسال چنین پیامی نیاز به شعور بالایی داره. به گمانم اون داره طوری به ما نزدیک میشه که ما به سگ نزدیک میشیم. دستمون رو جلو می بریم، اجازه میدیم بو بکشه و به ما عادت کنه.»

بارنز گفت: «یعنی اون با ما مثل سگ رفتار می کنه؟»

نورمن اندیشید: بارنز مقام بالاتری نسبت به او دارد. او تندخوست، چون ترسیده است؛ احساس بدی دارد. یا شاید خیال می کند در مسئولیتش از محدوده مجاز پا فراتر گذاشته است.

تد گفت: «نه، هل. اون فقط داره ارتباطش رو در سطح ساده ای شروع میکنه.»

بارنز گفت: «خب، ساده س، بسیار خوب. یا عیسی مسیح، با بیگانه ای از فضای بیرون تماس برقرار می کنیم و اونم به ما میگه اسمش جریه.»

– فعلا وقت نتیجه گیری نیست، هل.

بارنز امیدوارانه گفت: «شاید اسم خانوادگی هم داشته باشه. یعنی در گزارشم به سرفرماندهی اقیانوس آرام بنویسم که در یک مأموریت عمق آب یک نفر رو از دست دادیم تا بیگانه ای رو به اسم جری ملاقات کنیم؟ اسم دیگه ای باشه بهتره. هر اسمی بجز جری.»

– میشه ازش بپرسیم؟

هری گفت: «چی رو بپرسیم؟»

– اسم کاملش رو.

تد گفت: «من شخصا گمان می کنم باید بیشتر از اینا باهاش حرف بزنیم.»

بارنز گفت: «… من دوست دارم اسم کاملشو بدونم. برای گزارش.»

تد گفت: «باشه. اسم کامل و درجه و شماره ردیف.»

– دکتر فیلدینگ، بهت یادآوری می کنم که اینجا من مسئولم.

هری گفت: «اول باید ببینیم اصلا متوجه پیام ما میشه یا نه. بهتره اولین زنجیره اعداد رو بهش بدیم.»

او تایپ کرد:

0۰۰۳۲۱۲۵۲۵۲6۳۲

پس از مکثی کوتاه پاسخ ظاهر شد:

0۰۰۳۲۱۲۵۲۵۲6۳۲

هری گفت: «خوبه، جری داره گوش میده.»

چند جمله ای در دفترچه اش نوشت و سپس رشته ای دیگر از اعداد را تایپ کرد:

… ۲۹۲۱ ۳۰۱۳۲۱ ۰6۱۳۱۸۲ ۱۰۸ ۱۴ ۲۲۳۲

بت گفت: «بهش چی گفتی؟»

هری گفت: «ما دوست هستیم.»

بارنز گفت: «اینارو ول کن. اسم لعنتی اونو بپرس»

– صبر کن. یکی یکی

تد گفت: «شاید اصلا نام خانوادگی نداشته باشه.»

بارنز گفت: «اینو باید بدونی که جرى اسم واقعیش نیست.» پاسخ ظاهر شد:

00۰۴۲۱۲۲۳۲

– اون گفت، بله.

بارنز گفت: «بله که چی؟»

– فقط بله. باید ببینیم میتونه با حروف انگلیسی پیام بفرسته یا نه. اگه به جای رمز اعداد از حرف استفاده کنه، کارمون راحت تر میشه.

– چطور میخوای وادارش کنی از حروف استفاده کنه؟

هری پاسخ داد: «بهش نشون میدیم که اونا معادل همدیگه هستن.» او تایپ کرد:

۰۰۰۳۲۱۲۵۲۵۲۵۳۲= سلام

پس از مکثی کوتاه صفحه چشمک زد:

۰۰۰۳۲۱۲۵۲۵۲6۳۲= سلام

تد گفت: «متوجه نمیشه.»

– نه، این طور نیست، بهتره از زوج دیگه ای استفاده کنیم.

او تایپ کرد:

۰۰۰۴۲۱۲۲۳۲ =بله

پاسخ درج شد:

00۰۴۲۱۲۲۳۲ =بله

تد گفت: «ظاهرا متوجه نیست.»

بارنز گفت: «خیال می کردم خیلی باهوش تر از این حرفهاست.»

تد گفت: «باید بهش فرصت داد. به هر حال، داره به زبون ماحرف میزنه و از راه دیگه ای استفاده نمی کنه.»

هری گفت: «از راهی دیگه. فکر خوبیه. بهتره راه دیگه ای رو امتحان کنیم و ببینیم از اون معادله چیزی استنباط می کنه یا نه.»

هری تایپ کرد:

۰۰۰۴۲۱۲۲۳۲ = بله بله = ۰00۴۲۱۲۲۳۲

مکثی طولانی برقرار شد، در حالی که آنان به صفحه نمایش خیره شده بودند. اتفاقی نیفتاد.

– داره فکر می کنه؟

-کی میدونه چه کار داره میکنه؟

– چرا جواب نمیده؟

– باید بهش فرصت داد، باشه، هل؟

سرانجام پاسخ نمایان شد:

هلب = ۲۳۲۲۱۲۴۰۰ ۰0۰۴۲۱۲۲۳۲ =بله

– هه هه. خیال می کنه داریم بهش تصاویر آینه ای نشون میدیم.

بارنز گفت: «کودن. میدونستم.»

– خب. حالا چه کار کنیم؟

هری گفت: «باید بهش عبارت پیچیده تری بدیم. عبارتی که کار بیشتری باهاش بکنه.»

هری تایپ کرد:

۰۰۰۴۲۱۲۲۳۲= ۰۰۰۴۲۱۲۲۳۲. بله=بله

۰00۴۲۱۲۲۳۲ = بله

تد گفت: «یک قیاس صوری. خیلی خوبه.»

بارنز گفت: «چی؟»

تد گفت: «یک گزاره منطقی.»

پاسخ ظاهر شد: /=/

بارنز گفت: «اون دیگه چیه؟»

هری لبخند زد و گفت: «به نظرم داره با ما بازی میکنه.»

– بازی میکنه؟ تو به این میگی بازی؟

هری گفت: «بله.»

بارنز چشمانش را تنگ کرد و گفت: «منظور واقعی تو اینه که داره ما رو آزمایش می کنه میخواد ببینه واکنشهای ما در محیط اشباع شده چه جوریه. اون صرفا داره تظاهر به کودن بودن می کنه.»

تد گفت: «شاید میخواد هوش ما رو امتحان کنه. شاید به نظرش میرسه ما کودنیم، هل.»

بارنز گفت: «چرند نگو .»

هری گفت: «نه. موضوع اینه که داره مثل بچه ها دوست پیدا میکنه.

بچه ها موقع دوست یابی شروع به بازی با هم می کنن. بهتره ما هم بازی کنیم.»

هری سر میز فرمان نشست و تایپ کرد: = = =

بیدرنگ پاسخ درج شد: ///

هری گفت: «زرنگ. اون خیلی زرنگه.»

او با سرعت تایپ کرد: =/=

پاسخ ظاهر شد: 7 & 7

بارنز گفت: «داری خودتو سرگرم می کنی؟ من که نمیدونم چه کار داری می کنی.»

هری گفت: «اون منظور منو خوب میفهمه.»

– خوشحالم که یک نفر منظورتو فهمید.

هری تایپ کرد:

PpP

پاسخ ظاهر شد:

۰۰۰۳۲۱۲۵۲۵۲۹۳۲ = سلام

هری گفت: «خوبه. داره خسته میشه. وقت بازی تموم شد. بهتره با حروف انگلیسی ادامه بدیم.»

هری تایپ کرد:

بله.

پاسخ ظاهر شد:

۰0۰۴۲۱۲۲۳۲

هری تایپ کرد:

سلام

پس از مکثی پاسخ زیر نمایان شد:

از آشنایی با شما خوشحالم. به شما اطمینان می دهم که از این آشنایی واقعأ خرسندم.

سکوتی طولانی برقرار شد. کسی چیزی نگفت.

سرانجام بارنز گفت: «خوبه. بریم سراغ کارمون.»

تد گفت: «اون مؤدبه. خیلی مهربونه.»

– مگر اینکه تظاهر باشه.

– چرا باید تظاهر به مهربونی کنه؟

بارنز گفت: «ساده لوح نباش.»

نورمن به خطوط صفحه نمایش نگریست. واکنش او با بقیه فرق داشت، وی از دیدن عبارتی بیانگر احساسات حیرتزده شد. آیا این بیگانه احساسات داشت؟ او بعید می دانست. واژه های متكلف و نسبتا قدیمی خبر از لحنی تقلیدی میداد: جری همچون شخصیتهای داستانهای عاشقانه تاریخی حرف میزد.

هری گفت: «خب، خانمها آقایان، برای اولین بار در تاریخ بشر می توانید با بیگانه ای حرف بزنین. چه سؤالهایی دارین؟»

بارنز بی درنگ گفت: «اسمش.»

– بجز اسمش، هل.

تد گفت: «مطمئنم سؤالهای پر محتواتر از اسمش هم وجود داره.»

– نمی فهمم چرا نمی خواین ازش بپرسین….

روی صفحه نمایش جمله ای ظاهر شد:

آیا شما موجودی از مکزیک هستید؟

– يا عیسی مسیح، از کجا اینو میگه؟

– شاید توی سفینه چیزهایی ساخته شده در مکزیک وجود داره.

– مثل چی؟

– مثلا تراشه ها.

آیا شما موجودی ساخته شده در آمریکا هستید؟

-دوستمون اصلا منتظر جواب نمی مونه.

بت گفت: «کی میگه اون دوست ماست؟»

– آه، بت. – شاید جری مخفف اسم جرالدین باشه.

– بس کن بت.

آیا شما موجودی ساخته شده در آمریکا هستید؟

باتر گفت: «جوابشو بده.»

بله هستیم. شما چه کسی هستید؟

پس از وقفه ای طولانی پاسخ نمایان شد:

ما هستیم.

بارنز با نگاه به صفحه گفت: «ما چی هستیم؟»

– هل، سخت نگیر.

هری تایپ کرد: ما موجوداتی از آمریکا هستیم. شما چه کسی هستید؟

موجودات = موجود؟

تد گفت: «چقدر بده که مجبوریم به انگلیسی حرف بزنیم. حالا اسم جمع رو چه جوری یادش بدیم؟ »

هری تایپ کرد، نه

شما موجودی خیلی زیاد هستيد؟

– میدونم منظورش چیه. خیال می کنه شاید ما قسمتهای مختلفی از موجودی واحدیم.

– خب، چرا براش توضیح نمیدی؟

نه. ما موجودات مجزای زیادی هستیم.

بت گفت: «میتونی دوباره بگی.»

متوجهم. آیا یک موجود نظارت وجود دارد؟

تد خنده کنان گفت: «ببین چی داره میپرسه.»

بارنز گفت: «من که منظورشو نفهمیدم.»

هری گفت: «داره میگه منو به فرمانده تون معرفی کنین. می پرسه مسئول کیه؟»

بارنز گفت: «مسئول منم. بهش بگو .»

هری تایپ کرد: بله. موجود نظارت فرمانده هارالد سی. بارنز است.متوجهم

بارنز با تندخویی گفت: «چرا الف نوشتی. هارولد نه هارالد.»

– یعنی دوباره تایپ کنم؟

– مسئله ای نیست. ازش بپرس کیه.

شما چه کسی هستید؟

من یکی هستم.

بارنز گفت: «خوبه. پس فقط یک نفره. ازش بپرس اهل کجاست.»

شما اهل کجا هستید؟

من اهل یک جایی هستم.

بارنز گفت: «اسم اونجا رو بپرس. اسم محل رو بپرس»

– هل، اسمها گیج کننده س.

– ما باید اونو دقیقا شناسایی کنیم!

جایی که از آن آمده اید کجاست؟

من اینجا هستم

– اینومی دونیم. دوباره بپرس.

جایی که از آن شروع کردید کجاست؟

تد گفت: «این دیگه چه جور جمله ایه: جایی که از آن شروع کردید. وقتی اینو چاپ کنیم حسابی بهمون میخندن.»

بارنز گفت: «اینجاشو برای چاپ اصلاح می کنیم.»

تد وحشتزده گفت: «اما نمیتونین این کارو بکنین. نمیتونین این گفت و شنود بسیار با ارزش علمی رو تغییر بدین.»

– این کار خیلی عادیه. بهش چی میگین؟ آهان، بهش میگین مشت و مال دادن اطلاعات هری بار دیگر به تایپ کردن پرداخت.

جایی که از آن شروع کردید کجاست؟

من در آگاهی شروع کردم.

– آگاهی؟ اسم سیاره ای است یا چیزی دیگر؟

آگاهی کجاست؟

آگاهی هست.

بارنز گفت: «داره سر به سرمون میذاره.».

تد گفت: «بذار من امتحان کنم.»

هری کنار رفت و تد تایپ کرد، آیا شما سفر کردید؟

بله آیا شما سفرکردید؟

تد تایپ کرد، بله

من سفر می کنم. شما سفر می کنید. ما با هم سفر می کنیم.

من خوشحالم نورمن اندیشید، او گفت خوشحال است. جمله ای دیگر حاکی از احساسات، و این بار شبیه جملات کتابها نبود. جمله ای صریح و اصیل. آیا این جمله از احساسات بیگانه خبر میداد؟ یا فقط تظاهر به داشتن احساسات می کرد تا از این راه سرگرمشان سازد یا خیالشان را راحت کند؟

بارنز گفت: «مزخرفات بسه. درباره سلاحهاش بپرس»

– خیال نمی کنم مفهوم سلاح رو درک کنه.

بارنز گفت: «همه مفهوم سلاح رو درک می کنن. دفاع حقیقت زندگیه.»

تد گفت: «من از این طرز برخورد هیچ خوشم نمیاد. نظامیها همیشه خیال می کنن بقیه هم درست مثل اونان. ممکنه این بیگانه درباره مفهوم سلاح یا دفاع هیچ چیز ندونه. شاید از دنیایی می آد که دفاع چیز به طور کلی بی ربطيه.»

بارنز گفت: «چون حواست به من نیست دوباره می گم. دفاع حقيقت زندگیه. اگه این جری زنده باشه، مفهوم دفاع رو میفهمه.»

تد گفت: «خدای بزرگ، شما الان میخواین نظرتون رو درباره دفاع تا حد یک اصل جهانی حیات بالا ببرین-دفاع به عنوان مشخصه ای اجتناب ناپذیر از زندگی.»

بارنز گفت: «خیال می کنی این طور نیست؟ غشای سلول چیه؟ دستگاه ایمنی بدن یعنی چی؟ پوست بدنت برای چیه؟ به التیام زخم چی میگی؟ هر موجود زنده ای باید یکپارچگی مرزهای جسمی خودشو حفظ کنه. این یعنی دفاع و بدون اون نمی تونیم زندگی کنیم. نمیشه موجودی رو بدون محدودیت در جسم تصور کرد و این محدودیت هم یعنی دفاع. مطمئن باش که تمام موجودات زنده مفهوم دفاع رو درک می کنن. حالا از خودش بپرس.

بت گفت: «به نظرم فرمانده درست میگه.»

تد گفت: «شاید، ولی خوب نیست مفاهیمی رو بهش القا کنیم که ممکنه باعث بدگمانی بشه…»

بارنز گفت: «… اینجا من رئیسم.» تصویر جمله ای را نمایان ساخت:

آیا در سفرتان از محل شروع خیلی دور شده اید؟

– بهش بگو صبر کنه.

تد تایپ کرد، لطفا صبر کنید. داریم حرف می زنیم

بله من هم حرف می زنم. خوشحالم که با موجودات مجزایی ساخته شده در آمریکا حرف می زنم. از این کار خیلی لذت می برم.

تد تایپ کرد: متشکرم.

از تماس با موجودات شما خوشوقتم. از حرف زدن با شما خیلی خوشحالم. از این کار خیلی لذت می برم

بارنز گفت: «بهتره تمومش کنیم.»

روی صفحه نمایش جملاتی ظاهر شد: لطفا تمام نکنید. از این کار خیلی لذت می برم

نورمن اندیشید شرط میبندم که او، پس از سیصد سال انزوا، دوست دارد با کسی حرف بزند. شاید این مدت حتی از این هم طولانی تر باشد. آیا او پیش از گرفتار شدن در سفینه هزاران سال در فضا شناور بوده است؟

این گفت وگو رشته پرسشهایی را به ذهن نورمن آورد. اگر موجود بیگانه احساسات داشت و به طور قطع این گونه می نمود پس احتمال بروز هرگونه واکنش احساسی غیرعادی همچون روان رنجوری و حتی روان پریشی وجود داشت. اغلب انسانها در انزوا خیلی سریع و، به گونه ای جدی، آشفته خاطر می شوند. این موجود هوشمند سیصد سال در انزوا به سر برده بود. در این مدت چه به سر او آمده بود؟ آیا روان رنجور شده بود؟ آیا به همین دلیل اکنون رفتاری کودکانه و پرتوقع داشت؟

ادامه بدهید، من از این کار خیلی لذت می برم.

بارنز گفت: «به خاطر خدا بسه، ما مجبوریم گفت و گو رو تموم کنیم.»

تد تایپ کرد، اکنون تماس را قطع می کنیم تا بین خودمان حرف بزنیم

نیازی به قطع کردن تماس نیست. من توجهی به این کار نمی کنم.

نورمن اندیشید لحن او همراه با بدخلقی و بهانه گیری است. حتی شاید کمی آمرانه بود. من توجهی به این کار نمی کنم این بیگانه شبيه لویی شانزدهم سخن می گفت.

تد تایپ کرد، این کار برای ما لازم است.

من نمی خواهم این کار برای ما لازم است، جری

متوجهم.

صفحه نمایش تاریک شد.

بارنز گفت: «بهتر شد. حالا جمع بشین و طرح بازی رو مشخص کنین. میخواین ازش چی بپرسین؟»

نورمن گفت: «به نظرم بهتره مطمئن بشیم که اون در پاسخ به گفته های ما احساساتی عمل میکنه.»

بارنز که با علاقه گوش می داد پرسید: «یعنی چی؟»

– به نظرم ما، در ارتباط با اون، باید مسائل احساسی رو در نظر بگیریم.

تد گفت: «نکنه میخوای روانکاویش کنی؟ بندازیش روی تخت معاینه و ببینی چرا کودکی ناگواری داشته؟»

نورمن به سختی خشمش را فرو خورد. پیش خود گفت پشت آن ظاهر گستاخ، پسر بچه ای نهفته است.

– نه، تد، اما اگه جری واقعا احساسات داشته باشه، پس بهتره جنبه های روان شناختی واکنشش رو در نظر بگیریم.

تد گفت: «نمی خواستم ناراحتت کنم. اما شخصا تصور می کنم روان شناسی کارایی چندانی نداره . روان شناسی علم نیست، بلکه نوعی خرافات یا مذهبه. هیچ نظریه درست و حسابی یا اطلاعات مستدلی برای مطرح کردن نداره. فقط احساسات. همه اش تأکید بر روی احساسات در مورد احساسات میشه هر ادعایی کرد، بدون اونکه کسی بتونه اونهارو نقض کنه. من، به عنوان اختر فیزیکدان، گمان نمیکنم احساسات چندان مهم باشه. به نظرم خیلی اهمیت نداره.»

نورمن گفت: «خیلی از روشنفکرها قبول دارن که…»

تد گفت: «بله، خب، الآن ما با یک روشنفکر پیشرفته تر رو به روییم مگه نه؟ »

نورمن گفت: «به طور کلی، کسانی که با احساساتشون کاری ندارن،

کره خیال می کنن اونا مهم نیستن.»

تد گفت: «یعنی میگی من با احساساتم سروکار ندارم؟»

– اگه تصور می کنی احساسات مهم نیست، پس با اونا سروکار نداری.

بارنز گفت: «نمیشه این بحث رو بذارین برای بعد؟»

تد گفت: «چیزی در کار نیست، اما وقتی فکر و خیالات به سر آدم میزنه سروکله همه چی پیدا میشه.»

نورمن با عصبانیت گفت: «چرا نمیگی منظورت چیه؟ چرا همه ش حرف دیگران رو نقل قول می کنی؟»

تد گفت: «دیگه داری به خود من توهین می کنی.»

نورمن گفت: «خب، دست کم من اعتبار رشته تخصصی تو رو انکار نکردم، هر چند میتونستم خیلی راحت این کار رو انجام بدم. اختر فیزیکدانها برای این به دنیای خیلی دور توجه می کنن که از دست حقایق زندگی خودشون فرار کنن. و چون در این علم چیزی ثابت کردنی پیدا نمیشه…»

تد گفت: «این اصلا حقیقت نداره.»

بارنز با مشت به روی میز کوبید و گفت: «بس کنید! بس کنید!» هر دو ساکت شدند.

نورمن هنوز عصبانی و دستپاچه بود. اندیشید تد مرا عصبانی کرد. سرانجام مرا عصبانی کرد. و این کار را به ساده ترین شکل ممکن، یعنی انتقاد از رشته تخصصی من انجام داد. نورمن علت این گونه انتقادها را نمی دانست. در تمام دوران فعالیتش در دانشگاه دانشمندان جدی فیزیکدان ها و شیمیدانها مدام در گوشش می خواندند که روان شناسی حرفی برای گفتن ندارد، در حالی که همین دانشمندان پشت سر هم طلاق می گرفتند، ضمن اینکه زنانشان روابط جنسی نامشروع داشتند و بچه هایشان دست به خودکشی می زدند یا به مواد مخدر پناه می بردند. نورمن از مدتها پیش به این گونه انتقادها بی اعتنا شده بود.

با اینهمه، تد عصبانیش کرده بود.

بارنز در حال سخن گفتن بود: «… بهتره برگردیم سر موضوع اصلی. پرسش اینه که: از این موجود چی میخوایم بپرسیم؟»

از این موجود چی میخوایم بپرسیم؟

آنان به صفحه زل زدند. بارنز گفت: «ها ها.»

ها ها.

– یعنی هر چی تو ذهن منه اون میخونه؟

یعنی هرچی تو ذهن منه اون میخونه؟

تد از میز فرمان فاصله گرفت. با صدای بلند گفت: «جدی، می فهمی من چی می گم؟»

بله تد

بارنز سرش را تکان داد و گفت: «عالیه. واقعا عالیه.»

من هم خوشحالم

  1. psychoactive drugs
  2. Pseudoinona : دسته ای از باکتریها که رنگ گرم را قبول نمی کنند. (گرم منفی). م.
یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت