قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / رمان / کره بخش 5
یوزبیت

کره بخش 5

«چیزی بیگانه»

راهرو متحرک آنان را از برابر انبارهای بزرگ عبور می داد. آنان به جلو می رفتند تا به بارنز و تد و ادموندز ملحق شوند. و کشف بیگانه شان را ببیند.

بت پرسید: «چرا کسی باید سفینه ای رو از وسط سیاهچاله عبور بده؟»

هری گفت: «به خاطر نیروی گرانش. میدونی، نیروی گرانشی سیاهچاله ها اون قدر زیاده که اونا فضا و زمان رو به مقداری باور نکردنی تغییر شکل میدن. یادت هست تد می گفت که سیاره ها و ستاره ها تو ساختار فضا- زمان سوراخ ایجاد می کنن؟ سیاهچاله ها باعث میشن فضا-زمان پاره بشه. بعضیها معتقدن که میشه از وسط این پارگیها به دنیایی دیگه یا قسمتی متفاوت از دنیای خودمون پرواز کرد. یا به زمانی دیگه.»

– زمانی دیگه! هری گفت: «این صرفا نظریہ س.» صدای خفیف بارنز از نمایشگر شنیده شد: «دارین می آین؟» بت چپ چپ به صفحه نگاه کرد و گفت: «الآن روی راهرو متحرکیم.» نورمن گفت: «نمیتونه تورو ببینه.» – مهم نیست. ..

از مقابل چند انبار دیگر گذشتند. هری گفت: «خیلی دلم میخواد قیافه تد رو موقع گفتن حرفهام تماشا کنم.»

سرانجام به انتهای راهرو رسیدند. از محوطه ای شامل تیرها و داریستها گذشتند و وارد اتاقی بزرگ شدند که پیشتر در صفحه نمایشگر دیده بودند.

اتاقی بسیار بزرگ که سقفش در حدود سی متر بلندی داشت.

نورمن با خود گفت می توان ساختمانی شش طبقه را در این اتاق جای داد. بالا را نگاه کرد و متوجه مه یا غباری نامشخص شد.

– این دیگه چیه؟

بارنز سرش را جنباند و گفت: «این ابره، اتاق به قدری بزرگه که آب و هوای مخصوص خودشو داره. حتی شاید بعضی وقتها اینجا بارون بباره.»

در اتاق دستگاهی با اندازه بسیار بزرگ دیده می شد. در نگاه اول به دستگاه حفاری عظیمی می مانست که، برخلاف نمونه های مشابه، با رنگهای اصلی نقاشی شده بود و برق میزند. سپس نورمن به بررسی مشخصات قسمتهای مختلف پرداخت. پنجه هایی عظیم، بازوهایی بسیار قوی و چرخ دنده های متحرک. و مجموعه ای از سطلها و ظرفها.

نورمن ناگهان متوجه شد که آنچه می بیند کاملا شبیه پنجه ها و چنگالهای نصب شده در انتهای چارون ۵ بود، یعنی همان زیردریایی که روز پیش او را به زیر آب آورده بود. آیا دیروز بود؟ یا همان روز؟ چه روزی بود؟ آیا امروز چهارم ژوئیه بود؟ آنان چه مدت اینجا بودند؟

بارنز سخن می گفت: «اگه دقیق نگاه کنین، میبینین که بعضی از این وسایل در حکم سلاحهایی با اندازه بزرگه. بقیه هم، مثل اون بازوی بلند جلو رونده و قطعات مختلفی که برای بلند کردن اجسام به کار میره، باعث میشه این سفينه مثل روبوت کوه پیکری به نظر برسه.»

-روبوت…. بت گفت: «عجب!»

تد فکورانه گفت: «به نظرم یک روبوت میتونه اونو باز کنه. حتی بعد سوارش کنه.»

بت گفت: «یعنی قطعاتشو به هم بچسبونه.»

نورمن گفت: «اصلا پیچ و مهره کنه.»

هری گفت: «منظورت روبوت تعمیرکاره؟ آچار دستش بگیره و پیچ سفت کنه؟»

تد گفت: «هی، من نظریه هاتو مسخره نمی کنم، حتی اگه خنده دار باشه.»

هری گفت: «نمیدونستم حرف خنده دار هم می زنیم.»

– بعضی وقتا حرفهای احمقانه میزنی. چرت و پرت.

بارنز گفت: «بچه ها، می تونیم به کارمون ادامه بدیم؟ »

– دفعه بعد خودت به من بگو، تد.

– باشه، میگم.

– دوست دارم بدونم کی حرف احمقانه می زنم.

– مسئله ای نیست

– تویی که خیال می کنی حرفم احمقانه س.

بارنز به نورمن گفت: «چطوره وقتی به سطح آب برمی گردیم، این دوتارو همین پایین جا بذاریم.»

تد گفت: «فعلا که نمیتونین به برگشتن فکر کنین.»

– ما رأی گرفتیم.

– اما اون وقت شیء رو پیدا نکرده بودیم.

هری گفت: «شیء کجاست؟»

تد با لبخندی شیطنت آمیز گفت: «اونجاست، هری. ببینم با قدرت افسانه ایت چیزی از این سر درمی آری یا نه.»

با گذر از میان دستها و پنجه های عظیم جلوتر رفتند. در میان پنجه ای از یک دست، کره نقره ای بزرگ و کاملا براقی دیدند که در حدود نه متر قطر داشت. بر سطح کره علامت یا نشانی دیده نمی شد.

دور کره چرخیدند و تصویر خود را بر سطح براق فلز تماشا کردند. نورمن متوجه رنگین کمانی شگفت انگیز در سطح کره شد، به طوری که رنگهای آبی و قرمز جابه جا می شدند و می درخشیدند.

هری گفت: «مثل ساچمه خیلی بزرگه.»

– بیا جلو، دوست زرنگ.

در آن طرف رشته ای شیارهای عمیق و مارپیچ که به شکلی تو در تو بر سطح کره حک شده بود، مشاهده کردند. نورمن، بی آنکه دلیلش را بداند، احساس کرد طرح این شیارها جالب توجه است. طرح آنها نه هندسی بود و نه مشخص و تشکل یافته. نمیشد گفت چیست. نورمن تا آن روز چنان چیزی ندیده بود و همچنان که تماشا می کرد کم کم مطمئن شد چنین مطرحی بر روی زمین وجود ندارد. هیچ انسانی آن را خلق نکرده است. در ذهن هیچ انسانی تصور نشده است.

تد و بارنز درست می گفتند. نورمن از این امر اطمینان داشت. این کره چیزی بیگانه بود.

اولویتها

هری، پس از اینکه خوب نگاه کرد، گفت: «هاه.»

تد گفت: «مطمئنم در مورد این با ما همعقیده ای. اینکه از کجا اومده و بقیه چیزا .»

هری گفت: «راستش من میدونم از کجا اومده.» و درباره سابقه ستاره و سیاهچاله برای تد توضیح داد.

تد گفت: «راستش منم حدس میزدم که این سفینه برای سفر از وسط سیاهچاله ساخته شده.»

– جدی؟ از کجا فهمیدی؟

– از لایه محافظ سنگین و مقاوم در برابر پرتوتابی.

هری سر تکان داد و گفت: «این درست. احتمالا تو اهمیت این موضوع رو پیش از من حدس زدی.» و لبخندزنان ادامه داد: «اما به کسی چیزی نگفتی.»

تد گفت: «آهای، این کاملا روشنه. اول من بودم که فرضیه سیاهچاله رو مطرح کردم.»

– تو مطرح کردی؟

– بله. کاملا روشنه، جلسه یادت نیست؟ داشتم فضا- زمان رو برای نورمن شرح می دادم و وقتی محاسبات مربوط به سیاهچاله رو شروع کردم تو وارد بحث شدی. نورمن، تو یادت هست؟ اول من بودم که این طرح رو مطرح کردم.

نورمن گفت: «درسته، فکر تو بود.»

هری نیشخند زد و گفت: «خیال نمی کنم اون طرح بود. به نظرم بیشتر شبیه حدس و گمان بود.»

تد گفت: «و پیش بینی، هری. نکنه میخوای تاریخ رو بازنویسی کنی. اینجا چند تا شاهد هست.»

هری گفت: «خب، حالا که از همه ما بیشتر سرت میشه، نمیخواهی درباره ماهیت این شیء چیزی بگی؟»

تد گفت: «با کمال میل. این شیء یک کره براق با حدود ده متر قطره، جامد نیست و از آلیاژ فشرده فلزی که هنوز چیزی از اون نمیدونیم تشکیل شده. علایم اسرار آمیز در این قسمت… »

– … منظورت از علایم اسرارآمیز همین شیارهاست؟

– … میذاری حرفمو تموم کنم. کاملا روشنه که علایم اسرار آمیز در این طرف یک جور تزیینات هنری یا مذهبیه که به اون حالت تشریفاتی میده. این نشون میده که این شیء برای هرکی که اونو ساخته مهم و با ارزشه.

– به نظرم می تونیم مطمئن بشیم که این حرف درسته.

– من شخصا معتقدیم این کره به منظور تماس با ما ساخته شده، به وسیله مهمانانی از ستاره ای دیگه، از منظومه ای دیگه. اگه با من موافق باشین میتونیم بگیم این یک خوشامدگویی یک پیام یا یک نشان افتخاره. مدرکی که نشون میده در عالم هوشمند پیشرفته تری وجود داره.

هری گفت: «حرفهات خوب و شنیدنی و نامربوطه. این کارش چیه؟»

– گمان نمی کنم کاری انجام بده. به نظرم فقط وجود داره. همینه که هست.

– خیلی مثل استدلالهای ذن[1] می مونه.

– خب، نظر تو چیه؟

هری گفت: «بهتره به جای خیالپردازی به مرور واقعیتهایی که میدونیم بپردازیم. این سفینه ای از آینده و با انواع فن آوری و موادی ساخته شده

که ما هنوز به اونا دست پیدا نکردیم، هرچند داریم به اون مرحله می رسیم. این سفینه به وسیله فرزندان ما از میان سیاهچالهای گذشته و وارد عالمی دیگه یا قسمت دیگه ای از عالم خودمون شده .»

– خب.

– این سفینه سرنشین نداره، ولی مجهز به بازوهایی ماشینیه که برای گرفتن و برداشتن چیزها طراحی شده. پس ما می تونیم این سفینه رو نسخه عظیمی از سفینه بدون سرنشین مارینر بدونیم که در دهه ۱۹۷۰ به مریخ فرستادیم تا در اونجا به کاوش برای پیدا کردن حیات بپردازه. این سفينه متعلق به آینده خیلی بزرگتر و پیچیده تره، اما در اصل شبیه مارینره. این یک کاوشگره.

– خب….

– پس کاوشگر به عالمی دیگه میره و با این کره رو به رو میشه. احتمالا کره رو به حالت شناور توی فضا پیدا می کنه. یا شاید کره فرستاده شده تا با سفينه ملاقات کنه.

تد گفت: «درسته. فرستاده شده تا اونو ملاقات کنه؛ به عنوان پیک، منم همین تصور رو می کردم.»

– به هر حال، سفينة روبوت ما، اون طور که از طراحی داخلش متوجه میشیم، احساس می کنه این کره چیز جالبیه. بنابراین، به طور خودکار با پنجه بزرگش اون رو میگیره و به داخل سفینه می آره و به خونه می بره.

– اما به جای رفتن به خونه، خیلی دور میره و وارد زمان گذشته میشه.

هری گفت: «گذشته اون. حال ما.»

– درسته. بارنز با بی صبری من من کرد. «خوب، این سفینه بیرون میره و یک کره نقره ای عجیب و غریب رو میگیره و به داخل خودش می کشه، اصل موضوع رو بگو – این کره چیه؟ »

هری به سوی کره رفت، گوشش را به فلز سطح بیرونی چسباند و با انگشت ضرباتی ملایم به آن زد. سپس به روی شیارها دست کشید و انگشتانش در فرورفتگی های عمیق آن ناپدید شد. کره چنان براق بود که نورمن می توانست در انحنای فلز چهره کج و معوج هری را ببیند. «بله. همون طور که حدس می زدم. این علایم اسرارآمیز، اسمی که تو روی اونا گذاشتی، اصلأ جنبه تزیینی ندارن. اینا برای منظور دیگه ای ساخته شدن، برای پوشوندن شکاف کوچکی در سطح کره. پس اینا نشون دهنده یک در هستن.» هری عقب رفت.

– کره چیه؟

هری گفت: «بذارین نظرم رو بگم. به گمانم این کره ظرفی توخالیه، به نظرم چیزی توی اونه، و احساس می کنم اون منو حسابی می ترسونه.»

نخستین ارزیابی

بارنز در تلفن گفت: «خیر، جناب وزیر، ما کاملا مطمئنیم که اون شیئی خارج زمینیه. در این باره هیچ تردیدی نداریم.»

او به نورمن که در آن سوی اتاق نشسته بود نگریست.

بارنز گفت: «بله، قربان. خیلی خیلی هیجان انگیزه.»

آنان به زیستگاه برگشته بودند و بارنز بی درنگ با واشینگتن تماس گرفته بود. سعی داشت بازگشت گروه به سطح آب را به تعویق بیندازد.

– هنوز خیر، اونو باز نکردیم. خب، قادر به باز کردنش نبودیم. شکل در خیلی عجیب و غریبه و خیلی با ظرافت کنده کاری شده… خیر، لای درز اون نمیشه گوه گذاشت.

به نورمن نگاه کرد و چشمانش را چرخاند.

– خیر، این کار رو هم کردیم. هیچ گونه کلید فرمان خارجی در کار نیست. خیر، بیرونش پیامی وجود نداره. خیر، برچسب هم نداره. فقط یک کره کاملا براقه با شیارهایی مارپیچ در یک طرف، بله؟ منفجرش کنیم؟

نورمن رویش را برگرداند. او در استوانه «د» قسمت مخابرات بود که تیناچان آن را اداره می کرد. تینا، با آرامش همیشگیش، مشغول تنظیم چند دستگاه نمایشگر بود. نورمن گفت: «به نظرم شما در اینجا از همه بیشتر آرامش دارین.»

او لبخند زد و گفت: «فقط از چیزی سر در نمی آرم، قربان.»

– واقعا این طوره؟

تینا، در حالی که سرگرم تنظیم تقویت کننده عمودی یک نمایشگر گردان بود، گفت: «همین طور باید باشه، قربان.» کره براق در صفحه نمایشگرظاهر شد. «چون احساس می کنم ضربان قلبم تند میشه، قربان. به نظر شما توی اون چیز چیه؟»

نورمن گفت: «نمیدونم.»

– به نظرتون چیز نا آشنایی توی اونه؟ مثلا یک جور موجود زنده؟

– شاید.

– اون وقت سعی می کنیم بازش کنیم؟ شاید بهتره اصلا اونو آزاد نکنیم. حالا هرچی میخواد اون تو باشه.

نورمن پرسید: «تو کنجکاو نیستی؟»

– نه اون قدرها.

بارنز در حال سخن گفتن بود: «نمیدونم انفجار تا چه حد کارسازه. بله، ما اس.ام.تی.ام.پی [2]داریم. بله، در اندازه های مختلف. ولی گمان نمی کنم بتونیم اونو با انفجار باز کنیم. خیر. خب، اگه اونو میدیدین متوجه میشدین. اون خیلی دقیق ساخته شده. دقیق.»

تینا نمایشگر دوم را تنظیم کرد. دونما از کره داشتند و به زودی نمای سوم هم بر صفحه ظاهر می شد. ادموندز دوربینها را برای مشاهده کره آماده می کرد. این یکی از پیشنهادهای هری بود. هری گفته بود: «اونو زیر نظر داشته باشین. شاید گهگاه کاری بکنه و یک جور فعالیت داشته باشه.»

در صفحه نمایشگر شبکه ای از سیمها را دیدند که به کره وصل شده بود. آنان مجهز به رشته ای ردیابهای حساس بودند: ردیاب صدا و طیف کامل الکترومغناطیس از فرو سرخ گرفته تا پرتو مجهول و گاما. اطلاعات خروجی ردیابها بر روی مجموعه ای از ابزار در سمت چپ به نمایش در می آمد.

هری وارد شد و پرسید: «تا حالا خبری نشده؟»

تینا سرش را تکان داد و گفت: «تا به حال هیچ چی.»

– تد برگشته؟

نورمن گفت: «نه، تد هنوز اونجاست.»

از قرار معلوم، تد در داخل سفينه مانده بود تا به ادموندز در نصب دوربینها کمک کند. اما آنان میدانستند که او می کوشد کره را باز کند. اکنون تد را در نمایشگر دوم می دیدند که شیارها را می کاوید، بر روی آنها دست می کشید و کره را هل میداد.

هری لبخند زد و گفت: «تد دعاشو نخونده.»

نورمن گفت: «هری، یادت هست وقتی توی کابین پرواز بودیم، گفتی میخوای وصیتنامه خودتو بنویسی چون یک چیزی درست از آب درنیومده بود؟»

هری گفت: «آه، اونو فراموش کن. ربطی به حالا نداره.»

بارنز سخن می گفت: «خیر، جناب وزیر، بالا آوردن اون به سطح آب امکان نداره

– خب، قربان، اون در حال حاضر داخل انباری تو هشتصد متری سفینه س، و سفينه هم زیر توده نه متری مرجان مدفون شده و گذشته از اینها، خود کره نه متر عرض داره، به اندازه خونه ای کوچک…»

تینا گفت: «نمیدونم داخل این خونه چیه.» روی صفحه نمایشگر تد را دیدند که از سر درماندگی به کره لگد میزد. هری بار دیگر گفت: «دعا فایده ای نداره. هرگز نمی تونه اونو باز کنه.»

بت وارد اتاق شد و گفت: «چطور می خوایم اونو باز کنیم؟»

هری گفت: «چطور؟» او فکورانه به تصویر درخشان کره در نمایشگر نگریست. پس از سکوتی طولانی گفت: «شاید اصلا نتونیم بازش کنیم.»

– نتونیم بازش کنیم؟ یعنی هیچ وقت؟

– این احتماله. نورمن خندید و گفت: «تد خودشو میکشه.»

بارنز همچنان سخن می گفت: «خب، جناب وزیر، اگه شما امکانات موردنیاز نیروی دریایی رو برای یک عملیات وسيع نجات در عمق سيصدمتری در نظر می گرفتین، اون وقت شاید میتونستیم قول بدیم که تا شش ماه بعد کار رو شروع کنیم، به شرط اینکه مطمئن میشدیم تا یک ماه هوا در سطح آب مناسب باشه. بله… الآن در اقیانوس آرام جنوبی زمستونه. بله.»

بت گفت: «میتونم حدس بزنم. نیروی دریایی با صرف هزینه سرسام آور کره عجیب و اسرارآمیزی روبه سطح آب می آره. اونو به یک پایگاه کاملا سری تو اوماها میبره. کارشناس های تمام رشته ها می آن و سعی می کنن اونو باز کنن. اما کسی موفق نمیشه.» “

نورمن گفت: «مثل اکسکالیبر[3]»

بت گفت: «با گذشت زمان شیوه های قوی تری به کار می گیرن. دست آخر سعی می کنن با یک وسیله هسته ای کوچک منفجرش کنن. و باز هم بی حاصل. سرانجام هیچ چیز به ذهن هیچ کس نمیرسه. کره همون جا می مونه. سالها پشت سرهم میگذره. کره هرگز باز نمیشه.» و سرش را تکان داد. «شکستی بزرگ برای نوع بشر…)

نورمن به هری گفت: «واقعا تصور می کنی این طور میشه؟ هرگز باز نمیشه؟»

هری گفت: «هرگز زمانی خیلی طولانیه.»

بارنز در حال سخن گفتن بود: «خير، قربان، با وجود این مسئله تا دقیقه آخر اینجا می مونیم. طبق گزارشهای ماهواره هواشناسی آب و هوا، دست کم تا شش ساعت دیگه، خوبه – خب، مجبورم به اونا اعتماد کنم. بله قربان. هر یک نیاعت؛ بله قربان.»

گوشی را گذاشت و به افراد رو کرد. «بسیار خوب، اجازه داریم شش تا دوازده ساعت دیگه، تا وقتی هوا مناسب باشه، در زیر آب بمونیم. بیایید در این فرصت باقی مونده اون کره رو باز کنیم.»

هری گفت: «تد داره روی اون کار می کنه.»

روی نمایشگر ویدیویی تدفیلدینگ را دیدند که با دست به کره براق میزد و داد می کشید: «باز شو! اجی مجی لا ترجی؛ پدر سگ باز شو!»

کره واکنشی نشان نداد.

مشکل انسان محوری

نورمن گفت: «راستش به نظر من باید این پرسش رو مطرح کنیم: آیا باید در فکر باز نشدن کره باشیم؟ »

بارنز گفت: «چرا؟ گوش کن، من تازه گوشی رو گذاشتم…»

نورمن گفت: «… میدونم. اما شاید مجبور بشیم دوباره به این موضوع فکر کنیم.» زیرچشمی تینا را دید که محکم سر تکان داد. هری شکاک به نظر می رسید. بت با حالتی خوابالود چشمانش را می مالید.

بارنز گفت: «تو ترسیدی یا دلیل قانع کننده ای داری؟»

هری گفت: «من احساس می کنم نورمن میخواد از مقاله خودش نقل قول کنه.»

نورمن تصدیق کرد. «درسته. اینو توی گزارشم نوشتم.»

او در گزارشش از آن با عنوان «مشکل انسان محوری» یاد کرده بود. در واقع، مشکل این بود که هر که درباره حیات فرازمینی اندیشیده یا چیزی نوشته بود، آن موجود را همچون انسان تصور می کرد. حتی وقتی موجود فرازمینی شبیه انسان نبود مثلا خزنده یا حشره ای بزرگ یا بلوری هوشمند بود- باز رفتاری انسان گونه داشت.

بارنز گفت: «داری درباره فیلمها حرف می زنی؟»

– من درباره مقاله های تحقیقی هم حرف میزنم. هرگونه تصوری درباره حیات فرازمینی چه در ذهن فیلمساز و چه استاد دانشگاه، در اصل شبیه انسان بوده با درنظر گرفتن ارزشهای انسانی، درک و فهم انسان، راههای انسانی نزدیک شدن به جهانی که فهم انسان بر اون حاكمه. و به طور کلی ظاهری انسانی دو چشم، یک بینی، یک دهان و غیره.

– خب؟

نورمن ادامه داد: «خب، مسلما این بی معنیه. اولا در رفتار انسان اون قدر تفاوت وجود داره که شناخت و درک گونه های مختلف رو بسیار مشکل میکنه. مثلا، تفاوت بین آمریکایی ها و ژاپنی ها خیلی زیاده. در واقع، امریکایی ها و ژاپنیها یک جور به دنیا نگاه نمیکنن.»

بارنز بی صبرانه گفت: «بله، بله. همه میدونیم که ژاپنیها تفاوت دارن و…»

– … و وقتی با موجود زنده جدیدی روبه رو میشیم، شاید تفاوتها کاملا مبهم و درک نشدنی باشه. ممکنه ارزشها و اصول اخلاقی این موجود زنده جدید کاملا فرق داشته باشه.

بارنز همچنان با ناآرامی گفت: «یعنی میگی ممکنه به قداست زندگی و مفهوم «نباید مرتکب جنایت شد، ایمان نداشته باشه؟»

نورمن گفت: «نه، منظورم اینه که شاید این موجودرو اصلا نشه کشت و اون وقت مفهوم کشتن طرف مقابل هم براش بی معنی باشه.» .

بارنز حرفش را قطع کرد: «ممکنه این موجود رو نشه کشت؟»

نورمن سرش را تکان داد. «همون طور که یک نفر گفته نمی شه بازوهای موجودی رو که بازو نداره قطع کرد.»

– نمیشه اونو کشت؟ منظورت اینه که جاودانیه؟

نورمن گفت: «نمیدونم. نکته همین جاست.»

بارنز گفت: «منظورم اینه که، خدا جان، چیزی که نشه اونو کشت. چطور اونو بکشیم؟» لبش را گزید و ادامه داد: «دوست ندارم با باز کردن اون کره موجودی از داخلش بیرون بیاد که نتونیم بکشیمش.»

هری خندید: «هل، نمیخواد درباره اون تبلیغ کنی.»

بارنز به نمایشگرها که کره را از زاویه های متعدد نشان میدادند نگاه کرد. او سرانجام گفت: «نه، مسخره س، هیچ موجود زنده ای جاودانی نیست. این طور نیست بت؟»

بت گفت: «راستش نه. میشه استدلال کرد که بعضی از موجودات زنده توی سیارۂ خود ما نامیرا هستن. مثلا سازواره های تک سلولی مانند باکتریها و مخمرها توانایی حیات به مدتی نامعلوم دارن.»

بارنز غرولندکنان گفت: «مخمرها، ما که درباره مخمرها حرف نمی زنیم.»

– تازه، از هر نظر که فکرش رو بکنیم میشه یک ویروس رو موجودی نامیرا دونست.

بارنز گفت: «ویروس؟» و به صندلیش تکیه داد. او ویروس را به حساب نیاورده بود. اما آخه چطور ممکنه؟ هری؟»

هری گفت: «به گمان من احتمالات از اون چیزهایی که تا به حال ذکر کردیم فراتر میره. ما فقط موجودات سه بعدی رو در نظر گرفتیم، از همون نوعی که توی جهان سه بعدی ما وجود دارن

-یا، دقیق تر بگم، جهانی که احساس می کنیم سه بعد داره. به عقیده بعضیها جهان ما ئه یا یازده بعد داره.»

بارنز خسته به نظر می رسید.

– اما شش بعد بقیه خیلی کوچیک هستن و به همین دلیل ما متوجه اونا نمیشیم.

بارنز چشمانش را ماليد.

هری ادامه داد: «پس ممکنه این موجود چند بعدی باشه، چون دست کم به طور کامل تو محدوده سه بعدی طبیعی ما وجود ندارد. در ساده ترین حالت، اگه این موجود چهار بعدی باشه ما در هر زمان فقط قسمتی از اونو می بینیم چون بیشتر موجود توی بعد چهارم وجود داره. این موضوع کشتن اونو سخت می کنه. و اگه یک موجود پنج بعدی در میان باشه…»

-… صبر کن. چرا هیچ کدوم از شما قبلا اینو تذکر نداده بودین؟

هری گفت: «خیال می کردیم شما میدونین.»

بارنز گفت: «چی رو میدونم؟ درباره موجودات پنج بعدی که نمیشه اونهارو کشت؟ کسی حتی یک کلمه به من چیزی نگفت.»

سرش را تکان داد و حرفش را پی گرفت: «ممکنه باز کردن این کره خیلی خطرناک باشه.»

– بله، ممکنه خطرناک باشه.

– چیزی که ما اینجا داریم جعبه پاندوراس[4].

– درسته.

بارنز گفت: «خب، بیایید بدترین حالت رو در نظر بگیریم. بدترین حالتی که ممکنه باهاش روبه رو بشیم چیه؟»

بت گفت: «به نظرم این روشنه. صرف نظر از اینکه ویروسه یا موجودی چند بعدی، صرف نظر از اینکه در اصول اخلاقی به ماشباهت داره یا نه، بدترین حالت اینه که ناجوانمردانه با ما بجنگنه.»

– منظورت چیه؟

– یعنی طوری رفتار کنه که سازوکار اصلی زندگی مارو بهم بریزه. نمونه معروفش ویروس ایدزه. علت خطرناک بودن ایدز جدید بودنش نیست. ما هرسال، و اصلا هر هفته، با ویروسهای تازه ای مواجه میشیم. و نحوه عمل همه ویروسها هم یک جوره. اونا به سلولها حمله می کنن و اجزای اونها رو طوری تغییر میدن که ویروسهای بیشتری تولید کنن. اون چیزی که باعث خطرناک بودن ویروس ایدز میشه اینه که این ویروس درست به سلولهایی حمله می کنه که وظیفه شون دفاع در برابر ویروسهاست. ویروس سازوکار اصلی دفاع بدن انسان رو مختل می کنه. و هیچ وسیله دفاعی هم برای مقابله با این ویروس وجود نداره.»

بارنز گفت: «خب، اگه داخل این کره موجودی باشه که سازوکارهای اساسی مارو مختل کنه – به نظرت اون موجود چه جوری باید باشه؟»

بت گفت: «باید بتونه هوارو تنفس کنه و گاز سیانور بیرون بده.»

هری گفت: «باید بتونه مواد اضافی رادیواکتیو رو دفع کنه.»

نورمن گفت: «باید بتونه امواج مغزی ما رو آشفته کنه. باعث اختلال توانایی فکر کردن ما بشه.»

بت گفت: «یا شاید فقط هدایت الکتریکی قلب رو متوقف کنه. باعث بشه قلبمون از کار بیفته.»

هری گفت: «شاید ارتعاشی صوتی ایجاد کنه که در استخوانبندی بدن ما تشدید بشه و استخوانهامون رو خرد کنه.» و لبخندزنان ادامه داد: «من این یکی رو ترجیح میدم.»

بت گفت: «زرنگ. اما، طبق معمول، داریم فقط به خودمون فکر می کنیم.»

بارنز گفت: «آه .»

– شاید سمی بیرون بده که کلروپلاستها رو از بین ببره، طوری که دیگه گیاهها نتونن از نور آفتاب استفاده کنن. اون وقت همه گیاههای روی زمین می میرن و، در نتیجه، کل حیات در روی زمین نابود میشه.

بارنز گفت: «آه»

نورمن گفت: «میدونین، ابتدا من تصور می کردم مشکل انسان محوری اینکه ما حیات فرازمینی رو فقط در قالب انسانی مجسم می کنیم – یک جور ناتوانی تخیل انسانه. انسان انسانه، فقط درباره انسان میدونه و فقط به چیزی می تونه فکر کنه که اونو بشناسه. أما همون طور که میبینین این حقیقت نداره. ما به خیلی چیزهای دیگه هم میتونیم فکر کنیم. اما این کار رو نمی کنیم. شاید علت دیگه ای هم وجود داره که ما موجودات فرازمینی روفقط به شکل انسان مجسم می کنیم. به ظاهر علتش اینه که ما، در واقع، حیواناتی بسیار آسیب پذیریم. و ما دوست نداریم به این موضوع فکر کنیم – این موضوع که تعادل و توازن داخل بدن چقدر ظریفه، مدت زندگیمون در زمین چقدر کوتاهه و چه ساده تموم میشه. برای همینه که سایر اشکال حیات رو مثل خودمون درنظر مجسم می کنیم تا دیگه به فکر تهدید واقعی – تهدیدی هولناک- نباشیم که ممکنه از طرف اونا ایجاد بشه، حتی اگر غیرعمدی باشه.»

همه ساکت ماندند.

بارنز گفت: «البته نباید احتمال دیگه ای رو فراموش کنیم. اینکه شاید چیز بسیار مفیدی در داخل کرده باشه. یک جور دانش جدید و نامتعارف، یک جور فن آوری جدید یا فرضی نو و شگفت انگیز که وضعیت بشر رو به میزان تصورناپذیر اصلاح می کنه.»

هری گفت: «حتی با در نظر گرفتن احتمالات، هیچ فرضیه جدیدی برای ما مفید نیست.»

بارنز پرسید: «چرا؟»

– خب، فرض کنیم بیگانه ها هزار سال از ما جلوترن، درست مثل نسبت ما به اروپای قرون وسطی. فرض کن با یک دستگاه تلویزیون به اروپای قرون وسطی برگردی. اون وقت پریزی پیدا نمی کنی که تلویزیون رو بهش وصل کنی.

بارنز به تک تک افراد نگاه کرد. سپس گفت: «متأسفم، این مسئولیت سنگینی برای من داره. نمیتونم برای باز کردنش تصمیم بگیرم. باید درباره این موضوع با واشینگتن تماس بگیرم.»

هری گفت: «تد حسابی ناراحت میشه.»

بارنز گفت: «به جهنم، میخوام این قضیه رو با رئیس جمهور در میون بذارم. تا وقتی با اون حرف نزدم نمیخوام کسی برای باز کردن اون کره کاری بکنه.»

بارنز دو ساعت استراحت اعلام کرد، و هری به اتاقش رفت تا بخوابد. بت هم گفت که می خواهد بخوابد، اما همراه تیناچان و نورمن در اتاق نمایشگرها ماند. اتاق چان صندلیهای راحت با پشتیهای بلند داشت. بت در صندلی تاب می خورد و پاهایش را به جلو و عقب تکان می داد. محض سرگرمی مویش را دور گوشش می پیچاند و به فضا خیره میشد.

نورمن پیش خود گفت او خسته شده است. همه ما خسته شدیم. تینا را می دید که آرام و پیوسته مشغول کار بود. نمایشگرها را تنظیم می کرد، درون داد ردیابها را بررسی و نوارها را در دستگاه های ضبط ویدیویی عوض می کرد. هشیار و مراقب بود. از آنجا که ادموندز همراه تد در سفینه بود، تینا به ناگزیر در ضمن کار با دستگاه های مخابراتی خود باید از دستگاه های ضبط کننده ادموندز هم مراقبت می کرد. به نظر می رسید این زن عضو نیروی دریایی، مانند بقیه، خسته نشده باشد؛ اما او به داخل سفينه نرفته بود. برای وی سفینه همان چیزی بود که روی نمایشگرها می دید، نمایشی تلویزیونی، چیزی انتزاعی. تینا با خود این محیط جدید رو در رو نشده بود و در ذهنش کشمکشی برای درک این وضعیت وجود نداشت.

تینا گفت: «انگار خسته این، قربان.»

– بله. همه ما خسته ایم.

نورمن با خود گفت در این زمینه می توان مسایل روانشناختی فراوانی را

مطرح کرد.

تینا گفت: «از هواست. به دلیل تنفس هليو کس[5]

تینا گفت: «غلظت هوا در این عمق خیلی مؤثره. فشار هوا سی اتمسفره. هوای طبیعی در چنین فشاری تقریبا به غلظت مايعه. هلیکوس سبکتره، أما از هوایی که ما به اون عادت داریم خیلی غلیظ تره. متوجه نیستین، اما همین نفس کشیدن و حرکت دادن ششها آدم رو خسته میکنه.»

– اما تو خسته نیستی.

– آه، من عادت کردم. من قبلا توی محیطهای اشباع شده بودم.

– جدی؟ کجا؟

– راستش نمیتونم بگم دکتر جانسون.

– تو عملیاتهای نیروی دریایی؟

تینا لبخندزنان گفت: «مجاز نیستم بگم.»

– اینم از اون لبخندهای مرموزته؟

– امیدوارم همین طور باشه، قربان. بهتر نیست برید بخوابید؟

نورمن سرش را تکان داد و گفت: «آره.»

او تصمیم گرفت بخوابد، اما به یاد آورن تخت مرطوبش او را از این کار باز داشت. در عوض به آشپزخانه رفت تا یکی از دسرهای رز لوی را پیدا کند. لوی آنجا نبود. اما زیر یک سرپوش پلاستیکی مقداری کیک نارگیل وجود داشت. بشقابی برداشت، تکه ای از کیک را برید و با خود به کنار یکی از دریچه ها برد. اما بیرون دریچه همه چیز تیره و تار بود؛ چراغهای حفاظ خاموش بود و غواصها رفته بودند. چشمش به روشنایی دریچه های دی اچ – ۷، زیستگاه غواصها، افتاد که در فاصله چند متری آنان قرار داشت. احتمالا غواصها آماده بازگشت به سطح آب می شدند، یا شاید برگشته بودند.

بر شیشه دریچه تصویری از چهره خود را دید. چهره اش خسته و فرسوده به نظر می رسید. با نگاهی به آن گفت: «اینجا جای پیرمردی پنجاه و سه ساله نیست.»

نگاهش به بیرون بود که روشنایی های متحرکی را در فاصله دور تشخیص داد و کمی بعد نوری زردرنگ تابیده شد. زیردریایی کوچکی در زیر استوانه ای از دی اچ -۷ توقف کرد. پس از چند لحظه زیردریایی دوم از راه رسید و در کنار اولی قرار گرفت. چراغهای زیردریایی اولی خاموش شد. پس از مدتی کوتاه زیردریایی دوم حرکت کرد و در سیاهی آب از نظر محو شد. زیردریایی اول همان جا ماند.

نورمن اطلاع نداشت چه خبر است و فقط همین را می دانست که برایش اهمیتی ندارد. او خیلی خسته بود. بیشتر به طعم کیکی که می خورد توجه داشت. سرش را خم کرد. کیک تمام شده و فقط چند تکه کوچک باقی مانده بود.

پیش خود گفت خسته ام، خیلی خسته. پاهایش را روی میز آشپزخانه گذاشت و سرش را به سطح سرد و دیوار تکیه داد.

گویا مدتی به خواب رفته بود، چون وقتی چشمهایش را باز کرد هوا تاریک بود و نمی دانست کجاست. صاف نشست و در همان لحظه چراغها روشن شد. دریافت که هنوز در آشپزخانه است.

بارنز به او گفته بود که زیستگاه چگونه خود را با حضور افراد تنظیم می کند. از قرار معلوم، وقتی شخص به خواب می رفت ردیابهای حسی از کار می افتادند و چراغها خود به خود خاموش می شدند. سپس، همزمان با بیدار شدن فرد و تکان خوردن او، چراغها روشن می شد. نورمن از خود پرسید آیا اگر شخص به هنگام خواب خروپف کند چراغها روشن می ماند یا نه. اینها را چه کسی طراحی کرده بود؟ نورمن چیزی نمی دانست. آیا مهندسان و طراحان زیستگاه های نیروی دریایی خروپف را در نظر گرفته بودند؟ آیا برای خروپف هم ردیاب وجود داشت؟

باز هم کیک می خواست

برخاست و به سراغ میز آشپزخانه رفت. از تکه های کیک چیزی باقی نمانده بود. آیا او آنها را خورده بود؟ مطمئن نبود و چیزی به یادش نمی آمد.

بت گفت: «چقدر نوار ویدیو.» نورمن چرخید.

تینا گفت: «بله. ما، مثل کشتیهای دیگه، هر اتفاقی رو که توی زیستگاه می افته ضبط می کنیم. برای این کار به نوارهای زیادی احتیاج داریم.»

درست بالای سر نورمن یک دستگاه نمایشگر نصب شده بود. روی صفحه بت و تینا را دید که در کنار میزهای مخابراتی نشسته و مشغول خوردن کیک بودند.

نورمن پیش خود گفت که این طور. پس آن دو کیک را برداشته بودند.

تینا گفت: «هر دوازده ساعت نوارها به زیردریایی تحویل داده میشه.»

بت پرسید: «برای چی؟»

– خب اگه این پایین اتفاقی بیفته، زیردریایی به طور خودکار به سطح آب میره.

بت گفت: «آه، عالیه، به این موضوع زیاد فکر نمی کنم. الآن دکتر فیلدینگ کجاست؟»

تینا گفت: «از دست کره خسته شد و همراه ادموندز به کابین پرواز رفت.»

نورمن به صفحه نمایشگر چشم دوخته بود. تینا در صفحه دیده نمی شد. بت پشت به نمایشگر نشسته بود و کیک می خورد. نورمن می توانست از طریق نمایشگر پشت سر بت، کره درخشان را به وضوح ببیند. پیش خود گفت نمایشگرهایی که نمایشگرها را نشان می دهند. کارشناسان نیروی دریایی هنگام مرور این فیلمها حسابی گیج و سردرگم می شدند.

تینا گفت: «به نظرت اونا کره روی باز می کنن؟»

بت، در حالی که کیکش را می جوید، گفت: «شاید. نمیدونم.»

نورمن، در اوج وحشت، بر روی نمایشگر پشت سر بت، در کره را دید که آرام کنار رفت و سیاهی درون آن نمایان شد.

باز شدن در

نورمن دیوانه وار وارد استوانه «د» شد و با شتاب از پلکان باریک بالا رفت و وقتی به طبقه دوم استوانه رسید داد زد: «باز شد! باز شد!» به سمت میز فرمان دستگاههای مخابراتی رفت. بت که آخرین ذرات کیک نارگیلی را از لبهایش پاک می کرد، با شنیدن صدای نورمن چنگال را روی میز گذاشت.

– چی باز شد؟

– کره!

بت روی صندلیش چرخید. تینا از طرف دستگاه های ضبط نوار ویدیویی سراسیمه به سوی میز آمد. هردو به نمایشگر پشت سر بت خیره شدند. سکوت آزاردهنده ای برقرار شد.

– اما انگار بسته س، نورمن.

نورمن گفت: «باز بود. خودم دیدم.» به آن دو گفت که باز شدن کره را از نمایشگر آشپزخانه دیده است. «همین چند ثانیه پیش بود که در کره باز شد. احتمالا در فاصله ای که به اینجا اومدم دوباره بسته شد.»

– مطمئنی؟

– نمایشگر آشپزخانه خیلی کوچیکه و …

. نورمن گفت: «من دیدم. اگه باور نمیکنین نوارشو دوباره ببینین.»

تینا گفت: «فکر خوبیه.» و به سراغ دستگاه های ضبط رفت تا نوار را پخش کند.

نورمن به سختی نفس می کشید و سعی می کرد تنفسش را آرام کند. این نخستین بار بود که او در این هوای متراکم فعالیت سخت بدنی انجام داده بود و دریافت که تأثیر این گونه فعالیت در تنفس بسیار شدید است. پیش خود گفت دی اچ – ۸ جای مناسبی برای هیجانزده شدن نیست.

بت، در حالی که به او نگاه می کرد، پرسید: «حالت خوبه نورمن؟»

– چیزی نیست. دارم میگم من دیدم. دیدم که باز شد. تينا؟

– برگردوندن نوار کمی طول میکشه.

هری خمیازه کشان وارد شد و گفت: «تختهای اینجا حرف نداره، مگه نه؟ آدم خیال میکنه تو یک کیسه برنج خیس خوابیده. ترکیبیه از تخت و دوش آب سرد.» آهی کشید و ادامه داد: «آخرش قلبمو از کار می اندازه.»

بت گفت: «نورمن میگه کره باز شد.»

هری خمیازه کشید و پرسید: «کی؟»

– چند ثانیه پیش.

فکورانه سرش را تکان داد و گفت: «جالبه، جالبه، فعلا که می بینم بسته س.»

– داریم نوار ویدیویی رو به عقب می بریم تا دوباره ببینیم.

– هه – هه. از کیک چیزی مونده؟

نورمن احساس کرد هری خیلی خونسرد است. این خبر بی اندازه اهمیت داشت، اما او به هیچ وجه هیجانزده نشده بود. دلیلش چه بود؟ آیا هری باور نداشت؟ هنوز خوابالود بود یا هشیار؟ یا چیز دیگری در میان بود؟

تینا گفت: «این هم از نوار »

روی صفحه نمایشگر خطوطی ناهموار ظاهر و سپس تصویر صاف شد. تینا مشغول سخن گفتن بود. «… هر دوازده ساعت نوارها به زیردریایی تحویل داده میشه.»

بت: «برای چی؟»

تینا: «خب اگه این پایین اتفاقی بیفته، زیردریایی به طور خودکار به سطح آب میره.»

بت: «آه، عالیه. به این موضوع زیاد فکر نمی کنم. الآن دکتر فیلدینگ کجاست؟»

تینا: «از دست گره خسته شد و همراه ادموندز به کابین پرواز رفت.»

در تصویر، تینا از دید خارج شد. بت تنها در صندلی ماند، در حالی که کیک می خورد و پشتش به نمایشگر بود.

صدای تینا شنیده شد که پرسید: «به نظرت اونا کره رو باز میکنن؟» بت، در حالی که کیک را می جوید، گفت: «شاید. نمیدونم.»

لحظه ای گذشت و سپس در صفحه نمایشگر پشت سر بت، در کره باز شد.

– هی! باز شد!

– دستگاه رو خاموش نکن!

در تصویر، حواس بت به صفحه نمایشگر مقابل خود نبود. صدای تینا شنیده شد: «من میترسم.»

بت: «خیال نمیکنم دلیلی برای ترس وجود داشته باشه.»

تینا: «این کره ناشناخته س.»

بت گفت: «البته، اما هر چیز ناشناخته ای الزاما خطرناک یا وحشتناک نیست. فقط احتمال داره نشه توضیحش داد.»

– نمیدونم چطور میتونی این حرف رو بزنی.

بت گفت: «تو از مار میترسی؟» در تمام مدت این گفت و گو، در کره باز مانده بود.

هری با نگاه به تصویر گفت: «حیف که نمیتونیم داخلش رو ببینیم.»

تینا گفت: «شاید بتونم کاری کنم. میتونم با رایانه تصویر رو تشدید کنم.»

هری گفت: «انگار داخلش چراغهای کوچیکه. چراغهای کوچیک ومتحرکی توی کره…»

تینا دوباره به مقابل صفحه تلویزیون برگشت. «من از مار نمیترسم.»

بت گفت: «اما من نمیتونم مارها رو تحمل کنم، موجودات نفرت انگیز نازک و بی احساس.»

هری، در حال تماشای نمایشگر، گفت: « آه، بت، به مارها حسودی می کنی؟»

بت در تصویر گفت: «اگه من مریخی بودم و موقع ورود به زمین پام به یک مار گیر می کرد – موجود زنده لوله مانند و پیچ در پیچ و بی احساس و مضحک نمیدونستم چه کار باید کنم. ولی این احتمال که پام رو روی ماری سمی بذارم، خیلی کم بود. کمتر از یک درصد مارها سمی هستن. پس من، به عنوان یک مریخی وقت روبه رو شدن با مارها دچار خطر نمیشدم، فقط حیرت می کردم احتمالا این همون چیزیه که برای ما پیش میآد. ما فقط شگفتزده میشیم.»

بت همچنان در تصویر سخن می گفت: «بگذریم، گمان نمیکنم اصلا بتونم کره رو باز کنیم، نه نمیتونیم.»

تینا گفت: «امیدوارم باز نشه.»

پشت سرش، در صفحه نمایشگر، در کره بسته شد.

هری گفت: «هاه! تینا گفت: «۳۳٫۴ ثانيه.»

دستگاه را خاموش کردند. تینا پرسید: «کسی میخواد دوباره تماشا کنه؟» رنگش پریده بود.

هری گفت: «فعلا نه.» و با انگشت روی دسته صندلی ضرب گرفت، به جایی نامعلوم خیره شد و به فکر فرو رفت. هیچ کس حرفی نزد؛ آنان فقط صبورانه منتظر هری ماندند. نورمن دریافت که گروه چقدر به او احترام می گذارد. نورمن با خود گفت هری کسی است که قضیه را برای ما روشن می کند. به او نیاز داریم و باید به وی اعتماد کنیم.

سرانجام هری گفت: «بسیار خوب. نمیشه نتیجه گیری کرد. اطلاعاتمون کافی نیست. باید ببینیم کره در واکنش به چیزی در محیط بیرون باز شده، یا همین طوری باز شده. تد کجاست؟»

تد کره رو ترک کرد و رفت به کابین پرواز.

تد نیشخند زنان گفت: «تد اینجاست. با یک خبر تقریبا مهم.»

بت گفت: «ما هم خبر مهمی داریم.»

تد گفت: «میتونی بعدا بگی.»

– ولی….

تد با هیجان گفت: «…من میدونم این سفینه کجا رفته. تو اتاقک پرواز داشتم خلاصه اطلاعات پرواز رو بررسی می کردم و دنبال میدانهای ستاره ای می گشتم. حالا میدونم اون سیاهچاله کجاست.»

بت گفت: «تد، کره باز شد.»

– جدی؟ کی باز شد؟

– چند دقیقه پیش. بعد دوباره بسته شد.

– نمایشگرها چی نشون دادن؟

– خطر زیستی وجود نداره. امن به نظر میرسه.

تد با نگاه به صفحه پرسید: «پس ما اینجا چه غلطی می کنیم؟ »

بارنز وارد شد و گفت: «دو ساعت استراحت تموم شد. همه برای آخرین بازدید از سفینه آمادگی دارن؟ »

هری گفت: «به این میگن کوتاهی در بیان حقیقت.»

کره براق و خاموش و بسته بود. پیرامون آن ایستادند و به بازتاب کج و معوج چهره های خود نگریستند. همه ساکت بودند. فقط دور آن قدم میزدند.

سرانجام تد گفت: «احساس می کنم این آزمون ضریب هوشه و من توی این امتحان رد میشم.»

هری گفت: «مثل امتحان دیویز مسج؟»

تد گفت: «آه، اون امتحان.»

نورمن از موضوع دیویز مسج اطلاع داشت. این یکی از مسائلی بود که طرفداران طرح کاوش برای کشف موجودات هوشمند فرازمینی دوست داشتند فراموشش کنند. در سال ۱۹۷۹، دانشمندان دست اندرکار این طرح همایش بزرگی در رم تربیت دارند. در واقع این کارشناسان خواستار کاوش رادیویی در فضا بودند. اکنون آنان می کوشیدند نوع پیام مورد جست وجو را باز شناسند.

امرسون دیویز، فیزیکدانی از کمبریج انگلستان، بر اساس مقادير ثابت فیزیکی، نظیر طول موج هیدروژن ساطع شده پیامی ابداع کرد که این مقادیر در تمام عالم تقریبا یکسان بودند. او این مقادیر فیزیکی را در قالب تصویری مضاعف مرتب کرد.

از آنجا که دیویز گمان می کرد این پیام از نوع پیامی است که احتمالا موجود هوشمند بیگانه ای خواهد فرستاد، حدس زد که تشخیص چنین پیامی برای افراد طرح کاوش هوشمند فرازمینی ساده باشد. تصویر را میان تمام حاضران همایش پخش کرد.

کسی نتوانست تصویر را تشخیص دهد.

پس از توضیح دیویز، همه او را ستودند و آن را پیامی کامل جهت ارسال برای موجودات فرازمینی معرفی کردند. اما مشکل همچنان باقی ماند و هیچ کس نتوانست آن پیام کامل را تشخیص دهد.

تد یکی از کسانی بود که برای تشخیص پیام تلاش کرده و ناموفق مانده بود.

تد گفت: «خب، ما چندان تلاش نکردیم. توی اون همایش خیلی مسائل مطرح شد. تازه، اونجا تو رو هم نداشتیم هری.»

هری گفت: «تو فقط می خواستی مجانی به رم سفر کنی.»

بت گفت: «این تصور منه یا واقعا علامتهای در عوض شدن؟ »

نورمن نگاه کرد. در نگاه اول شیارهای عمیق مثل سابق بود، اما شاید طرحشان تغییر کرده بود. در آن صورت تغییر خیلی نامحسوس بود.

بارنز گفت: «میشه با نوارهای ویدیویی قبلی مقایسه کرد.»

تد گفت: «به نظر من فرقی نکرده. تازه، جنسش از فلزه. شک دارم تغییر کنه.»

هری گفت: «چیزی که بهش میگیم فلز، فقط مایعیه که در حرارت اتاق آرام جریان داره. ممکنه این فلز تغییر کنه.»

تد گفت: «شک دارم.»

بارنز گفت: «شماها مثلا کارشناسین. ما میدونیم این کره باز میشه. باز هم شده. حالا چه جوری دوباره بازش کنیم؟ »

– داریم سعی می کنیم، هل.

– به نظر نمی رسه دارین کاری میکنین.

گهگاه به هری نگاه می کردند. هری ایستاده بود و با نگاه به کره و دست بر چانه، فکورانه انگشت بر لبه پایینی خود میزد.

– هری؟

هری چیزی نگفت.

تد کنار کره رفت و با کف دست به سطح آن ضربه زد. صدای بمی شنیده شد، اما اتفاقی نیفتاد. تد با مشت به کره ضربه زد؛ سپس چهره در هم کشیده و دستش را مالید.

نورمن گفت: «گمان نمی کنم بتونیم به زور وارد اون بشیم. به نظرم اون باید خودش مارو به داخلش راه بده.» کسی چیزی نگفت.

بارنز با لحنی تحقیرآمیز گفت: «گروه دستچین و ورزیده منو ببین. فقط میتونن وایستن و تماشا کنن.»

– انتظار داری چه کار کنیم، هل؟ با بمب اتمی منفجرش کنیم؟

بارنز گفت: «اگه بازش نکنین، آخرش کسانی پیدا میشن که این کار رو بکنن.» و نگاهی به ساعتش انداخت و پرسید: «بگذریم، فکر تازه ای به ذهنتون خطور نکرده؟»

کسی پاسخی نداد.

بارنز گفت: «خیلی خوب. وقتمون تمومه. بر می گردیم زیستگاه و آماده میشیم تا بریم به سطح آب.»

عزیمت

نورمن ساک کوچک نیروی دریایی را از زیر تختش در استوانه «ج» بیرون کشیده. جعبه وسایل اصلاح را از حمام برداشت، دفتر یادداشت و یک جفت جوراب اضافيش را پیدا کرد آنها را درون ساک گذاشت و زیپ آن را کشید.

– من حاضرم.

تد گفت: «منم حاضرم.» او ناراحت بود؛ دوست نداشت آنجا را ترک کند. «به نظرم نمیتونیم بیشتر از این تاخیر کنیم. هوا داره بدتر میشه. همه غواصهار و از دی اچ – ۷ بردن و فقط ما موندیم.»

نورمن از اینکه به سطح آب برمی گشت خوشحال بود. با خود گفت هرگز تصورش را هم نمی کردم که لباس نیروی دریایی را پیوشم؛ اما پوشیدم.

او پرسید: «بقیه کجا هستن؟»

– بت وسایلشو جمع کرده. به نظرم الآن پیش بارنز توی اتاق مخابراته. گمان می کنم هری هم اونجا باشه.

تد لباس ویژه عمق آب را تکان داد و گفت: «راستش دوست دارم یک بار دیگه اینو بپوشم.»

از خوابگاه بیرون آمدند و به سمت اتاق مخابرات رفتند. سر راه، خود را کنار کشیدند تا تینی فلچر که به سوی استوانه «ب» می رفت، رد شود.

نورمن پرسید: «آماده رفتنی؟»

فلچر گفت: «بله قربان، چیز آماده س. أما چهره او گرفته و عصبی بود و به نظر می رسید سراسيمه و نگران راه می رود.

نورمن پرسید: «راه رو اشتباه نمیری؟»

– میخوام موتورهای دیزل رو وارسی کنم.

نورمن پیش خود گفت موتورهای دیزل؟ چرا هنگام ترک زیستگاه موتورها را وارسی می کند؟

تد سرش را تکان داد و گفت: «شاید اونجا چیزی رو قایم کرده که نباید همراه داشته باشه.»

فضای اتاق مخابرات دلگیر و ناراحت کننده بود و بارنز داشت با یکی از کشتیهای سطح آب تماس می گرفت. «دوباره بگو. میخوام بدونم اونجا کی مسئوله.» او عصبانی بود و چهره ای عبوس داشت.

رو به تینا کردند. «هوا در سطح آب چطوره؟»

– از قرار معلوم، با سرعت داره بدتر میشه.

بارنز چرخید: «نمیشه شما احمقها آروم بشین!»

نورمن ساکش را به زمین انداخت. بت خسته و کوفته نزدیک دریچه ها نشسته بود و چشمانش را می مالید. تينا، در حال خاموش کردن نمایشگرها بود که ناگهان از حرکت باز ایستاد.

– نگاه کنین. روی یکی از نمایشگرها، کره براق را دیدند.

هری در کنار کره ایستاده بود.

– اونجا چه کار می کنه؟

– مگه با ما برنگشت؟

– خیال کردم با ما برگشت.

– متوجه نشدم؛ خیال کردم برگشت.

بارنز گفت: «لعنتی، مگه به شما نگفتم…» ناگهان ساکت ماند و به صفحه نمایشگر خیره شده در تصویر هری به سوی دوربین ویدیویی چرخید و کمی خم شد.

– خانمها و آقایان، خواهش می کنم توجه کنید. به گمانم خوشتان بیاید.

به طرف کره چرخید. در حالی که دستانش را به کمر داشت آرام ایستاد. تکان نمی خورد و چیزی نمی گفت. چشمانش را بست. نفس عمیق کشید.

در کره باز شد.

هری با خنده ای ناگهان گفت: «بد نیست، هاه.»

آنگاه هری به درون کره پا گذاشت. در پشت سرش بسته شد.

ناگهان همه شان با هم شروع به حرف زدن کردند. بارنز سرشان داد میزد که ساکت شوند؛ اما کسی به او توجهی نداشت تا اینکه چراغهای زیستگاه خاموش شد. تاریکی همه جا را فرا گرفت.

تد گفت: «چی شده؟»

فقط نور ضعیف چراغهای حفاظ از دریچه ها به درون اتاق می تابيد. لحظه ای بعد چراغهای حفاظ هم خاموش شده

– برق نیست…

بارنز گفت: «سعی کردم به شما بگم.»

صدای غژ غژ بلند شد، چراغها چشمک زدند و دوباره روشن شدند. «برق داخلی داریم. الآن موتورهای دیزل مون رو روشن کردیم.»

– چرا؟

تد با اشاره به دریچه گفت: «نگاه کنین.»

چشمشان در پشت دریچه به چیزی افتاد که شبیه مار نقره ای در حال جنب و جوش بود. کمی بعد نورمن دریافت که آن چیز، کابل ارتباطيشان با سطح آب بود که اکنون جلو دریچه عقب و جلو می رفت و روی کف اقیانوس پیچ و تاب می خورد.

– مارو به حال خودمون رها کردن!

بارنز گفت: «درسته. در سطح آب با تندباد شدید روبه رو شدن. دیگه نمیتونن کابلهای برق و مخابرات رو حفظ کنن. از زیردریایی ها هم نمی تونن استفاده کنن. همه غواصها رو بالا بردن، ولی زیردریایی ها نمیتونن برگردن و مارو بالا ببرن. دست کم تا چند روز نمیتونن، تا وقتی که هوا آروم بشه.»

– یعنی ما این پایین گیر کردیم؟

– درسته.

– برای چه مدتی؟

بارنز گفت: «چند روز .»

– برای چه مدتی؟

– شاید یک هفته طول بکشه.

بت گفت: «یا عیسی مسیح .»

تد ساکش را بر روی نیمکت انداخت و گفت: «چه بخت و اقبالی…»

بت چرخید و گفت: «مگه عقلتو از دست دادی؟»

بارنز گفت: «آروم باشین. همه چیز رو به راهه. این فقط تأخير موقته. دلیلی برای عصبانی شدن وجود نداره.»

اما نورمن عصبانی نبود. او ناگهان احساس خستگی مفرط کرد. بت عبوس و خشمگین بود و می پنداشت فریب خورده است. تد هیجانزده شده بود و بدون معطلی، تدارک سفری دیگر به داخل سفینه را دید و همراه ادموندز به آماده کردن وسایل پرداخت.

اما نورمن فقط احساس خستگی می کرد. چشمانش سنگین بود؛ به نظرش می رسید امکان دارد به همان حالت ایستاده در برابر نمایشگرها

خوابش ببرد. با عجله آنجا را ترک کرد، به اتاقش رفت و بر روی تخت دراز کشید. بی اعتنا به رطوبت ملافهها؛ بی توجه به سردی بالش؛ بی اعتنا به اینکه موتورهای دیزل در استوانه مجاور می غریدند و محیط را می لرزاندند. با خود گفت: این واکنش اجتناب بسیار نیرومندی است. و سپس به خواب فرو رفت.

فراسوی پلوتون

نورمن بر روی تخت غلت زد و از آن بیرون آمد و به دنبال ساعتش گشت، منتها در اینجا عادت کرده بود ساعت به مچش نبندد. از گذشت زمان بی اطلاع بود و نمی دانست چه مدت در خواب بوده است. از دریچه به بیرون نگریست، اما بجز آب تیره چیزی ندید. چراغهای حفاظ هنوز خاموش بود. به پشت دراز کشید و به لوله های خاکستری رنگی که درست از بالای سرش عبور کرده بود نگاه کرد؛ اکنون پایین تر از پیش به نظر می رسیدند؛ گویی هنگام خواب بودن او، به سویش حرکت کرده بودند. همه چیز تنگ و محدودتر و دلگیرتر به نظر می رسید.

با خود گفت چند روز دیگر باید اینجا بماند. آه خدا جان.

امیدوار بود نیروی دریایی به خانواده اش اطلاع دهد. پس از چند روز، الن دلواپس میشد. می دانست ابتدا به اف.ای.ای تلفن می کند، سپس با نیروی دریایی تماس می گیرد و می کوشد بفهمد چه اتفاقی افتاده است. البته کسی چیزی نمی دانست، زیرا طرح محرمانه بود؛ الن حسابی نگران می شد.

سپس از فکر کردن به الن دست کشید. پیش خود گفت نگران شدن برای عزیزان آسان تر از احساس نگرانی برای خود شخص است. اما هیچ دلیلی وجود نداشت. الن حالش خوب بود. او هم حالش خوب بود. فقط باید صبر می کرد. باید خونسرد می ماند تا طوفان فرو می نشست.

به حمام رفت، اما نمی دانست آیا با برق اضطراری هم آب گرم دارند یا نه. آب گرم داشتند و او پس از استحمام کمی احساس راحتی کرد. پیش خود گفت عجیب است که انسان می تواند در عمق سيصدمتری آب از تأثیر آرامبخش آب گرم برخوردار شود.

لباس پوشید و راهی استوانه «ج» شد. صدای تینا را شنید که می گفت: به نظرت اونا کره رو باز میکنن؟»

بت: «شاید. نمی دونم.»

– من میترسم.

– گمان نمیکنم دلیلی برای ترس وجود داشته باشد.

تینا: «این کره ناشناخته س.»

وقتی نورمن وارد اتاق شد، بت را دید که به تصویر خود و تینا در تصویر ویدیویی زل زده است. او در تصویر گفت: «البته، اما هرچیز ناشناخته ای الزاما خطرناک یا وحشتناک نیست. فقط احتمال داره نشه توضیحش داد.»

تینا گفت: «نمیدونم چطور میتونی این حرف رو بزنی.»

بت گفت: «تو از مار میترسی؟»

بت نوار ویدیویی را بیرون آورد و گفت: «سعی می کنم بفهمم چرا در کره باز شد.»

نورمن پرسید: «سرنخی گیر آوردی؟»

بت گفت: «تا حالا نه.» در نمایشگر مجاور می توانست خود کره را ببیند. در کره بسته بود.

نورمن پرسید: «هری هنوز داخل اونه؟»

بت گفت: «بله.»

– تا حالا چقدر طول کشید؟

بت با نگاه به میز فرمان گفت: «کمی بیش از یک ساعت. »

– یعنی من فقط یک ساعت خوابیدم؟

– آره؟

نورمن گفت: «خیلی گرسنه ام». و به آشپزخانه رفت تاچیزی بخورد. از کیک نارگیلی اثری نبود. دنبال چیز دیگری می گشت که بت وارد شد.

بت با چهره ای عبوس گفت: «نمیدونم چه کار کنم نورمن.»

– در چه موردی؟

بت گفت: «اونا به ما دروغ میگن.»

– منظورت چه کسایی هستن؟

– بارنز، نیروی دریایی. همه. همه شون دست به یکی کردن، نورمن.

– بس کن بت. یعنی می گی توطئه کردن؟ بهتره نگران مسائل دیگه ای باشیم که….

بت گفت: «اینجا رو نگاه کن.» و پیشاپیش نورمن از پله ها بالا رفت و چند تا از دکمه های میز فرمان را فشار داد.

بت گفت: «تردیدم زمانی شروع شد که بارنز با تلفن حرف می زد. درست وقتی که کابل قطع شد بارنز داشت با یک نفر تلفنی حرف میزد. این رو میدونیم که کابل سیصدمتر طول داره. اونا باید چند دقیقه پیش از باز کردن کابل تماسهای تلفنی رو قطع کرده باشن.»

– شاید، بله….

– پس بارنز در آخرین دقیقه با کی حرف میزد؟ هیچ کس.

– بت…. بت با اشاره به صفحه گفت: «نگاه کن.»

خلاصه پيام دی اچ – مرکز مخابراتی سطح-1

۰۹۱۰ بارنز به مرکز مخابراتی صلح-1: افراد غیر نظامی و نیروی دریایی رأی گیری کردند. با اينكه خطرهای احتمالی گوشزد شد، تمام افراد تصميم گرفتند در مدت طوفان در عمق آب بمانند و بررسی بر روی کره بیگانه و سفينه مربوط را ادامه دهند. بارنز، نیروی دریایی امريكا.

نورمن گفت: «واقعا عجیبه. خیال می کردم بارنز دوست داره اینجارو ترک کنه.»

– دوست داشت، ولی با دیدن آخرین اتاق سفینه نظرش عوض شد و این موضوع رو هم به ما نگفت. دلم میخواد اون بی شرف رو بکشم. میدونی قضیه چیه نورمن، هان؟

نورمن سرش را تکان داد و گفت: «اون دنبال سلاح جدیدی می گرده.»

– درسته. بارنز مربی پنتاگونه و میخواد سلاح جدیدی پیدا کنه.

– اما گمان نمیکنم کره….

بت گفت: «کره نه. بارنز اصلا به فکر کره نیست. اون فقط تو فکر سفینه مربوطس، چون بر اساس فرضية انطباق، فقط سفينه س که به درد میخوره، نه کره.»

فرضية انطباق، برای کسانی که به حیات فرازمینی می اندیشیدند، موضوعی دردسرساز بود. از یک دیدگاه، اخترشناسان و فیزیکدانها، که احتمال تماس با حیات فرازمینی را در سر می پروراندند، بر این باور بودند که چنین تماسی برای بشر منافع بسیار مهمی در بر خواهد داشت، در حالی که دیگر اندیشه مندان، فیلسوفها و مورخان به هیچ وجه چنان منافعی را پیش بینی نمی کردند. .

برای مثال، اخترشناسان اعتقاد داشتند که در صورت برقراری تماس با فرازمینی ها، بشر چنان به خود خواهد آمد که جنگهای کره زمین متوقف و عصر جدیدی از همکاری صلح آمیز میان ملتها آغاز خواهد شد.

اما مورخان این را قبول نداشتند. آنان خاطرنشان می ساختند که وقتی اروپاییان قاره جدید را کشف کردند – کشفی که دنیا را تکان داد از جنگهای بی پایان خود دست نکشیدند. برعکس: با شدت بیشتری به ستیزهایشان ادامه دادند. اروپاییان، قاره جدید را صرفأ عرصه ای برای گسترش خصومتهای پیشین خود می دیدند؛ مکانی دیگر برای جنگیدن و پیروز شدن.

از سوی دیگر، اخترشناسان اعتقاد داشتند که ملاقات انسان با موجودات فرازمینی به تبادل اطلاعات و فن آوری می انجامد و بشر به پیشرفتی حیرت انگیز دست می یابد.

مورخان علم این را هم قبول نداشتند. آنان مدعی بودند آنچه ماعلم می نامیم، در واقع مفهومی است بیشتر اختیاری از عالم هستی که امکان دارد هیچ وجه مشترکی با سایر موجودات نداشته باشد. تصور ما از علم بر قوة بینایی استوار بود؛ موجوداتی شبیه میمون که از تغییر دادن محیط مادی پیرامونش لذت می برد. چنانچه بیگانه ها کور بودند و به کمک به ارتباط برقرار می کردند، آن گاه شاید دانش کاملا متفاوتی را بنیان می گذاشتند که عالم را به شکلی کاملا متفاوت توصیف می کرد. و شاید مسیر تکاملشان در علوم به کلی فرق داشت. برای مثال، امکان داشت به دنیای فیزیکی کاملا بی اعتنا بودند و به جایش دانش ذهنی بسیار پیچیده ای را توسعه میدادند -یعنی درست برخلاف مسیر تکامل دانش در کره زمین. شاید فن آوری بیگانه کاملا ذهنی بود و هیچ گونه ابزار دیده شدنی وجود نداشت.

اصل موضوع در فرضية انطباق این بود که اگر بیگانه ها مشابهتی به ما نداشتند، هیچ گونه تبادل اطلاعات امکانپذیر نبود. البته بارنز از این فرضية باخبر بود و احتمال نمیداد که از کره بیگانه فن آوری مفیدی به دست آید. اما او امید داشت فن آوری مفید خود سفینه را به دست آورد، زیرا سفینه را انسان ساخته بود و انطباق کاملأ وجود داشت.

و او دروغ گفته بود تا آنان را در عمق آب نگه دارد و تحقیقات را ادامه دهد.

بت گفت: «با این رذل پست چه کار کنیم؟ »

نورمن گفت: «فعلا هیچی.»

– نمی خوای باهاش مقابله کنی؟ اما من جلوش می ایستم.

نورمن گفت: «فایده ای نداره. تد توجهی نمی کنه و افراد نیروی دریایی هم طبق دستور عمل می کنن. تازه، اگه طبق برنامه ریزی قرار می شد اینجارو ترک کنیم، راضی میشدی هری توی کره تنها بمونه و ما بریم؟»

بت تصدیق کرد: «نه.»

– خب، پس از این موضوع بگذریم.

– خدای من، نورمن….

– میدونم چی میخوای بگی. ولی الان اینجاییم. تا چند روز دیگه هم نمیتونیم کاری کنیم. بهتره فعلا با واقعیت کنار بیایم تا بعد حسابش رو برسیم

– باور کن خودم حسابش رو میرسم!

– خوبه. اما حالا نه، بت.

بت آه کشید و گفت: «باشه، فعلا نه.»

بت به طبقه بالا برگشت.

نورمن تنها بود و به میز فرمان نگاه می کرد. در چند روز آینده باید از همه توان خود بهره می گرفت تا همه را آرام نگه دارد. او که پیشتر به برنامه های رایانه نگاه نکرده بود، به فشار دادن دکمه ها پرداخت. کمی بعد پرونده ای را با نام «مشخصات گروه تماس با شکل ناشناخته از حیات پیدا کرد. وارد پرونده شد.

اعضای غیرنظامی گروه

ا. تئودور فيلدينگ، اخترفيزيكدان / زمين شناس سياره ای

2. اليزابت هلپرن، جانورشناس/ کارشناس زيست-شيمی

٣. هارولد جی. آدامز، رياضيدان / منطق دان .

4. آرتولوين، زيست شناسی دریایی / کارشناس زيست-شيميا .

5. جان اف، تامپسون، روانشناس

یکی را انتخاب كنيد:

نورمن با ناباوری به فهرست اسامی نگاه کرد.

او جک تامپسون، روان شناس جوان و سختكوش دانشگاه ییل را میشناخت. تامپسون، به دلیل مطالعاتش در زمینه روان شناسی گروههای بدوی، شهرت جهانی داشت و سال گذشته در نقطه ای از گینه نو مشغول تحقیق درباره قبیله های بومی بود.

نورمن چند دكمه دیگر را فشار داد.

روان شناس گروه شکل ناشناخته از حيات: به ترتيب اولويت

  1. جان اف. تامپسون، دانشگاه ييل – پذيرفته شد.
  2. ويليامال هارتز ، دانشگاه کمبریج، پذيرفته شد
  3. جرمی وایت، دانشگاه يوتا – پذيرفته شد (مشروط به گرفتن تأييديه امنيتي)
  4. نورمن جانسون، دانشگاه سن دیه گو – مردود (به دليل سن)

نورمن همه شان را می شناخت. بیل هارتز در برکلی سخت دچار بیماری سرطان بود. جرمی وایت در جنگ ویتنام به هانوی رفته بود و هرگز تأییدیه امنیتی به او داده نمیشد.

این بود که نورمن انتخاب شد.

اکنون دریافت که چرا آخرین عضو گروه بود که فرا خوانده شد. دليل آزمایشهای ویژه را فهمید. در مورد بارنز و کل مجموعه ای که او را، با وجود سن زیاد و احتمال بروز خطر، به آنجا آورده بود احساس خشم و کینه کرد. نورمن جانسون با پنجاه و سه سال سن شخص مناسبی برای اقامت در محیط گاز سمی و تحت فشار عمق سيصدمتری آب نبود – نیروی دریایی این را میدانست.

با خود گفت این در حکم توهین است. دلش می خواست به طبقه بالا برود و بارنز را به باد فحش و ناسزا بگیرد. آن رذل دروغگو.

دسته های صندلی را چسبید و حرفهایی را که به بت گفته بود به خاطر آورد. تا آن لحظه هر اتفاقی که افتاده بود، اکنون هیچ کدام نمی توانستند کاری کنند. او حساب بارنز را می رسید – پیش خود قسم خورد که این کار را بکند. اما فقط وقتی که به سطح آب برمی گشتند. تا آن زمان درگیر شدن فایده ای نداشت.

سرش را تکان داد و زیر لب ناسزا گفت.

سپس میز فرمان را خاموش کرد.

چند ساعت گذشت. هری هنوز در کره بود.

تینا تصویر تشدید شده نوار ویدیویی از کره را بار دیگر نمایش داد و کوشید از جزئیات داخل کره سر در آورد. او گفت: «متأسفانه قدرت رايانه زیستگاه ضعیفه. اگه میتونستم با سطح آب ارتباط برقرار کنم، تصاویر بهتری از کار در می اومد، اما می بینین که…» شانه بالا انداخت.

او رشته ای تصاویر ثابت و بزرگ شده از کره باز را به آنان نشان داد. تصاویر به فاصله یک ثانیه و همراه با صدای تلق، یکی یکی ظاهر می شدند. کیفیت تصویرها نامناسب و همراه با خطوط ناهموار بود.

تینا با اشاره به شکاف گفت: «تنها چیزهایی که توی سیاهی میشه دید این نقاط نورانی چندگانه س. به نظر میرسه این روشنایی ها، از تصویری به تصویر دیگه، جابه جا می شه.»

بت گفت: «انگار کره پر از کرم شب تابه .»

– اما این روشناییها خیلی کم نور تر از اونه که متعلق به کرم شبتاب باشه و روشن و خاموش نمیشه. خیلی هم زیاده. به نظر میرسه شبیه موج حرکت میکنه….

– مثل یک دسته کرم شبتاب. تینا گفت: «چیزی شبیه اون.» نوار تمام و تصویر تاریک شد.

تد گفت: «همین؟»

– متأسفم دکتر فیلدینگ.

تد با لحنی غمگین گفت: «بیچاره هری.»

در میان اعضای گروه، ظاهرا تد بیش از همه نگران هری بود. او، در حالی که به تصویر کره پسته در نمایشگر نگاه می کرد، گفت: «چطور اونو باز کرد؟ امیدوارم حالش خوب باشه.»

او این جمله را آن قدر تکرار کرد که سرانجام بت گفت: «تد، ما احساس تورو درک می کنیم.»

– من واقعا نگرانشم

– من هم همین طور. همه ما نگران هری هستیم.

– به نظرت من حسودم، بت؟ میخوای اینو بگی؟

– چرا باید چنین فکری بکنم، تد؟

نورمن موضوع گفت و گو را عوض کرد. خیلی مهم بود که از برخورد میان اعضای گروه جلوگیری شود. وی از تد پرسید درباره اطلاعات پرواز چه نظری داد.

تد که به این موضوع علاقه مند بود گفت: «خیلی جالبه. تصاویر اولية اطلاعات پرواز رو با دقت بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که اونا سه سیاره رو نشون میدن – اورانوس، نپتون و پلوتون- و خورشید که به شکل نقطه ای ریز در زمینه تصویر وجود داره. پس این تصویرها از نقطه ای در اون طرف مدار پلوتون گرفته شدن. یعنی اینکه سیاهچاله از منظومه شمسی خود ما خیلی دور نیست.

نورمن پرسید: «یعنی ممکنه؟»

– آه، البته. در واقع تو ده سال گذشته اخترفیزیکدان ها پیش بینی کردن که درست خارج از منظومه شمسی ما یک سیاهچاله وجود داره، البته نه از نوع بزرگش، بلکه یک سیاهچاله کوچک.

– اینو نشنیده بودم.

– آه، بله. در حقیقت بعضی از ما مدعی شدیم که اگه اون سیاهچاله به اندازه کافی کوچیک باشه، تا چند سال دیگه می تونیم بریم سراغش و اونو بیاریم به مدار زمین و با استفاده از انرژیش به تمام سیاره برق بدیم.

بارنز لبخندزنان گفت: «گاوچرانهای سیاهچاله؟»

– از جنبه نظری دلیلی وجود نداره که این کار ناممکن باشه. فکرش رو بکنین: كل سیاره از وابستگی به سوختهای کانی خلاص میشه… تمام تاریخ بشر دستخوش تحول میشه.

بارنز گفت: «شاید بشه یک سلاح درست و حسابی جور کرد.»

– حتی یک سیاهچاله خیلی کوچیک، برای استفاده به عنوان سلاح، خیلی قویه.

– پس به نظرت این سفینه برای گرفتن یک سیاهچاله فرستاده شده؟

تد گفت: «شک دارم. سفینه به قدری محکم ساخته شده و اونو برای مقاومت در برابر پرتو تابی طوری عایقکاری کردن که من حدس می زنم اونو برای عبور از سیاهچاله ساختن. عبور هم کرده.»

نورمن گفت: «به همین دلیل به زمان گذشته برگشته؟»

تد گفت: «مطمئن نیستم. میدونی، سیاهچاله در واقع مرز عالمه. کسی نمیدونه داخلش چه اتفاقی می افته. اما عده ای معتقدن که چیزی از سیاهچاله عبور نمی کنه، بلکه بالا و پایین میپره، مثل ریگی که توی آب معلق می مونه، و اون چیز با این حرکتها به زمان یا فضا یا عالم دیگه ای پرتاب میشه.»

– یعنی این سفینه پرت شده؟

– بله. احتمالا بیشتر از یک بار . و وقتی به اینجا پرتاب شده عقب مونده و به چند سال پیش از آغاز پروازش رسیده.

بارنز با اشاره به نمایشگر گفت: «و در یکی از این جست و خیزهاش اینوگرفته بود.»

همه به صفحه نمایشگر نگاه کردند. کره هنوز بسته بود. اما در کنار آن هری آدامز با حالتی نامناسب بر کف اتاق افتاده بود.

لحظه ای گمان کردند او مرده است. سپس هری سرش را بالا آورد و آه و ناله کرد

  1. Zen، گونه ژاپنی مذهب بودایی. م
  2. SMTMP، نوعی ماده منفجره. م.
  3. Excalibur (در اساطیر) نام شمشیر سحرآمیز شاه آرتور که در سنگ فرو برده شده بود و بجز آرتور کسی نتوانست آن را بیرون آورد. م.
  4. Pandora Box، در افسانه های یونانی، جعبه ای که تمام آلام و پلیدیهای انسانی در آن قرار داشت و با بازشدن آن به دست پاندورا پلیدیها به زمین سرایت کرد و فقط امید در آن باقی ماند. م.
  5. heliox، ترکیبی از هلیوم واکسیژن. م.
یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت