تبلیغات لیماژ بهمن 1402
cover-shpere رمان کره مایکل کرایتون

رمان علمی تخیلی «کره» Sphere نوشته مایکل کرایتون _ بخش 2

رمان کره مایکل کرایتون

کره مایکل کرایتون

رمان علمی تخیلی

کره

نویسنده: مایکل کرایتون

 

 

بِت

یک ناوبان دوم نورمن را به اتاقش راهنمایی کرد. اتاقی کوچک و بی روح که بیشتر به سلول زندان مشابهت داشت. جامه دان نورمن روی تخت بود. گوشه اتاق یک میز فرمان رایانه با صفحه کلید قرار داشت. کنار آن یک دفتر راهنمای ضخیم با جلد آبیرنگ دیده می شد.

نورمن روی تخت سفت و سخت نشست و به لوله ای که از دیوار گذشته بود تکیه داد.

صدای نازکی شنید: «سلام، نورمن. خوشحالم که تورو هم به اینجا آوردن. همه ش تقصیر تو بود، مگه نه؟» زنی در آستانه در ایستاده بود.

بت[1] هلپرن، جانورشناس گروه، سرشار از دوگانگی و تضاد بود. زنی سی و شش ساله، قد بلند و تکیده که با وجود هيكل استخوانی و مردانه اش جذاب می نمود. حالت مردانه اش، از آن زمانی که نورمن او را دیده بود، بیشتر شده بود. بت وزنه بردار و دوندهای جدی بود؛ رگها و ماهیچه های گردن و ساعدش بیرون زده و پاهایش قوی بود، و موهایی داشت کوتاه مانند مردان.

با وجود این، بت از جواهر و آرایش استفاده می کرد و رفتاری وسوسه انگیز داشت. صدایش نازک و چشمانش درشت و درخشان بود، بویژه وقتی از موجودات زنده مورد مطالعه خود سخن می گفت. در چنان لحظاتی بیشتر حالت مادرانه به خود می گرفت. یکی از همکلاسهایش در دانشگاه شیکاگو از او با عنوان «طبیعت مادرانه همراه با ماهیچه» یاد می کرد.

نورمن برخاست و گونه او را بوسید. «اتاقم همین بغله. شنیدم رسیدی. کی وارد شدی؟»

نورمن گفت: «یک ساعت پیش. احساس می کنم هنوز گیجم. حرفهاشون رو باور می کنی؟ به نظرت واقعیت داره؟»

بت گفت: «به نظرم واقعیت داره.» و به دفتر راهنمای کنار رایانه اشاره کرد.

نورمن آن را برداشت؛ «مقررات مربوط به رفتار افراد در عملیات محرمانه نظامی». نورمن دفتر را ورق زد.

بت گفت: «حرف اصلیش اینه که دهنتون رو ببندین، وگرنه مدتها توی زندون ارتش آب خنک می خورین. تماس تلفنی هم در کار نیست. آره، نورمن، به نظرم حقیقت داره.»

– یعنی زیر آب یک سفینه هست؟

بت گفت: «یک چیزی در زیر آب هست که تا اندازه ای هیجان انگیزه.» و با سرعت بیشتر به سخنانش ادامه داد: «از دیدگاه زیست شناسی احتمالات موجودی گیج کننده س – ما تمام اطلاعاتمون رو درباره حیات از مطالعه بر روی موجودات زنده سیاره خودمون کسب کرده ایم. اما در اصل حیات توی سیاره ما مشابه و یکسانه. تمام موجودات زنده، از جلبک گرفته تا انسان، همه از روی یک طرح مشابه به وجود اومدن. همه از روی دن.ان.ای[2] ساخته شدن. حالا شاید فرصت تماس با موجودی رو پیدا کنیم که از نظر ساخت کاملا متفاوت باشه. خیلی هیجان انگیزه.»

نورمن سرش را تکان داد. او به چیز دیگری می اندیشد. «گفتی تماس تلفنی در کار نیست؟ اما من قول دادم به الن زنگ بزنم.»

– خب، منم خواستم به دخترم تلفن کنم، اما گفتن ارتباط از مرکز قطع شده. نمیدونم راست میگن یا نه ماهواره های نیروی دریایی از خود فرمانده هاش بیشتره، ولی قسم خوردن که امکان تماس تلفنی وجود نداره.

بارنز گفت که ارسال تلگراف مسئله ای نیست. همین.

نورمن پرسید: «جنیفر چند سالش؟» خوشحال بود که توانست نام دختر او را به یاد آورد. نام شوهرش چه بود؟ نورمن به خاطر داشت که شوهر بت فیزیکدان یا چیزی شبیه آن بود. مردی مو بور . ریش داشت. پاپیون میزد.

بت گفت: «نه سالشه. تو او انستون ليتل لیگ بازی می کنه. درسش تعریفی نداره، اما تو بیسبال معرکه س.» لحنش غرورآمیز بود. «خانواده تو چطورن؟ الن؟»

– حالش خوبه. بچه ها هم خوبن. تیم دانشجوی سال دوم دانشگاه شیکاگوست. امی هم تو اندووره. راستی حال…

بت گفت، «جورج؟ سه سال پیش طلاق گرفتیم. جورج یک سال توی ژنو در سازمان اروپایی تحقیقات اتمی کار کرد. به دنبال ذرات نامتعارف می گشت و به نظرم چیزی رو که دنبالش بود پیدا کرد. طرف یک زن فرانسویه. جورج میگه دستپختش حرف نداره.» شانه بالا انداخته و ادامه داد: «کارم خوب پیش میره. سال پیش در زمینه نرم تنان کارگردم ماهی مرکب و هشت پا.»

– چطوره؟

– جالب توجه. آدم وقتی به هوش این موجودات، مخصوصا هشت پاها، پی میبره، دچار احساس عجیبی میشه. میدونی، هشت پا از سگ هم باهوشتره و شاید به عنوان حیوان خانگی از سگ مناسبتر باشه. هشت پا موجودیه شگفت انگیز، زیرک و بسیار عاطفی. تنها چیزی که هست ما هیچ وقت چنین تصوری در موردشون نداریم.

نورمن پرسید: «بازم هشت پا می خوری؟» بت لبخند زد و پاسخ داد: «آه، نورمن. هنوز همه چیز رو به غذا ربط میدی؟»

نورمن دست به روی شکمش کشید و گفت: «هر وقت که بتونم.»

بت گفت: «خب، اینجا از غذا خوشت نمیآد. وحشتناکه.» سپس بند انگشتانش را کشید و ادامه داد: «اما جواب سؤالت منفيه. از وقتی روی هشت پاها آزمایش می کنم، میلم نمی کشه اونارو بخورم. چی میخواستم بپرسم، آهان، از هل بارنز چی میدونی؟»

– چیزی نمیدونم، چطور؟

– چند نفر از من پرسیدن. انگار بارنز الآن عضو نیروی دریایی نیست. قبلا تو نیروی دریایی بوده.

– یعنی بازنشسته شده؟

– سال ۱۹۸۱ بازنشسته شده. او در اصل به عنوان مهندس هوانوردی تو کال تک آموزش دیده و پس از بازنشستگی مدتی برای گرومان کار کرده. بعدش به عضویت هیئت علمی نیروی دریایی در دانشکده ملی در اومده؛ بعد دستیار معاون وزیر دفاع و عضو شورای بررسی و آموزش دستگاههای دفاعی شده؛ در عین حال اون عضو هیئت علمی وزارت دفاعه و مشاور ستاد مشترک و وزارت دفاع.

– مشاور چی؟

بت گفت: «درباره آموزش تسلیحات. او نماینده پنتاگونه و در زمينه آموزش سلاح، دولت با او مشورت می کنه. با توجه به این موضوع، او چطور چنین طرحی رو فرماندهی می کنه؟»

نورمن گفت: «نمیدونم.» روی تخت نشست و کفشهایش را درآورد. ناگهان احساس خستگی کرد. بت به درگاه تکیه داد.

نورمن گفت: «از نظر جسمی خیلی آماده به نظر میرسی.» پیش خود گفت، حتی دستهایش نیرومند به نظر می رسند.

بت گفت: «وقتش که برسه همین آمادگی جسمی به درد میخوره. برای کاری که باید بکنیم اعتماد به نفس دارم. تو چطور؟ به نظرت از پس این کار برمی آیی؟»

نورمن گفت: «من؟ چرا برنیام؟» و نگاهی به شکم بزرگش انداخت. الن همیشه از او می خواست که فکری برای آن بکند و او گهگاه که تحت تأثیر قرار می گرفت، چند روزی به باشگاه ورزشی می رفت. اما گویا هرگز از دست این شکم خلاصی نداشت. حقیقت این بود که خود او اهمیت چندانی به آن نمیداد. او پنجاه و سه سال سن داشت و استاد دانشگاه بود. چه وحشتناک.

سپس فکری از ذهنش گذشت و پرسید: «منظورت چیه که گفتی برای کاری که باید بکنیم اعتماد به نفس داری؟ مگه قراره چه کار کنیم؟ »

– خب، فعلا فقط شایعه س. اما گویا با ورود تو قضيه جدی شده.

– چه شایعه ای؟

بت گفت: «میخوان مارو بفرستن پایین.»

– کدوم پایین؟

– زیر آب. پیش سفینه.

– سفينه توی عمیق سیصد متریه، دارن بارو بوتهای زیر آبی تحقیق میکنن.

بت گفت: «این روزها سیصد متر عمق خیلی زیاد نیست. فن آوری از عهده اش برمیآد. الآن غواصای نیروی دریایی زیر آب هستن. شنیدم غواصها یک زیستگاه درست کردن و گروه ما می تونه بره پایین و در حدود یک هفته اونجا زندگی کنه و وارد سفینه بشه.»

نورمن به خود لرزید. او در همکاری با سازمان مرکزی هوانوردی با صحنه های گوناگون و وحشتناکی رو در رو شده بود. یک بار در شیکاگو، در صحنه سقوط هواپیمایی در یک مزرعه، روی چیزی نرم پا گذاشته بود. خیال کرد روی قورباغه ای پا گذاشته، اما آن چیز نرم دست قطع شده کودکی از

قربانیان بود. زمانی دیگر جسد سوخته مردی را دیده بود که هنوز با کمربند بسته شده روی صندلی قرار داشت. صندلی به حیات خلوت خانه ای پرتاب شده و در کنار استخر شنای پلاستیکی و قابل حملی، صاف مانده بود. در دالاس نیز مأمورانی را دیده بود که روی پشت بام خانه ها می گشتند و اعضای بدن کشته شدگان را جمع می کردند و داخل کیسه ها می ریختند….

کار در گروه ویژه سقوط هواپیما به آمادگی روحی بسیار بالا نیاز داشت، زیرا در غیر این صورت، مشاهده صحنه های دلخراش آدمی را از پا در می آورد. اما فعالیت در آن گروهها خطر جانی در برنداشت. فقط خطر دیدن کابوس در میان بود.

اما اکنون، فکر رفتن به عمق سیصد متری زیر آب برای بررسی بقایای یک…

بت گفت: «حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟»

– نمیدونستم قراره بریم اون پایین.

بت گفت: «فقط شایعه س. استراحت کن نورمن. به استراحت نیازی داری.»

نشست تبادل اطلاعات

هنوز ساعت یازده نشده بود که اعضای گروه «شکل ناشناخته از حیات» در اتاق تبادل اطلاعات گردهم آمدند. نورمن دوست داشت اعضای گروهی را که شش سال پیش برگزیده بود و اکنون برای نخستین بار دور هم جمع می شدند ببیند.

تد[3] فیلدینگ ریزنقش بود و خوش سیما. چهل سال از عمرش می گذشت؛ اما ظاهری شبیه پسرها داشت. با شورت و پیراهن ورزشی یی که پوشیده بود احساس راحتی می کرد. او به عنوان اخترفیزیکدان آزمایشگاه رانش فورانی[4] در پاسادنا کارهای مهمی در زمینه چینه شناسی سیاره ای عطارد و ماه انجام داده بود؛ گرچه شهرتش بیشتر به دلیل مطالعاتش درباره دره های مانگالا وليس و والس مارینریس در مریخ بود. این دره های عمیق و عظیم در خط استوای مریخ قرار داشتند، چهار هزار کیلومتر طول و چهار کیلومتر عمق، به عبارتی، ده برابر درازتر و دو برابر عمیق تر از گراند کانیون [5]بودند. و فیلدینگ از جمله نخستین کسانی بود که به این نتیجه رسید که برخلاف حدس و گمانهای پیشین، شبیه ترین سیاره به زمین از نظر ساخت درونی مریخ نیست، بلکه عطارد کوچک است، آن هم به دلیل میدان مغناطیسی آن که شبیه میدان مغناطیسی کره زمین بود.

رفتار فیلدینگ بی آلایش، شادی بخش و نیز خودخواهانه بود. در آزمایشگاه رانش فورانی، هرگاه سفينهای پرتاب می شد، او در مصاحبه های تلویزیونی شرکت می کرد و به همین دلیل، از شهرت عمومی برخوردار بود. به تازگی برای بار دوم با یک گزارشگر هواشناسی تلویزیون در لس آنجلس ازدواج کرده بود و یک پسر کوچک داشت.

تد طرفدار پر و پا قرص فرضیه وجود حیات در سیارات دیگر و همچنین پشتیبان طرح کاوش برای کشف موجودات هوشمند فرازمینی به شمار می آمد؛ طرحی که سایر دانشمندان آن را چیزی بجز اتلاف پول و وقت نمی دانستند. اکنون داشت با خوشحالی به نورمن نگاه می کرد.

– میدونستم که دیر یا زود این اتفاق می افته، اینکه نشونه ای از موجودی هوشمند در سایر سیارات به دست میاریم. سرانجام به این خواسته خودمون رسیدیم، نورمن. لحظه خیلی مهمیه. و من بویژه از شکل اون خیلی خوشحالم.

– شکل چی؟

– شکل همون چیزی که زیر آبه.

نورمن پرسید: «چطور مگه؟» وی از شکل چیزی که در عمق آب بود حرفی نشنیده بود.

تد گفت: «توی اتاق فرمان، تصویر ویدیویی روبوتها رو تماشا می کردم. دارن کم کم شکل اونو در زیر مرجانها تشخیص میدن. اون شیء گرد نیست. بشقاب پرنده نیست. خدا رو شکر. شاید این مسئله گروه تندروها رو ساکت کنه.» لبخند زد و ادامه داد: «هر کی صبر کنه، به چیزی که میخواد میرسه.»

نورمن گفت: «قبول دارم.» او منظور تد را به طور دقیق نمی دانست. تد، ضمن حرف زدن، از مثالهای ادبی استفاده می کرد. او خود را در عصر رنسانس می دید و نقل قولهایی که گهگاه از روسو[6] و لائوتسو[7] بیان می کرد نشان دهنده این قضیه بود. اما او تنگ نظر و کهنه پرست نبود؛ روزی یک نفر گفت که تد آدم پر شر و شوری است و این حالت در گفتار او هم دیده می شد. در تد فیلدینگ پاکی و سادگی وجود داشت که او را شریف و دوست داشتنی مینمایاند. نورمن او را دوست داشت.

اما نورمن از هری آدامز، ریاضیدان ساکت و تودار پرینستون که شش سال میشد او را ندیده بود، چندان مطمئن نبود. هری اکنون سیاهپوستی لاغر و قدبلند با عینک قاب فلزی بود و همیشه چهره ای در هم داشت. روی پیراهن آستین کوتاهش این جمله به چشم می خورد: «ریاضیدانها کار را درست انجام میدهند.» از آن لباسهایی که بچه های مدرسه می پوشند و در واقع آدامز از سن واقعیش که سی سال بود جوان تر نشان می داد؛ او جوان ترین عضو گروه و احتمالا مهم ترین آنان بود.

خیلی از نظریه پردازان بر این باور بودند که ارتباط با موجودات فرازمینی ناممکن است، زیرا انسان هیچ وجه مشترکی با آنها ندارد. این عده خاطر نشان می کردند، همان گونه که جسم انسان حاصل مراحل تکاملی پرشمار است، اندیشه او نیز چنین است. چگونگی تفکر انسان همچون جسم او به آسانی در معرض تحولات فراوان بوده است؛ در نگاه انسان به جهان هیچ اصل ثابت و تغییرناپذیری وجود نداشت.

انسان در ایجاد ارتباط با موجوداتی زمینی، مانند دلفینها، با مشکلاتی مواجه بود؛ چرا که دلفینها در محیطی متفاوت زندگی می کردند و دستگاه حسی متفاوتی داشتند. “

با اینهمه، شاید انسان و دلفین، در مقایسه با تفاوتهای فاحشی که آدمی را از موجود فرازمینی متمایز می سازد، تا حدی شبیه هم باشند – موجودی که نتیجه میلیاردها سال تکامل متفاوت در سیاره ای دیگر است. چنان موجودی بعید است که دنیا را همچون ما ببیند. در واقع، شاید اصلا دنیا را نبیند. شاید کور باشد و با جهان از راه حس پیشرفته بویایی یا حرارت یا فشار ارتباط برقرار کند. امکان دارد هیچ راهی برای ارتباط با این موجود پیدا نشود و هیچ وجه مشترکی در میان نباشد. همان طور که کسی گفته بود چگونه میتوان شعر وردزورث[8] درباره گلهای داودی را برای یک مار آبی کور توضیح داد؟

اما شاخه ای از دانش انسان که به احتمال قریب به یقین برای موجودات فرازمینی نیز درک کردنی است، ریاضیات بود. از این رو ریاضیدان گروه نقش مهمی را ایفا می کرد. نورمن، آدامز را انتخاب کرده بود، زیرا گذشته از جوان بودن، به تازگی مقاله های مهمی در سایر زمینه های علمی نوشته بود.

نورمن روی صندلی کنار او نشست و پرسید: «نظر تو چیه، هری؟»

هری گفت: «به نظر من کاملا روشنه که داریم وقتمون رو تلف می کنیم.»

– پس این بال هواپیما که زیر آب پیدا کردن چیه؟

– نمیدونم اون چیه، اما میدونم که چی نیست. اون سفینه ای از تمدن دیگه نیست.

تد، که نزدیکشان بود، با ناراحتی رو برگرداند. از قرار معلوم، او و هری به تازگی در این باره گفت وگو کرده بودند.

نورمن پرسید: «از کجا میدونی؟»

هری، به علامت اعتراض، دستش را تکان داد و گفت: «با محاسبه ای ساده و پیش پا افتاده. از معادله دریک چیزی میدونی؟»

نورمن می دانست. معادله دریک یکی از طرحهای پیشنهادی معروف در زمینه تاریخچه حیات فرازمینی بود. اما گفت: «خیلی خوب یادم نیست.»

هری با ناراحتی آه کشید، ورقه ای بر روی میز گذاشت و گفت: «این معادله احتمالاته.» او روی کاغذ نوشت:

Untitled.jpg

هری آدامز گفت: «اگر P رو برای نمایش احتمال در نظر بگیریم، مفهومش اینه که تکامل موجود هوشمند توی هر منظومه ستاره ای، تابع این احتماله که ستاره دارای چندین سیاره س، و همچنین تعدادی سیاره های قابل زیست، احتمال اینکه حیات ابتدایی توی سیاره ای قابل زیست تکامل پیدا کنه، احتمال اینکه موجودی هوشمند از حیات ابتدایی تشکیل بشه و احتمال اینکه موجود هوشمند ظرف پنج میلیارد سال برای ارتباط بین ستاره ای اقدام کنه. معادله همه ش همینه.»

نورمن گفت: «آهان».

هری ادامه داد: «اما نکته اینجاست که ما هیچ دلیل و مدرکی نداریم. ما باید برای هر کدوم از این احتمالات به حدس و گمان متوسل بشیم. خیلی راحت میشه، مثل تد، حدس بزنیم و نتیجه بگیریم که احتمالا هزاران تمدن هوشمند وجود دارد. به همین راحتی هم میشه، مثل من، حدس بزنیم که احتمالا فقط یک تمدن وجود داره. تمدن ما.» ورقه کاغذ را کنار گذاشت و ادامه داد:« در این صورت اون چیزی که زیر آبه متعلق به تمدنی بیگانه نیست. با این حساب، ما اینجا داریم وقتمون رو تلف می کنیم.»

نورمن بار دیگر گفت: «پس زیر آب چیه؟»

آدامز عینکش را بالا برد و گفت: «این پرسش حرفه مزخرفیه که توش امیدی رؤیایی جا گرفته.» لحن تندش نورمن را ناراحت کرد. شش سال پیش، هری آدامز هنوز پسر بچه ای بود که به لطف استعداد ناشناخته اش ناگهان از خانه ای محقر در محله های فقیرنشین فیلادلفیا، از محوطه سبز و آراسته پرینستون سردرآورده بود. در آن روزها، آدامز با نشاط بود و خوشحال از اینکه بخت و اقبال به او روی آورده است. اکنون چرا این قدر بدخلق و عبوس بود؟

آدامز در نظریه پردازی واقعا استعداد داشت. او شهرتش را مدیون توابع احتمالات-تراکم مکانیک کوانتوم بود؛ چیزی خارج از دایره اطلاعات نورمن، هرچند آدامز در هفده سالگی به این نتایج رسیده بود. اما نورمن، به

طور قطع، از عهدۀ درک حالت روحی او بر می آمد. هری ادامز، اکنون عصبی و خرده گیر بود و در میان آن جمع احساس ناراحتی می کرد.

شاید علت عصبانیت او، حضورش به عنوان بخشی از یک گروه بود. نورمن می دانست که او به این سادگیها با گروه هماهنگ نمی شود، زیرا هری ذاتا نابغه بود.

در واقع، نابغه ها فقط به دو دسته تقسیم می شوند: نوابغ ریاضی و موسیقی. برخی از روان شناسان اعتقاد داشتند که فقط یک دسته وجود دارد، زیرا موسیقی به ریاضیات خیلی نزدیک است. با آنکه کودکان استثنایی با استعدادهایی همچون نگارش و نقاشی و فعالیتهای ورزشی وجود داشتند، تنها زمینه هایی که کودک می توانست واقعا در حد و اندازه فردی بزرگسال ظاهر شود، ریاضیات و موسیقی بود. از نظر روان شناسی این قبیل کودکان مشکل روحی داشتند: اغلب گوشه گیر بودند و استعدادشان آنان را از همسن و سالها و حتی اعضای خانواده شان دور می کرد؛ استعدادی که برایش هم تحسین می شدند و هم مورد بی مهری قرار می گرفتند. معمولا مهارتهای اجتماعیشان پیشرفت نمی کرد و همین باعث سختی رفتار گروهی میشد. مشکلات هری، به عنوان کودکی فقير، حتی از این هم بیشتر بود. روزی به نورمن گفته بود وقتی برای نخستین بار به یادگیری سری فوریه[9] پرداخت، سایر همسن و سالهایش بازیهای بچگانه انجام می دادند. شاید به همین دلیل

۱

بود که هری اکنون بر گروه احساس ناراحتی می کرد.

اما گویا چیز دیگری در میان بود… هری تا اندازه ای خشمگین به نظر میرسید.

او گفت: «از الآن تا یک هفته صبر کن، اون وقت معلوم میشه همه اینها اعلام خطری بیخود بوده، نه چیز دیگه.»

نورمن با خود گفت، تو امیدواری که چنین باشد. و بار دیگر از خود

پرسید، چرا؟

بت هلپرن لبخند زنان گفت: «به نظر من هیجان انگیزه. تا اونجا که به من مربوط میشه، حتی ضعیف ترین احتمال برای پیدا کردن حیات هم هیجان انگیزه.»

تد گفت: «درسته. خیلی خوب، هری، توی زمین و آسمون خیلی چیزها هست که در فلسفه تو وجود نداره.»

نورمن به آخرین عضو گروه، آرتور لوین، زیست شناس دریایی نگاه کرد. الوین تنها کسی بود که او نمی شناخت. مردی خپل که رنگ پریده و ناآرام به نظر

می رسید و غرق در افکار خود بود. نورمن تا خواست نظر لوین را در این باره بپرسد، فرمانده بارنز با یک بغل پرونده وارد اتاق شد.

بارنز گفت: «به این جای پرت و دور افتاده خوش اومدین. جایی که از حمام هم خبری نیست.» همه، در عین ناراحتی، خندیدند «ببخشید منتظرتون گذاشتم، اما وقت چندانی نداریم، بنابراین بی معطلی میریم سراغ کارمون. اگه چراغهارو خاموش کنین شروع می کنیم.»

نخستین اسلاید، کشتی بزرگی را با سازهای پیچیده در عرشه اش نشان میداد.

بارنز گفت: «کشتی رز سیلیدی . یک کشتی کابل کشی است که اداره مخابرات اقیانوس آرام اجاره کرده بود تا یک خط تلفن زیر آبی رو از هونولولو به سیدنی استرالیا بکشه. این کشتی در روز ۲۹ ماه مه امسال هاوایی رو ترک کرد و در ۱۶ ژوئن به ساموآی غربی، وسط اقیانوس آرام، رسيد. رزسیلیدی کابل رشته نوری جدیدی رو میکشه که ظرفیت بیست هزار تماس همزمان تلفنی رو داره. کابل با لایه ای ضخیم از فلز و پلاستیک پوشانده شده و در برابر بریده شدن کاملا سخت و مقاومه. کشتی به تازگی بیش از هشت هزار و پونصد کیلومتر از اقیانوس آرام رو بدون هیچ حادثه ای کابل کشی کرده بود. تصویر بعدی.»

نقشه ای از اقیانوس آرام با نقطه ای بزرگ به رنگ قرمز.

– ساعت ۱۰ شب ۱۷ ژوئن، وقتی کشتی توی این ناحیه بود، یعنی بین پاگوپاگو، در امریکن ساموآ و ویتیلوو در فیجی، لرزشی همراه با صدا احساس شد. زنگ خطر به صدا دراومد و خدمه متوجه شدن که کابل زیر آب گیر کرده و پاره شده. بی معطلی به سراغ نقشه هاشون رفتن، ولی در نقشه اثری از مانعی در زیر آب وجود نداشت. ساعتها طول کشید تا کابل قطع شده رو بالا کشیدن، چون در زمان حادثه در حدود هزار و هفتصد متر از کابل توی آب بود. وقتی انتهای قطع شده کابل رو بررسی کردن، متوجه شدن که کاملا صافه. اون طور که یکی از خدمه می گفت: «انگار یک قیچی عظیم اون رو قطع کرده بود. تصویر بعدی.»

قسمتی از کابل فایبر گلاس که ملوانی آن را با دست جلو دوربین گرفته بود.

– همون طور که میبینین، نحوه بریده شدن کابل از وجود مانعی مصنوعی خبر میده. کشتی رز از جایی که کابل قطع شده بود به سمت شمال حرکت کرد. تصویر بعدی.»

رشته ای خطوط سفید و سیاه ناصاف، همراه با ناحیه ای از علایم ریز میخی شکل.

بارنز گفت: «این نخستین نمودار ارتعاشی کشتیه. اگه با نمودارهای

ارتعاشی آشنا نباشین، تجزیه و تحلیل این تصویر مشکله، ولی در این نقطه، مانع نازک و تیز رو میبینین، یعنی همون کشتی یا سفينه غرق شده ای که کابل رو قطع کرده.

ادارة مخابرات اقیانوس آرام، قضیه رو به نیروی دریایی اطلاع داد و از اونا خواست اگه درباره این مانع، اطلاعاتی در اختیار دارن در اختیارشون بگذارن. این روال همیشگی کاره: هر وقت کابل قطع میشه به نیروی دریایی خبر میدن تا درباره مانع زیر آب تحقیق کنه. اگه مانع، کشتی غرق شده و حامل مواد منفجره ای باشه، شرکت کابل کشی سعی میکنه پیش از آغاز تعمیر از امنیت کار مطمئن بشه. اما توی این نقطه مانعی در پرونده های نیروی دریایی ثبت نشده بود. این بود که نیروی دریایی به موضوع علاقه مند شد.

«ما بی درنگ نزدیکترین کشتی گشتی خودمون، اوشن اکسپلورر رو از ملبورن به محل حادثه فرستادیم. اوشن اکسپلورر در روز ۲۱ ژوئن امسال به محل رسید. علت علاقه نیروی دریایی این بود که احتمال می داد مانع زیر آب یک زیردریایی هسته ای چینی از نوع ووهان با دو موشک اس وای- 2 باشه. ما می دونستیم چینی ها در ماه مه ۱۹۸۴، یک زیردریایی با این مشخصات رو در حول و حوش همین منطقه از دست دادن. اوشن اکسپلورر با استفاده از پیشرفته ترین دستگاه ارتعاشی به بررسی کف اقیانوس مشغول شد و این تصویر رو تهیه کرد.»

تصویر رنگی بود و در نقاط شفاف تقریبا سه بعدی می نمود.

همون طور که میبینین کف اقیانوس صافه. بجز بال سه گوشی که هشتاد و پنج متر از کف اقیانوس بالا رفته. منظورم اینجاست.» و با دست نشان داد و گفت: «این بال از بال هر هواپیمایی ساخت ایالات متحدیا شوروی بزرگتره. این موضوع اولش خیلی گیج کننده بود. تصویر بعدی.»

تصویر یک نفربر هدایت از دور که با جرثقیل از پهلوی یک کشتی آویزان بود. روبوت شامل چندین دوربین و چراغ در میان رشته ای لوله های افقی بود.

در ۲۴ ژوئن کشتی نپتون ۴ به محل رسید و وسيله هدایت از راه دور به نام اسکورپیون، که در اینجا می بینین، به زیر آب فرستاده شده تا از بال عکسبرداری کنه. تصویری که اسکورپیون گرفت از سطحی ساخته شده خبر میداد. اینجا، میبینین.»

زمزمه ای میان افراد درگرفت. در تصویری پررنگ، یک بال خاکستری رنگ از کف هموار و مرجانی اقیانوس بیرون زده بود. بال با آن نوک تیز و بدنه ای که باریک میشد کاملا شبیه قطعات هواپیما بود.

بارنز گفت: «میبینین که کف اقیانوس پوشیده از رشته های مرده مرجانه. بال یا دنباله هواپیما در میان مرجان ناپدید میشه و نتیجه می گیریم بقيه هواپیما در زیر اونه. سعی شد با استفاده از اس ال اس[10] با قدرت تفکیک پذیری بسیار بالا، شکل جسم در زیر توده مرجانی تعیین بشه. تصویر بعدی.»

تصویر رنگی دیگری ظاهر شد که به جای خطوط، از نقاط ریز تشکیل شده بود.

بارنز ادامه داد: «همون طور که میبینین به نظر میرسه بال به جسمی استوانه ای شکل در زیر مرجان متصله. این شیء پنجاه و هفت متر قطر داره و به طول ۸۲۶ متر به سمت غرب امتداد پیدا کرده و پس از باریک شدن تدریجی در نقطه ای به پایان میرسه.»

زمزمه حاضران بلندتر شد.

بارنز ادامه داد: «بله، جسم استوانه ای شکل در حدود هشتصد متر طول داره و شبیه موشک یا سفینه اس – در این تردیدی نیست – ولی ما از همون اول اونو با اصطلاح «چیز غیرعادی) معرفی کردیم.»

: کره نورمن به تد نگریست که لبخند زنان تصویر را تماشا می کرد. اما در کنارش، هری آدامز در تاریکی چهره درهم کشیده بود و عینکش را روی بینی خود جا به جا می کرد.

در همین لحظه پروژکتور خاموش شد. اتاق در تاریکی فرو رفت و صدای اعتراض افراد برخاست. نورمن صدای بارنز را شنید که گفت: «لعنتی، بازم قطع شد!» یکی از آنان خود را به در رساند؛ روشنایی از لای در به درون اتاق تابید.

بت به سوی نورمن خم شد و گفت: «اینجا مدام برق قطع میشه. خیالمون راحت باشه، هه؟»

پس از چند لحظه برق آمد؛ بارنز ادامه داد: «در ۲۵ ژوئن یک دستگاه هدایت از راه دور گروه ویژه تحقیقات قطب جنوب تکه ای از بال شیء رو کند و به سطح آب آورد. قطعه نمونه مورد آزمایش قرار گرفت و جنس اون آلیاژ تیتانیوم و موم رزین اپوکسی تشخیص داده شد. فن آوری لازم برای امتزاج این دو ماده، یعنی فلز و پلاستیک، در روی زمین وجود نداره.

کارشناسا تصدیق کردن که امکان نداره این بال در زمین ساخته شده باشه – هرچند شاید ده یا بیست سال دیگه بتونیم به فن آوری این کار دست

پیدا کنیم.»

هری آدامز غرولند کرد، به جلو خم شد و چیزی نوشت.

بارنز توضیح داد که چند کشتی دیگر با استفاده از روبوت به ارسال امواج لرزه ای در کف اقیانوس اقدام کرده اند. بررسی آزمایشهای لرزه نگاری نشان میداد که شیء غیرعادی از جنس فلز است، تو خالی است و ساختار درونی پیچیده ای دارد.

بارنز گفت: «پس از دو هفته بررسی فشرده به این نتیجه رسیدیم که شیء غیرعادی، نوعی سفینه اس»

آخرین تأیید در روز ۲۷ ژوئن و به وسیله زمین شناسان انجام گرفت.

نمونه های هسته به دست آمده از کف اقیانوس ثابت می کرد که بستر کنونی اقیانوس پیش تر عمقی کمتر از این داشته است؛ شاید فقط ۱۳۰ یا ۱۴۰ متر. این موضوع، وجود مرجان را در اطراف سفینه به ضخامت متوسط چهل و هشت متر توجیه می کرد. به همین دلیل زمین شناسان اعلام کردند که سفينه دست کم سیصد سال پیش در روی سیاره بوده است؛ و شاید هم بیشتر از آن: پانصد یا حتی پنج هزار سال پیش.

بارنز گفت: «خلاصه اینکه، نیروی دریایی با بی میلی نتیجه گرفت که ما در واقع با سفینه ای از تمدنی دیگه مواجه شدیم. تصمیم رئیس جمهور، پیش از نشست شورای امنیت ملی این بود که سفینه باز بشه. برای همین از روز ۲۹ ژوئن، اعضای گروه شکل ناشناخته از حیات برای تحقیق به اینجا دعوت شدن.»

در روز اول ژوئيه، زیستگاه آبی دی اچ – ۷ به زیر آب و نزدیک سفينه پایین برده شد. در این زیستگاه نه غواص نیروی دریایی به سر می بردند. آنان، که در محیطی از گازهای متراکم و نامتعارف کار می کردند، موفق به انجام دادن کارهای عمده حفاری شدند. بارنز گفت: «به نظر توضیحات داده شده برای شما کافی باشه. پرسشی ندارین؟»

تد گفت: «ساختار داخلی سفینه. آیا ساختارش معلوم شده؟»

– فعلا نه. گویا سفينه طوری ساخته شده که امواج لرزشی در اطراف پوسته خارجی پخش میشن. پوسته خارجی خیلی محکمه و خوب طراحی شده. همین باعث شده که نتونیم با روش لرزه نگاری از داخل اون تصویر واضحی تهیه کنیم.

– برای دیدن داخلش از شیوه های کنش پذیر استفاده کردین؟

بارنز پاسخ داد: «بله، بررسی با دستگاه سنجش قوة جاذبه، منفی. دستگاه ثبت حرارت، منفی. بازنمایی مقاومت، منفی. مغناطیس سنج های حساس به پروتون، منفی.»

– وسایل شنیداری چطور؟

– از همون روز اول چند صوت سنج زیردریایی توی کف اقیانوس گذاشتیم. هیچ صدایی از سفینه تولید نمیشه. دست کم تا حالا هیچ صدایی به دستگاه نرسیده.

– از شیوه های دیگه بررسی از راه دور استفاده کردین؟

– بیشتر این شیوه ها همراه با پرتو تابی مواد رادیواکتیوه و ما در حال حاضر در استفاده از این پرتوها تردید داریم.

هری گفت: «فرمانده بارنز، اون طور که من دیدم بال آسیب ندیده و بدنه کاملا شبیه استوانه س. به نظر شما این شیء توی اقیانوس سقوط کرده؟»

بارنز با دستپاچگی پاسخ داد: «بله.»

– پس این شیء با سرعت زیاد با آب برخورد کرده، بی آنکه فرورفتگی یا خراشی در سطح اون ایجاد بشه.

– خب، شیء خیلی محکمه. هری سرش را تکان داد: «با این حساب باید…»

بت پرسید: «غواصهایی که الآن زیر آب هستن – دقیقا چه کار میکنن؟»

بارنز گفت: «دنبال در اون میگردن.» و لبخند زنان ادامه داد: «در حال حاضر ناچاریم به شیوه های قدیمی باستان شناسی متوسل بشیم. داریم برای رسیدن به در ورودی یا دریچه، در توده مرجانی مجراهایی برای دستیابی حفر می کنیم. امیدواریم تو بیست و چهار یا چهل و هشت ساعت آینده در ورودی رو پیدا کنیم. وقتی در رو پیدا کردیم شما داخل اون میشین. پرسشی هست؟»

تد گفت: «بله. روسها در واکنش به این کشف چه کار کردن؟ » بارنز پاسخ داد: «به روسها چیزی نگفتیم.»

– چیزی نگفتین؟

– نه، نگفتیم

– اما این کشف پیشرفتی باور نکردنی و بی سابقه در تاریخ بشره، نه تنها در تاریخ آمریکا. تاریخ بشر. به طور قطع ما باید تمام ملتهای دنیارو در این امر سهیم بدونیم. این کشفیه که می تونه همه کشورهارو با هم متحد کنه و ۰۰۰.

بارنز گفت: «شما باید با رئیس جمهور حرف بزنین. نمیدونم دلیلش چیه، ولی این تصمیم ایشونه. پرسش دیگه ای نیست؟»

کسی چیزی نگفت. اعضای گروه به یکدیگر نگاه کردند. بارنز گفت: «پس جلسه مون تموم شد.»

چراغها روشن شد. صندلیها با سر و صدا عقب رفتند و افراد برخاستند. سپس هری آدامز گفت: «فرمانده بارنز، راستش از این نشست خیلی بدم اومد.»

بارنز با تعجب نگاهش کرد و پرسید: «منظورت چیه، هری؟»

بقیه سر جای خود ماندند و به آدامز چشم دوختند. او هنوز بر روی صندلیش نشسته بود و خشم در چهره اش موج میزد. «واقعا تصمیم گرفتین خبرها رو کم کم به ما بگین؟»

– کدوم خبر؟

– خبر مربوط به در اون شیء رو.

بارنز با دستپاچگی خندید: «هری، من فقط گفتم که غواصها دارن مجراهای دستیابی رو حفاری می کنن تا در ورودی رو پیدا کنن و…» .

– … به نظر من شما همون سه روز پیش، یعنی وقتی ما راهی اینجا شدیم، خوب میدونستین در کجاست. و باز به نظر من تا این لحظه احتمالا محل دقیق در رو شناسایی کردین، این طور نیست؟

بارنز چیزی نگفت. لبخند زنان ایستاده بود و نگاه می کرد. نورمن با نگاه به بارنز حیرتزده ماند. هری درست می گفت. هری به داشتن ذهنی بسیار منطقی و توانایی شگفت انگیز و بی احساس استنتاج شهرت داشت، اما نورمن تا آن وقت قدرت او را در عمل ندیده بود.

بارنز سرانجام گفت: «بله، حق با توست.»

– شما جای در رو میدونین؟

– بله، میدونیم. .

لحظه ای در سکوت گذشت و سپس تد گفت: «اما این رؤیاییه! خیلی شگفت انگیزه! کی پایین میریم تا وارد سفينه بشیم؟ »

بارنز که هنوز به هری نگاه می کرد گفت: «فردا» هری هم با سماجت به بارنز خیره شده بود. «زیردریایی های کوچک فردا، هشت صبح، دو نفر دو نفر شما رو پایین می برن.»

تد گفت: «هیجان انگیزه؛ رؤیاییه! باور نکردنیه!»

بارنز که هنوز به هری نگاه می کرد، گفت: «پس باید همه تون خوب بخوابین؛ البته اگه بتونین.»

تد گفت: «خواب پاک، خوابی که رشته های از هم گسسته جامه نگرانی را به هم پیوند می دهد.»[11] او، از شدت هیجان، روی صندلیش بالا و پایین میپرید.

بارنز گفت: «بقیه روز افراد شما رو آزمایش و مجهز می کنن. پرسشی ندارین؟ اگه کار داشتین تو اتاقم هستم.»

او از اتاق بیرون رفت و نشست به پایان رسید. بجز نورمن و هری آدامز همه اتاق را ترک کردند. هری از صندلیش تکان نخورد. به کاردان فنی که سرگرم جمع کردن پرده قابل حمل آپارات بود؛ خیره مینگریست.

نورمن گفت: «نمایش عجیبی از خودت نشان دادی!»

– جدی؟ چرا؟

– تو پی بردی که بارنز چیزی از در به ما نگفته.

آدامز با صدایی خشک گفت: «چیزهای بیشتری هست که به ما نگفته. هیچ کدوم از مسائل مهم رو به ما نگفته.»

– مثلا چی رو؟

هری از روی صندلی برخاست و گفت: «مثلا این رو که فرمانده بارنز خوب میدونه چرا رئیس جمهور تصمیم گرفته این موضوع فاش نشه.»

– یعنی تصمیم اون بوده؟

– رئيس جمهور در این شرایط چاره دیگه ای نداشته.

– کدوم شرايط؟

– اون میدونه چیزی که اون پایین زیر آبه سفينه بیگانه نیست.

– پس چیه؟

– به نظرم کاملا روشنه که چیه. نورمن گفت: «برای من روشن نیست.»

آدامز برای نخستین بار لبخند زد. لبخندی خالی از شوخ طبعی. او گفت: اگه بگم باور نمی کنی.» و آن گاه از اتاق بیرون رفت.

آزمایشها

آرتور لوین، زیست شناس دریایی، تنها عضو گروه بود که نورمن جانسون وی را ندیده بود. نورمن با خود گفت این یکی از مسائلی است که او فکرش را هم نکرده بود. وی چنین فرض کرده بود که هرگونه تماس با موجود ناشناخته در خشکی رخ خواهد داد؛ او آشکارترین احتمال را نادیده گرفته بود اینکه اگر سفینه ای به صورت اتفاقی، در نقطه ای از کره زمین فرود آید، به احتمال فراوان آن نقطه در آب خواهد بود. زیرا ۷۰ درصد سیاره زمین پوشیده از آب است. وی، در بازنگری افکار خود، دریافت که آنان به یک زیست شناس دریایی نیاز داشتند.

از خود پرسید دیگر چه چیزهایی را فراموش کرده بود؟

الوین را دید که نرده های عرشه را محکم گرفته بود. لوین از مؤسسه اقیانوس شناسی وودز هول در ماساچوست آمده بود. وقتی با هم دست دادند، نورمن متوجه شد که دست او خیس است. لوین کاملا ناآرام به نظر می رسید و سرانجام تصدیق کرد که دچار دریازدگی شده است.

نورمن پرسید: «دریازدگی؟ اونم برای یک زیست شناس دریایی؟»

الوین گفت: «من توی آزمایشگاه کار می کنم. توی خونه. روی خشکی. جایی که چیزی تکون نمیخوره. چرا میخندی؟»

نورمن گفت: «متأسفم.»

– به نظرت مضحکه که یک زیست شناس دریایی دریازده شده؟

– راستش با عقل جور در نمیاد.

الوین گفت: «خیلی از ما دریازده میشیم.» و به آب نگاه کرد. «ببین هزاران کیلومتر آب صاف و هموار. فقط آب.»

– اقیانوس. الوین گفت: «حالم رو به هم میزنه.»

بارنز در اتاقش بود که پرسید: «نظرت چیه؟»

– درباره چی؟

– منظورم اعضای گروهه.

– خب، گروهی بود که خودم شش سال پیش انتخاب کردم. گروه خوبیه و به طور قطع خیلی کارامد.

– میخوام بدونم کی از پا در میاد.

نورمن گفت: «چرا کسی از پا دربیاد؟» او که به بارنز نگاه می کرد، متوجه خطی نازک از عرق بر لب بالایی او شد. خود فرمانده در وضعیت روحی دشواری به سر می برد.

بارنز گفت: «سیصد متر زیر آب. زندگی و کار توی یک زیستگاه کوچک. ببین، من با عده ای غواص نظامی دوره دیده و حرفه ای طرف نیستم. اینها یک عده دانشمندن. میخوام از سلامت بدنی همه شون مطمئن بشم. خیالم راحت بشه که کسی از پا درنمیآد.»

– فرمانده، شاید خودتون بدونین که روان شناس ها نمیتونن این موضوع رو به طور دقیق پیش بینی کنن. اینکه چه کسی در موقعیتهای دشوار از پا در میآد.

– حتی وقتی عاملش ترس باشه؟

– فرقی نمی کنه. بارنز با ترشرویی گفت: «خیال می کردم در زمینه ترس تخصص دارین .»

– اضطراب یکی از عنوانهای تحقیقی منه و من، با توجه به ویژگی روحی افراد، میتونم بگم چه کسی در وضعیتهای بحرانی دچار اضطراب شدید میشه. ولی نمیتونم بگم که بر اثر چنین اضطرابی کی از پا درمی آد و کی در برابر اون مقاومت می کنه.

بارنز با عصبانیت گفت: «پس شما به چه دردی میخورین؟» و پس از کشیدن آهی ادامه داد: «متأسفم. نمی خواین با اونا مصاحبه کنین یا آزمایششون کنین؟»

نورمن گفت: «آزمایشی وجود نداره، دست کم آزمایش مفیدی نداریم.» بارنز بار دیگر آه کشید و پرسید: «حال لوین چطوره؟»

– دریازده شده.

– زیر آب چیزی تکون نمیخوره؛ مسئله ای براش پیش نمیاد. ولی از نظر روحی چطوره؟

نورمن گفت: «مراقبش هستم.»

– پس یادت باشه. هری آدامز چطور؟ آدم خود خواهیه.

نورمن گفت: «بله، ولی همین خودخواهی اون چیز خوبیه.» مطالعات نشان میداد موفق ترین افراد در رویارویی با مشکلات کسانی بودند که مورد علاقه دیگران قرار نداشتند؛ افرادی که متکبر و از خود راضی و تندخو خوانده می شوند.

بارنز گفت: «شاید همین طور باشه. اما نظرت درباره مقاله تحقیقی معروفش چیه؟ هری چند سال پیش یکی از برجسته ترین طرفداران طرح کاوش برای کشف موجودات هوشمند فرازمینی بود. حالا که چیزی پیدا کردیم، ناگهان کاملا تغییر رای داده. مقالهش یادت هست؟»

نورمن به یاد نداشت و همین که خواست پاسخ منفی خود را به بارنز بدهد، یک ناوبان دوم وارد شد. او گفت: «فرمانده بارنز، آخرین تصویر نموداری که می خواستین آوردم.»

بارنز گفت: «خیلی خوب.» نیم نگاهی به عکس انداخت و آن را روی میز گذاشت. «از هوا چه خبر؟»

– فرقی نکرده قربان. طبق گزارشهای ماهواره تو دوازده ساعت آینده حداکثر ۴۰ درجه بالای صفر و حداقل ۸ درجه زیر صفره.

بارنز گفت: «لعنتی.» .

نورمن پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»

بارنز گفت: «هوا داره بد میشه. شاید مجبور بشیم کشتیهای سطح آب رو از منطقه دور کنیم.

– یعنی رفتن ما به پایین به هم میخوره؟

بارنز پاسخ داد: «نه، ما طبق برنامه فردا پایین می ریم.»

نورمن پرسید: «چرا هری میگه این شیء سفينه نیست؟»

بارنز با ترشرویی برگه های روی میزش را کنار زد. او گفت: «بذار چیزی رو بهت بگم. هری نظریه پردازه. خب، نظریه هم یعنی نظریه. اما من با حقایق مسلم سر و کار دارم. این حقیقت که یک چیز قدیمی و عجیب زیر آبه. میخوام اونو شناسایی کنم.»

– اما اگه اون شیء سفينة خارج زمینی نیست؟ پس چیه؟

بارنز گفت: «بهتره تا رفتن به پایین صبر کنیم.» و نگاهی به ساعتش کرد. تا حالا باید زیستگاه دوم رو هم به عمق آب انداخته باشن. بعد از پونزده ساعت شما رو به اونجا می بریم. تا اون وقت کلی کار برای انجام دادن داریم.»

-همون جا نگهش دارین، دکتر جانسون. نورمن برهنه ایستاده بود و کاردان فنی با قطر سنج فلزی پشت دست، درست بالای آرنجش را اندازه می گرفت. -کمی صبر کنین…کافیه. حالا میتونین برین داخل مخزن. امدادگر جوان کنار رفت و نورمن از پله های مخزن فلزی که به نمونه ای نظامی از وان حمام شبیه بود بالا رفت. مخزن لب به لب پر آب بود. وقتی نورمن داخل آن شد، آب از اطراف بیرون ریخت.

نورمن پرسید: «این کار برای چیه؟»

– ببخشید، دکتر جانسون. لطفا کاملا برین زیر آب….

– چی گفتین؟

– فقط یک لحظه، قربان….

نورمن نفس عمیق کشید، به زیر آب رفت و دوباره بالا آمد.

امدادگر حوله ای به او داد و گفت: «حالا میتونین بیایین بیرون.»

نورمن، در حالی که از نردبان پایین می آمد، بار دیگر پرسید: «این کارها برای چیه؟»

امدادگر گفت: «برای تعیین مقدار آبی که بر اثر داخل شدن کل بدن از مخزن بیرون میریزه. با استفاده از این عدد میزان اشباع شخص تعیین میشه.»

امدادگر چند نقطه بر روی تخته رسم کرد. او گفت: «آه، شما اصلا بیرون از نمودار هستین.»

– چرا؟

– شما خیلی ورزش می کنین دکتر جانسون؟

نورمن گفت: «کمی.» و حالت تدافعی به خود گرفت. حوله خیلی کوچک بود و نمی توانست کمرش را با آن بپوشاند. چرا در نیروی دریایی از چنین حوله های کوچکی استفاده میشد؟

– مشروب هم مینوشین؟

نورمن پاسخ داد: «کمی.» وی آشکارا حالت دفاعی به خود گرفته بود. هیچ تردیدی وجود نداشت.. .

– میتونم بپرسم آخرین بار کی مشروب الکلی نوشیدین؟

نورمن گفت: «یادم نمی آید. دو یا سه روز پیش.» نمی توانست به راحتی به سن دیه گو بیندیشد. گویا مدتها پیش آنجا را ترک کرده بود. «چطور؟»

– چیزی نیست، دکتر جانسون در ناحیه مفصلها و كفلها و زانوها احساس درد نمی کنین؟

– نه، چطور؟

– سابقه غش و ضعف و از هوش رفتن ندارین؟

– نه….

امدادگر به چهار پایه ای در کنار دستگاهی الکترونیک که به دیوار نصب شده بود اشاره کرد و گفت: «لطفا روی اون بشینین.»

نورمن گفت: «دوست دارم جواب پرسشهام رو بشنوم.»

– چشمهاتون رو کاملا باز کنین و به نطقه سبزرنگ خیره بشین….

نورمن ناگهان وزش سریع باد را بر چشمانش احساس کرد و ناخودآگاه آنها را بست. از دستگاه ورقه ای خارج شد. امدادگر آن را کند و نگاهش کرد.

– مشکلی نیست دکتر جانسون. لطفا از این طرف بیایین….

نورمن گفت: «چرا چیزی نمیگین؟ میخوام بدونم اینجا چه خبره.»

– می فهمم قربان، أما مجبورم سروقت کار رو تموم کنم تا به جلسه ساعت هفده برسین.

نورمن به پشت دراز کشید و کاردانان فنی دو سوزن سرنگ به دستهایش و سومی را به کشاله رانش فرو بردند. نورمن ناگهان داد زد.

امدادگر سرنگها را داخل جعبه یخ گذاشت و گفت: «چیزی نیست، قربان. پنبه رو روش فشار بدین، اینجا…»

روی بینی او گیره بود و سر لوله در میان دندانهایش قرار داشت.

امدادگر گفت: «با این کار دی اکسید کربن بدنتون رو اندازه می گیریم. هوا رو بیرون بدین. خوبه نفس عمیق بکشین. حالا بیرون بدین…»

نورمن هوا را بیرون داد. چشمش به جداری لاستیکی افتاد که متورم شد و به سوزن مقابل صفحه ای درجه بندی شده فشار آورد.

– یک بار دیگه، قربان. مطمئنم بهتر از این هم می تونین.

نورمن تصور نمی کرد بهتر از این بتواند هوای درون ششهایش را بیرون بدهد، اما در هر حال تلاش خود را کرد.

امدادگر دیگری با ورقه کاغذی پر از جدول و رقم وارد اتاق شد و گفت: نتیجه آزمایش سوخت و ساز خونش.»

امدادگر اولی اخم کرد و پرسید: «بارنز اینو دیده؟»

– بله.

– چی گفت؟

– گفت خوبه. گفت ادامه بدیم.

امدادگر اولی گفت: «خیلی خوب. رئیس اونه.» و به نورمن رو کرد و گفت: «خب دکتر جانسون، یک بار دیگه نفس عمیق بکشین…»

قطرسنج فلزی را بر چانه و پیشانیش گذاشتند و نوار را دور سرش چرخاندند. اکنون با قطرسنج فاصله گوش تا چانه اش را اندازه می گرفتند.

نورمن گفت: «این کار برای چیه؟»

– برای اندازه گیری کلاه ایمنی، قربان.

– بهتر نیست خود کلاههای ایمنی رو امتحان کنم؟

– این روال کار ماست، قربان.

شام ماکارونی با ته دیگ پنیر بود. نورمن، پس از خوردن یکی دو لقمه، بشقاب را کنار گذاشت. امدادگر از راه رسید و گفت: «قربان، وقت جلسه ساعت هفدهه.»

نورمن گفت: «من تا جواب پرسشهام رو نشنوم هیچ جا نمیرم. این آزمایشهایی که کردین برای چی بود؟»

– قربان، اینها آزمایشهای پیش از رفتن به عمق آبه. طبق مقررات نیروی دریایی هر کس که قرار باشه به عمق بره باید آزمایش بشه.

– چرا بیرون از نمودارم؟

– ببخشین قربان؟

– خودتون گفتین که من بیرون از نمودارم.

– آه، بله. راستش شما از وزنهای تعیین شده در جدولهای نیروی دریایی کمی سنگین ترین»

– یعنی وزنم مشکلی به وجود آورده؟

– خیر قربان.

– بقیه آزمایشها چطور؟

– قربان، شما با توجه به سن و شیوه زندگیتون کاملا سالم و سرحالين.

نورمن پرسید: «رفتن به عمق آب چطور؟» تا اندازه ای دوست داشت پاسخ منفی امدادگر را بشنود.

– عمق آب؟ با فرمانده بارنز حرف زدم. هیچ مشکلی وجود نداره قربان. لطفا برای جلسه از این طرف بیایید قربان….

اعضای گروه در گرداگرد اتاق نشسته بودند و در فنجانهای پلاستیکی قهوه می نوشیدند. نورمن از دیدن آنان خوشحال شد. کنار هری، روی صندلی افتاد. «آه، تو رو هم آزمایش کردن؟»

هری گفت: «آره. دیروز آزمایشم کردن.»

نورمن گفت: «با یک سوزن بلند پامو سوراخ کردن .»

– جدی؟ اما به من آمپول نزدن.

– روی دماغت گیره زدن تا تنفست رو امتحان کنن؟

هری گفت: «نه، انگار تو رو مورد آزمایشهای ویژه قرار دادن.»

نورمن نیز چنین می اندیشید، اما از کنجکاوی در دلایل آن خودداری ورزید. ناگهان احساس خستگی کرد.

مردی وارد اتاق شد. بی درنگ چراغها را خاموش کرد و گفت: «بسیار خوب آقایان، کلی کار داریم و فقط سه ساعت فرصت باقی مونده.» نورمن حتی نتوانسته بود نگاهی به چهره او بیندازد. اکنون فقط صدایش بود که در تاریکی شنیده می شد: «همون طور که میدونین، قانون دالتون[12] بر فشارهای ناقص گازهای مخلوط حاکمه، یا مطابق با فرمول ریاضی نوشته شده در اینجا… »

نخستین فرمول نمایان شد.

2.jpg

بهتره ببینیم چطور میشه فشارهای ناقص رو تو هوای مطلق محاسبه کرد که البته این کار رایج ترین شیوه ایه که به کار می گیریم…»

واژه ها برای نورمن نامفهوم بود. کوشید بادقت گوش کند، اما با ادامه ظاهر شدن فرمولها و نمودارها و با یکنواخت شدن صدای گوینده، چشمانش سنگین تر شد و به خواب رفت.

«… وقتی با زیردریایی پایین برین، همین که وارد زیستگاه بشین، در فشاری معادله سی و سه اتمسفر قرار می گیرین. در اون لحظه گازهای مخلوط در محیط پخش میشه، چون تنفس هوای زمین در فشارهای بالای هیجده اتمسفر امکانپذیر نیست…»

نورمن دیگر گوش نمیداد. این جزئیات فنی فقط باعث وحشت او می شد. بار دیگر به خواب رفت و فقط گهگاه بیدار می شد.

«… چون مسمومیت با اکسیژن فقط وقتی رخ میده که میزان فشار اکسیژن برای مدتی طولانی از هفت اتمسفر تجاوز کنه.»

«… در هواهایی با گازهای مخلوط که در اونا فشارهای ناقص از یک و نیم اتمسفر بیشتر باشه، نیتروژن مثل گاز بیهوش کننده عمل می کنه.»

«… به طور کلی مدار باز مورد نیاز بهتره، ولی شما از مدار نیمه بسته با نوسانهای ۶۰۸ تا ۷۶۰ میلیمتر استفاده می کنین….»

نورمن بار دیگر خوابش برد.

وقتی بیدار شد افراد به اتاقهایشان می رفتند. نورمن پرسید: «چیزی رو از دست ندادم؟»

هری شانه بالا انداخت و گفت: «راستش نه. فقط کمی درس فیزیک بود.»

نورمن در اتاق کوچک دلگیرش روی تخت دراز کشید. ساعت دیواری، عدد ۲۳ را نشان میداد. قدری طول کشید تا حساب کند ساعت یازده شب است. با خود گفت، نه ساعت دیگر می روم زیر آب .

لحظه ای بعد به خواب رفت.

  1. (.Beth مخفف نام الیزابت. م.
  2. DNA (deoxyribonucleic acid)
  3. .Ted، مخفف نام تئودور.م.
  4. jet propulsion.۲
  5. .Grand Canyon، دره ای در آریزونای امریکا که رود کلرادو از میان آن می گذرد. م.
  6. Jean – Jacques Rousseau( ۱۷۷۸ –

     

    ۱۷۱۲ )، ژان ژاک روسو، فیلسوف فرانسوی. م.

  7. Lao – tso ، بنیانگذار افسانه ای مکتب تائوئیسم. م.
  8. ..William Wordsworth ( ۱۸۵۰

     

    – ۱۷۷۰ )، شاعر بنام انگلیسی. م.

  9. .Jean Baptiste Joseph Fourier( ۱۸۳۰

     

    – ۱۷۶۸ )، ریاضیدان و فیزیکدان فرانسوی که پیشنهاد داد می توان حرکت موجی پیچیده را به صورت ترکیبی از موجهای ساده تحلیل کرد. م.

  10. .SLS: نوعی ماده پاک کننده. م.
  11. جمله مشهوری از ویلیام شکسپیر. م.
  12. 1.John Dalton(۱۷۶۶ – ۱۸۴۴)، شیمیدان انگلیسی و بنیانگذار نظريه جديد اتمی
بازگشت به صفحه اصلی


بنر-کمک-مالی-ایپابفا-donate

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=382

***

  •  

***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *