قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / رمان / کره بخش ۱۱ – پایان

کره بخش ۱۱ – پایان

ساعت ۰۶۴۰

نورمن به یاد سالها پیش افتاد، به یاد نخستین روزهای دوره آموزشی خود در بیمارستان دولتی بورگو. او، به دستور استاد راهنمایش، باید گزارش بهبود بیمار ویژه ای را تهیه می کرد. بیمار مردی نزدیک به سی ساله، خوش برخورد و تحصیلکرده بود. نورمن با او درباره مسائل گوناگون گفت و گو می کرد: جعبه دنده اتومبیل الدزمبیل، بهترین سواحل برای موج سواری، مبارزه انتخاباتی اخیر آدلای استیونسون، بازی بیسبال وایتی فورد و حتی نظریه فروید. او بسیار جذاب بود، هر چند مدام سیگار می کشید و به نظر می آمد از درون ناآرام است. سرانجام نورمن از مرد پرسید که چرا او را به بیمارستان فرستاده اند.

مرد بیمار چیزی به یاد نداشت. احساس تأسف می کرد؛ اما چیزی به یادش نمی آمد. براثر پرسشهای مکرر نورمن، او کم کم خوش خلقی را از دست داد و به تدریج تحریک پذیر شد. وی سرانجام با عصبانیت و با حالتی تهدید کننده به روی میز کوبید و از نورمن خواست که درباره موضوعی دیگر سخن بگوید.

مدتی گذشت تا نورمن این مرد را شناخت: آلن ویتیر که در نوجوانی مادر و خواهرش را در تریلرشان در پالم دیزرت کشته و سپس شش نفر را در یک پمپ بنزین و سه تن دیگر در توقفگاه فروشگاهی به قتل رسانده بود، تا اینکه سرانجام هق هق کنان و برآشفته از احساس غم و گناه خود را به پلیس معرفی کرد. ویتیر ده سال در بیمارستان دولتی به سر برده و در این مدت چندین بار با خشونت به نگهبانان بیمارستان حمله کرده بود.

این مرد همان کسی بود که اکنون با عصبانیت در برابر نورمن ایستاده بود و به میز می کوبید و صندلی را به رادیو پرت می کرد. نورمن هنوز دانشجو بود؛ نمیدانست چه کار کند. چرخید تا از اتاق فرار کند؛ اما در از پشت قفل بود. مسئولان بیمارستان همیشه هنگام مصاحبه با بیماران خشن و خطرناک در را قفل می کردند. پشت سرش، ویتیر میز را بلند کرد و به دیوار کوبید؛ داشت به سوی نورمن می آمد. نورمن لحظه ای از وحشت میخکوب شد تا اینکه تق تق قفل را شنید، و سپس سه نگهبان قوی هیکل با عجله وارد اتاق شدند و ویتیر را که هنوز فریاد می کشید و دشنام میداد با خود بیرون بردند.

نورمن یکراست به سراغ استاد راهنما رفت و از او پرسید که چرا واقعیت را از وی پنهان نگه داشته بودند. استاد راهنما به او گفت، واقعیت را پنهان نگه داشتیم؟ نورمن گفته بود، بله، پنهان نگه داشتید. استاد راهنما گفت، مگر قبلا نام او را نشنیده بودی؟ مگر او را نمی شناختی؟ نورمن پاسخ داد که به این موضوع توجه نکرده بود.

استاد راهنما گفته بود، بهتر است توجه کنی نورمن. هرگز نباید در چنین جایی احتیاط را فراموش کنی. بی احتیاطی خیلی خطرناک است.

اکنون نورمن با نگاه به بت در آن سوی اتاق اندیشید: توجه کن، نورمن نباید بی احتیاطی کنی، چون با آدم دیوانه ای سرو کار داری و متوجه این قضیه نشدی.

بت با لحنی بسیار آرام گفت: «میبینم حرفمو باور نداری. میتونی حرف بزنی؟»

نورمن گفت: «البته که می تونم.»

– همه حرفهایی که زدی منطقی بود؟

نورمن گفت: «البته.» اندیشید: دیوانه اینجا من نیستم.

بت گفت: «بسیار خوب. یادته وقتی درباره هری حرف میزدی، همه حوادث رو به هری نسبت دادی؟»

– بله، یادمه.

– ازم خواستی فکر کنم و توضیح دیگه ای پیدا کنم و من هم گفتم توضیح دیگه ای در کار نیست. اما توضیح دیگه ای وجود داره، نورمن. بعضی از مسائلی که تو خیلی راحت اونا رو نادیده گرفتی. مثل عروس دریایی. چرا عروس دریایی؟ نورمن، برادر کوچک تو بود که عروس دریایی نیشش زد و تو پس از اون ماجرا احساس گناه می کردی. جری کی حرف میزنه؟ وقتی تو اونجایی، نورمن. کیر ماهی مرکب از حمله دست برمیداره؟ وقتی تو بیهوش افتادی، نورمن. نه هری، تو .»

لحنش کاملا آرام و معقول بود. نورمن کوشید به سخنان او بیندیشد. آیا امکان داشت حق با او باشد؟

بت ادامه داد: «روزهای گذشته رو به خاطر بیار. مسائل رو از دید کلی بررسی کن. تو روان شناسی هستی که با عده ای دانشمند علوم سخت افزار به اینجا اومدی. پیش خودت گفتی اینجا کاری برای انجام دادن نداری. احساس نکردی که از نظر تخصصی مورد بی مهری واقع شدی؟ آیا این برات ناگوار نبود؟ یادته به من گفتی از این وضعیت متنفری؟»

– چرا گفتم، ولی….

– وقتی چیزهای عجیب و غریب اتفاق می افته، دیگه مشکل به علوم سخت افزار ربطی نداره. حالا دیگه قضیه به روان شناسی مربوط میشه. این یعنی درست حوزه تخصصی تو، نورمن. یکباره در کانون توجه گروه قرار گرفتی، نورمن، این طور نیست؟

نورمن اندیشید، نه. این حقیقت نداشت.

– جری چه وقت با ما ارتباط برقرار میکنه و بی متوجه میشه که اون احساسات داره؟ چه کسی اصرار می کنه که احساسات جری رو در نظر بگیریم؟ هیچ کدوم از ما علاقه ای به احساسات و عواطف نداریم، نورمن. بارنز فقط تو فکر تسلیحاته. تد فقط درباره مسائل علمی حرف میزنه و هری هم فقط دنبال سرگرمی های منطقیه. فقط تو به احساسات علاقه داری. و چه کسی جری رو فریب میده یا در این کار شکست میخوره؟ تو، نورمن. همه اش زیر سر خودته.

نورمن گفت: «این حرف درست نیست.» ذهنش آشفته بود. سعی داشت خلاف ادعای بت را پیدا کند و سرانجام موفق شد. «این کار زیر سر من نیست، چون من که داخل کره نبودم.»

بت گفت: «چرا بودی. فقط یادت نمی آد.»

نورمن احساس کسی را داشت که مشتی محکم خورده و داغان شده بود. خسته بود و به نظر نمی رسید تعادلش را بازیابد و ضربه ها همچنان ادامه داشت.

بت با لحنی آرام سخن می گفت: «همون طوری که یادت نمیاد، ازت خواستم دنبال دستور کار استفاده از بالون بگردی. یا اینکه بارنز ازت درباره غلظت هلیوم توی استوانه (ه) پرسید.»

نورمن پیش خود گفت، کدام غلظت هلیوم در استوانه «ه»؟ بارنز کی چنین چیزی از من پرسیید؟

– خیلی چیزهاست که یادت نمیاد، نورمن.

نورمن پرسید: «من کی رفتم داخل کره؟»

– پیش از اولین حمله ماهی مرکب. پس از اینکه هری بیرون اومد.

– اون موقع من خواب بودم! رو تختم خوابیده بودم!

– نه، نورمن. خواب نبودی. چون فلچر اومد سراغت، ولی تو رفته بودی. در حدود دو ساعت نتونستیم پیدات کنیم و بعد سروکله ات پیدا شد، در حالی که خمیازه می کشیدی.

نورمن گفت: «حرفتو باور نمی کنم.»

بت گفت: «می دونم باور نمی کنی. ترجیح میدی کس دیگه ای رو به دردسر بندازی. آدم زرنگی هستی. با شگردهای روان شناسی آشنایی، نورمن. اون آزمایشهایی که می کردی یادت هست؟ مردم بی خبر رو سوار هواپیما میکردی و بعد به اونا میگفتی خلبان سکته قلبی کرده؟ اونا هم حسابی می ترسیدن. با سنگدلی فریبشون میدادی، نورمن.

« توی این زیستگاه هم، وقتی این حوادث شروع شد، به هیولایی نیاز پیدا کردی. این بود که از هری هیولا ساختی. ولی نورمن، هری هیولا نبود. هیولا خود تویی. برای همین صورت تغییر کرد و زشت شدی. چون تو هیولایی.»

– مگه پیام یادت نیست؟ نوشت «نام من هری است».

– بله، درسته. و همون طور که خودت اشاره کردی، شخص مورد نظر می ترسید که نام واقعیش روی صفحه ظاهر بشه.

نورمن گفت: «هری، اسمش هری بود.»

– اسم تو چیه؟

– نورمن جانسون.

– اسم کاملت؟

نورمن مکث کرد. دهانش توان جنبیدن نداشت. فکرش کار نمی کرد.

بت گفت: «اسم کاملتو خودم میگم. اونو پیدا کردم. اسمت نورمن هریسون جانسونه.»

نورمن پیش خود گفت، نه، نه، نه، نه. بت درست نمی گوید.

بت با لحن آرام و صبورش که حالتی هیپنوتیزم کننده هم داشت، ادامه داد: «من متوجهم. اما اگه فکر کنی، می فهمی که خودت اینو خواستی. دلت میخواست اینو بفهمم، نورمن. چرا همین چند دقیقه پیش درباره فیلم جادوگر شهر زمرد حرف زدی. هان؟ خودت کمکم کردی تا به موضوع پی ببرم یا دست کم ضمیر ناخودآگاهت این کار رو کرد. هنوز خونسردی؟»

– البته که خونسردم.

– خوبه. خونسرد باش، نورمن. بهتره این قضیه رو به طور منطقی بررسی کنیم. باهام همکاری می کنی؟

– میخوای چه کار کنم؟

– میخوام آرومت کنم، نورمن. مثل هری.

نورمن سرش را تکان داد.

بت گفت: «فقط چند ساعت، نورمن.» و سپس گویی تصمیمش را گرفت. به سرعت به سوی او آمد و نورمن سرنگ را در دستش و برق نوک سوزن را دید و غلتید. نوک سرنگ در پتو فرو رفت و نورمن آن را گوشه ای پرت کرد و به سوی پله ها دوید.

– نورمن! برگرد اینجا!

نورمن که از پله ها بالا می رفت، بت را دید که سرنگ به دست به دنبالش می آمد. با پا به او زد و وارد آزمایشگاه شد و دریچه را به روی بت بست.

– نورمن!

بت با مشت به دریچه کوبید. نورمن روی دریچه ایستاد، در حالی که میدانست بت هرگز نمی تواند دریچه زیر پای او را بالا ببرد. بت همچنان مشت میزد.

– نورمن جانسون، همین الآن دریچه رو باز کن.

– نه، بت، متأسفم.

نورمن مکث کرد. بت چه کار می توانست بکند؟ پیش خود گفت، هیچ کار. او اینجا در امان بود. تا وقتی اینجا بود بت نمی توانست بالا بیاید و آزاری به او برساند.

آن گاه متوجه شد که محور فلزی وسط دریچه در میان پاهایش می چرخد. بت در آن سوی دریچه، چرخ را می گرداند.

بت او را در آزمایشگاه زندانی می کرد.

ساعت ۰۶۰۰

تنها چراغهای روشن آزمایشگاه، بر روی میز، مجاور نمونه های به دقت در بطری قرار گرفته می تابید: ماهی مرکب، میگوها، تخمهای ماهی مرکب غول پیکر. نورمن با حواس پرتی به بطریها دست کشید. نمایشگر آزمایشگاه را روشن کرد و چند دکمه را فشار داد تا آنکه تصویر بت را که پایین آزمایشگاه بود دید. بت سر میز فرمان اصلی استوانه «د» کار می کرد. آن سوی اتاق هری را دید که هنوز بیهوش دراز کشیده بود.

– نورمن، صدامو میشنوی؟

نورمن با صدای بلند پاسخ داد: «بله، بت. صداتو میشنوم.»

– نورمن، کارهات از روی وظیفه شناسی نیست. در کل این مأموریت مایه دردسر بودی.

نورمن اندیشید، آیا این حقیقت داشت؟ تصور نمی کرد در این مأموریت مایه دردسر بوده است. احساس نمی کرد این موضوع حقیقت داشته باشد. اما او در زندگی اش با بیماران متعددی برخورد کرده بود که آنچه را در زندگی اشان رخ میداد انکار می کردند. حتی نمونه هایی پیش پا افتاده استاد دانشگاهی که از آسان برها وحشت داشت، اما همیشه تأکید می کرد به این دلیل از پله ها استفاده می کند که ورزش مناسبی است. او از ساختمانهای پانزده طبقه بالا میرفت؛ از رفت و آمد به ساختمانهای بلندتر خودداری می کرد؛ او تمام زندگی اش را متناسب با مشکلی برنامه ریزی می کرد که آن را قبول نداشت. این مشکل همچنان برایش پنهان ماند، تا اینکه سرانجام دچار سکته قلبی شد. یا زنی که از سالها مراقبت از دختر بیمارش کلافه شده بود؛ او به دخترش یک شیشه قرص خواب آور داده بود، زیرا می گفت دختر به استراحت نیاز دارد؛ دختر اقدام به خودکشی کرد. یا ملوان تازه کاری که هنگام طوفان در کاتالینا همراه خانواده اش راهی سفر تفریحی دریایی شده و چیزی نمانده بود همه را به کشتن دهد.

نورمن نمونه های فراوانی را به یاد آورد. این ناآگاهی از خود، واقعیتی روان شناختی بود. آیا او تصور می کرد خودش از این بابت مصون است؟ سه سال پیش رسوایی نه چندان بزرگی به بار آمده بود. یکی از استادیاران گروه روان شناسی در تعطیلات آخر هفته روز کارگر با شلیک گلوله در دهانش خودکشی کرده بود. در پی مرگ او روزنامه ها نوشتند: استاد روان شناسی خودکشی کرد، همکارانش، ضمن اظهار شگفتی، می گویند او همیشه شاد بود.

رئیس دانشکده که نگران جمع آوری اعانه بود، نورمن را به دلیل بروز این حادثه سرزنش کرد؛ اما حقیقت تلخ این بود که روان شناسی محدودیتهای شدیدی داشت. حتی با وجود دانش تخصصی و بهترین انگیزه ها خیلی چیزها وجود داشت که شخص درباره نزدیک ترین دوستان و همکاران و همسر و شوهر و بچه هایش نمی دانست.

و غفلت از خود، از اینها هم بدتر بود. دشوارترین کار خودآگاهی بود. شماری اندک به این سطح از آگاهی می رسیدند. یا شاید بتوان گفت کسی به این مرحله نمیرسید.

– نورمن، تو اونجایی؟

– بله، بت.

– به نظر من تو آدم خوبی هستی، نورمن. نورمن چیزی نگفت. فقط به تصویر او در نمایشگر نگاه کرد.

– به نظرم آدم صادقی هستی و به گفتن حقیقت ایمان داری. این لحظه برای تو سخته، چون با واقعیتی درباره خودت رودررو شدی. میدونم الآن توی ذهنت دنبال عذر و بهانه می گردی و سعی می کنی گناه رو به گردن کس دیگه ای بندازی. اما به گمانم تو میتونی این کار رو بکنی، نورمن. هری نمیتونست، ولی تو میتونی. به نظر من تو میتونی این حقیقت تلخ رو قبول کنید این رو که تا وقتی بیداری، مأموریت با دردسر مواجه میشه.

نورمن به قدرت استدلال و لحن آرام و با نفوذبت اندیشید. گویی سخنانش لباسهایی بودند که اندام نورمن را می پوشاندند. نورمن کم کم از دیدگاه بت به حوادث مینگریست. بت بسیار خونسرد بود و شاید حق با او بود. افکارش چنان قدرتی داشتند. افکارش چنان قدرتی داشتند….

– بت، تو داخل کره رفتی؟

– نه، نورمن. باز می خوای از موضوع طفره بری. من داخل کره نرفتم. تو رفتی.

نورمن به راستی چیزی از رفتن به داخل کره به خاطر نمی آورد. هیچ چیز به یادش نمی آمد. هری که داخل کره بود، مدتی بعد به خاطر آورد. چرا نورمن فراموش کرده بود؟ چرا مانع این یادآوری میشد؟

بت سخن می گفت: «تو روان شناسی، نورمن. تو خوشت نمی آد قبول کنی که نیمه سایه داری. به دلیل تعصب شغلی، به سلامت ذهنی خودت ایمان داری. البته که انکار می کنی.»

نورمن چنین نمی اندیشید. اما چگونه می توانست به این موضوع فیصله دهد؟ چطور بفهمد که بت حق دارد یا نه؟ عملکرد ذهنش خوب نبود. زانوی بریده اش درد می کرد. دست کم در این زمینه تردیدی وجود نداشت- زانوی مجروحش واقعی بود.

آزمایش واقعیت.

با خود گفت باید از این طریق به حل مشکل اقدام کند. آزمایش واقعیت. در مورد رفتن نورمن به درون کره چه شواهد عینی وجود داشت؟ آنان از تمام رویدادهای زیستگاه نوار ویدیویی تهیه می کردند. اگر نورمن ساعتها پیش به درون کره رفته بود، باید جایی نواری وجود داشته باشد که نشان دهد او به تنهایی به اتاق رابط رفته، لباس غواصی پوشیده و بیرون رفته است. بت باید چنین نواری را نشان می داد. آن نوار کجا بود؟

البته، در زیردریایی.

حتما آن را مدتها پیش به زیردریایی برده بودند. شاید خود نورمن هنگام رفتن به زیردریایی نوار را به آنجا برده بود.

هیچ گواه عینی وجود نداشت.

– نورمن، تسلیم شو. خواهش می کنم. به خاطر همه تسلیم شو.

اندیشید شاید بت حق داشت. بت خیلی از خود مطمئن بود. اگر او از پذیرفتن واقعیت طفره می رفت، و اگر مأموریت را به مخاطره می انداخت، پس باید تسلیم می شد و به بت اجازه می داد تا بیهوشش کند. آیا نورمن می توانست به بت اعتماد کند؟ او ناچار بود. راه چاره دیگری وجود نداشت.

نورمن پیش خود گفت، شاید زیر سر من است. شاید علت همه اینها من هستم. این تصور چنان هولناک بود که نورمن به آن مشکوک شد. به سختی با آن مقابله می کرد و اندیشید این علامت خوبی نیست. مقاومت خیلی زیاد.

– نورمن؟

– بسیار خوب، بت.

– تسلیم میشی؟

– اصرار نکن. کمی فرصت بده، باشه؟

– البته نورمن. البته.

نورمن به دستگاه ضبط ویدیویی کنار نمایشگر نگریست. به خاطر آورد که بت چطور با آن فیلم باز شدن خود به خود کره را بارها و بارها تماشا کرده بود. اکنون نوار فیلم روی میز کنار دستگاه بود. نوار را داخل دستگاه گذاشت و دکمه را فشار داد. پیش خود گفت، چرا میخواهی آن را تماشا کنی؟ فقط داری معطل می کنی. داری وقت را هدر میدهی.

صفحه روشن شد و نورمن منتظر تصویر آشنای کیک خوردن بت ماند. اما این فیلم دیگری بود. این نوار از نمایشگری که خود کره را نشان میداد تهیه شده بود. کره در تصویر برق میزد.

نورمن چند لحظه به آن خیره شد، اما اتفاقی نیفتاد. کره مانند همیشه ثابت بود. براق و بی عیب و نقص و ثابت. مدتی بیشتر به آن خیره شد، اما چیزی برای دیدن وجود نداشت.

– نورمن، اگه الآن دریچه رو باز کنم، خودت آروم می آی پایین؟

– بله، بت.

نورمن آه کشید و به پشتی صندلی تکیه داد. چقدر بیهوش می ماند؟ قدری کمتر از شش ساعت. مسئله ای نبود. اما در هر حال بت درست می گفت و او باید خود را تسلیم می کرد.

– نورمن، چرا اون فیلمو تماشا می کنی؟

نورمن نگاهی به اطراف کرد. آیا در اتاق دوربینی وجود داشت که بت از طریق آن او را میپایید؟ بله، دوربین بالای سقف و نزدیک دریچه بالایی بود.

– چرا اون فیلمو تماشا می کنی، نورمن؟

– فیلم اینجا بود.

– کی بهت گفت میتونی اونو تماشا کنی؟

– کسی نگفت. همین جا بود.

– خاموشش کن، نورمن. همین الآن خاموش کن. بت دیگر چندان خونسرد به نظر نمی رسید. «چی شده، بت؟»

– اون فیلم لعنتی رو نگاه نکن، نورمن!

نورمن میخواست علت آن را بپرسد که در تصویر بت را دید که آمد و در کنار کره ایستاد. بت چشمانش را بست و مشتهایش را گره کرد. شیارهای پیچ در پیچ کره از هم جدا شد و تاریکی آن سوی شیارها در دیدرس قرار گرفت. نورمن در تصویر بت را دید که به درون کره پا گذاشت.

و در کره پشت سر بت بسته شد.

بت با لحنی خشن و عصبانی گفت: «مردهای لعنتی. همه تون مثل هم هستین؛ هیچ کدومتون رو نمیشه تنها گذاشت.»

– تو به من دروغ گفتی، بت.

بت گفت: «چرا اون فیلمو نگاه کردی؟ بهت التماس کردم اونو نگاه نکنی. دیدن اون فیلم فقط ناراحتت می کرد، نورمن.» او دیگر خشمگین نبود؛ اکنون با لحنی ملتمسانه سخن می گفت و چیزی نمانده بود گریه اش بگیرد. وی دستخوش تغییرات ناگهانی عاطفی شده بود. بی ثبات و پیش بینی ناپذیر.

و او هدایت زیستگاه را در دست گرفته بود.

– بت.

– متاسفم، نورمن. دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم.

– بت.

– میخوام صداتو قطع کنم. نمی خوام صداتو بشنوم.

– …بت، صبر کن….

– …بهت اعتماد کنم. میدونم چقدر خطرناکی. دیدم با هری چه کردی. حقایق رو طوری تحریف کردی که هری مقصر قلمداد پشه. آه بله، وقتی کارتو کردی، گناهش رو انداختی گردن هری. الان هم می خوای بسترو مقصر جلوه بدی، مگه نه؟ خب، پس بذار بهت بگم، نورمن، بهت بگم نمیتونی این کار رو بکنی چون صداتو قطع کردم، نورمن. نمیتونم صدای آهسته و قانع کننده تو رو بشنوم. نمیتونم دوز و کلکهاتو بشنوم. پس خودتو خسته نکن، نورمن.

نورمن دستگاه نمایش فیلم را خاموش کرد. اکنون تصویر بت سرمیز فرمان در اتاق زیرین در نمایشگر دیده می شد.

بت داشت دکمه های میز فرمان را فشار میداد.

نورمن گفت: «بت؟»

بت پاسخی نداد؛ او مشغول کارش بود و زیر لب غرولند می کرد.

– تو حرومزاده ای واقعی هستی، نورمن، اینو میدونستی؟ به شدت احساس می کنی که نیاز داری همه رو مثل خودت پست و بی مقدار کنی.

نورمن اندیشید، بت دارد درباره خودش حرف می زند.

– همه اش از ضمیر ناخودآگاه حرف می زنی. ضمیر ناخودآگاه این جوری شد، ضمیر ناخودآگاه اون جوری شد. به مسیح قسم، حالم ازت بهم میخوره. لابد فقط برای اینکه میخوای خودتو بکشی و خیال می کنی بقیه هم باید باهات بمیرن، ضمیر ناخودآگاهت تصمیم گرفته کلک همه مارو بکنه.

لرزه بر اندام نورمن افتاد. بت، بدون احساس عزت نفس و با آن همه احساس از خود بیزاری به درون کره رفته بود و اکنون با قدرت کره عمل می کرد؛ اما افکارش هیچ گونه ثبات و تعادلی نداشت. بت خود را همچون قربانییی می دید که با سرنوشتش میجنگید، جنگی که همواره به شکست می انجامید. بت قربانی مردها و قربانی مؤسسه و قربانی تحقیقات و قربانی واقعیت شده بود. به هر حال، او نمی دانست که چطور این کار را با خود کرده بود. نورمن پیش خود گفت، او دور تا دور زیستگاه مواد منفجره کار گذاشته است.

– نمیذارم این کار رو بکنی، نورمن. پیش از اینکه همه ما رو بکشی جلوتو میگیرم.

هر چه او می گفت درست برخلاف حقیقت بود. اکنون نورمن کوشید به طرح کلی ماجرا بیندیشد.

بت دریافته بود که چطور کره را باز کند و مخفیانه به درون آن رفته بود، زیرا همیشه احساس می کرد به قدرت بیشتری نیاز دارد؛ اما بت هنوز آمادگی پذیرش آن قدرت را نداشت. او هنوز خود را قربانی می انگاشت و برای همین ناچار بود قدرت را انکار کند و شرایط قربانی شدن به وسیله آن را فراهم آورد.

هری به گونه ای کاملا متفاوت عمل کرده بود. او منکر ترسهایش شده و، از همین رو، تصاویر هولناک خود را به نمایش گذاشته بود. اما بت قدرتش را انکار کرده و در پی آن، صورت بی شکل و مهارناپذیری از قدرت را به نمایش گذاشته بود.

هری ریاضیدانی بود که در دنیای آگاهانه امور انتزاعی و معادلات و افکار میزیست. آنچه هری از آن می ترسید، چیزی عینی و ملموس، مانند ماهی مرکب بود. اما بت که جانورشناس بود و هر روز با جانوران سروکار داشت، موجوداتی که آنها را می دید و لمسشان می کرد، چیزی انتزاعی آفرید. قدرتی بی شکل و مجرد که کم کم بر او غلبه می کرد.

و او برای دفاع از خود دور زیستگاه مواد منفجره کار گذاشته بود. نورمن اندیشید، نمی شود این کار را دفاع نامید.

مگر اینکه شخص مخفیانه بخواهد خود را به کشتن دهد. وحشت حاصل از گرفتاری نورمن کم کم بر او آشکار گشت.

– این بار نمی تونی موفق بشی نورمن. نمیذارم این کار رو بکنی. اونم با من.

بت دکمه های میز فرمان را فشار میداد. او چه نقشه ای در سر داشت؟ با نورمن چه کار می توانست بکند؟ نورمن باید فکرش را به کار می انداخت.

ناگهان چراغهای آزمایشگاه خاموش شد. لحظه ای بعد بخاری بزرگ از کار افتاد و المنتهای سرخ آن سرد و تیره شد.

بت برق را قطع کرده بود.

نورمن با بخاری خاموش چقدر می توانست دوام بیاورد؟ پتوهای تخت بت را برداشت و به دور خود پیچید. بدون حرارت چقدر زنده می ماند؟ با تأسف پیش خود گفت، به طور قطع شش ساعت دوام نمی آورم.

– متأسفم نورمن. ولی موقعیت منو درک می کنی. تا وقتی که تو هشیاری، خطر منو تهدید می کنه.

نورمن اندیشید، شاید یک ساعت، شاید بتوانم یک ساعت تاب بیاورم.

– متأسفم نورمن. ولی مجبورم این کار رو باهات بکنم.

نورمن صدای سوت ضعیف را شنید. زنگ خطر علامت روی سینه اش به صدا در آمد. نگاهی به آن انداخت. حتی در تاریکی می توانست آن را که به رنگ خاکستری در آمده بود ببیند. خیلی زود فهمید که چه اتفاقی افتاده بود.

بت هوای آزمایشگاه را قطع کرده بود.

ساعت ۰۵۳۵

نورمن، کز کرده در تاریکی، به صدای زنگ خطر خودش و فشفش هوای گریزان گوش میداد، فشار هوا به سرعت کاهش می یافت؛ گوشهایش بومب بومب صدا می کرد؛ گویی داخل هواپیمایی در حال بلند شدن بود.

موجی از وحشت بر وجودش مستولی شد و پیش خود گفت، کاری بکن.

اما کاری از دستش برنمی آمد. او در اتاقک فوقانی استوانه «د» حبس شده بود. نمی توانست خارج شود. بت تمام تجهیزات را در اختیار داشت و از چگونگی کار دستگاه های حیاتی آگاه بود. برق و حرارت اتاقک را قطع کرده و اکنون نوبت به هوا رسیده بود. نورمن به دام افتاده بود.

با کاهش فشار هوا، بطریهای مهر و موم شده نمونه های جانوری همچون بمب منفجر شد و خرده شیشه ها به هوا پاشید. نورمن پتوها را به روی خود کشید و به پارگی حاصل از برخورد شیشه و رشته های پتوها دست کشید. اکنون نفس کشیدن دشوارتر بود. ابتدا پیش خود گفت این به دلیل هیجان است و کمی بعد، دریافت که هوا رقیق تر شده است. به زودی بیهوش میشد.

کاری بکن.

به نظر می آمد بتواند نفسش را در سینه حبس کند.

کاری بکن.

اما تنها چیزی که می توانست به آن بیندیشد نفس کشیدن بود. او به هوا و به اکسیژن نیاز داشت. سپس به یاد قفسه کمکهای اولیه افتاد. آیا در قفسه،اکسیژن اضطراری وجود نداشت؟ مطمئن نبود. به نظر میرسید چیزی به یادش می آمد… وقتی برخاست بطری نمونه دیگری منفجر شد و نورمن خود را از ترکشهای پیمان شیشه در امان نگه داشت.

نفس نفس میزد و قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت. کم کم نقاطی خاکستری رنگ در برابر دیدگانش شکل گرفت.

در تاریکی کورمال کورمال به دنبال قفسه نصب شده به دیوار گشت. دستش به استوانه ای خورد. اکسیژن؟ نه این خیلی بزرگ بود احتمالا کپسول آتش نشانی بود. قفسه کجا بود؟ دستانش را در امتداد دیوار حرکت میداد. کجا؟

دستش به جعبه فلزی خورد، دری برجسته با علامت ضربدر برآمده اش. آن را باز کرد و دستانش را به داخل برد.

نقاط بیشتری در مقابل چشمانش شناور بودند. فرصت چندانی نداشت.

انگشتانش به بطریهای کوچک و بسته های نرم باندپیچی خورد. بطری هوا وجود نداشت. لعنتی! بطریها روی کف اتاق سقوط کردند و سپس چیزی بزرگ و سنگین، همراه با صدایی خفیف، بر روی پایش افتاد. روی زانو خم شد، دستش را به کف اتاق کشید و احساس کرد خرده شیشه ای دستش را برید، اما اعتنایی به آن نکرد. دستش به استوانه ای فلزی و سرد برخورد کرد. استوانه ای کوچک که از کف دستش کمی بزرگتر بود. سر دیگر استوانه دهانه ای وجود داشت….

چیزی که پیدا کرده بود یک قوطی افشانه بود- یک جور قوطی افشانه لعنتی. آن را به گوشه ای پرت کرد. اکسیژن. او به اکسیژن نیاز داشت!

نورمن به یاد کنار تخت افتاد. آیا در کنار هر تخت زیستگاه اکسیژن اضطراری وجود نداشت. روی تختی که بت در آن می خوابید به وارسی پرداخت و به دیوار دست کشید. به طور قطع در آن نزدیکی اکسیژن وجود داشت. اکنون سرش گیج میرفت. فکرش درست کار نمی کرد.

اکسیژن نبود.

سپس به یادش آمد که این تختی معمولی نیست. برای خوابیدن در نظر گرفته نشده است. اینجا از اکسیژن خبری نبود. لعنتی! و آن گاه دستش به استوانه ای فلزی که به دیوار نصب شده بود برخورد کرد. انتهای استوانه چیزی نرم وجود داشت. نرم….

ماسک اکسیژن.

سراسیمه ماسک را روی دهان و بینی خود قرار داد. دست به استوانه کشید و پیچی را چرخاند. صدای فشفش شنید و هوای سرد را به ریه ها فرو داد. ناگهان سرش گیج رفت و کمی بعد حالش جا آمد. اکسیژن! حالش خوب بود؟

به استوانه دست کشید و اندازه اش را تخمین زد. استوانه ای اضطراری که فقط چند صد سی سی گنجایش داشت. چقدر دوام می آورد؟ نورمن اندیشید، خیلی طول نمی کشد. چند دقیقه. فقط مرگش را کمی به تعویق می انداخت.

کاری بکن.

اما قادر نبود بیندیشد که چه کار باید کند. چیزی به ذهنش نمی رسید. او در اتاقی حبس شده بود.

به یاد یکی از استادانش، دکتر تمکین پیر و چاق افتاد.

– همیشه چیزی تو ذهن آدم وجود داره. همیشه کاری برای انجام دادن وجود داره. همیشه چاره ای هست.

نورمن پیش خود گفت، اکنون چاره ای ندارم. هیچ راهی وجود ندارد. به هر حال، تمکین از رفتار با بیماران سخن می گفت، نه فرار از اتاقی بسته شده. تمکین درباره فرار از اتاقی قفل شده هیچ تجربه ای نداشت. نورمن هم تجربه ای نداشت.

با تنفس اکسیژن حالت ضعف به او دست داد. شاید اکسیژن تمام شده

بود؟ صفی از معلمانش را در پیش روی خود می دید. آیا این همان حالتی بود که می گفتند شخص، پیش از مرگ، زندگی اش را مرور می کند؟ تمام استادانش: خانم جفرسون که به او گفته بود وکیل شود. جولمپر پیر که خندید و گفت: «همه چیز به جنسیت بستگی داره. حرفمو قبول کن. همه چیز از جنسیت ناشی میشه.» دکتر استین که همیشه می گفت: «چیزی به اسم بیمار مقاوم وجود نداره. یک بیمار مقاوم نشونم بدین تا براتون درمانگر بیماران مقاوم معرفی کنم. اگه نتونستین از پس یک بیمار بربیاین، خب کاری بکنین، از راه دیگه ای وارد بشین. اما دست روی دست نذازین.»

کاری بکن.

استین طرفدار رفتار جنون آمیز بود. اینکه اگر بیماری سرناسازگاری گذاشت، باید به اعمال جنون آمیز متوسل شد. لباس دلقک را به تن کرد، بیمار را زیر لگد گرفت و با آبپاش او را خیس کرد و خلاصه هر کاری که به ذهن رسید باید انجام داد؛ اما دست روی دست نگذاشت.

او می گفت: «ببینین، الآن هر کاری که می کنیم بی فایده س. پس میشه هر کار دیگه ای کرد و مهم نیست چقدر جنون آمیز به نظر برسه.»

نورمن اندیشید، این حرفها مربوط به گذشته است. دوست داشت بداند که استین این مشکل را چگونه ارزیابی می کرد. پیشنهاد چه کاری را به او میداد؟

در را باز کن. نمی توانم؛ بت آن را قفل کرده است.

با او حرف بزن. نمی توانم؛ او گوش نمیدهد.

هوا را روشن کن. نمی توانم؛ بت هدایت دستگاهها را در اختیار دارد.

در داخل اتاق از چیزی کمک بگیر. نمی توانم؛ چیزی برای کمک گرفتن باقی نمانده است.

پس اتاق را ترک کن. نمی توانم؛ من….

درنگ کرد. حقیقت نداشت. او می توانست با شکستن دریچه یا باز کردن دریچه سقف از اتاق خارج شود. اما جایی برای رفتن وجود نداشت. لباس غواصی هم نداشت. آب بسیار سرد بود. فقط چند ثانیه در معرض آب قرار گرفته و چیزی نمانده بود جانش را از دست بدهد. اگر از اتاق وارد اقیانوس می شد، به طور حتم جان سالم به در نمی برد. احتمالا، حتی پیش از آنکه اتاق پر آب شود، از سرما یخ میزد.

در ذهن استین را دید که ابروهای پرپشتش را بالا آورد و لبخندی شیطنت آمیز زد. خب؟ به هر حال می میری. چی داری که از دست بدی؟

کم کم نقشه ای در ذهن نورمن شکل گرفت. چنانچه سقف را می گشود می توانست از زیستگاه بیرون برود. به محض خروج شاید میتوانست خود را به استوانه «الف» برساند و از اتاق رابط دوباره وارد زیستگاه شود و لباس غواصی خود را به تن کند. آن گاه جان سالم به در می برد.

فقط اگر می توانست خود را به اتاق رابط برساند. چقدر طول می کشید؟ سی ثانیه؟ یک دقیقه؟ آیا می توانست نفسش را در این مدت در سینه حبس کند؟ آیا می توانست در برابر سرما مقاومت کند؟

به هر حال می میری.

و سپس پیش خود گفت، تو احمقی، چون یک استوانه اکسیژن در میان دستهایت داری؛ اگر اینجا نمانی و وقت را تلف نکنی هوا به اندازه کافی در اختیار داری. دست به کار شو.

با خود گفت، نه، چیزی دیگری هست، چیزی که فراموش کردم….

دست به کار شو!

سپس از فکر کردن دست برداشت و بالا رفت، به سوی دریچه سقف در بالای استوانه. وقتی رسید نفسش را در سینه نگه داشت، جای پایش را محکم کرد و با گرداندن چرخ را گشود.

فریاد بت را شنید که گفت: «نورمن! نورمن داری چه کار می کنی؟ نورمن! تو عقلتو…» و دیگر صدای او را در میان غرش آب سردی که همچون آبشاری زورمند به داخل زیستگاه می ریخت و اتاق را پر می کرد، محو شد.

او، همین که بیرون آمد، به اشتباهش پی برد. وی به چند وزنه نیاز داشت. بدنش شناور بود و آب او را به سمت سطح آب بالا می کشید. آخرین نفس را به سینه فرو داد و استوانه اکسیژن را انداخت و نومیدانه لوله های سرد بیرون زیستگاه را گرفت. می دانست اگر دستش رها شود چیزی نگهدارش نیست و یکراست به سطح آب می رود. به سطح آب می رسید و مانند بادکنکی منفجر می شد.

در حالی که به لوله ها چنگ می انداخت، کم کم خود را پایین می کشید. حرکتش مانند کوهنوردی وارونه بود؛ اگر خود را رها می ساخت، به سمت بالا سقوط می کرد و کشته می شد. دستانش کرخت شده بود. بدنش از سرما سخت و کند شده بود. سینه اش میسوخت.

وقت بسیار کمی داشت.

به کف اقیانوس رسید، زیر استوانه «د» چرخید و در تاریکی خود را به سوی اتاق رابط کشید. اتاق رابط آنجا نبود! از اتاق رابط اثری نبود؛ سپس متوجه شد که زیر استوانه «ب» است. به سوی استوانه «الف» رفت و به اتاق رابط رسید. اتاق رابط بسته بود. چرخ را فشار داد. محکم بسته شده بود. آن را کشید، اما نتوانست تکانش دهد.

نورمن راهی به درون زیستگاه نداشت.

وحشتی عمیق تر وجودش را در برگرفت. سرما بدنش را تقریبا بی حس کرده بود؛ میدانست که فقط چند ثانیه دیگر هشیار باقی می ماند. او باید دریچه را می گشود. به لبه فلزی دور آن کوبید، بی آنکه دستان کرختش چیزی حس کند.

چرخ خود به خود باز شد. دریچه گشوده شد. شاید دکمه ای اضطراری وجود داشت و او ….

موجی از آب غوطه ورش کرد و نور من نفس نفس زنان بار دیگر پایین رفت. بالا آمد، اما نمی توانست وارد استوانه شود. کاملا کرخت شده بود. ماهیچه هایش یخ زده و بدنش بی حس بود.

اندیشید، باید این کار را بکنی. باید این کار را بکنی. انگشتانش فلز را گرفت، شر خورد و بار دیگر گرفت. پیش خود گفت، یک بار کشیدن. یک بار کشیدن. سینه اش را بالا آورد و روی کف فلزی افتاد. به بدنش پیچ و تاب داد و کوشید پاهایش را بالا بکشد؛ اما به داخل آب سرد افتاد.

نه!

بار دیگر خود را بالا کشید و روی کف اتاق افتاد و به اندامش پیچ و تاب داد و یک پایش را بالا کشید. تعادل نداشت، سپس پای دیگرش را که اصلا احساسش نمی کرد بالا کشید. اکنون از آب بیرون آمده و بر روی کف اتاق دراز کشیده بود.

نورمن میلرزید. کوشید بایستد؛ اما افتاد. تمام اندامش چنان می لرزید که نمی توانست تعادلش را حفظ کند.

آن سوی اتاق رابط چشمش به لباس غواصی آویخته از دیوار افتاد. کلاهش را که علامت جانسون رویش بود دید. در حالی که بدنش به سختی میلرزید، سینه خیز به سوی لباس غواصی رفت. کوشید بایستد؛ اما موفق نشد. پوتینهای لباس غواصی درست مقابل صورتش بود. کوشید با دست آنها را بگیرد؛ اما دستانش بسته نمی شد. کوشید لباس را به دندان بگیرد و خود را بالا بکشد، اما دندانهایش بی اختیار تکان می خورد.

میکروفن صدا کرد.

– نورمن! میدونم داری چه کار می کنی، نورمن!

هر لحظه ممکن بود سرو کله بت پیدا شود. او باید لباس غواصی را می پوشید. به لباس که در چند سانتیمتریش بود می نگریست؛ اما هنوز دستانش می لرزید و نمی توانست چیزی را نگه دارد. سرانجام چشمش به حلقه ای در نزدیکی کمر افتاد که برای نصب وسایل بود. یک دستش را به داخل حلقه برد و لباس را با آن نگه داشت. سر پا ایستاد. پاهایش را یکی یکی داخل لباس کرد.

– نورمن!

نورمن دستش را به کلاه رساند. پیش از آنکه کلاه را از گیره رها کند و به روی سرش بگذارد، صدای خفیفی از برخورد آن با دیوار شنیده شد. نورمن کلاه را کج کرد و صدای بسته شدن قفلش را شنیده

هنوز خیلی سردش بود. چرا لباس غواصی گرمش نمی کرد؟ آن گاه متوجه شد برق نیست. البته مخزن برق داشت. نورمن عقب عقب رفت، مخزن روی شانه اش قرار گرفت و بر اثر سنگینی آن تلوتلو خورد. مجبور بود آن را با قلاب دستش را به پشت رساند… لمس کرد… آن را نگه داشت… آن را از لباس آویزان کرد… از کمر… با قلاب…

صدای تلق شنید.

وزوز هواکش بلند شد.

تمام اندامش به درد آمد. المنتهای برقی گرم می شدند و پوست یخزده اش را به گونه ای دردناک تحریک می کردند. همه بدنش مورمور میشد. صدای بت را از دستگاه میشنید؛ اما نمی دانست چه می گوید. با سختی نشست و نفس نفس زد.

اما می دانست که حالش بهتر می شد؛ درد کاهش می یافت و حالش سرجا می آمد و دیگر به شدت نمیلرزید. او سرمازده شده بود؛ اما برای برگشت به حالت طبیعی به زمان چندان زیادی نیاز نداشت. به زودی حالش خوب می شد.

رادیو خش خش کرد.

– هیچ وقت دستت به من نمیرسه، نورمن!

. نورمن برخاست، کمربندش را کشید و قلابها را قفل کرد.

– نورمن!

نورمن چیزی نگفت. اکنون کاملا گرم و عادی بود.

– نورمن! دور و بر من پر از مواد منفجره س! اگه بیای طرف من، تکه تکهت می کنم! جون سالم به در نمیبری، نورمن! هیچ وقت دستت به من نمیرسه!

اما تورمن به سراغ بت نمیرفت. او اصلا نقشه دیگری داشت. با متعادل شدن فشار لباسش فشفش هوای مخزن را شنید.

نورمن به داخل آب پرید.

ساعت ۰۵۰۰

کره در روشنایی برق میزد. نورمن تصویر خود را در سطح کاملا براق آن دید، و همچنان که دور آن می گشت، تصویرش در مقابل شیارها کج و معوج شد.

به سوی در رفت.

اندیشید، شبیه دهان است. حلقوم موجودی ابتدایی که قصد بلعیدن او را داشت. او در مواجهه با کره و با دیدن این بیگانه و طرح غیر انسانی شیارها احساس کرد در تصمیمی که گرفته بود سست شده است. ناگهان ترسید. احساس کرد نمی تواند از آن بگذرد.

پیش خود گفت، حماقت نکن. هری این کار را کرد. بت هم همین طور. هر دو سالم ماندند.

شیارها را وارسی کرد، گویی می خواست مطمئن شود. اما نشانه ای حاکی از اطمینان خاطر وجود داشت. فقط شیارهایی خمیده در فلز می دید که نور را منعکس می کرد.

سرانجام پیش خود گفت، بسیار خوب. این کار را می کنم. تا این مرحله آمده ام و جان سالم به در برده ام. از پس این کار هم برمی آیم.

برو جلو و بازش کن.

اما کره باز نشد. کره هیچ تغییری نکرد و همچنان براق و درخشان و بی عیب و نقص باقی ماند.

علت آن چه بود؟ نورمن امیدوار بود علت آن را دریابد.

بار دیگر به یاد دکتر استین افتاد. جمله محبوب استین چه بود؟ «فهمیدن کاری وقتگیر است.» استین از این شیوه بدش می آمد. هر گاه فارغ التحصیلان به مباحث ذهنی روی می آوردند و درباره بیماران و مشکلاتشان بحث و جدل می کردند، او با عصبانیت وارد بحثشان میشد و می گفت: «کی اهمیت میده؟ کی اهمیت میده که پویایی روانی این بیمار رو میفهمیم یا نه؟ میخواین شنا کردن رو بفهمین یا میخواین بپرین توی آب و شنا کنین؟ فقط کسانی که از آب میترسن دوست دارن از شنا کردن سر در بیارن. بقیه می پرن توی آب و دست و پا میزنن.»

نورمن با خود گفت، بسیار خوب. بهتر است دست و پا بزنم.

رو به کره کرد و اندیشید، باز شو.

کره باز نشد.

نورمن به صدای بلند گفت: «باز شو .»

کره باز نشد.

البته او می دانست که این کار فایده ای ندارد، زیرا تد ساعتها تلاش کرده بود. هری و بت هنگام ورودشان ساکت بودند. آنها فقط در ذهنشان چیزی داشتند.

نورمن چشمانش را بست، حواسش را متمرکز کرد و اندیشید، بازشو . چشمانش را گشود و به کره نگریست. هنوز بسته بود. اندیشید، برای باز شدنت آماده ام. اکنون آماده ام. اتفاقی نیفتاد. کره باز نشد.

نورمن این احتمال که نتواند کره را باز کند، در نظر نگرفته بود. به هر حال، به تازگی دو نفر دیگر موفق به این کار شده بودند. آنان چطور از پس این کار برآمده بودند؟

هری، با آن ذهن منطقی خود، نخستین فردی بود که موفق شد. اما بت پس از دیدن فیلم هری موفق به انجام دادن این کار شده بود. بنابراین، بت در فیلم سرنخ مهمی را کشف کرده بود.

بت هم چندین بار فیلم را تماشا کرده و سرانجام به راز آن پی برده بود. چیزی در فیلم وجود داشت که….

نورمن با خود گفت، حیف که فیلم اینجا نیست. اما او بارها آن را دیده بود و شاید میتوانست صحنه های آن را در ذهن خود بازسازی کند. فیلم چطور آغاز میشد؟ تصاویر در ذهنش نقش بست: بت و تینا گپ میزدند. بت کیک می خورد. سپس تینا درباره فیلمهایی که در زیردریایی ذخیره میشد چیزهایی می گفت. و بت در پاسخ چیزی می گفت. بعد تینا دور شده و از تصویر بیرون رفته بود؛ اما صدایش شنیده می شد که می گفت: «به نظرت میتونن کره رو باز کنن؟»

و بت گفته بود: «شاید، نمیدونم.» و کره در همین لحظه باز شده بود.

چرا؟

تینا پرسیده بود: «به نظرت میتونن کره رو باز کنن؟» و شاید بت در پاسخ به این پرسش مجسم کرده بود که کره باز شده و شاید در ذهنش تصویری از باز شدن کره را دیده بود –

همراه با صدایی گنگ و بم، لرزشی در اتاق رخ داد.

کره باز شد و تاریکی آن سوی در نمایان گشت.

پیش خود گفت، خودشه. تصور کن که اتفاق می افته و بی درنگ اتفاق می افته. به مفهوم آن بود که اگر تصور می کرد در کره بسته شده….

کره با صدایی دیگر بسته شد.

– یا باز-

کره بار دیگر باز شد.

با صدای بلند گفت: «بهتره خیلی با شانس و اقبالم ور نرم.» در هنوز باز بود. نگاهی به درون انداخت و بجز تاریکی محض و تشخیص ندادنی چیزی ندید. اندیشید، یا اکنون یا هیچ وقت.

پا به درون گذاشت

کره پشت سرش بسته شد.

آنجا تاریکی است و سپس وقتی چشمانش عادت می کند چیزهایی نظیر کرم شبتاب می بیند. کف رقصان و درخشان و میلیونها ذره نورانی که به دورش می چرخند.

می اندیشد، این چیست؟ فقط کف می بیند. ساختمان ندارد و ظاهرا محدویتی در کار نیست. اقیانوسی مواج و کف تابناک و چند بعدی. احساس عمیق زیبایی و آرامش می کند. اینجا بودن لذتبخش است.

با حرکت دستانش کف را به پیچ و تاب وامیدارد. اما متوجه میشود که دستانش شفاف می شوند و می تواند کف درخشان را در آن سوی گوشت دستش مشاهده کند. نگاهی به اندامش می اندازد. پاهایش، تنش، همه چیز در برابر کف شفاف می شود. او قسمتی از کف است. این احساس بسیار خوشایند است.

سبک تر می شود. خیلی زود بلند می شود و در بینهایت اقیانوس کف غوطه می خورد. دستانش را پشت گردنش می گذارد و شناور می شود. احساس شادی می کند. حس می تواند تا ابد اینجا بماند.

از حضور چیز دیگری در این اقیانوس آگاه می شود.

او می گوید: «کسی اینجاس؟»

من اینجا هستم.

او تقریبا از جایش می پرد، صدا خیلی بلند است. یا شاید بلند به نظر می رسد. سپس در شگفت می ماند که آیا اصلا صدایی شنیده است یا نه.

تو حرف میزنی؟

نه!

او می اندیشد، ما چگونه ارتباط برقرار می کنیم؟

همان طور که هر چیز با چیزی دیگر ارتباط برقرار می کند.

چه جوری؟

چرا چیزی را که می دانی می پرسی؟

کف او را به آرامی و نرمی تکان میدهد؛ اما او تا مدتی پاسخی نمی شنود. می اندیشد آیا تنها شده است؟

تو اونجایی؟

بله.

خیال کردم رفتی.

جایی برای رفتن وجود ندارد.

منظورت اینه که درون این کره زندانی شدی؟

نه.

به یک پرسشم جواب میدی؟ تو کی هستی؟

من کسی نیستم.

تو خدایی؟

خدا یک واژه است.

منظورم اینه که موجودی برتر یا یک ضمیر خودآگاه برتر نیستی؟

برتر از چه؟

خوب، برتر از من.

تو در چه سطحی هستی؟

خیلی پایین دست کم این طور تصور می کنم.

خب، پس، این مشکل خودته.

او، غوطه ور در میان کف، از این احتمال که خدا او را به سخره گرفته است پریشان می شود. می اندیشد، داری سر به سرم میذاری؟

چرا چیزی را که میدانی می پرسی؟

من دارم با خدا حرف می زنم؟

تو اصلا حرف نمی زنی.

هر چی که میگم مو به مو متوجه میشی. دلیلش اینه که از سیاره دیگه ای اومدی؟

نه.

از سیاره دیگه ای هستی؟

نه.

از تمدن دیگه ای هستی؟

نه.

از کجا اومدی؟

چرا چیزی را که می دانی می پرسی؟

او می اندیشد در موقعیتی دیگر از شنیدن این پاسخ تکراری عصبانی می شود؛ اما اکنون هیچ احساسی ندارد. هیچ گونه قضاوتی در بین نیست. او صرفا اطلاعات می گیرد، پاسخ.

می اندیشد، اما این کره از تمدن دیگری می آید.

بله

و شاید از زمانی دیگر است.

بله.

و تو قسمتی از این کره نیستی؟

اکنون هستم.

پس از کجا اومدی؟

چرا چیزی را که می دانی می پرسی؟

کف به نرمی جا به جایش می کند و به طرزی آرامش بخش تکانش می دهد.

هنور اونجایی؟

بله. جایی برای رفتن نیست.

متأسفم که چیز چندانی از مذهب نمیدانم. من روان شناسم. من با نحوه فکر کردن مردم سروکار دارم. در دوران تحصیل هرگز چیزی از دین یاد نگرفتم.

آه، می بینم.

روان شناسی ارتباط چندانی با مذهب نداره.

البته.

با من موافقی؟

با تو موافقم.

این باعث دلگرمیه.

من دلیلش را نمی دانم.

این من که میگی کیه؟

منظورت کیه؟

او در کف تکان می خورد و با وجود مشکلات این گفت وگو کاملا احساس آرامش می کند.

می اندیشد، من نگرانم.

توضیح بده.

نگرانم، چون شبیه جری هستی.

باید انتظار این را داشتی.

اما جری در اصل هری بود.

بله.

پس تو هری هم هستی؟

نه. البته که نیستم.

پس تو کی هستی؟

من کسی نیستم.

پس چرا شبیه جری یا هری هستی؟

چون ما از منبع واحدی بیرون آمدیم.

متوجه نمیشم.

وقتی به آینه نگاه می کنی، چه کسی را می بینی؟

خودمو می بینم.

درک می کنم.

یعنی این حرف درست نیست؟

بستگی به خودت دارد.

متوجه نمی شوم.

آنچه می بینی بستگی به خودت دارد.

من این را میدانستم. همه از این واقعیت آگاه اند. این در روان شناسی حقیقتی بدیهیه، یک موضوع کلیشه ای.

درک می کنم.

تو هوشمندی بیگانه ای؟

تو هوشمندی بیگانه ای؟

حرف زدن با تو مشکله. به من قدرت میدی؟

چه قدرتی؟

همون قدرتی که به هری و بت دادی. قدرت خلق حوادث به وسیله تخیل. این توانایی رو به من میدی؟

نه

چرا؟

زیرا این قدرت را کسب کردی.

احساس نمی کنم این قدرت رو کسب کردم.

میدانم.

از کجا بدونم که این قدرت رو کسب کردم؟

چگونه وارد اینجا شدی؟

تصور کردم در باز شد.

بله

لرزان در میان کف منتظر ادامه پاسخ می ماند؛ اما پاسخی در کار نیست. فقط حرکت آرام در کف است، نوعی بی زمانی آرامش بخش و احساس خوابالودگی.

پس از مدتی می اندیشد متأسفم، اما دلم میخواهد فقط توضیح بدهی و دست از سخنان اسرارآمیز برداری.

در سیاره تان جانوری هست که به آن می گویید خرس. جانوری بزرگ، گاه بزرگتر از شما، که هوش و ابتکار دارد و مغزش به بزرگی مغز شماست. اما خرس در یک چیز مهم با شما فرق دارد. این جانور از انجام دادن کاری که به آن تخیل می گویید عاجز است. قادر به ساختن تصاویر ذهنی درباره واقعیت نیست. نمی تواند چیزی را که شما گذشته و آینده می نامید مجسم کند. عاملی که گونه شما را تا این اندازه توسعه داده، قدرت تخیل است. فقط همین. پیشرفت شما ارتباطی به سرشت میمون مانند و استفاده از ابزار و زبان یا خشونت و مراقبت از نوزادان و گروهبندی اجتماعی ندارد. این چیزها در سایر جانوران هم یافت می شود. عظمت شما در تخیل نهفته است. قدرت تخیل مهم ترین بخش از آن چیزی است که آن را هوش می نامید. شما گمان می کنید قدرت تخیل صرفا گاهی سودمند در جهت حل یک مشکل با انجام دادن امری خاص است. اما تجسم هر چیز، یعنی خلق آن.

این موهبتی است که به گونه شما ارزانی شده و همین خطرناک است زیرا به مهار تخیلات خود اقدام نمی کنید. چیزهای شگفت انگیز و چیزهای هولناک را در نظر مجسم می سازید و در این باره احساس مسئولیت نمی کنید. شما می گویید در وجودتان قدرت خیر و قدرت شر، فرشته و شیطان وجود دارد؛ اما در حقیقت فقط یک چیز در وجودتان هست، و آن قدرت تخیل است.

امیدوارم از این سخنان لذت برده باشی، چون قصد دارم آن را در گردهمایی آینده انجمن روان شناسان و مددکاران اجتماعی امریکا که در ماه مارس در هوستون برگزار می شود، به آگاهی حضار برسانم. احساس می کنم از این سخنرانی استقبال شود.

او مات و مبهوت می اندیشد، چه؟

به گمانت با چه کسی حرف میزدی؟ با خدا؟

می اندیشد، او کیست؟

البته که خود توست.

او می اندیشد، اما تو با من فرق داری و جدا هستی. تو من نیستی.

چرا، هستم. تو مرا مجسم کردی.

بیشتر توضیح بده.

دیگر چیزی برای توضیح دادن وجود ندارد.

گونه اش بر روی فلز سرد آرام گرفت. به پشت غلتید و به سطح براق و منحنی بالای سرش نگریست. شیارهای در کره بار دیگر تغییر کرده بود.

نورمن برخاست. احساس راحتی و آرامش کرد، گویی مدتی طولانی خوابیده بود. احساس می کرد خواب شگفت انگیزی دیده است. همه چیز را به وضوح به خاطر می آورد.

در سفینه به راه افتاد و به کابین پرواز برگشت و سپس از راهرو مجهز به لامپهای فرابنفش به اتاق لوله ها رسید.

لوله ها پر بودند. در هر کدام یک خدمه خوابیده بود.

درست همان طور که می اندیشید: بت فقط یک خدمه را نمایش داده بود- زنی یکه و تنها -که در حکم هشدار به آنان بود. اکنون نوبت نورمن بود و او اتاق را پر از خدمه یافت.

اندیشید، خیلی هم بد نیست.

به اتاق نگریست و اندیشد: یکی یکی رفته اند.

خدمه آرمیده در لوله ها، یکی یکی از مقابل دیدگانش ناپدید شدند، تا اینکه همه شان رفتند.

یکی یکی برمی گردند.

خواسته او به حقیقت پیوست و خدمه یکی یکی ظاهر شدند.

همه شان مرد.

زنان مبدل به مرد شدند.

همه شان زن.

خدمه زن شدند.

نورمن قدرت کسب کرده بود.

ساعت ۰۲۰۰

– نورمن.

صدای بت از بلندگوها می آمد و در سرتاسر سفینه خالی می پیچید.

– کجایی نورمن؟ میدونم یک جایی قایم شدی. میتونم احساست کنم، نورمن.

نورمن داشت از آشپزخانه از برابر قوطی های خالی کوک بر روی میز پیشخان می گذشت، سپس با پشت سر گذاشتن در سنگین وارد کابین پرواز شد. چهره بت را روی تمام صفحه نمایش های میز فرمان دید. به نظر میرسید بت هم تصویر چندین برابر بزرگ شده او را میدید.

– نورمن. میدونم کجا رفته بودی. رفته بودی داخل کره، مگه نه، نورمن؟

نورمن با کف دست به روی میز فرمان فشار داد و کوشید نمایشگرها را خاموش کند. اما نتوانست؛ تصاویر همچنان باقی ماند.

– نورمن. جواب بده، نورمن.

او از کابین پرواز راهی اتاق رابط شد.

– این کار هیچ برات خوب نیست، نورمن. الآن من همه کاره ام. صدامو می شنوی، نورمن؟

در اتاق رابط کلاه را به سر گذاشت و صدای تلق شنید. هوای مخزنها سرد و خشک بود. به صدای یکنواخت تنفسش گوش سپرد.

صدای بت از گوشی کلاه شنیده می شد: «نورمن، چرا باهام حرف نمیزنی؟ نکنه میترسی، نورمن؟»

تکرار نامش او را عصبانی کرد. با فشار دکمه ها اتاق رابط باز شد. آب به سرعت از کف بالا آمد.

بت گفت: «آه، اونجایی نورمن. الآن میبینمت.» و خنده ای بلند سر داد.

نورمن چرخید و دوربین ویدیویی نصب شده بر روبوتی را که هنوز داخل اتاق رابط بود دید. دوربین را هل داد و آن را چرخاند.

– فایده ای نداره، نورمن.

از سفینه خارج شد و نزدیک اتاق رابط ایستاد. مواد منفجره به صورت ردیفهایی از نقاط سرخ درخشان به صورت خطوطی کج و معوج امتداد یافته بود و به باند فرودگاهی میمانست که مهندسی دیوانه آن را ساخته باشد.

– نورمن؟ چرا جوابمو نمیدی، نورمن؟

بت آشفته و ناآرام بود. نورمن این را از صدایش متوجه شد. او باید امکان دستیابی بت را به سلاحهایش از بین می برد و چنانچه می توانست، مواد منفجره را خنثی می کرد.

پیش خود گفت، خنثی کنم. باید مواد منفجره را خنثی کنم.

ناگهان تمام چراغهای سرخرنگ خاموش شد.

با شادی پیش خود گفت، بد نیست.

لحظه ای بعد چراغهای سرخرنگ دوباره روشن شدند.

بت خنده کنان گفت: «نمیتونی این کار رو بکنی، نورمن. با من یکی نمیتونی. من باهات مقابله می کنم.»

نورمن می دانست که او درست میگفت. آن دو بر سر خواسته هایشان، یعنی روشن یا خاموش کردن مواد منفجره، اختلاف لفظی داشتند و اختلاف لفظی هرگز حل شدنی نبود. او باید کاری صریح تر انجام میداد.

به سوی نزدیک ترین جعبه مواد منفجره رفت. از نزدیک، مخروط از آنچه گمان می کرد بزرگتر بود. صد و بیست سانتیمتر ارتفاع با چراغی قرمز بر نوک آن.

– میتونم ببینمت، نورمن. می بینم چه کار داری می کنی.

روی سطح خاکستری مخروط حروفی به رنگ زرد نوشته شده بود. نورمن خم شد تا آنها را بخواند. شیشه کلاهش بخار کرده بود؛ اما باز می توانست حروف را تشخیص دهد.

خطر- مواد منفجره الکترون ولت
نیروی دریایی امریکا. فقط کاربرد ساختمان سازی/تخریب
زمان ترک محل انفجار ۲۰:۰۰
رجوع به کتاب راهنمای نیروی دریایی وی وی /۵۱۲-ای
فقط کارکنان مجاز
خطر مواد منفجره الکترون ولت

نوشته های دیگری هم در زیر وجود داشت؛ اما ریزتر بود و او نتوانست آنها را بخواند.

– نورمن! با مواد منفجره من چه کار داری، نورمن؟

نورمن پاسخی نداد. به سیمکشی نگاه کرد. یک سیم نازک به کف مخروط رفته و سیم دوم بیرون آمده بود. سیم دوم در امتداد کف گل آلود به سوی مخروط بعدی می رفت، جایی که باز دو سیم وجود داشت یکی به داخل و یکی به بیرون.

– از اونجا دور شو، نورمن. داری عصبانیم می کنی.

یک سیم به داخل و یک سیم به بیرون.

بت مخروطها را مانند لامپهای درخت کریسمس به صورت سری به هم متصل کرده بود! با کشیدن فقط یک سیم تمام خطوط سیمکشی مواد منفجره قطع می شد. جلو رفت و سیم را در میان دستکش گرفت.

– نورمن! به اون سیم دست نزن، نورمن!

– آروم باش، بت.

انگشتانش را به هم نزدیک کرد. روکش پلاستیکی سیم را احساس می کرد و آن را محکم فشار میداد.

– نورمن، اگه اون سیم رو بکشی همه مواد منفجره روشن میشن. قسم میخورم خودتو و من و هری و همه چیز منفجر میشیم، نورمن.

نورمن گمان نمی کرد این حرف درست باشد. بت دروغ می گفت. او اختیارش را از دست داده و خطرناک شده بود و باز به نورمن دروغ می گفت.

دستش را عقب کشید. جریان برق سیم را احساس کرد.

– این کارو نکن، نورمن….

سیم را محکم در دست گرفت و گفت: «می خوام خلع سلاحت کنم، بت.»

– تو رو خدا، نورمن، حرفمو باور کن، باشه؟ همه مون رو به کشتن میدی!

نورمن هنوز تردید داشت. آیا امکان داشت حرف او حقیقت داشته باشد؟ آیا او از سیمکشی مواد منفجره سر رشته ای داشت؟ به مخروط خاکستری که تا کمرش می رسید نگاه کرد. در صورت انفجار چه میشد؟ آیا اصلا چیزی حس می کرد؟

با صدای بلند گفت: «لعنت به این .»

و سیم را از مخروط بیرون کشید.

نورمن از صدای بلند زنگ خطر داخل کلاهش از جا پرید. بالای شیشه کلاه صفحه ای بلورین و کوچک با سرعت روشن و خاموش شد: اضطراری… اضطراری….

– آه، نورمن. لعنتی. آخرش کارخودتو کردی….

زنگ خطر نمی گذاشت نورمن صدای بت را به وضوح بشنود. چراغهای سرخرنگ در امتداد سفینه چشمک میزدند. نورمن خود را برای انفجار آماده کرد.

اما لحظه ای بعد با قطع زنگ خطر صدای بم و پر طنین مردی را شنید که می گفت: «لطفا توجه کنید. لطفا توجه کنید. تمام کارکنان ساختمان سازی فورا محل را ترک کنند. اکنون مواد منفجره به کار افتاده اند. شمارش معکوس شروع می شود. بیست دقیقه و شمارش معکوس .»

روی مخروط صفحه قرمزی روشن شد ۲۰:۰۰ . سپس شمارش معکوس آغاز شد: ۱۹:۵۹ …۱۹:۵۸…

این اعداد بر روی صفحه بلورین بالای کلاه هم تکرار میشد.

لحظه ای گذشت تا نورمن متوجه قضیه شد. با نگاه به مخروط، بار دیگر حروف زرد رنگ را خواند: نیروی دریایی امریکا. فقط کاربرد در ساختمان سازی تخریب.

البته! مواد منفجره الکترون ولت در حکم سلاح نبودند و برای ساختمان سازی و انهدام سازه ها به کار می رفتند. آنها در خود وقت نگهدار ایمنی داشتند، تأخیر برنامه ریزی شده بیست دقیقه ای برای آنکه پیش از انفجار کارگران محل را ترک کنند.

پیش خود گفت: بیست دقیقه وقت برای ترک آنجا. این برای او فرصت خوبی بود.

نورمن چرخید و با عجله به سوی دی اچ-۷ و زیر دریایی رفت.

ساعت ۰۱۴۰

نورمن موزون و پیوسته گام برمی داشت. احساس خستگی نمی کرد. راحت نفس می کشید. در لباس غواصی خود راحت بود. تمام دستگاهها به خوبی کار می کردند.

او داشت آنجا را ترک می کرد.

– نورمن، خواهش می کنم….

اکنون بت با تغییری غیرعادی در لحنش به او التماس می کرد. نورمن اعتنایی نکرد. به سوی زیردریایی پیش رفت. صدای بم ضبط شده گفت: «لطفا توجه کنید. تمام کارکنان نیروی دریایی محل انفجار را ترک کننند. نوزده دقیقه و شمارش.»

نورمن سخت مصمم بود و احساس قدرت می کرد. دیگر دچار خیال و توهم نبود. تردیدی هم نداشت. میدانست که چه کار باید می کرد.

او باید خود را نجات میداد.

پیش خود گفت، این را باور کن. خب، چه کار می توانست بکند؟ بت مهارناپذیر و خطرناک شده بود. دیگر نمیشد او را نجات داد – در واقع اکنون نزدیک شدن به او دیوانگی بود. بت رفتاری جنایتکارانه در پیش گرفته بود. او یک بار درصدد قتل نورمن برآمده و چیزی نمانده بود موفق شود.

هری هم به مدت سیزده ساعت با دارو بیهوش شده بود؛ احتمالا تاکنون مغزش از کار افتاده و از نظر بالینی مرده بود. نورمن دلیلی برای ماندن نمی دید. کاری از دستش برنمی آمد.

اکنون زیردریایی به او نزدیک بود. می توانست قطعات سطح خارجی و زرد رنگ آن را ببیند.

– نورمن، خواهش می کنم…من بهت احتیاج دارم.

نورمن پیش خود گفت، متأسفم. دارم اینجا را ترک می کنم.

به زیر پروانه های دوقلو رسید و چشمش به نام دیپ استار ۳ که بر روی بدنه منحنی نقاشی شده بود افتاد. از نردبان بالا رفت.

– نورمن….

اکنون با دستگاه رادیویی تماسی نداشت. فقط به خودش متکی بود. دریچه را گشود و به داخل زیردریایی رفت. ضامن کلاهش را کشید و آن را در آورد.

– لطفا توجه کنید. هجده دقیقه و شمارش.

نورمن روی صندلی ضخیم هدایت کننده نشست و به میز فرمان خیره شد. دستگاهها چشمک میزند و صفحه مقابلش می درخشید.

دیپ استار ۳- چگونگی فرمان

آیا به کمک نیاز دارید؟

بله نه لغوفرمان

دکمه بله را فشار داد. منتظر ماند تا صفحه بار دیگر روشن شود.

سرنوشتی تلخ در انتظار هری و بت بود؛ نورمن از اینکه آنان را جا می گذاشت احساس ناراحتی می کرد. اما آن دو به شکلی در کشف ضمیرشان شکست خورده و از این رو نسبت به کره و قدرت آن آسیب پذیر شده بودند. این خطایی قدیمی و علمی بود. همین به اصطلاح غلبه اندیشه منطقی بر اندیشه غیر منطقی. دانشمندان نیمه غیرمنطقی خود را باور نداشتند و آن را مهم نمی انگاشتند. آنان فقط با نیمه منطقی خود سروکار داشتند. همه چیز برای دانشمند منطقی می نمود، و اگر منطقی نبود، به عنوان آنچه انیشتین صرف شخصی می نامید، کنار گذاشته می شد.

نورمن با حالتی تحقیرآمیز پیش خود گفت، صرفا شخصی. انسانها یکدیگر را می کشتند به دلایلی که صرف شخصی بود.

دیپ استار ۳- فهرست انتخابها

سقوط صعود

ایمنی خاموش

نمایشگر لغوفرمان

نورمن دکمه صعود را فشار داد. طرحی از میزفرمان همراه با نقطه ای چشمک زن نمایان شد. نورمن منتظر دستور بعدی ماند.

پیش خود گفت، بله، این حقیقت دارد: دانشمندان از برخورد با امور غیرمنطقی می پرهیزند. اما در صورت پرهیز، نیمه غیرمنطقی کنار نمی رود و همچون عضوی نافعال نابود نمی شود. برعکس، نیمه غیرمنطقی انسان، در صورت مورد استفاده قرار نگرفتن، از نظر قدرت و دامنه فعالیت رشد می کند.

گله و شکایت از آن هم ثمری ندارد. کم نیستند دانشمندانی که در مجله های ویژه روز یک شنبه از ویرانگری فطری و گرایش انسان به خشونت ناله سر می دهند و دستشان را به نشانه تسلیم بالا می برند. این در حکم سروکار داشتن با نیمه غیرمنطقی انسان نیست. مفهوم این کار اعتراف رسمی به شکست است.

تصویر بار دیگر عوض شد:

دیپ استار ۳- فهرست صعود

۱- دمنده های دستگاه بالا برنده؛ روشن

اقدام بعدی لغو فرمان

نورمن با فشار دادن دکمه ها، دمنده ها را به کار انداخت و منتظر تصویر بعدی ماند.

در مجموع، دانشمندان چه نظری درباره تحقیقات خود دارند؟ آنان همه در یک نکته برای همسان دارند: تحقیق علمی را نمی توان متوقف کرد. اگر بمب نسازیم، کس دیگری این کار را می کند. اما خیلی زود بمب به دستان کسانی می افتد که می گویند اگر ما از بمب استفاده نکنیم کس دیگری این کار را می کند.

دانشمندان در اینکه دیگران را مقصر قلمداد کنند غیرمنطقی و به دور از احساس مسئولیت اند. ما دانشمندان آدمهای خوبی هستیم. اما بقیه واقعأ مایه دردسرند.

اما حقیقت این است که هر انسان، همین که دست به انتخاب میزند، مسئولیت متوجه او می شود. هر انسان حق انتخاب دارد.

نورمن اندیشید، خب دیگر نمی تواند برای هری یا بت کاری بکند. باید خود را نجات دهد.

با روشن شدن موتورها و لرزش پروانه ها، صدای بمی شنیده شد. روی تصویر جمله ای ظاهر شد:

دیپ استار ۳- تجهیزات هدایت کننده فعال هستند

نورمن با اطمینان خاطر بر روی میز فرمان دست گذاشت و پیش خود گفت. این هم از این. حس کرد زیردریایی به دستورهای او پاسخ میداد.

– لطفا توجه کنید. هفده دقیقه و شمارش.

با چرخش پروانه ها رسوبات اطراف تاق زیر و رو شد و سپس زیردریایی کوچک از زیر گنبد بیرون رفت. با خود گفت، مانند رانندگی اتومبیل است. اصلا کاری ندارد.

کمی پیچید و با دور شدن از دی اچ-۷، به سوی دی اچ-۸ راند. شش متر از کف فاصله داشت و به راحتی می توانست از روی گل و لای بگذرد.

هفده دقیقه دیگر فرصت داشت. به راحتی و به سرعت محاسبه ای ذهنی کرد و دریافت که اگر با حداکثر سرعت یک متر و هشتاد سانتیمتر بالا می رفت، ظرف دو دقیقه و نیم به سطح آب می رسید.

فرصت کافی داشت.

زیردریایی را به نزدیکی دی اچ-۸ هدایت کرد. نورافکنهای بیرونی زیستگاه زرد و کمرنگ بودند. شاید برق ضعیف شده بود. می توانست خسارات وارد آمده بر استوانه ها را ببیند – جریانی از حبابهایی که از استوانه های ضربه دیده «الف» و «ب» بالا میرفت؛ شکافهایی در استوانه «د»؛ شکاف بزرگی در استوانه «ه» که پر از آب بود. زیستگاه درب و داغان و در حال فروپاشی بود.

او چرا این قدر به زیستگاه نزدیک شده بود؟ زیر چشمی به دریچه ها نگریست و دریافت که بدش نمی آید برای آخرین بار هری و بت را ببیند. می خواست هری را به حالت بیهوش و بی خبر ببیند. دلش می خواست بت را کنار پنجره ببیند، در حالی که از خشمی جنون آمیز مشت تکان می داد. می خواست از این امر اطمینان یابد که ترک آنان حق او بود.

اما تنها چیزی که دید نور زرد کمرنگ داخل زیستگاه بود. نورمن نومید شد.

– نورمن

نورمن گفت: «بله، بت.» اکنون از پاسخ دادن به او احساس راحتی می کرد. دستانش بر روی دکمه های فرمان زیردریایی قرار داشت و آماده بالا رفتن بود. بت دیگر نمی توانست مانع او شود.

– نورمن، تو حرومزاده ای.

– تو قصد داشتی منو بکشی، بت.

– نمی خواستم بکشمت. چاره دیگه ای نداشتم، نورمن.

نورمن گفت: «آه، منم همین طور. منم چاره ای ندارم.» و همچنان که سخن می گفت، میدانست حق به جانب خود اوست. بهتر بود یک نفر جان سالم به در می برد. این بهتر از هیچ بود.

– یعنی میخوای ما رو جا بذاری؟

– همین طوره، بت.

دستانش بر روی عقربه سرعت بود. آن را برای سرعت یک متر و هشتاد سانتیمتر تنظیم کرد. آماده بالا رفتن بود.

بت گفت: «داری فرار می کنی، هان؟» نورمن متوجه لحن تحقیر آمیز او شد.

– همین طوره، بت.

– تو، همون آدمی هستی که همش میگفتی باید اینجا با هم باشیم؟

– متأسفم، بت.

– حتما خیلی ترسیدی، نورمن.

نورمن گفت: «من اصلا نترسیدم.» و به راستی از احساس اطمینان خاطر و شجاعت آکنده بود و زیر دریایی را آماده بالا رفتن می کرد. او نسبت به روزهای پیش احساس بهتری داشت.

بت گفت: «نورمن، خواهش می کنم ما رو نجات بده. خواهش می کنم.»

سخنان بت به اعماق وجودش راه یافت و احساساتی نظیر مسئولیت و صلاحیت شغلی و مهربانی طبیعی نوع انسان را تحریک کرد. لحظه ای مردد ماند و در تصمیمش سست شد. اما لحظه ای بعد به خود آمد و سرش را تکان داد. بار دیگر نیرویش را باز یافت.

– متأسفم بت. برای این کار خیلی دیر شده.

و دکمه صعود را فشار داد و همزمان با پرباد شدن مخازن، دیپ استار ۳ به حرکت درآمد. لحظه به لحظه از زیستگاه فاصله می گرفت و به سوی سطح آب در سیصدمتری بالا سرش میرفت.

آب تیره و تار بود و بجز اطلاعات مندرج در صفحه نمایشگر میزفرمان هیچ حرکتی دیده نمی شد. کم کم به مرور رویدادها پرداخت؛ گویی به پرسشهای فرماندهان نیروی دریایی پاسخ میداد. آیا جا گذاشتن بقیه افراد کار درستی بود؟

بدون تردید کار درستی بود. کره شیئی بیگانه بود که به شخص قدرت نمایش افکارش را می داد. این خوب بود؛ اما انسانها در مغز و فرایندهای ذهنی خود نوعی دوگانگی داشتند. مغز خوداگاه را می شد آگاهانه هدایت کرد و در این کار مشکلی پیش نمی آمد. اما مغز ناخودآگاه، مهار نشدنی و بی پروا، به هنگام نمایش انگیزشها خطرناک و ویرانگر مینمود.

مشکل افرادی همچون هری و بت این بود که آنان، در واقع، تعادلشان را از دست داده بودند. مغزهای آگاهشان کاملا پیشرفت کرده بود؛ اما هیچ گاه درصدد کشف ناخودآگاهشان برنیامده بودند. تفاوت نورمن با آنان همین بود. نورمن، به عنوان روان شناس، با ضمیر ناخودآگاهش آشنایی داشت. این موضوع هیچ مایه تعجب او نبود.

برای همین بود که نورمن، بر خلاف هری و بت، به نمایش هیولا اقدام نکرده بود. نورمن ضمیر ناخودآگاهش را می شناخت. هیچ هیولایی منتظر او نبود.

نه. این اشتباه بود.

نورمن از این فکر ناگهانی و نامنتظر مات و مبهوت ماند. آیا او واقعا اشتباه می کرد؟ به دقت موضوع را بررسی کرد و بار دیگر به این نتیجه رسید که حق با اوست. بت و هری در معرض خطر نتیجه ضمیر ناخودآگاهشان بودند؛ اما نورمن در امان بود. نورمن خود را می شناخت؛ بقیه نمی شناختند.

«ترس و وحشت ناشی از تماس با موجودی ناشناخته معلوم نیست.محتمل ترین نتیجه تماس با بیگانه ترس مطلق است

ناگهان به یاد جملاتی از گزارشش افتاد. چرا در این لحظه آنها را به خاطر می آورد؟ از نگارش گزارشش سالها گذشته بود.

«آدمی به هنگام وحشت وافر قادر به تصمیم گیری درست نیست

با اینهمه، نورمن نمیترسید. به هیچ وجه. او نیرومند و مطمئن بود. نقشه ای داشت و براساس آن عمل می کرد. اصلا چرا باید به آن گزارش می اندیشید؟ هنگام نگارش آن برای هر جمله اش عذاب کشیده بود… چرا در این لحظه به یاد آن افتاده بود؟ این موضوع آزارش میداد.

– لطفا توجه کنید. شانزده دقیقه و شمارش.

نورمن به بررسی عقربه های پیش رویش پرداخت. در عمق دویست و هفتاد متری بود و با سرعت بالا می رفت. دیگر به پایین بر نمی گشت.

اصلا چرا به موضوع برگشتن به پایین اندیشیده بود؟

چرا این موضوع به ذهنش خطور کرده بود؟

همچنان که در سکوت آب تاریک را می شکافت و بالا می رفت، کم کم احساس نوعی دوگانگی کرد، نوعی دوگانگی درونی و بیمارگونه. حس کرد چیزی اشتباه بود. چیزی که هنوز آن را در نظر نگرفته بود.

اما او از چه چیزی غفلت کرده بود؛ به این نتیجه رسید که هیچ چیز، زیرا من، برخلاف بت و هری، کاملا آگاهم و از هر آنچه در درونم اتفاق می افتد خبر دارم.

اما نورمن به راستی به این موضوع ایمان نداشت. خودآگاهی کامل، شاید هدفی فلسفی به شمار می آمد، اما در عمل دست یافتنی نبود. خودآگاهی شبیه ریگی بود که در سطح ناخودآگاه غوطه می خورد. با گسترش خودآگاهی، قلمرو ناخودآگاه فراسوی آن نیز وسیع تر می شد. همیشه این قلمرو محدوده ای بزرگ تر داشت و دسترس ناپذیر بود. حتی برای روان شناسی انسان دوست.

استین، استاد پیرش می گفت: «انسان همیشه نیمه سایه اش را دارد.»

اکنون نیمه سایه نورمن در چه حالی بود؟ در ضمیر ناخودآگاه و آن بخشهای انکار شده مغز او چه می گذشت؟

هیچ چیز. به کارت ادامه بده.

نورمن با ناراحتی بر روی صندلی جا به جا شد. سخت مشتاق رسیدن به سطح آب بود و استدلال میکرد….

از بت متنفرم. از هری متنفرم. از اینکه نگران آنان باشم متنفرم. دیگر نمی خواهم به فکر آنان باشم. هیچ ربطی به من ندارد. میخواهم جان خود را نجات بدهم. از آن دو متنفرم. از آن دو متنفرم.

نورمن حیرتزده شد. او از شدت و قدرت افکار خود احساس شگفتی می کرد.

پیش خود گفت، باید برگردم.

اگر برگردم می میرم.

اما نیمه دیگر او هر لحظه قوی تر می شد. بت درست گفته بود: نورمن کسی بود که همیشه می گفت باید با هم باشند و با یکدیگر همکاری کنند. اکنون چطور می توانست آنان را جا بگذارد؟ نمی توانست این کار را بکند. این کار برخلاف همه آن چیزی بود که او به آن ایمان داشت؛ هر آنچه با ارزش و انسانی بود.

او باید برمی گشت.

از برگشتن میترسم.

سرانجام لحظه ای اندیشید. همین طور است. ترسی چنان قوی که او وجود آن را انکار کرده بود؛ وحشتی که موجب میشد او ترک کردن بقیه را امری منطقی بشمارد.

با فشار دکمه ها زیردریایی را متوقف کرد. با آغاز مرحله فرود مجدد در آب متوجه شد دستهایش می لرزد.

ساعت ۰۱۳۰

زیردریایی به نرمی در کنار زیستگاه فرود آمد. نورمن وارد اتاق رابط زیردریایی شد و اتاقک را پر از آب کرد. پس از چند لحظه پایین آمد و راهی زیستگاه شد. مخروطهای مواد منفجره، با آن چراغهای سرخ چشمک زن، به چراغانی مجالس شادی می مانستند.

– لطفا توجه کنید. چهارده دقیقه و شمارش.

نورمن زمانی را که به آن نیاز داشت تخمین زد. یک دقیقه برای رفتن به داخل زیستگاه پنج یا شاید شش دقیقه برای به تن کردن لباسهای بت و هری. چهار دقیقه برای رسیدن به زیردریایی و سوار کردن آن دو، دو یا سه دقیقه هم برای رفتن به سطح آب.

ثانیه ها مانند برق می گذشت. نورمن به ستونهای نگهدارنده زیر زیستگاه رسید. صدای بت از دستگاه رادیویی شنیده شد: «پس برگشتی، نورمن.»

– بله، بت.

بت گفت: «خدایا متشکرم.» گریه اش گرفت. نورمن زیر استوانه «الف» بود و هق هق بت را از گوشی خود می شنید. دریچه را پیدا کرد و چرخ آن را گرداند. دریچه قفل بود.

صدای گریه بت به گوش می رسید. او پاسخ نورمن را نداد.

– بت، صدامو میشنوی؟ دریچه رو باز کن.

بت که همچون کودکی می لرزید و می گریست، گفت: «نورمن. خواهش می کنم نجاتم بده. خواهش می کنم.»

– بت، من میخوام نجاتت بدم. دریچه رو باز کن

– نمیتونم

– منظورت چیه؟ چرا نمیتونی؟

– هیچ فایده ای نداره.

نورمن گفت: «بت، معطل نکن، زود باش…»

– نمیتونم نورمن.

– البته که میتونی. دریچه رو باز کن بت.

– نباید برمی گشتی، نورمن.

اکنون فرصتی برای این حرفها نبود. «بت، به خودت مسلط شو. دریچه رو باز کن.»

– نه، نورمن، نمی تونم.

و بار دیگر گریه را سر داد.

نورمن تمام دریچه ها را یکی یکی امتحان کرد. استوانه «ب» قفل بود. استوانه «ج» قفل بود. استوانه «د» قفل بود.

– لطفا توجه کنید. سیزده دقیقه و شمارش.

نورمن کنار استوانه «ه» که در ضمن حمله پر از آب شده بود ایستاد و چشمانش به شکاف بزرگ و تیز ایجاد شده در بدنه خارجی استوانه افتاد. سوراخ آن قدر بزرگ بود که از میان آن بگذرد؛ اما لبهاش تیز بود و اگر لباسش به آن گیرد می کرد پاره میشد….

با خود گفت، نه. این کار خیلی خطرناک است. به زیر استوانه «ه» رفت. آیا آنجا دریچه ای وجود داشت؟

دریچه را پیدا کرد و چرخ را گرداند. دریچه به راحتی باز شد. در پوش گرد را به سمت بالا فشار داد و از برخورد آن با دیوار داخلی صدای دنگ بلند شد.

– نورمن؟ خودتی؟

نورمن خود را به سمت بالا کشید. چهار دست و پا روی کف استوانه «ه» مانده بود و نفس نفس میزد. دریچه را بست و قفلش کرد و چند لحظه ای برای نفس تازه کردن بی حرکت ماند.

– لطفا توجه کنید. دوازده دقیقه و شمارش.

پیش خود گفت: «یا عیسی مسیح. چه زود؟»

چیزی سفید از جلو شیشه کلاهش رد شد و او را ترساند. خود را عقب کشید و دید که آن شیء یک جبعه ذرت است. وقتی به آن دست زد مقوا متلاشی گردید و دانه های ذرت که به رنگ زرد در آمده بود پخش شد.

او در آشپزخانه بود. آن سوی اجاق دریچه دیگری دید که به استوانه «د» راه داشت. استوانه «د» را آب نبرده بود و این یعنی آنکه او باید به شکلی استوانه «ه» را تحت فشار قرار میداد.

به بالا نگاه کرد و چشمش به دریچه ای افتاد که از طریق شکافی بزرگ به اتاق پذیرایی راه داشت. سراسیمه بالا رفت. او به گاز و نوعی مخزن نیاز داشت. اتاق پذیرایی تاریک بود و فقط بازتاب نورافکنها از طریق شکاف دیده می شد. پشتیها و مواد عایق دیوارها در آب شناور بود. چیزی به او خورد. چرخید و چند رشته موی مشکی در اطراف یک صورت دید. با تکان رشته های مو متوجه شد که نیمی از صورت به گونه ای مشمئز کننده از بین رفته بود.

تینا.

سراپای نورمن لرزید و جسد او را کنار زد. جسد کنار رفت و به سمت بالا شناور شد.

– لطفا توجه کنید. یازده دقیقه و شمارش.

اندیشید، چقدر سریع می گذرد. فرصت چندانی باقی نمانده بود. اکنون باید وارد زیستگاه میشد.

در اتاق پذیرایی مخزنی وجود نداشت. به آشپزخانه برگشت و دریچه بالای سرش را بسته به اجاق و گرمخانه ها نگریست. در اجاق را باز کرد و گاز به بیرون فوران کرد. هوا در داخل گرمخانه حبس شده بود.

اندیشید، اما این امکان نداشت درست باشد، چون گاز همچنان بیرون می آمد. از اجاق باز حبابهای هوا بیرون می آمد.

حبابهای پیوسته.

بارنز درباره آشپزی در زیر فشار چه گفته بود؟ در این کار چیز عجیبی وجود داشت، اما دقیقا به خاطر نمی آورد. آیا از گاز استفاده می کردند؟ بله، آنان همچنین به اکسیژن بیشتری نیاز داشتند. مفهومش این بود که….

ناله کنان و به زحمت اجاق را از جلو دیوار کنار کشید و آن را پیدا کرد. استوانه ای کوتاه از پروپان و در مخزن بزرگ آبیرنگ.

مخازن اکسیژن.

با دستکش و به سختی شیرها را چرخاند. گاز غرید. حبابها به سوی سقف، جایی که گاز حبس شده بود، میرفت و حباب بزرگ هوا شکل می گرفت.

نورمن دومین مخزن اکسیژن را هم باز کرد. سطح آب به سرعت پایین آمد، تا کمر و سپس تا زانوانش. خروج گاز قطع شد. شاید مخزنها خالی بودند. مسئله ای نبود، زیرا سطح آب به اندازه کافی پایین بود.

لطفا توجه کنید. ده دقیقه و شمارش.

نورمن در راهرو استوانه «د» را گشود و قدم به داخل زیستگاه گذاشت.

روشنایی ضعیف بود. کپک لزج و سبز رنگی دیوارها را پوشانده بود.

هری بیهوش بر روی کاناپه افتاده بود و هنوز سرم به دست داشت. نورمن سوزن را بیرون کشید و از جای آن خون فوران کرد. هری را تکان داد و کوشید او را بیدار کند.

هری پلک زد؛ اما هنوز کاملا به هوش نیامده بود. نورمن او را بلند کرد، بر روی شانه اش انداخت و به راه افتاد.

صدای شیون بت هنوز از دستگاه رادیویی به گوش می رسید. «نورمن، تو نباید می اومدی.»

– کجایی بت؟ او روی نمایشگرها خواند:

زمان انفجار ۰۹:۳۲

شمارش معکوس. به نظر می رسید اعداد با سرعت خیلی زیادی حرکت می کردند.

– هری رو با خودت ببر، نورمن. هر دوتون برین. من همین جا می مونم.

– بگو کجایی بت.

نورمن از استوانه «د» به استوانه «ج» رفت. بت را هیچ جا ندید. سنگینی هری بر روی دوشش، عبور از راهروها را دشوار می کرد.

– فایده ای نداره، نورمن.

– زود باش بت…. – میدونم من بدم، نورمن. میدونم لیاقتشو ندارم.

نورمن گفت: «بت…» او صدای بت را از گوشی کلاهش میشنید و به همین دلیل نمی توانست جای او را با شنیدن صدایش تشخیص دهد. اما نمی توانست خطر برداشتن کلاه را بپذیرد. اکنون نمی توانست.

– من مستحق مرگم، نورمن.

– بس کن، بت.

– لطفا توجه کنید. نه دقیقه و شمارش.

زنگ خطر تازه ای به صدا درآمد و، با سپری شدن ثانیه ها، صدای بوق متناوب بلندتر و شدیدتر شد.

نورمن در استوانه «ب» و در میان انبوهی از لوله ها و دستگاهها بود.

جایی که زمانی تمیز و رنگارنگ بود، اکنون با روکشی از کپک لزج پوشیده شده و در برخی نقاط رشته های خزه آویزان بود. استوانه «ب» شبیه مرداب شده بود.

– بت….

اکنون بت ساکت بود. نورمن پیش خود گفت شاید اینجا باشد. استوانه «ب» همیشه مکان مورد علاقه بت بود، مکانی که هدایت زیستگاه از آنجا انجام می گرفت. هری را پایین گذاشت و به دیوار تکیه اش داد. اما دیوار لیز بود و هری شر خورد و با سر به زمین افتاد. سرفه کرد و چشمانش را گشود.

– یا عیسی مسیح. نورمن؟

نورمن دستش را بالا گرفت و او را به سکوت دعوت کرد.

نورمن گفت: «بت؟»

پاسخی نشنید. نورمن در میان لوله های لجن گرفته می گشت.

– بت؟

– تنهام بذار، نورمن.

– نمیتونم این کار رو بکنم، بت. میخوام تو رو هم با خودم برم.

– نه. من همین جا می مونم، نورمن.

نورمن گفت: «بت، وقت این حرفها نیست.»

– من همین جا می مونم، نورمن. من مستحق موندنم.

نورمن او را دید.

بت به حالت قوز کرده در میان لوله ها نشسته بود و همچون کودکی می گریست. نیزه پرتاب کن انفجاری در دستش قرار داشت. با چشمانی پر از اشک به نورمن نگاه کرد.

او گفت: «آه نورمن، میخواستی ما رو جا بذاری…»

– متأسفم. اشتباه کردم.

نورمن جلو رفت و دستش را به سوی بت دراز کرد. بت نیزه پرتاب کن را

به طرفش نشانه گرفت و گفت: «نه، حق با تو بود. حق با تو بود. ازت میخوام همین حالا بری.»

چشم نورمن به نمایشگر درخشان بالای سر بت افتاد و اعداد را دید که به حالتی تغییر ناپذیر و معکوس شمارش میشوند: ۰۸:۲۷ …۰۸:۲۶ …

نورمن اندیشید، می توانم این را تغییر بدهم. من می خواهم شمارش اعداد متوقف شود.

شمارش اعداد متوقف نشد.

بت، قوز کرده در گوشه ای گفت: «نمیتونی با من مقابله کنی.» چشمانش از شدت خشم میدرخشید.

– دارم میبینم.

– وقت زیادی نداری، نورمن. ازت میخوام بری.

بت نیزه پرتاب کن را به سوی او گرفته بود. نورمن از اینکه برگشته بود تا کسی را نجات دهد که دلش نمیخواست نجات یابد، ناگهان احساس پوچی کرد. اکنون چه کاری از دستش ساخته بود؟ بت دور از دسترس او در گوشه ای پناه گرفته بود و نورمن نمی توانست کمکش کند. فرصت چندانی برای رفتن وجود نداشت و اصلا حواسش به هری نبود….

ناگهان پیش خود گفت، هری. اکنون هری کجا بود؟

از هری می خواهم کمکم کند.

اما نمی دانست وقت کافی دارد یا نه؛ شمارش معکوس ادامه داشت و فقط هشت دقیقه فرصت باقی مانده بود….

– من به خاطر تو برگشتم، بت.

بت گفت: «برو. همین حالا برو، نورمن.»

– ولی، بت….

بت گفت: «…نه، نورمن! جدی میگم! برو! چرا از اینجا نمیری؟» و کم کم مشکوک شد؛ نگاهی به اطراف خود انداخت و در همین لحظه هری از پشت آچار بزرگی را به سرش کوبید و بت با صدایی خفیف به زمین افتاد.

هری گفت: «یعنی کشتمش؟»

صدایی بم و مردانه گفت: «لطفا توجه کنید. هشت دقیقه و شمارش.»

نورمن به ساعت در حال شمارش معکوس خیره شد و حواسش را متمرکز کرد. بسه. شمارش معکوس بسه.

اما ساعت همچنان در حال شمارش معکوس بود. و زنگ خطر: آیا زنگ خطر اشکالی در تمرکز او ایجاد می کرد؟ بار دیگر امتحان کرد.

اکنون کافیه. اکنون شمارش معکوس متوقف میشه. شمارش معکوس متوقف شده.

هری گفت: «فراموش کن. اثری نداره.»

نورمن گفت: «ولی باید اثر کنه.»

هری گفت: «نه، چون بت کاملا بیهوش نیست.»

بت زیرپایشان آه و ناله می کرد. پاهایش تکان می خورد.

نورمن گفت: «هنوز میتونه تا اندازهای اونو مهار کنه. بت خیلی قویه.»

– میتونیم بهش آمپول تزریق کنیم؟

نورمن سرش را جنباند. فرصتی برای رفتن و آوردن سرنگ وجود نداشت. در هر حال اگر به بت آمپول تزریق می کردند و این کار فایده ای نداشت، فقط وقتشان را تلف کرده بودند….

هری گفت: «بازم بزنیمش؟ محکمتر؟ میخوای بکشیمش؟»

نورمن گفت: «نه.»

– کشتن او تنها راه….

نورمن گفت: «نه…» پیش خود گفت، هری وقتی فرصتشو داشتیم تو رو نکشتیم.

هری گفت: «اگه اونو نکشی، نمیتونی وقت نگهدار رو از کار بندازی.پس بهتره بزنیم به چاک.»

آنان به سوی اتاق رابط دویدند.

هری گفت: «چقدر وقت داریم؟» آنان در اتاق رابط استوانه «الف» بودند و لباس غواصی به تن بت می کردند. بت آه و ناله می کرد؛ پشت سرش غرق در خون بود. تقلا می کرد و همین کار باعث میشد پوشاندن لباس به دشواری انجام گیرد.

– یا عیسی مسیح، بت… چقدر مونده، نور من؟

– هفت دقیقه و نیم، شایدم کمتر.

پاهایش را درون لباس کردند؛ با سرعت دستهایش را هم درون آن کردند و زیپ را تا سینه بالا کشیدند. هوای لباس را روشن کردند. نورمن به هری کمک کرد تا لباسش را پوشید.

– لطفا توجه کنید. هفت دقیقه و شمارش.

هری گفت: «حدس میزنی چقدر طول می کشه برسیم به سطح آب؟»

نورمن گفت: «وقتی وارد زیردریایی شدیم دو دقیقه و نیم طول میکشه.»

هری گفت: «عالیه.»

نورمن ضامن کلاه هری را فشار داد و گفت: «بریم.» هری وارد آب شد و نورمن بت را پایین آورد. بت با مخزن و وزنه هایش سنگین بود.

– زود باش، نورمن!

نورمن هم به داخل آب پرید.

نورمن بالا رفت و خود را به دریچه بالایی زیردریایی رساند، اما زیردریایی مهار نشده، بر اثر سنگینی او ناگهان تکان خورد. هری که در پایین ایستاده بود، کوشید بت را به سوی نورمن هل دهد؛ اما کمر بت خم شد. نورمن که او را گرفته بود شرخورد و به زیر افتاد.

– لطفا توجه کنید. شش دقیقه و شمارش.

– عجله کن نورمن! شش دقیقه!

– شنیدم، لعنت به این شانس.

نورمن بلند شد و به زیردریایی برگشت، اما اکنون لباسش گل آلود و دستکشهایش لیز بود. هری لحظه ها را می شمرد: «پنج و بیست و نه … پنج و بیست و هشت … پنج و بیست و هفت …» نورمن بازوی بت را گرفت؛ اما بت بار دیگر سر خورد.

– لعنتی، نورمن! محکم بگیرش!

– سعی می کنم!

– ایناها. بت رو بگیر.

– لطفا توجه کنید. پنج دقیقه و شمارش.

زنگ خطر بلندتر و پیوسته تر شده بود. ناچار بودند برای شنیدن صدای یکدیگر فریاد بکشند.

– هری، بت رو بده بالا….

– ایناها، بگیرش….

– نگرفتم….

– ایناها….

سرانجام دست نورمن به شیلنگ هوای بت در پشت کلاهش گیر کرد. نمی دانست اگر شیلنگ در میرفت چه اتفاقی می افتاد، اما او مجبور به پذیرفتن این خطر بود. شیلنگ به دست، بت را بالا کشید تا اینکه به بالای زیردریایی رسید و به پشت دراز کشید. سپس نورمن کوشیدبت را از دریچه پایین ببرد.

– چهار و بیست و نه… چهار و بیست و هشت….

نورمن در حفظ تعادلش مشکل داشت. یکی از پاهای بت را به داخل

دریچه برد، اما زانوی دیگرش به لبه دریچه گیر کرد. نمی توانست بت را به داخل زیردریایی منتقل کند. هر بار که خم میشد تا زانوی بت را صاف کند، کل زیردریایی کج میشد و تعادلش را از دست میداد.

– چهار و شانزده…چهار و پانزده….

– میشه دست از شمارش برداری و کاری بکنی!

هری به پهلوی زیردریایی فشار آورد تا جلو کج شدن آن را بگیرد. نورمن به جلو خم شد و زانوی بت را صاف کرد؛ بت در داخل دریچه باز به راحتی سر خورد. نورمن پشت سرش پایین رفت. اتاق رابط یکنفره بود؛ اما بت بیهوش بود و نمی توانست کاری انجام دهد.

نورمن ناچار بود به او کمک کند.

– لطفا توجه کنید. چهار دقیقه و شمارش.

نورمن در اتاق رابط مچاله شده بود. بدنش به بدن بت فشار می آورد و کلاهش به کلاه او می خورد. به دشواری دریچه بالای سرش را بست. با یورش ناگهانی هوای متراکم آب را بیرون ریخت؛ اکنون بدن بت، بی آنکه آب آن را معلق نگه دارد، با همه سنگینی بر روی او افتاده بود.

نورمن باید بت را دور می زد تا دریچه داخلی را بگشاید. بدن بت مانع راهش بود. کوشید بت را بچرخاند. در این فضای بسته و تنگ کاری از دستش بر نمی آمد؛ تلاش کرد بدن بت را کنار بزند و خود را به دریچه برساند.

زیردریایی به لرزه افتاد: هری از پهلو بالا می آمد.

– اونجا چه خبره؟

– هری، میشه خفه شی!

– چرا معطل می کنی؟

دست نورمن دور دستگیره داخلی حلقه شد. آن را پایین کشید؛ اما در تکان نخورد. در باید به سمت داخل باز میشد. با وجود بت نمی توانست آن را باز کند. جا خیلی کم بود؛ بدن بت جلو حرکت در را می گرفت.

– هری، با مشکل روبه رو شدیم.

– یا عیسی مسیح… سه دقیقه و سی.

نورمن عرق می ریخت. آنان به راستی دچار دردسر شده بودند.

– هری، مجبورم بت رو بدم به تو و تنها برم داخل.

– یا عیسی مسیح، نورمن….

نورمن اتاق رابط را پر از آب کرد و بار دیگر دریچه بالایی را گشود. هری در روی زیردریایی نامتعادل بود. او شیلنگ هوای بت را گرفت و او را بالا کشید.

نورمن بالا آمد تا دریچه را ببندد.

– هری، میتونی پاهاشو از اونجا برداری؟

– سعی می کنم تعادلمو حفظ کنم.

نورمن گفت: «مگه نمیبینی پاهاش لب دریچه س…» و با عصبانیت پاهای بت را کنار زد. دریچه بسته شد. هوا جریان پیدا کرد. دریچه تحت فشار قرار گرفت.

– لطفا توجه کنید. دو دقیقه و شمارش.

نورمن داخل زیردریایی بود. عقربه ها به رنگ سبز میدرخشیدند. دریچه داخلی را باز کرد.

– نورمن؟

نورمن گفت: «بت رو بده پایین. عجله کن.»

او در این اندیشه بود که در موقعیت بسیار دشواری قرار داشتند: دست کم سی ثانیه طول می کشید تا بت از دریچه بگذرد و سی ثانیه دیگر هم لازم بود تا هری پایین بیاید. در مجموع یک دقیقه….

– بت توی دریچه س. هواکش رو روشن کن. نورمن به سراغ هواکش رفت و آب را به بیرون راند.

– چه جوری بت رو با این سرعت داخل دریچه کردی، هری؟

هری گفت: «با همون شیوه طبیعی بیرون اومدن آدم از فضاهای تنگ.» نورمن تا خواست مفهوم این حرف را بپرسد دریچه را باز کرد و متوجه شد که هری بت را از سر به داخل اتاق رابط هل داده است. شانه های بت را گرفت و او را به کف زیردریایی کشاند و دریچه را بست. پس از چند لحظه صدای جریان هوا را شنید و دریافت که هری هواکش اتاق رابط را روشن کرده است.

دریچه زیردریایی بسته شد. هری جلو آمد.

هری گفت: «یا عیسی مسیح، یک دقیقه و چهل. میتونی اینو راه بندازی؟»

– بله.

نورمن بر روی صندلی نشست و دستانش را روی دکمه های هدایت گذاشت.

صدای پروانه ها را شنیدند و تکان خوردند. زیردریایی حرکت کرد و از کف اقیانوس فاصله گرفت.

– یک دقیقه و سی ثانیه. گفتی چقدر طول میکشه تا به سطح آب برسیم؟

نورمن گفت: «دو دقیقه.» او عقربه سرعت را روی بیش از یک متر و هشتاد سانتیمتر، یعنی آخرین سرعت ممکن، تنظیم کرد.

با پر باد شدن مخزنها صدای زیر و جیغ مانند هوا شنیده شد. زیردریایی به تندی برخاست و با سرعت بالا رفت.

– بیشترین سرعتش همینه؟

– بله.

– یا عیسی مسیح

– آروم باش، هری.

با نگاه به پایین می توانستند زیستگاه و چراغهایش را ببینند. و سپس خطوط دراز مواد منفجره که در امتداد سفینه کار گذاشته شده بود. از روی بال بلند سفینه گذشتند و با دور شدن از آن فقط آب تاریک را پیش رویشان دیدند.

– یک دقیقه و بیست

نورمن گفت: «دویست و هفتاد متر.»

به نظر نمی آمد که حرکت می کنند و فقط عقربه های در حال حرکت به آنان نشان می داد که به سوی سطح آب می رفتند.

هری گفت: «این سرعت کافی نیست. اون پایین پر از مواد منفجره س.» نورمن با اصلاح گفته او پیش خود گفت، سرعت کافی است.

هری سرش را تکان داد و گفت: «موج انفجار ما رو مثل قوطی کنسرو مچاله میکنه.»

موج انفجار آسیبی به ما نمیرسونه.

هری گفت: «چهل ثانیه. موفق نمیشیم.»

– موفق میشیم.

آنان در عمق دویست و ده متری بودند و به سرعت بالا میرفتند. اکنون آب تا اندازهای آبیرنگ مینمود: نور آفتاب به پایین نفوذ می کرد.

هری گفت: «سی ثانیه. الآن کجاییم؟ بیست و نه …هشت …»

نورمن گفت: «در عمق صد و هشتاد و شش متری هستیم. صد و هشتاد و سه.»

از پهلوی زیردریایی به پایین نگاه کردند. زیستگاه را نمی شد به وضوح تشخیص داد و فقط هاله ضعیفی از نور دیده می شد.

بت سرفه کرد. هری گفت: «دیگه خیلی دیر شده. از همون اول میدونستم که موفق نمیشیم.»

نورمن گفت: «چرا موفق می شیم.»

هری گفت: «ده ثانیه، نه …هشت …خودتونو محکم بگیرین!»

نورمن بت را در آغوش گرفت. انفجار زیردریایی را به لرزه واداشت، آن را مانند اسباب بازی چرخاند و واژگونش کرد و زیر دریایی سپس دوباره صاف شد و همراه با موجی عظیم بالا رفت.

هری فریاد کشید: «مادر!» اما آنان همچنان بالا میرفتند و سالم بودند. موفق شدیم!»

ساعت ۰۰۰۰

نورمن بیدار شد و پرتو درخشانی از نور را دید که از تنها دریچه اتاق کاهش فشار به دستشویی شیمیایی گوشه اتاق می تابید. بر روی تختش دراز کشیده بود و به گوشه و کنار نگاه می کرد، استوانه ای افقی به طول پانزده متر: چند تخت، میزی فلزی و چند صندلی در وسط استوانه و دستشویی در پشت دیوارهای کوچک. هری در تخت بالایی خروپف می کرد. آن سوی اتاق، بت با یک دست بر روی صورتش خوابیده بود. سرانجام از دور سروصدای چند نفر را شنید.

نورمن خمیازه کشید و از تخت پایین آمد. بدنش درد می کرد؛ اما در مجموع حالش خوب بود. به سوی دریچه تابناک رفت و زیرچشمی به آفتاب آسمان اقیانوس آرام نگریست.

او به عرشه عقبی کشتی تحقیقاتی جان هاوز نگاه کرد: سکوی پرواز سفید رنگ چرخبال، کابلهای سنگین و پیچیده و بدنه فلزی و لوله ای شکل یک روبات زیرآبی. یک خدمه نیروی دریایی، فریادکشان و دشنام گویان و با تکان دادن دستهایش دومین روبوت را از پهلوی کشتی به زیر آب می فرستاد؛ نورمن صدای آنان را، خیلی ضعیف، از پشت دیوارهای فلزی و ضخیم اتاق شنیده بود.

نزدیک اتاق، ملوانی قوی هیکل مخزن بزرگ و سبزرنگی با علامت اکسیژن را به موازات مخازن دیگر بر روی عرشه میغلتاند. سه نفر خدمه گروه پزشکی مسئول اتاق کاهش فشار ورق بازی می کردند.

نورمن با نگاه از پشت شیشه دو سانتیمتری دریچه احساس کرد به دنیای کوچکی مینگرد که ارتباط چندانی با آن ندارد؛ نوعی مزرعه که محل پرورش و نگهداری جانوران جالب توجه و غیرعادی است. این دنیای جدید در نظرش عجیب و غریب می نمود؛ همان گونه که در نخستین برخورد با دنیای تاریک اقیانوس از داخل زیستگاه حیرت زده شده بود.

نورمن خدمه را می دید که ورقهایشان را روی جعبه ای چوبی می انداختند و ضمن بازی می خندیدند و ایما و اشاره می کردند. آنان توجهی به او نداشتند و اصلا به اتاق کاهش فشار نگاه نمی کردند. نورمن نمی دانست آن سه جوان چکاره بودند. آیا آنان مسئولیت مراقبت از اتاق کاهش فشار را برعهده داشتند؟ آنان جوان و بی تجربه به نظر می رسیدند. آن سه حواسشان به ورقها بود و به اتاق فلزی و بزرگ نزدیکشان و سه نجات یافته داخل اتاق و هدف بزرگ تر این مأموریت و خبرهایی که نجات یافتگان به سطح آب آورده بودند، اعتنایی نداشتند. به نظر نمی رسید این ورق بازان شاد نیروی دریایی کمترین توجهی به مأموریت نورمن کنند. اما شاید از موضوع اطلاع نداشتند.

نورمن برگشت و سرمیز نشست. زانویش از درد زق زق می کرد و پوستش در اطراف باندپیچی سفید رنگ متورم شده بود. پزشک نیروی دریایی، او را به هنگام انتقال از زیردریایی به اتاق کاهش فشار معاینه و مداوا کرده بود. آنان از دیپ استار ۳ به استوانه عمقی تحت فشار و از آنجا به اتاقی بزرگ در روی عرشه کشتی منتقل شده بودند – همان اتاقی که در نیروی دریایی به آن اتاق کاهش فشار در سطح آب می گفتند. آنان باید چهار روز اینجا می ماندند. نورمن نمیدانست چه مدت در اینجا بود. بی درنگ به خواب رفته بودند و در اتاق نیز ساعتی وجود نداشت. صفحه ساعت مچی خودش خرد شده بود، گرچه او چیزی در این باره به یاد نداشت.

کسی با خراشیدن سطح میز نوشته بود: مضحکه های نیروی دریایی. نورمن به روی شیارها دست کشید و شیارهای کره نقره ای را به خاطر آورد. اما اکنون او و هری و بت در دستان فرماندهان نیروی دریایی بودند.

و اندیشید: به آنان چه می خواهیم بگوییم؟

بت گفت: «به اونا چی میخوایم بگیم؟»

چند ساعت گذشته بود؛ بت وهری از خواب برخاسته و اکنون دور میز خراشیده شده نشسته بودند. هیچ کدام کوچکترین تلاشی برای حرف زدن با خدمه بیرون اتاق نکرده بودند. نورمن اندیشید، گویا آن سه، با توافقی ناگفته، تصمیم گرفته بودند تا مدتی در انزوا به سر برند.

هری گفت: « به نظرم ما باید همه چیز رو به اونا بگیم.»

نورمن گفت: «ولی نظر من این نیست.» او از قاطعیت لحن و قدرت استدلال خود متعجب شد.

بت گفت: «موافقم. مطمئن نیستم که دنیا آماده اون کره باشه. خود من که آماده نبودم.»

او نگاهی از سر خجالت به نورمن انداخت. نورمن دست بر شانه او گذاشت.

هری گفت: «این درست، ولی بیاییم قضیه رو از نگاه نیروی دریایی بررسی کنیم. نیروی دریایی عملیات بزرگ و پر هزینه ای رو ترتیب داده؛ شش نفر کشته شدن و دو تا زیستگاه هم نابود شده. اونا از ما جواب می خوان و به این سادگیها ولمون نمیکنن.»

بت گفت: «می تونیم از حرف زدن خودداری کنیم.»

هری گفت: «فرقی نمی کنه. یادتون باشه که همه فیلمها دست اوناس»

نورمن گفت: «درسته، فیلمها.» او نوارهای ویدیویی را که با زیردریایی بالا آورده بودند فراموش کرده بود. دهها فیلم که تمام رویدادهای زیستگاه را در این مدت ضبط کرده بودند. تصاویری ضبط شده از ماهی مرکب و مرگ افراد و کرد. تصاویری از همه چیز.

بت گفت: «باید اون فیلمها رو نابود می کردیم.»

هری گفت: «شاید لازم بود این کار رو بکنیم. ولی الان دیگه خیلی دیره. نمی تونیم از جواب دادن به نیروی دریایی طفره بریم.»

آه از نهاد نورمن بر آمد. هری درست می گفت. در این موقعیت راهی وجود نداشت که بتوانند حوادث را کتمان کنند یا نیروی دریایی را از پی بردن به کره و قدرت مربوط به آن باز دارند. آن قدرت نشان دهنده نوعی سلاح نهایی بود: توانایی غلبه بر دشمنان صرفا به واسطه تصور کردن وقوع آن. این توانایی مایه نگرانی بود و کاری از دستشان ساخته نبود. مگر اینکه….

نورمن گفت: «به گمانم ما می تونیم اونارو از فهمیدن موضوع محروم کنیم.»

هری پرسید: «چه جوری؟»

– ما هنوز اون قدرت رو داریم، مگه نه؟

– به نظرم همین طوره.

نورمن افزود: «و این قدرت یعنی توانایی تحقق بخشیدن به امور از طریق فکر کردن به اونا.»

– بله….

– پس میتونیم نیروی دریایی رو از پی بردن به موضوع محروم کنیم. میتونیم تصمیم بگیریم که کل ماجرا رو فراموش کنیم.

هری ابرو در هم کشید و گفت: «پرسش جالب توجهی مطرح میشه: این پرسش که قدرت فراموش کردن اون قدرت رو داریم یا نه.»

بت گفت: «به نظرم باید فراموشش کنیم. اون کره خیلی خطرناکه.»

ساکت شدند و به پیامدهای ضمنی فراموش کردن کره اندیشیدند. صرفا از یاد بردن این موضوع مانع نمی شد که نیروی دریایی به وجود کره پی نبرد، بلکه تمام دانش مربوط به آن و، از جمله آگاهی خود آنان را نیز محو می کرد. باعث می شد این امر از ضمیر انسان ناپدید گردد؛ گویی اصلا وجود نداشته است. کره برای همیشه از خاطر نوع بشر محو می شد.

هری گفت: « کار بزرگیه. با اینهمه، برای ما تموم شده، فقط باید فراموشش…»

بت گفت: «چون برای همه ما تموم شده، هری بیا قبول کنیم. – ما اصلا رفتار درستی نداشتیم.» نورمن متوجه شد که اکنون بت عاری از کینه و بغض سخن می گفت و از لحن خصمانه پیشین او خبری نبود.

نورمن گفت: «متأسفانه این موضوع حقیقت داره. کره ساخته شده بود تا موجود هوشمندی رو که اونو پیدا می کنه مورد آزمایش قرار بده و ما خیلی ساده در این امتحان شکست خوردیم.»

هری گفت: «یعنی میگی کره برای این کار ساخته شده؟ من که گمان نمی کنم.»

نورمن گفت: «پس چی؟»

هری گفت: «خب، از این دید نگاهش کنیم: تصور کن یک باکتری هوشمند شناور در فضا بودی و با یکی از ماهواره های مخابراتی ما در مدار زمین مواجه میشدی. اون وقت پیش خودت می گفتی این شیء بیگانه چقدر عجیب و غریبه، بهتره کشفش کنم. تصور کن بازش میکردی و میخزیدی توی اون. بعد با کلی چیزهای جالب توجه و شگفت انگیز رو به رو میشدی. ولی شاید سرانجام روی یکی از باتریهای سوخت میرفتی و هیدروژن تو رو می کشت. بعد نتیجه می گرفتی: معلوم میشه این وسیله بیگانه برای آزمایش هوش باکتری ساخته شده و اگه اشتباه بکنیم ما رو میکشه.

«خب این دیدگاه از طرف باکتری در حال مرگ درسته. ولی دیدگاه کسانی که ماهواره رو ساختن این طور نیست. از دیدگاه ما، ماهواره مخابراتی هیچ ارتباطی به باکتری هوشمند نداره. ما اصلا از وجود باکتری هوشمند در اونجا خبر نداریم. ما فقط سعی کردیم ارتباط ماهواره ای برقرار کنیم و این کار رو با وسیله ای انجام دادیم که به نظرمون کاملا عادی بود.»

– منظورت اینه که کره ممکنه اصلا پیام یا نشان پیروزی یا دام نباشه؟

هری گفت: «درسته. شاید اون طور که تصور می کردیم کره هیچ ارتباطی به پیدا کردن سایر موجودات زنده یا امتحان کردن موجودات نداشته باشه. شاید ایجاد این تغییرات عمیق در ما اتفاقی باشه.»

نورمن گفت: «پس چرا کسی چنین دستگاهی ساخته؟»

– این همون سؤالیه که باکتری هوشمند درباره ماهواره مخابراتی میپرسه: چرا کسی چنین چیزی ساخته؟

بت گفت: «از این نظر شاید اصلا ماشین نباشه. ممکنه کره موجود باشه؛ موجودی زنده.»

هری سرش را جنباند و گفت: «ممکنه.»

بت گفت: «خب، اگه این کره زنده س، آیا مجبوریم زنده نگهش داریم؟»

– نمیدونیم زندهس یا نه.

نورمن به صندلی تکیه داد. او گفت: «این حدس و گمانها جالب و شنیدنیه، ولی وقتی به طور دقیق موضوع رو بررسی می کنیم، می بینیم ما اصلا چیزی درباره کره نمیدونیم، در واقع، ما حتی نباید بهش بگیم آن کره. شاید بهتر باشه بگیم کره[۱]، چون نمیدونیم چیه. نمیدونیم از کجا اومده. نمیدونیم زندهس یا مرده. نمیدونیم چطور داخل سفینه شده. درباره ش هیچ چیز نمیدونیم، مگر چیزهایی که تصور می کنیم و این تصورات بیشتر خود ما رو معرفی می کنن تا کره رو .»

هری گفت: «درسته.»

نورمن گفت: «چون این برای ما یک جور آینه س.»

هری گفت: «حالا که حرفشو زدیم، احتمال دیگه ای هم وجود داره. شاید اصلا چیز بیگانه ای در کار نباشه. ممکنه ساخته دست انسان باشه.»

این جمله نورمن را سخت حیرتزده کرد. هری توضیح داد.

او گفت: «فرض کنیم سفینه ای از آینده خود ما از سیاهچاله ای عبور میکنه و وارد عالمی دیگه یا قسمت دیگه ای از عالم خودمون میشه. نمیتونیم تصور کنیم چه اتفاقی می افته. ولی فرض کنیم نوعی تغییر شکل عمده در زمان به وجود اومده. فرض کنیم اون سفینه که در سال ۲۰۴۳ با خدمه انسان شروع به پرواز کرده، هزاران سال در حال حرکت بوده. خدمه اون نمیتونستن کره رو در این مدت بسازن؟»

بت گفت: «بعید به نظر میرسه.»

هری به آرامی گفت: «خب، فقط فرض می کنیم، بت.» نورمن متوجه شد که هری دیگر خودخواه نبود. نورمن پیش خود گفت، آنان در این زمینه با یکدیگر همکاری می کنند، چیزی که پیشتر روی نداده بود. تمام مدتی که زیر آب بودند با هم جنگ و جدال داشتند؛ اما اکنون به شکلی ملایم و هماهنگ همفکری می کردند. مانند یک گروه.

هری ادامه داد: «درباره آینده مشکل مهمی وجود داره که اونو نمی پذیریم. ما تصور می کنیم می تونیم آینده رو خوب ببینیم، بهتر از اونچه واقعا میتونیم. لئوناردو داوینچی پونصد سال پیش سعی کرد چرخبال بسازه؛ ژول ورن هم صد سال پیش ظهور زیردریایی رو پیش بینی کرد. با توجه به این نمونه ها، دوست داریم باور کنیم که آینده به شکلی پیش بینی پذیره، در حالی که واقعا این طور نیست. چون نه لئوناردو و نه ژول ورن هیچ وقت نمی تونستن مثلا رایانه ای رو تجسم کنن. خود مفهوم رایانه به دانش خیلی زیادی اشاره می کنه که برای مردم اون زمان اصلا قابل درک نبود. این دانشی بود که بعدها و از جایی نامعلوم پیدا شد.

«ما هم که اینجا نشستیم عاقل تر از اونا نیستیم. ما نمی تونستیم حدس بزنیم که انسان سفینه ای رو از سیاهچاله ای عبور بده – حتی تا همین چند سال پیش در مورد وجود سیاهچاله تردید داشتیم و به طور قطع نمیتونیم حدس بزنیم که انسان در هزاران سال آینده موفق به انجام دادن چه کارهایی میشه.»

– و این فرض که کره به دست انسان ساخته شده.

– بله. درسته.

– خب، اگه این طور نبود چی؟ اگه واقعا کره ای از تمدنی بیگانه بود چی؟ آیا ما مجازیم این موجود زنده رو از تمام دانش بشری محو کنیم؟

هری با تکان دادن سر گفت: «نمیدونم. اگه تصمیم بگیریم کره رو فراموش کنیم…»

نورمن گفت: «خب کاملا فراموش میشه.»

بت به میز خیره شد و گفت: «ای کاش میتونستیم از کسی بپرسیم.»

نورمن گفت: «کسی برای پرسیدن وجود نداره.»

بت گفت: «یعنی واقعا می تونیم فراموشش کنیم؟ این کار ممکنه؟»

سکوتی طولانی برقرار شد.

سرانجام هری گفت: «بله. هیچ تردیدی وجود نداره. و به نظرم دلیلی هم وجود داره که نشون میده اونو فراموش می کنیم. این موضوع معمایی رو که از اول کشف سفینه آزارم میداد حل می کنه. چون چیز مهمی توی سفینه وجود نداشت.»

– چه چیزی؟

– مدرکی که نشون بده سازندگان سفینه میدونستن سفر از درون سیاهچاله امکانپذیره.

نورمن گفت: «من که متوجه نشدم.»

هری گفت: «ببین، ما سه نفر سفینه ای رو دیدیم که از سیاهچاله ای عبور کرده. توی سفینه راه رفتیم. پس میدونیم چنین سفری ممکنه.»

– خب….

– ولی پنجاه سال بعد کسانی این سفینه رو به شکلی کاملا آزمایشی و تجربی میسازن و به نظر میرسه هیچ خبر ندارن که این سفینه پنجاه سال پیش از اونا پیدا شده. توی سفینه هیچ علامتی وجود نداره که نشون بده سازندگانش از حضور اون در زمان گذشته خبردارن.

بت گفت: «شاید اینم یکی از اون معماهای مربوط به زمانه. میدونی که نمیتونی به گذشته برگردی و خودتو ملاقات کنی…»

هری سرش را جنباند و گفت: «به گمانم این معما نیست. به نظرم همه دانش اون سفینه داره از بین میره.»

– یعنی داریم فراموشش می کنیم.

هری گفت: «درسته. و راستش به نظرم این راه حل بهتریه. اون همه مدت، وقتی پایین بودیم، حدس میزدم هیچ کدوم از ما زنده برنمیگردیم. توی ذهنم فقط همین توضیح رو داشتم. برای همین می خواستم وصیت نامه خودمو بنویسم.»

– ولی تصمیم می گیریم تا فراموشش کنیم….

هری گفت: «دقیقا. اگه تصمیم به فراموش کردنش بگیریم، همون نتیجه رو میده.»

نورمن آهسته گفت: «اون دانش برای ابد فراموش میشه.» و دچار تردید شد. اکنون که به این لحظه رسیده بودند، خود را مایل به ادامه این کار نمی دید. انگشتانش را بر روی میز خراشیده شده کشید؛ گویی پاسخی در آن پنهان شده بود.

نورمن اندیشید، از جهتی، ما انسانها از خاطرات تشکیل شده ایم. شخصیت ما از خاطراتمان ساخته می شود، زندگیمان با خاطرات جان می گیرد، سرچشمه فرهنگمان از خاطرات مشترکی است که آن را تاریخ و علم مینامیم. اما اکنون باید خاطره ای را فراموش کرد، دانش را فراموش کرد، گذشته را فراموش کرد….

هری سرش را تکان داد و گفت: «کار ساده ای نیست.»

نورمن گفت: «نه. کارساده ای نیست.» در واقع او این کار را چنان دشوار یافت که حس کرد خصلتی انسانی و اساسی، همچون میل جنسی، را از دست می دهد. او نمی خواست از این دانش محروم شود. این آگاهی در نظرش خیلی با ارزش و نتایج آن برایش بسیار جذاب می نمود…تمام وجودش در برابر پیشنهاد فراموش کردن مقاومت می کرد.

هری گفت: «خب، به نظرم ما مجبوریم این کار رو بکنیم.»

بت گفت: «داشتم به تد و بارنز و بقیه فکر می کردم. ما تنها کسانی هستیم که میدونیم اونا واقعا چطور کشته شدن. جونشون رو برای چی از دست دادن. اگه فراموش کنیم…»

نورمن با قاطعیت گفت: «وقتی فراموش کنیم…»

هری گفت: «بت حرفش اینه که اگه همه چیزی رو از یاد ببریم، چطور می تونیم جزئیات رو سر هم کنیم. همه چیز بی سروته جلوه می کنه.»

نورمن گفت: «خیال نمی کنم از این نظر مشکلی پیش بیاد. همون طور که دیدیم ضمیر ناخودآگاه قدرت خلاقیت بسیار عظیمی داره. جزئیات به طور ناخوداگاه جفت و جور میشن. مثل پوشیدن لباس در صبح. وقتی لباس می پوشیم الزاما به همه جزئیات مثل کمربند و جوراب و این جور چیزها فکر نمی کنیم. فقط به صورت کلی تصمیم می گیریم که به چه شکلی در بیاییم و بعد لباس میپوشیم.»

هری گفت: «با اینهمه، بهتره تصمیم کلی رو بگیریم، چون همه مون قدرت داریم و میتونیم داستانهای متفاوتی سرهم بندی کنیم. اون وقت گیج و سردرگم میشیم.»

نورمن گفت: «باشه، پس باید در مورد اتفاقاتی که افتاده به توافق برسیم. ما برای چی اومدیم اینجا؟»

– به نظرم هواپیما سقوط کرده بود.

– منم همین طور.

– بسیار خوب، فرض می کنیم هواپیما سقوط کرده بود.

– خوبه. بعد چی شد؟

– نیروی دریایی چند نفر رو برای تحقیق به زیر آب فرستاد و مشکلی پیش اومد….

– …صبرکن، چه مشکلی؟

– ماهی مرکب؟

– نه. مشکل فنی بهتره.

– چیزی که به طوفان مربوط بشه؟

– موقع طوفان دستگاه های حیاتی از کار افتادن؟

– بله. خوبه. دستگاه های حیاتی موقع طوفان از کار افتادن.

– و در نتیجه چند نفر کشته شدن؟

– صبرکن. این قدر تند نریم. چی باعث شد دستگاه های حیاتی از کار بیفتن؟

بت گفت: «بر اثر نشتی زیستگاه، آب اقیانوس، افشانه های پاک کننده[۲] رو توی استوانه «ب» خراب کرد و باعث آزاد شدن گاز مسموم کننده شد.»

نورمن پرسید: «این اتفاق ممکنه؟»

– بله، به راحتی.

– و در نتیجه این حادثه چند نفر کشته شدن.

– بسیارخوب.

– ولی ما زنده موندیم.

– بله.

نورمن پرسید: «چرا؟»

– ما توی زیستگاه دیگه ای بودیم؟

نورمن سرش را تکان داد و گفت: «اون زیستگاه هم از بین رفت.»

– شاید اون زیستگاه بعدا به وسیله مواد منفجره نابود شد.

نورمن گفت: «خیلی پیچیده س. بیاین ساده ش کنیم. این حادثه خیلی سریع و نامنتظر رخ داد. زیستگاه نشت کرد و افشانه های پاک کننده از کار افتادن و در نتیجه بیشتر افراد کشته شدن، ولی ما زنده موندیم، چون…»

– چون اون موقع توی زیردریایی بودیم؟

نورمن گفت: «خوبه. وقتی دستگاه ها از کار افتادن ما توی زیردریایی بودیم، برای همین بقیه مردن و ما زنده موندیم.»

– چرا رفته بودین داخل زیردریایی؟

– طبق برنامه فیلمها رو به زیردریایی منتقل کردیم.

هری پرسید: «فیلمها چی؟ از اونا چی میشه استنباط کرد؟»

نورمن گفت: «فیلمها داستان مارو تایید می کنن. همه چیز با این داستان مطابقت میکنه که نیروی دریایی در مرحله اول افرادی، از جمله ما رو، به زیر آب فرستاد – بجز این داستان چیزی یادمون نمیآد.»

بت با چهره ای گرفته پرسید: «یعنی دیگه قدرتمون رو از دست میدیم؟»

نورمن گفت: «بله، دیگه قدرتی برامون نمی مونه.»

هری گفت: «بسیار خوب.»

بت لبش را گزید و مدتی به فکر فرو رفت. اما سرانجام سرش را جنباند و گفت: «بسیارخوب.»

نورمن نفسی عمیق کشید و به بت و هری نگاه کرد. سپس پرسید: آماده ایم کره رو فراموش کنیم و همین طور این واقعیت رو که زمانی قدرت داشتیم با تصور کردن پدیده ها اونها رو به واقعیت تبدیل کنیم.»

سرشان را تکان دادند.

بت ناگهان سراسیمه شد و روی صندلیش پیچ و تاب خورد. «ولی دقیقاً چطور میتونیم این کار رو بکنیم؟»

نورمن گفت: «کاری نداره. چشمهاتو ببند و به خودت بگو فراموشش کن.»

بت گفت: «مطمئنی باید این کار رو بکنیم؟ واقعأمطمئنی؟» او هنوز مضطرب بود و با نگرانی در صندلی خود جا به جا می شد.

– بله، بت. تو فقط … قدرت رو فراموش کن.

بت گفت: «پس باید با همدیگه این کار رو بکنیم. به طور همزمان.»

هری گفت: «باشه. وقتی گفتم سه.» چشمانشان را بستند. – یک…

نورمن با چشمان بسته اش اندیشید، به هر حال انسان همیشه فراموش می کند که قدرت دارد.

هری گفت: «دو…»

و سپس نورمن حواسش را متمرکز کرد. ناگهان بار دیگر کره را دید که همچون ستاره ای کامل و براق می درخشید و او پیش خود گفت: میخوام فراموش کنم که تا حالا اون کره رو دیدم.

و کره در چشم ذهنش ناپدید شد.

هری گفت: «سه.»

نورمن گفت: «سه چی؟» چشمانش درد گرفت و سوخت با انگشت شست و سبابه چشمانش را مالید و سپس آنها را گشود. بت و هری همراه او دور میز اتاق کاهش فشار نشسته بودند. همگی احساس خستگی و افسردگی می کردند. نورمن اندیشید، با پشت سر گذاشتن آن همه حوادث این احساس طبیعی است.

نورمن بار دیگر گفت: «سه چی؟»

هری گفت: «آه، داشتم بلند بلند فکر می کردم. فقط ما سه نفر زنده موندیم.»

بت آه کشید. نورمن قطره های اشک را در دیدگان او مشاهده کرد. بت از جیبش دستمال کاغذی بیرون آورد و بینی خود را پاک کرد.

نورمن گفت: «تو نمیتونی خودتو سرزنش کنی. اون حادثه بود. کاری از دست ما بر نمی اومد.»

هری گفت: «می دونم، ولی اون زمانی که دیگران خفه میشدن، ما توی زیردریایی بودیم…صدای جیغشون رو می شنوم…خدایا، ای کاش هیچ وقت اون اتفاق نمی افتاد.»

ساکت شدند. بت بار دیگر بینی خود را پاک کرد.

نورمن هم دلش می خواست آن اتفاق نمی افتاد. اما اکنون این افسوسها هیچ تأثیری نداشت.

نورمن گفت: «ما نمیتونیم اون اتفاق رو عوض کنیم. فقط میتونیم یاد بگیریم که اونو بپذیریم.»

بت گفت: «میدونم.»

نورمن گفت: «من در زمینه ضربه روحی ناشی از حادثه خیلی تجربه دارم. فقط باید مدام به خودت بگی که دلیلی نداره احساس گناه کنی. هر اتفاقی که افتاد، افتاد – عده ای مردن و تو زنده موندی. این گناه کسی نیست. یکی از اتفاقات تلخی که ازشون راه گریز نداریم. یک حادثه.»

هری گفت: «میدونم، ولی باز احساس بدی دارم.»

نورمن گفت: «برای خودت تکرار کن که این یکی از اون اتفاقات تلخی بود که نمیشد ازش فرار کرد. سعی کن اینو فراموش نکنی.» از سر میز بلند شد. پیش خود گفت باید غذا بخوریم. «میخوام سفارش غذا بدم.»

بت گفت: «من اشتها ندارم.»

– میدونم، ولی به هر حال باید چیزی بخوریم.

نورمن کنار دریچه رفت. نگهبان نیروی دریایی همین که او را دید دکمه دستگاه رادیویی را فشار داد و پرسید: «چیزی لازم دارین، دکتر جانسون؟»

نورمن گفت: «بله. احتیاج به غذا داریم.»

– همین الآن قربان

نورمن متوجه چهره های دلسوز و مهربان خدمه نیروی دریایی شد. این مأموران ارشد میدانستند که بر این سه نجات یافته چه ضربه روحی شدیدی وارد شده بود.

– دکتر جانسون؟ الآن حاضرین حرف بزنین؟

– حرف بزنیم؟

– بله، قربان. کارشناسان اطلاعاتی فیلمهای ویدیویی داخل زیردریایی رو نگاه کردن و میخوان از شما چند تا پرسش کنن.

نورمن با لحنی نه چندان علاقه مند پرسید: «درباره چی؟»

– خب، موقع انتقال به اتاق کاهش فشار، دکتر آدامز از ماهی مرکب چیزهایی می گفت.

– جدی؟

– بله، قربان. روی فیلمهای ضبط شده نشونه ای از ماهی مرکب نیست.

نورمن با سردرگمی گفت: «هیچ ماهی مرکبی یادم نمیاد.» به هری رو کرد و پرسید: «هری، تو درباره ماهی مرکب چیزی گفتی؟»

هری چهره درهم کشید و گفت: «ماهی مرکب؟ خیال نمی کنم.»

نورمن به مأمور نیروی دریایی رو کرد و پرسید: «توی فیلمها دقیقا چی دیدین؟»

– خب، فیلمها همین که هوای زیستگاه… میدونین، اون حادثه….

نورمن گفت: «بله. حادثه یادمه.»

– ما تصور می کنیم بتونیم از روی فیلمها بفهمیم چه اتفاقی افتاده، ظاهرا بدنه زیستگاه نشت کرده و استوانه های از بین برنده ناخالصی گازها مرطوب شده. اون دستگاه ها از کار افتادن و هوای در جریان بد شده.

– فهمیدم

– گویا خیلی ناگهانی اتفاق افتاده، قربان.

جانسون گفت: «بله، بله، همین طوره.»

– خب، حالا آماده این حرف بزنین؟

– بله، آماده ایم.

نورمن از دریچه دور شد. دست به جیب برد و تکه ای کاغذ را لمس کرد. تصویری را بیرون آورد و با کنجکاوی به آن خیره شد..

عکس یک اتومبیل کوروت سرخرنگ بود. نورمن نمی دانست این عکس چطور از جیب او سر درآورده بود. شاید آن اتومبیل به کسی تعلق داشت که پیش از نورمن آن لباس را به تن کرده بود. شاید هم مال یکی از افراد نیروی دریایی کشته شده در فاجعه عمق آب بود.

لرزه ای بر اندام نورمن افتاد، عکس را در مشتش مچاله کرد و آن را داخل سطل زباله انداخت. به هیچ یادگاری نیازی نداشت. فاجعه را خوب به یاد می آورد. می دانست که هرگز آن را فراموش نخواهد کرد.

نگاهی به بت و هری انداخت. هر دو خسته به نظر می آمدند. بت، غرق در افکار خود، به نقطه ای نامعلوم می نگریست. در عین حال آرام و خونسرد مینمود؛ با وجود مشقاتی که در عمق آب متحمل شده بودند؛ نورمن احساس می کرد بت تا اندازهای زیبا به نظر می رسد.

او گفت: «میدونی بت، راستش زیبا به نظر می رسی.»

گویا حواس بت به او نبود، اما لحظه ای بعد آهسته به او رو کرد و گفت: «متشکرم نورمن.»

و لبخند بر لبانش نقش بست.

پایان

  1. این نکته ظریف به کاربرد حرف تعریف the در زبان انگلیسی مربوط می شود. م.
  2. وسیله ای برای برطرف کردن ناخالصی گازها.م.


درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *