کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا

کتاب داستان کودکانه: زِبل، خِپل و بچه اژدها || داستان در داستان

+3
0

کتاب داستان کودکانه

زِبل، خِپل و بچه اژدها

نویسنده و تصویرگر: حمیدرضا رحیمیان ظریف

به نام خدا

آن شب باران شدیدی می‌بارید. زبل و خپل نیز مانند همۀ موجودات جنگل به خانه‌شان رفته بودند. زبل با صدای بلند کتابی را که از جغد دانا گرفته بود می‌خواند. خپل هم که در حال هویج خوردن بود به‌دقت به داستان گوش می‌داد. داستان درباره اژدهای مهربانی بود که در جنگل با حیوانات زورگو می‌جنگید و حیوانات ضعیف را از دست آن‌ها نجات می‌داد و…

اژدها پس از برقراری صلح و دوستی در جنگل آنجا را ترک می‌کند؛ اما در پایان کتاب گفته شده بود که اژدها قبل از ترک جنگل سه تخم در مکان‌های مختلفی گذاشته که هیچ‌کس از جای دقیق آن‌ها خبر ندارد؛ اما گفته می‌شود که یکی از آن‌ها را در غاری نزدیک جنگل پنهان کرده است. پس از پایان داستان، زبل و خپل مسواک زدند و پس از گفتن شب‌به‌خیر به رختخواب رفتند و خوابیدند. آن شب باران به‌شدت بارید و بارید، سیل بزرگی در کوهستان به راه افتاد و به سمت جنگل سرازیر شد.

صبح روز بعد پس از باران شب قبل، جنگل بسیار زیبا شده بود. زبل و خپل با خوشحالی از خانه‌شان بیرون آمده و در جنگل مشغول بازی کردن شدند که ناگهان پای خپل به چیزی گیر کرد و به زمین افتاد.

خپل از روی زمین بلند شد و چشمش به چیز عجیبی افتاد. رنگ‌های زیبای آن توجه خپل را جلب کرد. زبل را صدا زده و آن چیز عجیب را نشان او داد. آن را برداشته و به خانه‌شان بردند و کنار تختشان گذاشتند.

شب شد. زبل و خپل خوابیده بودند که آن شیء عجیب شروع به تکان خوردن کرد و صداهای عجیبی از آن به گوش می‌رسید خِرچ، خِرچ، خِرچ؛ اما زبل و خپل آن‌قدر خسته بودند که هیچ صدایی آن‌ها را از خواب بیدار نکرد.

صبح روز بعد وقتی زبل و خپل از خواب بیدار شدند با صحنۀ ناراحت‌کننده‌ای روبه‌رو شدند، آن شیء عجیب و زیبا که خپل آن را خیلی دوست داشت، شکسته بود. خپل با دیدن این صحنه به گریه افتاد. زبل هم با تعجب به آن شیء که داخلش خالی بود، نگاه می‌کرد. ناگهان صدای عجیبی از پشت تخت شنیدند. هنگامی‌که با دقت نگاه کردند، در تاریکی دو چشم بزرگ و درخشان دیده می‌شد.

آن‌ها فکر کردند که این چشم‌ها متعلق به موجودی بزرگ و خطرناک است؛ بنابراین با ترس و وحشت پا به فرار گذاشتند.

آن‌ها پشت درختی پنهان شدند و با ترس به خانه‌شان نگاه می‌کردند تا ببینند چه موجود وحشتناکی در آنجاست؟ در این هنگام موجود آبی‌رنگی کنار خپل آمد و به او گفت: «من هم می‌توانم با شما بازی کنم؟» خپل که حواسش کاملاً پرت شده بود با صدای آرامی به او گفت: «هیس …! ما که بازی نمی‌کنیم، هیولای خشمگینی داخل خانۀ ماست. ما مخفی شده‌ایم تا او ما را نخورد.» خپل پس از چند لحظه به خودش آمد و با ترس‌ولرز به زبل گفت: «چه کسی کنار من ایستاده؟!»

آن‌ها با دیدن موجود آبی‌رنگی که کنارشان ایستاده بود پا به فرار گذاشتند. موجود آبی هم به دنبال آن‌ها می‌دوید. زبل و خپل بدون آن‌که متوجه شوند وارد قلمرو گرگ بدجنس -که دشمن آن‌ها بود- شدند. گرگ که در آنجا کمین کرده بود آن‌ها را گرفت.

گرگ گرسنه از این‌که زبل و خپل را گرفته بود بسیار خوشحال شد و می‌خواست با آن‌ها یک غذای خوشمزه درست کند که ناگهان موجود آبی -که از پشت درخت در حال دیدن این ماجرا بود- بیرون آمد و با دندان‌های تیزش دُم گرگ را محکم گاز گرفت. گرگ که از شدت درد موهایش سیخ شده بود و به‌شدت فریاد می‌کشید، زبل و خپل را رها کرد و آن‌ها فرار کردند.

بعدازاین که موجود آبی، زبل و خپل را از دست گرگ بدجنس نجات داد آن‌ها فهمیدند که او موجود خطرناکی نیست. تصمیم گرفتند با او دوست شوند؛ اما تابه‌حال چنین موجودی ندیده بودند؛ بنابراین او را پیش جغد دانا بردند. جغد دانا پس از مراجعه به کتاب‌هایش و شنیدن صحبت‌های زبل و خپل در مورد پیدا کردن آن چیز عجیب و زیبا به این نتیجه رسید که آن شیء یکی از تخم‌های همان اژدهای مهربان بوده که زبل و خپل آن را به خانه‌شان برده‌اند و از گرمای آتش، تخم شکسته و موجود آبی هم از داخل همان تخم بیرون آمده.

زبل و خپل از این موضوع بسیار خوشحال شدند و تصمیم گرفتند بچه اژدها را پیش خودشان نگه دارند؛ بنابراین برای بچه اژدها یک تخت زیبا ساختند.

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

+3
0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=32880

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.