shahcheragh-epubfa.ir-index

قصه کودکانه چراغ موسی: زندگینامه حضرت شاهچراغ(ع) برای کودکان

چراغ موسی

داستان زندگی حضرت احمد بن موسی علیهما السلام «شاهچراغ»

نویسنده و تصویرگر: علی اکبر رستگار

استخراج، تایپ و تنظیم آنلاین: سایت اپیابفا

***

بسم الله الرحمن الرحيم

از ماشین پیاده شدیم از یک کوچه قدیمی که گذشتیم نگاهم چسبید به گنبد قشنگ حضرت شاهچراغ (عليه السلام). مادر که زهرا را بغل کرده بود به زهرا گفت : زهرا، گنبد اسلام بده .

زهرا هم با آن زبان شیرینش گفت :

"سلام آقا جون"

حس کردم سلام هر چهار تا مون همراه کبوترهای حرم دور گنبد چرخ می زنند. بابام می گه هر وقت ما به حضرت سلام میکنیم در واقع اول حضرت به ما سلام کرده که دل ما متوجه ایشان شده و سلام ما جواب سلام آقا ست.

وارد صحن حرم شدیم من محو تماشای گنبد وصحن زیبای حضرت احمدبن موسی (علیه السلام) بودم ، حس خوبی داشتم که نگفتنی بود یاد حرف پدر افتادم که می گفت که یک بار که مرحوم آیت الله نجابت در صحن شاهچراغ (عليه السلام) بوده به همراهان خود می گوید: « تمام صحن را نور حضرت احمد بن موسی علیه السلام فرا گرفته است . مقام حضرت احمد بن موسی عليه السلام در بین امامزادگان، بعد از حضرت ابالفضل العباس عليه السلام بالاترین مقام است.»

از بابا پرسیدم: "بابا ! چرا حرمها را اینقدر قشنگ می کنند ؟

" بابا جوابم داد : " زینب جان دیدی بابا عکس شما را تو چه قاب قشنگی گذاشته؟ فکر می کنی برای چی؟

" در حالیکه خجالت می کشیدم گفتم:" خوب چون خیلی دوستم دارید."

بابا دستی به سرم کشید و گفت :"خوب بابا جون خودت جوابو گفتی . ماهم چون پیامبر و امامان و فرزندان خوبشونو دوست داریم هر یادگاری که از اونها مونده رو سعی می کنیم خیلی قشنگ کنیم تازه تو قرآن هم هست که خدای مهربون به پیامبر می فرماید : " به مردم بگو من هیچ مزدی در برابر پیامبریم نمی خواهم مگر اینکه اهل بیت مرا دوست داشته باشید ."و یکی از نشانه های دوست داشتن هم ساختن حرم برای آنهاست. البته اینکه کارها و رفتارت طوری باشه که اونها رو خوشحال کنه ارزشش خیلی بیشتر از ساختن حرمهای قشنگ برای اونهاست چون اگر کسی رو واقعا دوست داشته باشی سعی می کنی کارهایی که ناراحتش می کنه انجام ندی . خوب بابا ! حالا شما بگو ببینم که چه کارهایی حضرت شاهچراغ (عليه السلام) را ناراحت می کند ؟"

گفتم : " مثل اینکه نماز نخونیم ، به پدر و مادر مون بی احترامی بکنیم ، دروغ بگیم ،...

" آفرین بابا بدرسته هر کار بدی انجام بدیم حضر تو ناراحت می کنه.

از طرف دیگه هر کار خوبی که ما انجام بدیم باعث خوشحالی حضرت میشه مثل نماز خوندن، قرآن خوندن احترام به پدر و مادر ، راستگویی، کمک به دیگران ، درس خوندن و علم و یاد گرفتن علم و دانش و کلی کار خوب دیگه .

" مدتی بود که مادر هم منتظر ایستاده بود تا حرفهای ما تمام شود . از بابا جدا شدیم وسه تایی وارد حرم شدیم . زیارت نامه خواندیم بعد به سوی ضریح حضرت رفتیم و ضریح را بوسیدیم . گاهی هم همراه جمعیت در جواب کسی که طلب صلوات می کرد صلوات می فرستادیم . گوشه ای کنار مادر نشستم مادر مشغول نماز خواندن شد. من هم یکی از قرآنهای داخل قفسه را برداشتم تا برای هدیه به حضرت قرآن بخوانم . زهرا هم سر از پا نمی شناخت و مرتب دور و برمان می چرخید.

به من که خیلی خوش گذشت . زهرا ومامان هم که نگفته پیدا بود خیلی خوشحالند .

داخل حیاط بابا منتظر مان بود با هم رفتیم تا گوشه حیاط روی سکوها بنشینیم . زهرا چشمش افتاده بود به فواره های آب درون حوض وسط حیاط و دیگر کسی جلودارش نبود به ناچار مادر همراه زهرا پای حوض رفتند من و بابا هم نشستیم تا آب بازی زهرا تمام شود .

این بار بابا شروع به صحبت کرد و گفت : "حضرت احمد بن موسی (علیه السلام) برادر بزرگ امام رضا (عليه السلام) ست و رابطه اش با امام رضا (علیه السلام) خیلی شبیه را بطه حضرت ابا الفضل (عليه السلام) با امام حسین (علیه السلام) است ."

گفتم : چطور مگه؟ بابا!

بابا گفت : "قصه حضرت ابالفضل (عليه السلام) و ادب حضرت نسبت به برادرشون امام حسین (عليه السلام) را برات گفتم ، که حتی حاضر نشد با اون همه تشنگی قبل از اینکه برادرش امام حسین (عليه السلام) آب بنوشد یک کف دست آب بخورد. حضرت شاهچراغ (عليه السلام) هم همین ادب را نسبت به امام رضا (عليه السلام) داشت .

از طرفی حضرت احمد بن موسی (علیه السلام) بسیار نزد پدر گرامیشان حضرت امام موسی کاظم (عليه السلام) محبوب و مورد احترام بودند همانطور که اسماعیل یکی دیگر از فرزندان گرامی امام موسی کاظم (عليه السلام) می گوید: " پدرم محبت بسیاری نسبت به احمد داشت و به وی مهر می ورزید و هر وقت احمد از پدر دور می شد، پدرم مخفیانه گوشه چشم و نگاهی محبت آمیز بر او داشت و همه گرداگرد او بودیم و هر وقت احمد از جمع ما خارج می شد ما متفرق می شدیم."

به دلیل همین محبت زیادی که امام نسبت به حضرت احمدبن موسی (علیه السلام) داشتند بعد از شهادت امام موسی کاظم (عليه السلام) اکثر مردم خیال می کردند امام بعدی حضرت احمد بن موسی (عليه السلام ) است ولی حضرت همه مردمی را که برای بیعت با ایشان آمده بودند را جمع کرد و نزد حضرت امام رضا (عليه السلام) برد و به آنها فرمود: "ای مردم، هم چنان که اکنون تمامی شما با من بیعت کرده اید، بدانید که من خود، در بیعت برادرم علی بن موسی (عليهما السلام) هستم. او پس از پدرم، امام و خليفه بحق و ولی خداست، از طرف خدا و رسولش بر من و شما واجب است که از او اطاعت کنیم.))

سپس با سخنانی همه را قانع کرد که امام بعدی امام رضا (علیه السلام) است و همگی با حضرت امام رضا(علیه السلام) بیعت کردند امام رضا (عليه السلام) هم برادرشان را دعا کردند و فرمودند:(( هم چنان که حق را پنهان و ضایع نگذاشتی، خداوند در دنیا و آخرت تو را ضایع نگذارد.))

زینب جون اگه خسته نشدی ماجرای شهادت حضرت احمد بن موسی (علیه السلام ) را هم برات بگم ؟

گفتم : " نه بابا جون خسته نیستم."

بابا گفت: "مأمون خليفه ستمگر عباسی، امام رضا (علیه السلام) را به اجبار از مدینه به خراسان آورد البته برای فریب دادن مردم گفت که می خواهد امام رضا (علیه السلام) را ولیعهد کند اما امام هنگام خداحافظی به اهل بیتش فرمود برایش عزاداری کنند و اینطور به آنها فهماند که این سفر را باز گشتی نیست به همین دلیل حضرت احمد بن موسی (علیه السلام) پس از مدتی با جمعی از یاران خویش برای یاری امام رضا (علیه السلام) از مدینه به سمت خراسان حرکت کردند ولی در نزدیکی شیراز با سپاه حاکم شیراز ، قتلغ خان که از طرف خلیفه دستور داشت آنها را به قتل برساند روبرو شدند و در همانجا هم از شهادت امام رضا (عليه السلام) با خبر شدند .

با اینکه تعداد شان کمتر از دشمن بود با شجاعت جنگیدند و سپاه قتلغ خان را مجبور به عقب نشینی کردند ولی پس از ورود حضرت احمدبن موسی (علیه السلام) و یارانش به شهر ناجوانمردانه از بالای پشت بامها و کمینگاهها با تیر و آتش و سنگ به آنها حمله کردند و آنان را به شهادت رساندند.

بیش از ۴۰۰سال محل دفن حضرت مشخص نبود تا اینکه بدن حضرت را در حالیکه بعد از این همه سال سالم مانده بود یافتند.

پرسیدم :" بابا مگه می شه یک بدن که ۴۰۰سال زیر خاک بوده سالم بمونه ؟"

بابا گفت : " بله زینب جون حتی زمین هم به بدن بنده های خوب خدا احترام می گذارد و آنها را نمی پوساند."

باز پرسیدم :" بابا از کجا فهمیدند که این بدن حضرت احمد بن موسی ( عليه السلام) است؟"

بابا گفت : " از انگشتری که به دست حضرت بود آخر روی انگشتر نوشته شده بود : "العزة لله احمد بن موسی" یعنی : " عزت . سر بلندی برای خداست. احمد بن موسی"

یک نگاه به این همه زائری که به زیارت آقا احمد بن موسی آمده بودند کافی بود تا بفهمی خدایی که عزت برای اوست چقدر حضرت را عزیز کرده.

«پایان»

-----------------------------------------

این کتاب ، توسط سایت ایپابفا از روی متن PDF ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

«کتاب های قدیمی را احیا کنیم!»

محتوای-محدود4

 

تخفیف 10%
تخفیف 60%
تخفیف 25%
تخفیف 15%
تخفیف 30%
تخفیف 20%
تخفیف 40%
تخفیف 35%
تخفیف 50%
تخفیف 30%
شانس خود را برای بردن کد تخفیف اشتراک امتحان کنید!

ایمیل خود را وارد کنید و گردونه را بچرخانید! شاید یک کد تخفیف خوب گرفتید

قوانین بازی:

  • هر ایمیل یک بار قابل استفاده است.
  • کد تخفیف به ایمیل شما ارسال می‌شود.
  • اگر کد تخفیف نمایش داده نشد، ایمیل خود را چک کنید.

(ایمیل به‌صورت خودکار تایید می‌شود.)
-------------------------------------------------

دسترسی به این محتوا محدود است. مزایای اشتراک

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=2353

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.