جلد کتاب: پینوکیو

قصه کودکانه ماجراهای پینوکیو، پسرک چوبی

+۱۶

Pinokio-epubfa.ir-_Page_1.jpg

پینوکیو

نوشته کارلو کولودی

ترجمه سبا بابایی

بازنویسی: فرید بهنوا

چاپ پنجم: تابستان ۱۳۷۲

تهیه، تایپ و تنظیم آنلاین: سایت ایپابفا

***

Pinokio-epubfa.ir-_Page_3.jpg

پیرمردی بود که اسمش ژپتو بود . ژپتو بچه ای نداشت .

یک روز ژپتو با چوب ، یک عروسک درست کرد. عروسک یکدفعه شروع کرد به حرف زدن و گفت: «سلام باباجان .»

پیرمرد خیلی خوشحال شد. اسم عروسک را پینوکیو گذاشت. برای او پا درست کرد تا بتواند راه برود..

Pinokio-epubfa.ir-_Page_4.jpg

پیرمرد به پینوکیو گفت: «برای اینکه بچه خوبی باشی، باید از فردا به مدرسه بروی .»

پینوکیو گفت : «نمی خواهم. من از درس خواندن بدم می آید. خداحافظ. »

پینوکیو این را گفت و فرار کرد. از خانه بیرون دوید و به مغازه نان فروشی رفت .

پینوکیو توی مغازه نان فروشی شلوغ کرد و همه چیز را به هم ریخت.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_5.jpg

پلیس به سراغ ژپتوی پیر رفت و او را دستگیر کرد. پلیس به ژپتو گفت : «تو باید زندانی بشوی، چون بچه ات را درست تربیت نکرده ای .»

این شد که ژپتو به زندان افتاد.

پینوکیو خوشحال بود و می گفت: «آخ جان! امروز نرفتم مدرسه. دیگر هم به مدرسه نمی روم . »

شب آمد و همه جا تاریک شد.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_6.jpg

– ای خدا گرسنه شدم.

پینوکیو هرچه توی خانه گشت غذایی پیدا نکرد . یک تکه نان خالی هم پیدا نمی شد. پینوکیو گریه می کرد و می گفت: «بابا جان برگرد.»

از خانه بیرون رفت و زیر باران منتظر شد تا ژپتو بیاید. پینوکیو از سرما می لرزید.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_7.jpg

پینوکیو به خانه برگشت و جلوی بخاری نشست. می خواست پاهایش را گرم کند. خوابید، اما کم کم پاهای چوبی اش آتش گرفت و سوخت.

فردا صبح پیرمرد به خانه برگشت. پینوکیو می خواست بلند شود و در را بروی ژپتو باز کند. اما چون پاهایش سوخته بود افتاد روی زمین.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_8.jpg

پیرمرد پینوکیو را صدا می کرد .

– پینوکیو بیا در را باز کن.

پینوکیو گفت: «من پا ندارم. نمی توانم راه بروم.»

پیرمرد از پنجره به اتاق آمد. آن دو همدیگر را بغل کردند و بوسیدند. پیرمرد گفت: «اگر قول بدهی که بچه خوبی باشی، پاهایت را دوباره درست می کنم.»

پینوکیو گفت: «چشم باباجان. پسر خوبی می شوم. باباجان من خیلی گرسنه ام . »

Pinokio-epubfa.ir-_Page_9.jpg

پیرمرد یک گلابی به پینوکیو داد. بعد، از خانه بیرون رفت و با یک کتاب برگشت. ژپتو کتش را فروخته بود تا بتواند برای پینوکیو کتاب الفبا بخرد.

– این هم کتاب . از فردا درس می خوانی .

پینوکیو گفت: «دستت درد نکند باباجان. از فردا می روم به مدرسه »

Pinokio-epubfa.ir-_Page_10.jpg

فردا صبح پینوکیو راه افتاد که به مدرسه برود.

در راه صدایی شنید. آن صدا، آهنگ یک نمایش عروسکی بود. پینوکیو دوست داشت برود و نمایش را تماشا کند.

برای همین کتابش را فروخت و با پولش بلیت خرید. روی صحنه ، دخترک عروسکی داشت بازی می کرد.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_11.jpg

پینوکیو هم روی صحنه رفت تا بازی کند. آنها خندیدند و بالا و پایین پریدند. اما یکدفعه نخهای عروسک به هم گره خورد و همه چیز به هم ریخت.

صاحب نمایشخانه عصبانی شد و گفت: «الآن می اندازمت توی آتش تا بسوزی .»

پینوکیو گریه کرد و گفت: «مرا ببخشید. اگر من بسوزم ، باباجانم خیلی ناراحت می شود. مرا ببخشید. »

Pinokio-epubfa.ir-_Page_12.jpg

پینوکیو همه چیز را به صاحب نمایشخانه گفت. صاحب نمایشخانه، دلش سوخت و گفت: «تو را نمی سوزانم. »

بعد پنج سکه طلا به پینوکیو داد و گفت: «با این پول برای پدرت یک کت بخر.»

روباه بدجنس و گربه نره، داشتند پول گرفتن پینوکیو را می دیدند. آنها می خواستند پینوکیو را گول بزنند و پولهایش را بگیرند.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_13.jpg

وقتی پینوکیو به آنها رسید، گفتند: «پینوکیو جان، نمی خواهی سکه هایت زیاد بشود؟ »

پینوکیو گفت: «چه طوری سکه هایم را زیاد کنم؟ »

روباه بدجنس و گربه نره، گفتند: «برو توی جنگل جادو و پولهایت را خاک کن. اگر این کار را بکنی، درخت طلا در می آید و میوه طلا می دهد.»

پینوکیو به جنگل رفت و پولها را خاک کرد. بعد، خوابش برد.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_14.jpg

روباه و گربه، زمین را کندند و طلاها را برداشتند. بعد پینوکیو را از درخت آویزان کردند و پا به فرار گذاشتند.

فرشته مهربان همیشه مواظب پینوکیو بود. او به شاهین گفت: «پینوکیو را نجات بده .»

شاهین، پینوکیو را به منقارش گرفت و پیش فرشته آورد .

Pinokio-epubfa.ir-_Page_15.jpg

فرشته، پینوکیو را روی تخت خواباند و گفت: «این دوا را بخور.

پینوکیو پرسید: «این دوا تلخ است؟ » .

– بله، تلخ است، ولی باید بخوری.

پینوکیو گفت: «من دوای تلخ نمی خورم.»

فرشته مهربان گفت: «اگر نخوری، می میری . »

Pinokio-epubfa.ir-_Page_16.jpg

فرشته عصبانی شد. دستهایش را به هم زد و گفت: «بیایید.»

چهار خرگوش با یک تابوت آمدند و گفتند: «پینوکیو دیگر می میرد. ما او را با این تابوت به قبرستان می بریم .»

پینوکیو ترسید و گفت: «نه، می خورم، می خورم. هرقدر هم تلخ باشد، می خورم .»

Pinokio-epubfa.ir-_Page_17.jpg

فرشته مهربان از پینوکیو پرسید: «کتابت کو؟ »

پینوکیو گفت: «در راه مدرسه، یک بچه یتیم دیدم . کتابم را فروختم و برایش غذا خریدم . »

یکدفعه بینی پینوکیو دراز و درازتر شد.

پینوکیو گریه کرد و گفت: «چرا بینی من دارد دراز می شود؟!»

فرشته گفت: «چون تو داری دروغ می گویی .»

Pinokio-epubfa.ir-_Page_18.jpg

پینوکیو گفت: «دیگر دروغ نمی گویم .»

فرشته گفت: «دارکوب، بیا دماغ پینوکیو را درست کن.»

دارکوب آمد و با نوکش دماغ پینوکیو را کوتاه کرد.

فرشته مهربان گفت : «حالا برگرد پیش باباجان و درست را هم بخوان . » پینوکیو با فرشته خداحافظی کرد و به طرف خانه راه افتاد .

Pinokio-epubfa.ir-_Page_19.jpg

نزدیک چهارراه، یک درشکه ایستاده بود. صاحب درشکه داد می زد: «بچه ها بیایید به شهر اسباب بازیها برویم. بچه ها سوار شوید.»

پینوکیو سوار گاری شد.

رفتند و رفتند تا به شهر اسباب بازیها رسیدند. در آنجا همه ، غذاهای خوب می خوردند و بازی می کردند .

پینوکیو گفت: «من برای همیشه اینجا می مانم و بازی می کنم .

Pinokio-epubfa.ir-_Page_20.jpg

پینوکیو در آن شهر ماند.

تا اینکه یک روز، عکس خودش را توی آب دید. با تعجب گفت: «چرا گوشهای من مثل گوش خر دراز شده؟!»

پینوکیو کم کم داشت مثل خر می شد.

بعد از چند روز او و همه بچه ها خر شدند. صاحب درشکه آنها را به سیرک فروخت .

Pinokio-epubfa.ir-_Page_21.jpg

در سیرک، پینوکیو را مجبور می کردند که از وسط دایره آتش بپرد.

یک روز پینوکیو از وسط دایره پرید و به زمین خورد. پای پینوکیو شکست .

صاحب سیرک عصبانی شد و گفت: «این خر بی هنر را ببرید و توی دریا بیندازید. »

پینوکیو را توی دریا انداختند. او توی آب فرو رفت. ماهیها دور پینوکیو جمع شدند و او را گاز گرفتند. یکدفعه پوست خر پاره شد و پینوکیوی چوبی از توی آن بیرون آمد.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_22.jpg

بعد کوسه آدمخوار از راه رسید و پینوکیو را خورد .

توی شکم کوسه خیلی تاریک بود، اما آن دورها یک نقطه روشن دیده می شد .

پینوکیو راه افتاد تا ببیند آن نور از کجا می آید. وقتی رسید، دید ژپتو آنجاست.

– باباجان!

– پینوکیو جان!

آنها همدیگر را بغل کردند .

Pinokio-epubfa.ir-_Page_23.jpg

ژپتو برای پیدا کردن پینوکیو به دریا آمده بود. بعد کوسه آدمخوار، ژپتو را خورده بود.

پینوکیو گفت: «باباجان مرا ببخشید. من اشتباه کردم .»

پیرمرد گفت: «عیبی ندارد. حالا باید کاری کنیم که از شکم کوسه بیرون برویم.»

آنها صبر کردند تا کوسه دهانش را باز کند. وقتی کوسه دهانش را باز کرد، آنها فرار کردند.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_24.jpg

پینوکیو چوبی بود و در آب غرق نمی شد. برای همین، ژپتو را سوار خودش کرد و شنا کرد.

بالاخره به خشکی رسیدند و استراحت کردند.

پینوکیو در مزرعه کار می کرد. ژپتو آن قدر استراحت کرد تا حالش خوب شد. پینوکیو از پدرش پرستاری می کرد.

Pinokio-epubfa.ir-_Page_25.jpg

یک روز یکدفعه فرشته مهربان آمد و گفت: «پینوکیو دیگر پسر خوبی شده است.»

فرشته مهربان ، پینوکیوی چوبی را به شکل یک پسر واقعی در آورد .

Pinokio-epubfa.ir-_Page_26.jpg

کارلو کولودی «ماجرای پینوکیو» را در سال ۱۸۸۱ به اسم «داستان عروسک خیمه شب بازی» نوشت. این نویسنده ایتالیایی ، داستانش را اول به شکل دنباله دار در نشریه ای که مخصوص بچه ها بود چاپ کرد. « به درخت آویخته شدن پینوکیو» پایان داستان اصلی بود، اما به خاطر علاقه و استقبال خوانندگان، داستان ادامه پیدا کرد.

«پایان»

_________________________

این کتاب ، توسط سایت ایپابفا از روی متن PDF ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

«کتاب های قدیمی را احیا کنیم!»

+۱۶


۳ دیدگاه

  1. ای کاش میشد دانلود هم بشه

    ۰
  2. عالیییییییی بود فقط اون یک بخشش که کوسه بود اشتباه بود نهنگ بود

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *