داستان کودکانه آموزنده، مارتین در سفر – اهمیت تحصیلات برای کودکان

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (1).jpg

مارتین در سفر

نویسنده : گلبرت دلاهیه

نقاش : مارسل مارلیه

مترجم : موسی نباتی ۔ نعمتی

داستانهای مصور رنگی برای کودکان

چاپ اول: ۱۳۵۲

تهیه، تایپ و تنظیم تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (21).jpg

مارتین هنوز خواندن و نوشتن نمی داند. حساب هم نمی داند. او هر روز با دوستش قهوه ای دنبال پروانه ها می دود و تاب بازی می کند. قهوه ای دختر خوب و مهربانی است . او تاب بازی و راه رفتن را خوب بلد است.قهوه ای به اندازه مارتین است اما چون زبانش کمی می گیرد نمی تواند اسم خودش را بگوید .

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (22).jpg

مامان سعی می کند خواندن و نوشتن و حساب به آنها یاد بدهد. نوشتن چند کلمه مثل بابا ، مامان، توپ ، کار مشکلی نیست. اما مارتین و قهوه ای دلشان می خواهد در باغچه بازی کنند . مارتین می گوید: « یاد گرفتن این کلمه ها به چه درد می خورد.» مامان جواب می دهد: « اگر شما خواندن و نوشتن و حساب یاد بگیرید می توانید ایستگاه اتوبوس را پیدا کنید و کتابهای قشنگ بخوانید.» قهوه ای بیشتر دوست دارد بجای نوشتن نقاشی کند .

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (2).jpg

امروز صبح مامان برای آنها کتاب و مداد رنگی خرید. مارتین به قهوه ای می گوید: « بهتر است با هم به گردش برویم.» قهوه ای می گوید: « آره حق با تو است بیا به یک مسافرت بزرگ برویم.» آنها مشغول بستن چمدان خود می شوند. خرگوش ، خرس و سرباز کوکی از این کار مارتین و قهوه ای تعجب می کنند.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (3).jpg

مارتین پیراهن زرد خود را می پوشد و کلاه و چتر آفتابی برمی دارد . قهوه ای هم لباس قرمز خال خالی می پوشد . قهوه ای دوست دارد بجای کلاه روسری سر کند.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (4).jpg

مارتین می گوید: «حالا کجا برویم ؟ » قهوه ای می گوید: « برویم به آفریقا »

مارتین با تعجب می گوید: « ولی آفریقا از اینجا خیلی دور است. ما باید سوار قطار شویم.»

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (5).jpg

آنها با هم به ایستگاه راه آهن می روند. رئیس ایستگاه می پرسد: «خانم کوچولو اسم شما چیست؟» قهوه ای صورتش سرخ می شود و نمی تواند اسم خودش را بگوید. رئیس ایستگاه خنده اش می گیرد. موقع حرکت است. مارتین و قهوه ای باید فوراً سوار قطار شوند وگرنه قطار حرکت خواهد کرد و آنها جا می مانند.

قطار نمی تواند مثل اتوبوس منتظر مسافران بماند .

قطار مارتین وقهوه ای از کنار دهکده های زیبا می گذرد. آنها از پنجره قطار گاوها و گوسفندان چاق را می بینند که در میان علفهای تازه به چرا مشغولند.

یک دختر دهاتی در کنار گوسفندانش نخ ریسی می کند . او وقتی چشمش به مارتین و قهوه ای می افتد برای آنها دست تکان می دهد و از دور برایشان بوسه می فرستد.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (6).jpg

قطار وسط یک دهکده می ایستد . حالا آنها باید از قطار پیاده شوند و در یک جاده دور و دراز راه پیمایی کنند.

مارتین و قهوه ای در میان راه با درختهای کهنسال ، پرندگان عجیب و مارمولکهای بزرگ روبرو می شوند. آنها برای اینکه راه را گم نکنند باید از تابلوهای راهنمایی استفاده کنند . ولی حیف که آنها خواندن نمی دانند. قهوه ای می گوید: « مامان حق داشت به ما خواندن و نوشتن یاد بدهد. اگر ما نتوانیم تابلوها را بخوانیم حتما در جنگل گم می شویم» . یک پرنده سرخ و آبی با تعجب به آنها می گوید:« خانمهای محترم شما تنها سفر می کنید؟.» مارتین می گوید: « بله ما تنها سفر می کنیم.» پرنده راه رسیدن به رودخانه بزرگ را به آنها نشان می دهد .

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (7).jpg

آنها بالاخره به رودخانه می رسند اما همه کشتی ها در آن طرف رودخانه هستند .

مارتین و قهوه ای از اینکه نمی توانند تابلوها را بخوانند خیلی غصه می خورند. هر دو کنار درختی می نشینند و گریه می. کنند. (بی سوادی چقدر بد است.)

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (8).jpg

یک نانوا از راه می رسد. مارتین و قهوه ای از جای خود بلند می شوند و می گویند: « آقا ممکن است بما بگوئید کشتی چه وقت به اینجا می آید؟» نانوا می گوید: «مگر شما این تابلو را نخواندید؟ اینجا نوشته: « ایستگاه کشتی آنطرف رودخانه است.»شما باید عجله کنید وگرنه کشتی بزودی حرکت خواهد کرد.»

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (9).jpg

مارتین و قهوه ای از نانوا تشکر می کنند و با سرعت بطرف کشتی می دوند.

صدای بوق کشتی به گوش می رسد. این علامت حرکت است. مارتین می گوید: « قهوه ای تندتر، همین حالا کشتی حرکت خواهد کرد.»

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (10).jpg

آنها وقتی به آن طرف رودخانه می رسند کشتی از ساحل دور شده است . قهوه ای روی چوبی می نشیند و گریه می کند.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (12).jpg

مار تین می گوید : « اوه قهوه ای اینکه گریه ندارد. ما حالا به خانه برمی گردیم و اولین کاری که خواهیم کرد این است که خواندن و نوشتن یاد بگیریم . تقصیر خود ما است که به حرف مامان گوش ندادیم و بی سواد شدیم.»

مارتین و قهوه ای با پاهای خسته به نیمکتی می رسند. مارتین کاغذی را که روی آن چیزی نوشته شده بود از روی نیمکت بر می دارد و آنرا روی چمنها می اندازد. موقع حرکت ناگهان قهوه ای می گوید : « وای مارتین لباسهای قشنگت رنگی شده است .»

مارتین به پیراهنش نگاه می کند و می گوید «آه چقدر بد شد.» باغبان نیمکت را تازه رنگ کرده بود و روی آن کاغذ نوشته بود:

« رنگی نشوید! »

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (13).jpg

مارتین می خواهد پیراهنش را در جوی آب بشوید . اما رنگ خوب پاک نمی شود. قورباغه سبزی می گوید:« خانم کوچولو! این رنگ روغن است . با آب پاک نمی شود.» قهوه ای با تعجب به قورباغه هوشیار نگاه می کند.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (14).jpg

آنها از دهقانی نشانی منزل را می پرسند و دهقان می گوید:« در هشتمین جاده دست راست.» مارتین و قهوه ای به راه می افتند. در دو طرف جاده درختهای کهنسال قرار گرفته و نورهای زرد و سفید از میان شاخه ها به زمین می تابد . جاده اول … جاده دوم … جادۀ سوم… جاده چهارم… جاده پنجم . ولی آنها فقط تا پنج را می توانند بشمارند.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (15).jpg

مارتین و قهوه ای بالاخره هم راه را گم می کنند .

اگر آنها حساب می دانستند حالا حتماً در خانه بودند. در میان جنگل سنجابها و خرگوشها می آیند تا با مارتین وقهوه ای بازی کنند. سنجاب می گوید : « خانم کوچولوها بیائید با ما بازی کنید .» مارتین با ناراحتی می گوید: « ما باید هرچه زودتر به خانه برویم . مامان در خانه منتظر ما است.» قهوه ای از خرگوشها نشانی خانه را می پرسد.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (16).jpg

خرگوشها و سنجاب ها با صدای بلند می خندند.

قهوه ای دوباره به گریه می افتد.

مامان خرگوشها می گوید: « دختر های قشنگ ! این جنگل پر است از حیوانات بزرگ و مردابهای ترسناک.» مامان خرگوشها که چند بار از پشت علفها مارتین و قهوه ای را در باغ دیده است می گوید: « من خانه شما را می دانم، بیائید تا من شما را به خانه ببرم .» مامان خرگوشها یک فانوس برمی دارد و هرسه به راه می افتند .

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (17).jpg

نیمه های شب بخانه می رسند.هر سه خسته هستند. مامان، خرس، خرگوش و سرباز کوکی همه خوشحالند . مامان بچه ها را می بوسد وهمگی از مامان خرگوشها تشکر می کنند. مارتین وقهوه ای از فردای آن شب خواندن و نوشتن را شروع می کنند. آنها خیال دارند وقتی بزرگ شدند به یک مسافرت طولانی بروند. مارتین و قهوه ای در مسافرت بعدی می توانند تمام تابلوها و نوشته ها را بخوانند. در این مسافرت چقدر به آنها خوش خواهد گذشت ، خدا می داند.

داستان کودکانه مارتین در سفر در مورد اهمیت سوادآموزی به کودکان -سایت ایپابفا (18).jpg

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

این داستان کودکانه، توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی متن PDF قدیمی آن  ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!



درباره هادی قربانی

دانش آموخته ادبیات انگلیسی، آشنا با فرایند OCR و ساخت کتاب های ایپاب برای دست افزارها، علاقمند به بازآفرینی و بازخوانی کتاب های قدیمی و قصه های خاطره انگیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوای محافظت شده