قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه لَچَک قرمزی، نوشته صادق هدایت

قصه کودکانه لَچَک قرمزی، نوشته صادق هدایت

جلد کتاب لچک قرمزی - صادق هدایت

لچک قرمزی

نوشته : صادق هدایت

نقاشی : نسرین حریری

تهیه، تایپ و تنظیم آنلاین: سایت ایپابفا

***

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود . یک دختر بچه دهاتی بود مثل یک دسته گل که عزیز دردانه مادرش بود . مادر بزرگش او را از تخم چشمش بیشتر دوست می داشت ، و برای او یک لچک قرمز درست کرده بود که خوشگلی او را هزار برابر کرده بود. همه مردم ده این دختر کوچک قشنگ را به خاطر لچک قرمزش «لچک قرمزی» صدا می کردند .

یک روز مادر لچک قرمزی نان شیرمال پخت و به او گفت: « مادر بزرگ مریض است. امروز برو احوال او را بپرس و این نان شیرمال و کوزه روغن را هم برایش ببر

LachakGhermezi-epubfa (3).jpg

لچک قرمزی نان شیرمال و کوزه روغن را برداشت و رفت تا مادر بزرگش را ببیند. خانه مادر بزرگ در ده دیگر بود ، و برای رسیدن به آنجا می بایست از جنگلی که وسط راه بود گذشت .

وقتی که لچک قرمزی از جنگل می گذشت به بابا گرگه برخورد. با با گرگه خیلی دلش می خواست لچک قرمزی را بخورد، اما چون چند نفر هیزم شکن در آنجا بودند می ترسید . این بود که جلو آمد و از لچک قرمزی پرسید : «کجا می روی؟»

لچک قرمزی که نمی دانست نباید بایستد و به حرفهای گرگی گوش بدهد ایستاد و گفت : « می روم مادر بزرگم را ببینم و این نان شیرمال و کوزه روغن را که مادرم داده است به او بدهم.»

گرگ گفت : «خانه مادر بزرگت دور است ؟ »

لچک قرمزی جواب داد: «آره خیلی دور است. آن طرف آسیاب، اولین خانه ده است. »

LachakGhermezi-epubfa (5).jpg

گرگ گفت : «من هم دلم می خواهد بیایم و به مادر بزرگت سری بزنم . من از این راه می روم تو از آن راه، ببینیم کدام یک زودتر می رسیم . »

LachakGhermezi-epubfa (6).jpg

گرگ از راهی که نزدیکتر بود به راه افتاد ، لچک قرمزی از راهی که دور تر بود رفت. سر راهش فندق می چید، دنبال پروانه می دوید، و از گلهایی که سر راهش بود دسته گل درست می کرد.

LachakGhermezi-epubfa (7).jpg

اما گرگ تند تند رفت تا به در خانه مادر بزرگ رسید . در زد : تق ، تق.

مادر بزرگ از توی خانه گفت : «کیه ؟

گرگ صدایش را نازل کرد گفت : «دخترت لچک قرمزی . برایت یک نان شیرمال و یک کوزۂ کوچک روغن آورده ام .»

مادر بزرگه سرش درد می کرد و در رختخواب خوابیده بود. فریاد زد: « چفت در را بکش در باز می شود .»

گرگ چفت در را کشید و همینکه در باز شد ، پرید به جان مادر بزرگ و یک لقمه اش کرد، چون سه روز بود که چیزی نخورده بود.. بعد در را بست و رفت توی رختخواب مادر بزرگ خوابید و منتظر لچک قرمزی شد.

LachakGhermezi-epubfa (8).jpg

هنوز مدت زیادی نگذشته بود که لچک قرمزی رسید و در زد : تق تق .

گرگ جواب داد: «کیه؟ »

لچک قرمزی وقتی که صدای گرفته گرگ را شنید اول ترسید ، اما گمان کرد که مادر بزرگش سرما خورده و صدایش گرفته است . این بود که جواب داد : « دخترت لچک قرمزی ! مادر جان برایت بک نان شیر مال و یک کوزه کوچک روغن که مادرم داده است آورده ام .»

گرگ صدایش را نازل کرد و گفت : « چفت در را بکش در باز می شود .»

لچک قرمزی چفت را کشید ، در باز شد. گرگی همینکه دید لچک قرمزی آمد توی اتاق ، خودش را زیر لحاف قایم کرد و گفت: « دخترم نان شیرمال و کوزه روغن را بگذار توی طاقچه. بیا پهلویم بخواب .»

LachakGhermezi-epubfa (10).jpg

لچک قرمزی همینکه لحاف را کنار زد از هیکل مادر بزرگش ترسید و گفت :

– مادر بزرگ چه دستهای درازی داری ؟

– عزیزم برای اینکه ترا بهتر در بغل بگیرم.

– مادر بزرگ چه پاهای درازی داری؟

– دخترم برای اینکه بهتر بدوم.

– مادر بزرگ چه گوشهای بزرگی داری؟

– عزیزم برای اینکه صدای ترا بهتر بشنوم .

– مادر بزرگ چه چشمهای درشتی داری ؟

– عزیزم برای اینکه بهتر ترا ببینم.

– مادر بزرگ چه دندانهای تیزی داری؟

– عزیزم برای اینکه ترا بهتر بخورم .

LachakGhermezi-epubfa (12)-.jpg

گرگ همینکه این را گفت از توی رختخواب پرید بیرون و لچک قرمزی را یک لقمه کرد.

«پایان»

……………………………….

این کتاب ، توسط سایت ایپابفا از روی متن اسکن نسخه چاپ سپهر – تهران ۱۳۴۹، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *