قصه کودکانه «شکستِ باز» – از دشمن خود نترس!

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا

شکست باز

نویسنده: هانری کورنلس
ترجمه و باز نویس: محمدرضا افشاری
چاپ: ۱۳۶۹
انتشارات سپیده
نگارش، بازخوانی، بهینه‌سازی تصاویر و تنظیم آنلاین: آرشیو قصه و داستان ایپابفا

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا

پست جداکننده نوشته-به نام خدا-بسم الله الرحمن الرحیم -آغاز داستان در سایت ایپابفا

سال‌ها پیش بر روی کوه بلندی، باز خودخواه و مغروری آشیانه ساخته بود. باز هرروز صبح پس از طلوع آفتاب بال‌های خود را از هم می‌گشود و برای یافتن شکار به پرواز درمی‌آمد.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا

در دامنه کوه بلندی که باز آشیانه‌اش را بر روی آن ساخته بود، مزرعه بزرگی قرار داشت که در آن حیوانات گوناگونی زندگی می‌کردند. هر بهار در این مزرعه جوجه‌های تازه‌ای سر از تخم بیرون می‌آوردند.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-باز شکاری به سمت طعمه شیرجه می رود

مرغ و خروس‌ها در میان حیاط و باغ مزرعه می‌گشتند و دانه‌های کوچک را از روی زمین برمی‌داشتند و می‌خوردند. مرغ حنائی رنگ و جوجه‌های کوچکش غذای خود را به همین شکل به دست می‌آوردند.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-مرغ و خروس ها

نور خورشید روی بال‌ها و پشت باز می‌تابید و سایه‌اش را روی زمین می‌انداخت. چشمان تیزبین او به محلی دوخته شده بود. او با دقت به دنبال لحظه مناسبی می‌گشت که برای شکار به‌طرف مزرعه هجوم آورد.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا

یک‌مرتبه چشم باز به جوجه کوچکی افتاد. او را برای شکار آن روز خود انتخاب کرد. به‌طرف جوجه بیچاره شیرجه رفت و با چنگال‌های تیز و محکمش او را از زمین جدا ساخت.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-باز شکاری به جوجه حمله می کند

بعد از رفتن باز، جوجه‌های مرغ حنائی، غمگینانه به دور او جمع شدند. باز یکی از خواهران کوچک آن‌ها را شکار کرده بود. مرغ حنائی غمگین‌تر از همه بود؛ اما فکر می‌کرد که چه‌کار باید بکند تا بچه‌هایش را باز شکار نکند.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-مرغ و جوجه ها در حال چریدن در مزرعه

مرغ حنائی که نمی‌دانست بازها تنها حیواناتی را شکار می‌کنند که از آن‌ها می‌ترسند به سراغ مرغ و خروس‌های دیگر رفت و به آن‌ها گفت:

– تا کی باید بازها در جلوی چشم‌های ما بچه‌هایمان را شکار کنند؟ من تصمیم گرفته‌ام که دیگر اجازه ندهم باز موفق شود.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-مرغ و خروس های محلی

مرغ و خروس‌ها حرفی نزدند. آن‌ها آن‌قدر از باز می‌ترسیدند که نمی‌دانستند چه‌کار باید بکنند.

روز بعد، بار دیگر سایه پرنده شکارچی بر روی علف‌های سبز مزرعه افتاد. مرغ حنائی با دیدن سایه، متوجه خطر شد و سعی کرد جوجه‌های بازیگوش را به دور خود جمع کند.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-جوجه مرغ

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-مرغ کرچ و جوجه هایش

اما انگار دیر شده بود؛ چون چشم‌های تیزبین باز جوجه کوچکی را دید که از ترس خود را پشت علف‌های کوتاهی پنهان کرده بود.

باز روی سنگی فرود آمد. لبخندی زد و آهسته‌آهسته به‌طرف جوجه کوچولو رفت.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-باز شکاری به شکار خود حمله می کند

اما ناگهان صدای فریادهایی او را متوجه ساخت که بهتر است به آسمان پرواز کند. مرغ حنائی با دیدن خطری که بالای سر جوجه کوچکش ایستاده بود بدون ترس از باز به‌طرف او حمله کرد. از طرف دیگر هم سگ خشمگینی پارس کنان به‌طرف باز آمد.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-سگ محلی به باز شکاری حمله می کند

باز مجبور به فرار شد. تمامی مرغ و خروس‌ها و کبوترهایی که در مزرعه بودند با تعجب این صحنه را دیده بودند. جوجه کوچولو از سگ به خاطر نجاتش تشکر کرد.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-مرغ کرچ و جوجه هایش

سگ به او گفت:

– روزی من هم توله کوچکی داشتم که کمی بزرگ‌تر از تو بود. توله بازیگوشی که خیلی دوستش داشتم؛ اما یک روز وقتی‌که برای پیدا کردن غذا از خانه خارج شده بودم، باز بزرگی او را شکار کرد و امروز وقتی‌که سایه باز را بر زمین دیدم، متوجه شدم که خطر در بالای سر موجود کوچکی در پرواز است.

مرغ حنائی رنگ هم از سگ تشکر کرد.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-سگ مهربان و جوجه کوچولو

سگ در جواب گفت:

– من نمی‌دانستم که باز به دنبال شکار چه چیزی است اما همین‌که تو را دیدم که آن‌طور باخشم به‌طرف چیزی می‌روی، فهمیدم که باید از کدام طرف به باز حمله کنم.

آن روز و روزهای بعد، باز در آسمان مزرعه چرخید. او مثل همیشه منتظر لحظه مناسب بود، لحظه‌ای که هیچ‌گاه از راه نرسید؛ چون تمامی مرغ و خروس‌ها و کبوترهای مزرعه آماده بودند تا اگر او قصد شکار کرد، همه باهم به طرفش حمله کنند.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-پرواز عقاب بر فراز مزارع

باز روز اول – چون فکر می‌کرد که سگ به‌زودی از آن مزرعه خواهد رفت- در انتظار ماند اما کم‌کم متوجه شد که حتی اگر سگ هم ازآنجا برود، حیوان‌های مزرعه دیگر ترسی از او ندارند و همین کار او را مشکل می‌ساخت؛ چون باز نمی‌توانست تمامی حیوان‌ها را شکار کند.

باز بعد از چند روز گرسنگی فهمید که دیگر در اینجا نمی‌تواند بماند. بال‌ها را به هم زد و به پرواز درآمد. از روی کوه‌ها و رودخانه‌ها عبور کرد و به سرزمین دوردستی رفت.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-پرواز عقاب بر فراز کوه

بعد از رفتن باز، سگ هم آماده رفتن شد. او موقع رفتن به مرغ حنائی گفت:

– من اطمینان دارم که دیگر هیچ بازی برای شکار به مزرعه شما نخواهد آمد چون این باز، داستان نترسیدن شمارا برای بازهای دیگر هم تعریف خواهد کرد. من هم می‌روم تا داستان شکست باز را برای حیوان‌های مزرعه‌های دیگر تعریف کنم. آن‌ها هم اگر بدانند مرغ و خروس‌های مزرعه‌ای با نترسیدن، بازی را شکست داده‌اند، دیگر نخواهند ترسید.

کتاب قصه کودکانه شکست باز-ارشیو قصه و داستان ایپابفا-سگ مهربان و مرغ محلی

سگ بعد از گفتن این حرف‌ها به راه افتاد. مرغ حنائی ایستاده بود و به دور شدن دوستی که به آن‌ها در شکست دادن باز کمک کرده بود، نگاه می‌کرد.

پایان

کتاب قصه «شکست باز» توسط گروه قصه و داستان ایپابفا از روی نسخه اسکن چاپ ۱۳۶۹، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.


درباره هادی قربانی

دانش آموخته ادبیات انگلیسی، آشنا با فرایند OCR و ساخت کتاب های ایپاب برای دست افزارها، علاقمند به بازآفرینی و بازخوانی کتاب های قدیمی و قصه های خاطره انگیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوای محافظت شده