تبلیغات لیماژتیرماه 1403
قصه-کودکانه-چینی-تو-خوبی-یا-بد؟

قصه کودکانه: تو خوبی یا بد؟ / به دیگران رحم کنیم

قصه کودکانه پیش از خواب

تو خوبی یا بد؟

جداکننده متن Q38

ـ نویسنده: جانگ‌ شو
ـ مترجم: مریم خرم

به نام خدا

«بیب‌بیب» اسم یک ماشین کوچولو و خوب بود. تازه از کارخانه بیرون آمده بود و حسابی تازه‌نفس بود. تصمیم گرفته بود که به آدم‌ها و حیوانات خوب و درستکار کمک کند.

او در راه خود به یک روباه برخورد. روباه با لحنی آرام و مکّارانه گفت: «من می‌توانم سوار ماشین بشوم؟»

بیب‌بیب پرسید: «تو خوبی یا بد؟ خوب‌ها می‌توانند سوار شوند.»

روباه گفت: «البته که من خوبم. من بهترینِ موجودات روی زمین هستم.» در همان حال چند قطره اشک از چشمانش پایین آمد و گفت: «مادر من از فرط بیماری در حال مرگ است. من می‌خواهم زودتر به دیدنش بروم.»

بیب‌بیب گفت «به‌به، آفرین، کسی که مادرش را دوست داشته باشد خوب است. پس لطفاً سوار شو.»

بعد از مدتی که راه رفتند بیب‌بیب به یک گرگ برخورد. گرگ بدجنس قیافه‌ی مهربانی گرفت و گفت: «صبر کن تا من هم سوار شوم!» بیب‌بیب پرسید: «تو خوبی یا بد؟ خوب‌ها می‌توانند سوار شوند.»

گرگ گفت: «البته که من خوب هستم. من از بهترینِ موجودات روی زمین هستم» و در همان حال با قیافه‌ی ترحم‌آمیزی ادامه داد: «خانم خرگوشه سخت مریض است و از من خواسته تا به پیشواز خرگوش کوچولویش در ایستگاه قطار بروم و او را به خانه‌اش برسانم.»

بیب‌بیب گفت: «کسی که به فکر دیگران باشد خوب است، لطفاً سوار شو.»

ماشین کوچولوی مهربان رفت و رفت و رفت تا به چهارراهی رسید. روباه می‌خواست از طرف چپ برود و گرگ

می‌خواست از طرف راست برود… در ظرف چند ثانیه گرگ و روباه مثل دو تا دشمن به هم پریدند. آن‌ها با دادوفریاد سر یکدیگر فریاد می‌زدند.

بیب‌بیب عصبانی شد و گفت: «شما هر دو به همدیگر رحم نمی‌کنید. پس چطور به دیگران رحم خواهید کرد؟»

گرگ با عصبانیت خطاب به بیب‌بیب گفت: «حرف زیادی نزن، از حالا باید به حرف من گوش کنی!»

روباه نیز با عصبانیت ماشین را به‌طرف خودش کشید و گفت: «نخیر، باید به حرف من گوش دهی!»

– «خیلی خوب، حالا که این‌طور شد، هر اتفاقی که بیفتد تقصیر خودتان است.»

او پس از گفتن این حرف درحالی‌که چشمانش از عصبانیت گِرد شده بود با سرعت خیلی زیادی حرکت کرد و مستقیم رفت به‌طرف دریا. لحظاتی بعد هر دو حیوان وحشی و بی‌ادب درحالی‌که از ترس زبانشان بند آمده بود و کاری از دستشان برنمی‌آمد به خود آمدند و شروع به فریاد زدن کردند: «کمک… کمک کنید…»

ماشین کوچولو به‌محض رسیدن به دریا به‌طور ناگهانی ترمز کرد و ایستاد. به‌این‌ترتیب آن‌ها پرت شدند و به میان آب‌های خروشان افتادند.

the-end-98-epubfa.ir



لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=45230

***

  •  

***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *