تبلیغات لیماژتیرماه 1403
قصه کودکانه پینه‌دوز بداخلاق اریک کارل (22)

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی

قصه کودکانه آموزنده

پینه‌دوز بداخلاق

نویسنده و تصویرگر: اریک کارل
مترجم: فرشته طائرپور
شته‌ها حشره‌های بسیار ریزی هستند که شیرۀ برگ‌ها را می‌مکند و باعث می‌شوند که پس از مدتی برگ پژمرده شود.
پینه‌دوزها شته‌ها را می‌خورند و این برای درخت‌ها، بوته‌ها، و خلاصه همۀ گیاهان برگ‌دار خوب است.
این کتاب به همۀ پینه‌دوزها تقدیم می‌شود.

به نام خدای مهربان

شب بود و شب چراغک‌ها در نور ماه چرخ می‌زدند.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 1

ساعت پنج صبح، خورشید در آمد.

یک پینه‌دوز خوش‌اخلاق، پروازکنان از طرف چپ آمد و روی برگ نشست. برگ، پر از شته بود. پینه‌دوز فکر کرد که شته‌ها را به‌جای صبحانه‌اش بخورد.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 2

درست در همین موقع، یک پینه‌دوز بداخلاق، از طرف راست، از راه رسید. او هم شته‌ها را دید و نقشۀ خوردن آن‌ها را کشید.

پینه‌دوز خوش‌اخلاق گفت: «سلام»

اما پینه‌دوز بداخلاق گفت: «برو دنبال کارت! این شته‌ها مال من است!»

پینه‌دوز خوش‌اخلاق پیشنهاد کرد: «بیا آن‌ها را باهم بخوریم.»

اما پینه‌دوز بداخلاق فریاد کشید: «نه، همۀ این شته‌ها، مال خودم است!» بعد هم گفت: «شاید دلت می‌خواهد دعوا کنیم!»

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 3

پینه‌دوز خوش‌اخلاق بدون اینکه عصبانی شود، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.» و به چشم‌های پینه‌دوز دیگر زل زد.

پینه‌دوز بداخلاق جا خورد. حالا دیگر آمادۀ دعوا نبود. گفت: «نه، تو برای دعوا کردن با من خیلی کوچکی!»

پینه‌دوز خوش‌اخلاق گفت: «پس چرا نمی‌روی سراغ یک نفر دیگر؟»

پینه‌دوز بداخلاق فریاد زد: «بله، همین کار را هم می‌کنم. حالا می‌بینی!» و بعد پر زد و رفت.

ساعت شش

پینه‌دوز بداخلاقی به یک زنبور رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

زنبور درحالی‌که نیشش را نشان می‌داد، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 4

ساعت هفت

پینه‌دوز بداخلاق به یک سوسک رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

سوسک درحالی‌که شاخک‌هایش را باز و بسته می‌کرد، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 5

ساعت هشت

پینه‌دوز بداخلاق به یک مانتیس رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

مانتیس درحالی‌که دست‌های بلندش را به‌طرف پینه‌دوز دراز می‌کرد، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 6

ساعت نه

پینه‌دوز بداخلاق به یک پرستو رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

پرستو درحالی‌که نوک‌های تیزش را باز می‌کرد، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 7

ساعت ده

پینه‌دوز بداخلاق به یک خرچنگ دریایی رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

خرچنگ درحالی‌که چنگک‌هایش را دراز می‌کرد، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 8

ساعت یازده

پینه‌دوز بداخلاق به یک راسو رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

راسو درحالی‌که دمش را بلند می‌کرد گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 9

ساعت دوازده ظهر

پینه‌دوز بداخلاق به یک مار بوآ رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

مار بوآ گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم. فقط صبر کن ناهارم را بخورم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 10

ساعت یک

پینه‌دوز بداخلاق به یک کفتار رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

کفتار خندۀ ترسناکی کرد و دندان‌های تیزش را نشان داد و گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 11

ساعت دو

پینه‌دوز بداخلاق به یک گوریل رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

گوریل درحالی‌که با مشت به سینه‌اش می‌کوبید گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 12

ساعت سه

پینه‌دوز بداخلاق به یک کرگدن رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

کرگدن درحالی‌که شاخش را پایین می‌آورد، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 13

ساعت چهار

پینه‌دوز بداخلاق به یک فیل رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

فیل درحالی‌که خرطومش را بالا می‌آورد و عاج‌های بزرگش را نشان می‌داد، گفت: «اگر تو اصرار داری، من حرفی ندارم.»

ولی پینه‌دوز بداخلاق گفت: «نه، تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 14

ساعت پنج

پینه‌دوز بداخلاق به یک نهنگ رسید و گفت:

«اوهوی! می‌آیی دعوا کنیم؟»

اما نهنگ جواب نداد.

پینه‌دوز بداخلاق گفت: «اگر نمی‌خواهی، جواب نده؛ ولی به‌هرحال تو هم برای دعوا خیلی کوچکی!» و پر زد و رفت.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 15

ساعت پنج و ربع

پینه‌دوز بداخلاق به یکی از باله‌های کناری نهنگ رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی باهم دعوا کنیم؟»

اما بازهم جوابی نشنید و به راهش ادامه داد.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 16

ساعت پنج و نیم

پینه‌دوز بداخلاق به بالۀ پشتی نهنگ رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی باهم دعوا کنیم؟»

پینه‌دوز بداخلاق این بار هم جوابی نشنید و به راهش ادامه داد.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 17

یک ربع به ساعت شش، پینه‌دوز بداخلاق به دم نهنگ رسید و گفت: «اوهوی! می‌آیی باهم دعوا کنیم؟»

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 18

دُم نهنگ جواب پینه‌دوز را داد و … با یک حرکت، او را به ساحل پرت کرد.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 19

ساعت شش

پینه‌دوز بداخلاق درست به همان‌جایی رسید که پروازش را ازآنجا شروع کرده بود.

پینه‌دوز خوش‌اخلاق گفت: «اِ، تو برگشتی؟ انگار خیلی گرسنه‌ای. برای شام تو، هنوز مقداری شته هست.»

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 20

پینه‌دوز بداخلاق که خسته و گرسنه و خیس بود، گفت: «خیلی متشکرم. می‌خواهی باهم بخوریمشان؟»

کمی بعد، دیگر شته‌ای روی برگ نمانده بود.

برگ گفت: «از شما متشکرم.»

و هر دو پینه‌دوز، باهم جواب دادند: «قابلی ندارد!» و رفتند که بخوابند.

شب چراغک‌ها که تمام روز را خوابیده بودند، دوباره بیرون آمدند تا پرواز شبانه‌شان را در نور ماه آغاز کنند.

قصه کودکانه آموزنده پینه‌دوز بداخلاق || آشنایی با حیوانات دریا و خشکی 21

the-end-98-epubfa.ir



لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=35938

***

  •  

***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *