قالب وردپرس افزونه وردپرس

قصه: بزی

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. خیاطی بود که در این دار دنیا سه پسر داشت. اینها در دکان وردستش بودند. یک روز این خیاط، یک بز ماده خرید که صبح به صبح شیرش را بدوشند و قاتق نانشان کنند. وقتی این بز را خرید، قرار گذاشت هر روز صبح یکی از پسرها بز را ببرد به صحرا بچراند و غروب بیاورد خانه و توی طویله ببندد.

روز اول، نوبت پسر بزرگ بود. بز را توی چمن ها چراند، سیر و پر خوراند تا غروب شد. گفت: «بزی سیر شدی؟»

گفت: «بله، آن قدر خوردم که توی شکمم به اندازه یک برگ جای خالی باقی نمانده است».

پسر گفت: «حالا که این طور است برویم خانه».

طناب بزی را گرفت و آوردش خانه, بردش توی طویله بستش. آمد توی اتاق پهلوی باباش. پدر برای اینکه خوب مطمئن بشود, رفت توی طویله از بزی پرسید: «سیر شدی؟»

بزی گفت: «چه جور سیر شدم؟! مگر توی سنگ و کلوخ، علف پیدا می شود که من بخورم سیر بشوم؟ مرا برد وسط سنگ و کلوخ ها بست. هی این ور و آن ور جستم، علفی گیرم نیامد بخورم».

پدر اوقاتش تلخ شد. نیمذرع(۱) را ورداشت به هوای پسر بزرگ که: «ای دروغ گو! مگر من به تو نگفتم ببر این حیوان را سیر کن، این جوری حرف مرا شنیدی! حیوان را گرسنه گذاشتی, حالا دروغ هم می گویی؟»

پسر آمد حرف بزند, پدر خِرش را گرفت، گفت: «زود از خانه من برو بیرون».

پسر ناچار آمد بیرون. فردا نوبت به پسر دومی رسید. خیاط گفت: «بچه جان! تو دیگر مثل برادرت نکن. این حیوان را ببر توی سبزه ها بچران. بگذار سیر و پر بخورد».

پسر گفت: «ای به دیده منت!»

بزی را آورد توی صحرا و انداختش «قصیل».(۲) غروب آفتاب گفت: «بزی سیر شدی؟ اگر سیر شدی برویم خانه».

گفت: «آره. آن قدر سیر شدم که نگاه به علف می کنم بدم می آید».

پسر بزی را آورد خانه و بردش بستش توی طویله. باز خیاط پرسید: «بچه جان بز خوب سیر شد؟»


۱- واحدی برای طول، برابر با ۰۴/ ۱متر، گز. ۲- ۲ هر آنچه از کشت مانند بوته جو که سبز آن برای خوراک چهارپایان درو می شود.

گفت: «بله، آن قدر خورد که دیگر نگاه به علف ها می کرد بدش می آمد».

خیاط آمد تو طویله پرسید: «بزی سیر شدی؟»

گفت: «چه جور سیر شدم؟ مگر به دیوار باغ، علف سبز می شود که من بخورم و سیر بشوم؟ مرا برد کنار دیوار باغ بست. هی این طرف و آن طرف سر زدم، چیزی گیرم نیامد بخورم».

پدر اوقاتش تلخ شد. نیم ذرع را برداشت به هوای پسر وسطی که: «ای دروغ گو! مگر من نگفتم این حیوان را سیر کن. این جوری حرف مرا شنیدی! حیوان را گشنه نگه داشتی، حالا دروغ هم می گویی؟»

پسر آمد حرف بزند, پدر بیخ خِرش را گرفت و گفت: «زود باش تو هم از خانه من برو بیرون».

پسر هم ناچار بیرون آمد. فردا نوبت به پسر سومی رسید؛ پسرکوچک. خیاط گفت: «بچه جان! تو دیگر مثل این دو تا نکن! این حیوان را بگذار بعد از دو روز یک علف سیری بخورد».

پسر گفت: «به چشم!»

بزی را برد به صحرا، کردش توی سبزه ها و گفت: «بزی تا می توانی بخور».

بزی تا غروب چرید. آن وقت، پسر گفت: «اگر سیر شدی برویم به خانه؟»

گفت: «همچون سیر شدم که دیگر از علف زده شدم».

پسر گفت: «حالا که این طور است برویم خانه».

طناب بزی را گرفت آورد خانه. باز هم خیاط از پسرش پرسید: «بچه جان! بزی سیر شد؟»

گفت: «بله! آن قدر خورده که از علف زده شده».

گفت: «باز هم احتیاط کنم ازش بپرسم».

رفت تو طویله از بزی پرسید: «سیر شدی؟»

گفت: «مگر آب رودخانه علف می آورد که من بخورم سیر بشوم؟ پسرت مرا برد کنار رودخانه بست. من امروز دیگر رنگ علف و سبزی ندیدم».

پدر اوقاتش تلخ شد و این پسر را هم مثل آن دو تا از خانه بیرون کرد. حالا دیگر خیاط ماند و بز. فردا صبح گفت: «بزی امروز دیگر خودم می برمت صحرا. تو علف ها ولت می کنم تا شکمی از عزا دربیاوری».

فردا شد بزی را برد صحرا ولش کرد توی چمن، جاهایی که علف های تر و تازه زیاد بود. تا آفتاب زردی, بزی می چرید، آن وقت خیاط گفت: «بزی سیر شدی؟»

گفت: «بله. آن قدر سیر شدم که تا یک هفته دیگر هم میل به غذا ندارم».

خیاط خوشحال شد و بزی را آورد خانه برد تو طویله بستش. وقتی که خواست از طویله بیاید بیرون، نه اینکه عادت کرده بود از بزی بپرسد سیر شدی، ازش پرسید: «بزی امروز دیگر سیر شدی؟»

بزی هم نه اینکه عادت کرده بود دروغ بگوید، گفت: «چطور سیر شدم؟ مگر زمین شوره زار علف بیرون می دهد که من بخورم سیر بشوم؟»

خیاط ماتش برد، فهمید که این بز از روز اول دروغ گفته و او بچه هایش را بیخودی از خانه بیرون کرده. به بزی گفت: «صبر کن حقت را کف دستت بدهم، بدجنس دروغ گو! بچه های مرا بیابان مرگ کردی، بلایی به سرت بیاورم که تا دنیا دنیاست, شرحش را از سینه به سینه بسپرند و از ورق به داستان بنویسند».

فردا صبح زود آمد آب آورد سر بزی را خوب با آب خیس کرد، بعد تیغ هندی را دست گرفت، سر بزی را از ته تراشید، درست مثل کف دست که برای نمونه یک مو هم توش پیدا نمیشود. آن وقت شلاق را ورداشت افتاد به جانش. حالا نزن کی بزن! بزی به جیغ و ویغ افتاد و بی طاقت شد و از حرصش میخ طویله اش را کند؛ چهار تا دست و پا داشت، چهار تای دیگر هم قرض کرد و فرار کرد و رفت.

بچه ها رفتند، بزه هم رفت. خیاط ماند و خانه و دکان خالی. غصه دار، صبح تا غروب تو دکان هی با خودش حرف می زد و فکر و خیال می کرد. شب توی خانه یک گوشه، کز می کرد.

حالا چند کلمه از سرگذشت بچه ها بشنوید. پسر بزرگ که از خانه آمد بیرون، رفت به شهر دیگری و در دکان یک مسگری, شاگرد شد. محکم به کار چسبید و احترام استاد را نگه داشت تا فوت و فن مسگری و سفیدگری را یاد گرفت. یک روز آمد پهلوی استادش گفت: «استاد جان رخصت!» استاد گفت: «چیه؟» گفت: «من دلم تنگ شده, می خواهم دستت را ببوسم و بروم از این شهر بیرون».

استاد گفت: «چه ضرر دارد؟ دست حق به همراهت، هر جا می روی برو. من چون از تو راضی بودم، یک دیگ و یک کفگیر به تو یادگاری می دهم، به شرطی که قدرش را بدانی».

گفت: «مگر چیست که قدرش را بدانم؟»

گفت: «خاصیت غریبی دارد. خاصیتش این است وقتی کفگیر را به دیگ می زنی و می گویی غذا حاضر بشود, به اندازه جمعیتی که هستند, از دیگ پلو و خورش های جورواجور با بشقاب درمی آید. دور سفره چیده می شود و هر بشقابی هم که تمام شد, خودش می رود تو دیگ دوباره پر بیرون می آید تا صاحبش سیر بشود».

پسر دیگ و کفگیر را گرفت و دست استاد را بوسید و راه افتاد. با خودش گفت: « تمام زحمت هایی که مردم می کشند, برای یک تکه نانی است که شکمشان را سیر کنند. الحمدلله ما به یک چیزی رسیدیم که تا روز قیامت برای کس و کارمان بس است. پس حالا که این طور است بروم سراغ پدرم. لابد همان طوری که من دلم برای او تنگ شده، او هم دلش هوای مرا کرده. اوقات تلخی اش هم تمام شده. راه افتاد آمد سراغ پدر. توی راه به کاروان سرای «مهمانکش» نزدیک ولایتش رسید، رفت تو کاروان سرا. دید جمعیت زیادی از مسافران تو کاروان سرا هستند و هر کدام گوشه ای بار انداخته و دیگ ها و کماج دانها را بار گذاشته اند و تهیه شام شب را می بینند. او رفت یک گوشه ای برای خودش نشست، دیگ و کفگیر را هم جلوش گذاشت. آنهایی که نزدیک تر بودند, وقتی دیدنش دیگش را بار نگذاشته، دلشان به حالش سوخت. شامشان که دم کشید و حاضر شد, به او تعارف کردند: «بسم الله بفرما».

او هم تعارف اینها را رد کرد و گفت: «من میل ندارم, شما بفرمایید اینجا، هرچه میل داشته باشید برایتان حاضر کنم».

اینها گفتند: «چطور حاضر می کنی؟»

گفت: «بفرمایید تا ببینید».

اینها آمدند دورش نشستند. او هم سفره ای پهن کرد. کفگیر را زد به دیگ, گفت: «غذا حاضر شود.» به اندازه جمعیتی که دور سفره نشسته بودند از دیگ، بشقاب پلو و خورش درآمد؛ آن قدر که همه سیر شدند. مردم که این را دیدند, تعجب کردند. دهن به دهن گفتند تا به گوش کاروان سرادار رسید. با خودش گفت: هر طور هست باید دیگ و کفگیر را از چنگ او در بیاورم.» صبر کرد تا همه خوابیدند. پسر هم خوابید. رفت بالای سرش دید بله، یک دیگ و کفگیر را سینه دیوار گذاشته، خودش هم سست خواب است. رفت از توی انبارش یک دیگ و کفگیر به همان اندازه درآورد گذاشت جای آنها، آنها را برداشت گذاشت انبار. صبح که شد مسافرها بار و بندیل خودشان را بستند و راه افتادند و پسر هم راه افتاد. غروب همان روز رسید به شهر خودشان. یکسر رفت درِ خانه پدرش, در زد و وارد شد. پدرش تا چشمش به پسر افتاد، اشک شادی تو چشمش حلقه زد. پسرش را بغل گرفت و خوشامد گفت و شکر خدا را به جا آورد. احوالپرسی کرد و گفت: «خب پسر جان! بگو ببینم این مدت کجا بودی؟ چکار کردی؟ چه برای ما سوغات آوردی؟»

پسر گفت: «در فلان شهر بودم. مسگری می کردم. یک دیگ و یک کفگیر هم برات آوردم».

گفت: «خب مسگری هنر خوبی است، نون و نوا هم دارد, اما سوغات دیگری گیر نیاوردی که دیگ و کفگیر آوردی؟»

گفت: «این دیگ وکفگیر به دنیایی می ارزد. برای اینکه هر جور خوردنی که بخواهی, فرمان می دهی و کفگیر را به دیگ می زنی, برایت حاضر می شود».

حالا تو فردا تمام قوم و خویش ها را وعده بگیر تا من هنر این را نشانت بدهم. پدر گفت: «خیلی خوب.»

فردای آن روز, قوم و قبیله را وعده گرفت. سر صلاه ظهر همه آمدند. او هم سفره کلانی انداخت و دیگ و کفگیر را آورد میدان و با آب و تاب مخصوصی کفگیر را به دیگ زد و فرمان غذا داد, ولی دید خبری نشد. ای وای چرا این جور؟! قایم تر زد، محکم تر گرفت, دید اصلاً خبری نشد. خودش خجالت کشید و پدرش اوقاتش تلخ شد. قوم و خویش ها او را مسخره کردند و خندیدند و رفتند. پسر رفت تو فکر و فهمید که صاحب کاروان سرا دیگ و کفگیرش را زده.

پسر دومی که از پیش پدر رفت، رفت یک جایی پهلوی آسیابانی شاگرد شد. دل به کار داد و احترام آسیابان را نگه داشت. بعد از مدتی به آسیابان گفت: «اگر اجازه بدهی من چون خیلی وقت است که پدرم را ندیده ام و دلم برایش تنگ شده، خوب است بروم او را ببینم».

آسیابان گفت: «بسیار خوب. چون من از تو راضی هستم، در این مدت هم به صدق و صفا پهلوی ما بودی، من یک خر به تو می دهم, اما بپا نزنیش، چیزی هم بارش نکنی».

پسر گفت: «چنین خری به چه درد می خورد؟»

آسیابان گفت: «ها، تو خبر نداری. این از آن خرهاست, که اشرفی به تو می دهد».

گفت: «چه طور؟»

آسیابان گفت: «این طور که یک چادرْشب پهن می کنی روی زمین, این زبان بسته را هم می بری روی چادرشب. بعد دست راستت را بلند می کنی, سه دفعه این ورد را می خوانی: اجی مجی لا ترجی. خر بنا می کند عرعر کردن و طلا ریختن.»

گفت: «مگر شکم خر ضرابخانه است؟»

گفت: «اینها را دیگر نمی دانم. خاصیت این خر این است».

پسر خوشحال شد, سر و روی آسیابان را بوسید و آمد به طرف ولایتشان. دست بر قضا او هم رسید به کاروان سرای مهمان کش. رفت تو کاروانسرا. میخ طویله خر را بالای سرش کوبید و نشست با مسافرها صحبت کردن. تا وقت شام رسید، این به آنها تعارف کرد و گفت: «هرچه می خواهید بگویید کاروان سرادار بیاورد، همه هم مهمان من».

فرصت هم نداد کسی جواب تعارفش را بدهد, خودش کاروان سرادار را صدا کرد و گفت: «بگو برای من چند تا مرغ بریان و یک دوری خاگینه عسل و یک لواش و چند تا کلوچه بیاورند».

کاروان سرادار رفت و آورد, ولی تعجب کرد که این لوطی که این طور ولخرجی می کند کیست؟ بعد از شام و شب چره، همین که خواستند بخوابند, کاروان سرادار آمد به حساب و کتابش برسد، از او مطالبه پول کرد و او هم گفت: «اینجا بنشین, من الان پولت را می دهم».

به خیال خودش, کاروان سرادار را آن جا نشاند و خودش خر را برد کناری, خلوت کرد و ورد را خواند. یک خورده اشرفی جمع کرد و آمد سر جای اولش، ولی از این نکته غافل بود که کاروان سرادار زاغ سیاه او را چوب زد و فهمید کجا رفت و چه کار کرد.

نصفه های دل شب که همه خواب بودند، کاروان سرادار آمد از تو طویله اش یک خر به شکل همین خر آورد و به جای آن بست و آن را برد تو طویله اش. صبح مسافرها راه افتادند, او هم راه افتاد. غروب همان روز رسید خانه. پدر و برادر از دیدنش شاد شدند و خوشحالی کردند. پدر ازش پرسید: «خب بگو ببینم این مدت کجا بودی؟ چه کار کردی؟ چه برای ما سوغات آوردی؟»

گفت: «فلان جا بودم، آسیابانی می کردم. یک خر هم برات سوغات آوردم».

پدر گفت: «خر برایم سوغات آوردی؟! می خواستی یک چیزی بیاوری که اینجا کمیاب باشد. چیزی که فراوان است توی این شهر، خر!»

گفت: «این از آن خرها نیست! خاصیت این خر این است و این. حالا تو فردا تمام قوم و خویش ها را خبر کن تا من هنر این خر را نشانت بدهم».

پدر هم تمام قوم و خویش ها را خبر کرد. از بزرگ و کوچک جمع شدند. پسر بنا کرد از حال و هنر خر تعریف کردن. بعد وسط حیاط، چادرشب را پهن کرد و خر را با طول و تفصیل تمام آورد وسط چادرشب و دستش را بلند کرد و ورد را خواند: «اچ چی مچی لاترچی.»

هیچ فایدهای نداشت. خر نه عرعری کرد و نه یک پول سیاه داد بیرون. پسر خجالت کشید و پدر اوقاتش تلخ شد. قوم و خویش ها مسخره بازی درآوردند و رفتند. آن وقت پسر فهمید که کاروان سرادار خرش را عوض کرده.

پسر سوم هم وقتی پدرش بیرونش کرد, رفت در یک شهری شاگرد خراط شد. چون خراطی، نازک کاری و ریزه کاریش زیاد بود، از آن دو برادر دیگر بیشتر پهلوی استاد ماند. در این ضمن، آنهایی که اهل ولایتش بودند و به این شهر می آمدند, این را هم می شناختند. هرچه از حال آن دو برادر شنیده بودند، خصوصاً از حقه ای که کاروان سرادار بهشون زده بود, برایش تعریف کردند. باری, وقتی خوب صنعت خراطی را یاد گرفت، روزی رفت پهلوی استاد، ادب و احترام گذاشت و گفت: «استاد جان! اگر رخصت بدهی من دلم هوای پدرم را کرده و می خواهم بروم او را ببینم. دنیاست؛ مبادا چشمش را هم بگذارد و من یک بار دیگر چشمم به چشمش نیفتد».

خراط گفت: «بسیار خوب، چون شاگردی مرا از دل و جان کردی، من هم یک چیز خوب به تو یادگاری می دهم و آن کیسه ای است که توش یک چماق است».

پسر گفت: «چماق به چه درد من می خورد؟»

گفت: «ها! چماق به چه دردت می خورد؟ به خدا اگر دنیا را داشته باشی, چماق نداشته باشی, کارت زار است. خصوصاً این چماق که خاصیتش این است, هر جا که گرفتار شدی یا خواستی حق خودت را از کسی بگیری که زورت بهش نمی رسد، دست روی کیسه می گذاری و می گویی: چماق از کیسه درآ! چماق از کیسه درمی آید و به سر مدعی تو می خورد تا له و لورده و هلاکش کند».

پسر خوشحال شد و راه افتاد. این هم مثل آن دو برادر، وسط راه به کاروان سرای مهمان کش رسید. رفت یک گوشه ای نشست و کیسه و چماق را گذاشت جلوش و بنا کرد تعریف کردن. جمعیت هم دورش را گرفتند. دید کاروان سرادار هم در میان اینهاست. گفت: «ای مردم, توی دار دنیا خلقت های عجیب و غریب است که آدم وقتی می شنود ماتش می برد. از جمله می گویند دیگ و کفگیری هست که هرجور خوردنی که دلت بخواهد از توش درمی آید. می گویند خری هست که عرعر می کند و اشرفی می دهد. من ندیدم, شنیدم, اما آنچه توی این کیسه دارم, رو دست همه آن هاست».

کاروان سرادار خوشحال شد و با خودش گفت: «ما که آن دو تا را گیر آوردیم، باید به هر شیوه ای هست این را هم گیر بیاوریم.» صبر کرد تا تمام مسافرها خوابیدند, آمد بالای سر پسر, دید خواب است و کیسه زیر سرش. خوشحال شد. یواشکی دستش را برد به طرف کیسه که چماق را از زیر سر پسر بیرون بکشد. نگو پسره خودش را زده بود به خواب. تا دست مرد رفت به طرف کیسه, پسر مچش را گرفت و گفت: «چماق از کیسه درآ!»

چماق آمد بیرون، حالا نخور تو سر این کی بخور! کاروان سرادار گفت: «غلط کردم, نمی خواهم».

پسر گفت: «غلط کردم ندارد، برو دیگ و کفگیر و خر را هم زود بیاور».

گفت: «دیگِ چی؟»

گفت: «پس بخور!»

کاروان سرادار دید چماق رحم ندارد، گفت: «می دهم».

پسر گفت: «زود!»

خلاصه خر و دیگ را گرفت و شبانه راه افتاد به سمت خانه. صبح رسید در زد، آمدند و در را روش باز کردند. پدر خوشحال شد، برادرها شاد شدند, آوردندش تو. دور هم نشستند، ناشتایی آوردند. پدر پرسید: «خب بگو ببینم کجا بودی؟ چه کار می کردی؟ سوغات چی آوردی برای من؟»

گفت: «فلان شهر بودم. خراطی می کردم. سوغات هم یک چیز حسابی آوردم».

گفت: «چه چیز حسابی؟»

گفت: «چماق!»

پدر گفت: «مگر من نمی توانستم یک شاخه از درخت بکنم, یک چماق درست کنم که برای من چماق آوردی؟»

گفت: «این از آن چماق ها که دیدی نیست، از برکت همین چماق بود که من دیگ و خر برادرها را گرفتم».

بعد شروع کرد تفصیل را از سر تا پا نقل کردن. پدر و برادرها خوشحال شدند، گفتند: «حالا باید این چیزها را به رخ قوم و خویش ها بکشیم تا بدانند ما دروغ نگفتیم.»

برای ظهر، پدر تمام قوم و خویش ها را وعده گرفت. پسر بزرگ دیگ و کفگیر را گذاشت میان. تمام جمعیت را خوراک داد. بعد آن یکی چادرشب را پهن کرد و خر را آورد میان و اشرفی ها را میان کس و کارش تقسیم کرد. خلاصه تا دل شب بگو بخند داشتند. آن وقت پا شدند و رفتند خانه هاشان. شب دوم که خودشان دور هم بودند, از هر طرف صحبت می کردند. پسر بزرگ خیلی با ملاحظه و ترس و لرز پرسید: «بابا، من هر چیزی را تو این خانه سر جایش می بینم, جز بزی را. آن کجاست؟»

از شما چه پنهان, پدر یکخرده از بچه ها خجالت کشید و گفت: «بله آن بدجنس، دروغ گو از آب درآمد. من هم سزاش را دادم. سرش را تراشیدم و کتک مفصلی بهش زدم. آن هم فرار کرد. از قراری که شنیدم از اینجا که فرار می کند, می بیند با سر تراشیده جلو سر و همسر نمی تواند سر در بیاورد، می رود بیابان توی لانه روباهی قایم می شود. وقتی روباه می رود خانهاش، می بیند از ته لانه توی تاریکی دو تا چشم برق می زند و زل زل به او نگاه می کند. از ترسش پا می گذارد به فرار. وسط راه به یک خرس می رسد، خرسه می گوید: آقا روباه کجا؟ می گوید: آمدم بروم تو خانهام، دیدم یک جانور عجیب و غریبی آنجاست. خرس می گوید برگرد برویم بیرونش کنیم. وقتی برمی گردند, خرس هم از او می ترسد. دو تایی فرار می کنند. توی راه به یک زنبوری می رسند، زنبور می بیند آقا روباه و خرسه دارند فرار می کنند. ازشان می پرسد: کجا با این عجله؟ آنها تفصیل را می گویند. زنبور می گوید: برگردید, من شما را از شرش راحت می کنم. آنها می گویند ما با این هیکل ترسیدیم, نتوانستیم نُطُق بکشیم.(۱) تو چه می کنی؟ زنبورگفت فلفل نبین چه


۱- صدا برآوردن، سخن گفتن.

ریزه، بشکن ببین چه تیزه! خرس و روباه روی زمین و زنبور هم روی هوا راه افتادند به طرف سوراخ روباه. آنها با ترس و لرز دَر لانه ایستادند. زنبور، وزوزکنان رفت تو. یک گردش هوایی کرد, بعد وسط سرِ تراشیده بز نشست، یک نیش حسابی زد که سر بز آتش گرفت و به جلز و ولز افتاد و شیون کنان آمد بیرون و مثل برق و باد سر به بیابان گذاشت. تا حال کسی نفهمیده است چطور شد و کجا رفت!»

پسرها غش غش زدند به خنده. پدر گفت: «در هر صورت ما کارمان را تو دنیا کردیم و حکم آفتاب لب بام را داریم, اما شما بچه ها قدر این چماق را بدانید».

قصه ما تمام شد. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود. بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصه ما راست بود!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *