قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / قصه: اردک و دخترهای نافرمان

قصه: اردک و دخترهای نافرمان

اردک و دخترهای نافرمان

نوشته: هومن

چاپ اول: مهر ۱۳۶۴

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2به نام خدا

یکی بود ، یکی نبود ، در مزرعه کوچکی نزدیک جنگل سرسبز و زیبائی، مرد دهقان با زن و دو دخترش زندگی می کردند. یکی از دخترها سارا و دختر کوچکتر مریم نام داشت.

سارا و مریم روزها که پدرشان دنبال کار روزانه می رفت به مادرشان کمک می کردند و وقتی که کارشان تمام می شد با یکدیگر بازی و کمی هم نقاشی می کردند.

یک روز صبح مرد دهقان و زنش تصمیم گرفتند برای خرید به شهر بروند . زن دهقان رو به دخترهایش کرد و گفت : «بچه های عزیزم ، لطفاً تا بازگشت ما سعی کنید مثل همیشه دخترهای خوبی باشید. بعد از انجام کارها می توانید توی مزرعه و اطراف آن بازی کنید ولی مبادا از جاده رد شوید و به آان سوی جنگل بروید که خیلی خطرناک است . »

دخترها یکصدا گفتند : «چشم!»

زن و مرد دهقان هر کدام زنبیل بزرگی به دست گرفتند تا هرچه که لازم داشتند از بازار بخرند . بعد از رفتن آنها ، بچه ها سرگرم مرتب کردن اتاق و تمیز کردن ظرفها شدند.

در همین لحظه، یکدفعه چشم سارا از پنجره اتاق ، در آن سوی جنگل به توله سگ پشمالوی سفید و قشنگی افتاد . بدون لحظه ای درنگ از اتاق بیرون پرید ، از در خانه بیرون آمد و از جاده گذشت و پا به جنگل گذاشت . وای که چه سگ قشنگی بود! چه چشمان درشت و چه گوشهای بلندی داشت! در همین موقع مریم نیز سر رسید .

آنها به سگ کوچولو سلام کردند و گفتند :

– سلام . سگ کوچولو ، تو خیلی کوچکی ، تنها کجا می روی ؟

سگ کوچولو گفت : «من به جایگاه حیوانات گمشده می روم ، چون پدر و مادرم را گم کرده ام» و با پاهای کوچکش شروع به دویدن کرد.

دخترها او را دنبال کردند ، چند قدم آن طرف تر به یک بزغاله کوچک و بعد به یک جوجه اردک برخوردند و دخترها گفتند :

– سلام بزغاله ، سلام جوجه اردک ، شماها خیلی کوچک هستید ، تنها کجا می روید ؟

جوجه اردک و بزغاله گفتند: «ما پدر و مادرمان را گم کرده ایم و به جایگاه حیوانات گمشده می رویم .»

دخترها ، سگ کوچولو، جوجه اردک و بزغاله به راه خود در جنگل ادامه دادند . همانطور که پیش می رفتند سارا و مریم چشمشان به بچه گراز ، آهوبره و گوساله افتاد. جلو رفته سلام کردند:

– سلام ، آهوبره ، سلام گراز، سلام گوساله، شما خیلی کوچک هستید تنها کجا می روید ؟

بچه گراز، آهوبره و گوساله گفتند: « ما پدر و مادرمان را گم کرده ایم و به جایگاه حیوانات گمشده می رویم.» و بعد با سارا و مریم و حیوانات همراه آنها به راهشان ادامه دادند. همانطور که در جنگل پیش می رفتند ، چشمشان به جوجه لک لک ، جوجه کبوتر، زاغی و بچه لاکپشت افتاد.

باز سارا و مریم جلو رفته سلام کردند و گفتند:

– جوجه لک لک ، جوجه کبوتر ، زاغی ، بچه لاکپشت شما خیلی کوچک هستید . تنها کجا می روید؟

جوجه لک لک ، جوجه کبوتر و زاغی و بچه لاک پشت گفتند : « ما پدر و مادرمان را گم کرده ایم و حالا به جایگاه حیوانات گمشده می رویم . » خلاصه همانطور که در جنگل پیش می رفتند باز هم به حیوانات دیگری برخورد کردند که همه آنها گمشده بودند و می خواستند به جایگاه حیوانات گمشده بروند .

تقریباً نزدیک ظهر بود که ناگهان سارا و مریم چشمشان به یک چشمه بزرگ افتاد .

روی چشمه، مرغابیها و اردکهای قشنگی مشغول شنا کردن بودند و اطراف آن چشمه، حیوانات زیادی مشغول چرا بودند . چشم اردکها ومرغابیها که به دو دختر کوچک و حیوانات کوچولوی همراه آنها افتاد، دست از شنا کردن کشیدند و از آب بیرون آمدند.

بزرگترین اردکها که معلوم بود رئیس آنها می باشد جلو آمد و گفت :

– سلام دخترها ، سلام حیوانات کوچولوی گمشده ، خوب بچه های نافرمان و بی ادب!

سارا و مریم سرشان را پایین انداختند و حیوانات کوچولوی همراه آنها هم اندکی ناراحت شدند. بعد اردک بزرگ گفت : «ما شما را اینجا نگهداری خواهیم کرد. شما باید آنقدر اینجا بمانید تا یاد بگیرید و تربیت شوید تا دیگر بدون اجازه پدر و مادرتان کاری را انجام ندهید.»

سارا و مریم که خیلی وحشت زده شده بودند شروع به گریه و زاری کردند . اردک بزرگ که گریه دخترها را دید فکر کرد آنها گرسنه هستند. زود رفت و برای آنها یک ماهی بزرگ آورد . دخترها که گرسنه هم بودند از دیدن ماهی زنده بیشتر وحشت کرده و گفتند :

– ما نمی توانیم ماهی زنده بخوریم ، ما می خواهیم به خانه برگردیم . الان پدر و مادرمان به خانه می آیند و ما را تنبیه خواهند کرد .

اردک بزرگ قاه قاه خندید و گفت : « ای دخترهای نافرمان ، ما آنقدر شما را اینجا نگه خواهیم داشت تا به شما بیاموزیم که بدون اجازه پدر و مادرتان کاری را انجام ندهید . چون آنها شما را دوست دارند و خیر و صلاح شما را می خواهند.»

سارا و مریم شروع به گریستن کردند. هرلحظه التماس می کردند که به آنها اجازه داده شود که به منزل برگردند. اردک پیر که دلش به حال دخترها سوخته بود نزد آنها آمد و گفت : «اگر قول می دهید که از این به بعد دخترهای خوبی باشید می توانید به خانه برگردید و این مرتبه از گناه شما خواهم گذشت.»

دخترها که خوشحال شده بودند یکصدا گفتند : «چشم اردک بزرگ ، قول می دهیم .»

بعد اردک بزرگ یکی از دوستانش را صدا کرد و گفت : «این دخترها را تا منزلشان همراهی کن» و به دخترها گفت :

– اگر بار دیگر از فرمان پدر و مادر سرپیچی کنید وای به حالتان!

دخترها با خوشحالی گفتند : « مطمئن باشید ، اردک بزرگ» و بعد راه خانه را در پیش گرفتند . وقتی که سارا و مریم به خانه رسیدند ، پدر و مادرشان هنوز نیامده بودند. بچه ها خیلی خوشحال شدند و سعی کردند که تمام کارهای خانه را انجام دهند .

بعد از ساعتی زن و مرد دهقان به خانه بازگشتند اما سارا و مریم از خجالت جرات نمی کردند به انها نگاه کنند و در دل با خود عهد بستند که دیگر نافرمانی نکنند.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان «اردک و دخترهای نافرمان» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۶۴، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *