قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / قصه آبگیر: اردک و لاک پشت

قصه آبگیر: اردک و لاک پشت

اردک و لاک پشت

(متن ساده شده از کلیه و دمنه، کتاب هشتم )

ساده نویسی: جعفریان

تصویرگر: ناصر آراسته

سال چاپ: دهه ۱۳۶۰

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.

چرا می گوییم غیر از خدا هیچکس نبود؟ چون تنها خدای متعال همه جا هست.

در یک آبگیر، دو تا اردک و یک سنگ پشت زندگی می کردند .

حتماً می دانید آبگیر به محلی می گویند که یک مقدار آب بی حرکت و بی جریان در یک گودال قرار دارد، مثل یک حوض ولی این حوض را کسی نساخته بلکه بطور طبیعی به وجود آمده است. به همین دلیل نمی تواند خیلی بزرگ باشد. در نتیجه، آن دو اردک و یک سنگ پشت محل زندگیشون نزدیک هم بود و به مرور زمان بین آنها دوستی به وجود آمده بود .

مدتی گذشت تا اینکه آب آبگیر کم شد و مدتی بعد آنقدر کم شد که اردک ها نمی توانستند توی آب شنا کنند .

یک روز اردکها نزد سنگ پشت رفته و گفتند که دوست عزیز، ما برای خداحافظی نزد تو آمده ایم. سنگ پشت خیلی ناراحت گردید و چشم هایش پر از اشک شد و گفت ای دوستان عزیز خوب من! کم شدن و تمام شدن آب ضررش برای من بیشتر از شماست چون که من اصلاً بی آب نمی توانم معیشتی داشته باشم. دوری شما را هم نمی توانم تحمل کنم. شما راهی پیدا کنید که مرا هم با خود ببرید. اردک ها حرف او را قبول کرده و گفتند دوری تو هم برای ما سخت است .

یکی از اردک ها به سنگ پشت گفت من فکری به خاطرم رسید ولی تو باید حرف دوستانت را که برای خیر و صلاح تو است به کار بندی و بدان توجه کنی. اگر قول می دهی که حرف گوش کن باشی، ما تو را به همراه خود می بریم. سنگ پشت قبول کرد که حرف شنو باشد.

اردک ها رفته و چوب بلندی آورده و هرکدام یکسر چوب را به نوک خود گرفتند و به سنگ پشت گفتند تو هم وسط این چوب را با دهانت بگیر، ولی مشروط بر اینکه وقتی به هوا برخاستیم، هرچقدر مردم تعجب کرده و حرفهایی بگویند تو اصلاً دهانت را باز نکنی و چیزی نگوئی و تا دوباره به زمین نرسیده ایم لب از لب باز نکنی و به همه حرف ها بی اعتنا باش .

به این ترتیب آنها در آسمان شروع به پرواز کردند.

مردم از دیدن سنگ پشت بر روی آسمان حیرت زده شده و از چپ و راست آنها را به یکدیگر نشان می دادند.

سنگ پشت برای یک ساعت توانست ساکت بماند. بالاخره بی طاقت شد و تا خواست دهان باز کند که بگوید « ا کور شود هرآنکه نتواند دید» از چوب جدا شد و معلق زنان به طرف زمین آمد.

حالا بچه های عزیز! این داستان قشنگ دارای چند نتیجه است. اگر از اول داستان دقت فرمایید درسهای خوبی فرا خواهید گرفت.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب قصه «اردک و لاک پشت» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ دهه ۱۳۶۰، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *