قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه آقا ببره و خرس کوچولو، قصه ببری و پوه
یوزبیت

قصه کودکانه آقا ببره و خرس کوچولو، قصه ببری و پوه

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (1).jpg

آقا ببره و خرس کوچولو

قصه ببری و پوه

مترجم: مهناز فصیحی

از مجموعه کتابهای قصه گو

انتشارات بی تا

سال چاپ: دهه 50 پیش از انقلاب

تهيه، تايپ، ويرايش تصاوير و تنظيم آنلاين: انجمن تايپ ايپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

پست جداکننده نوشته-به نام خدا-بسم الله الرحمن الرحیم -آغاز داستان در سایت ایپابفا

یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود . این وینی پوه، یک خرسک است که مال پسربچه ای به نام کریستوفر روبین است. پوه در جنگل صد جریبی دوستان زیادی داره. یکی از اونها یک موجود جست و خیز کن راه راهه.

سلام ، من ببرم. ب، باز هم ب، یعنی دوتا ب و یک ر .

پوه بهش گفت:

-من می دونم، تو قبلاً هم روی من پریدی.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (2).jpg

-ببر دوست داره که روی مردم بپره.

یک روز اون پیکلت رو دید که داشت برگهای خشک رو جمع آوری می کرد . جست بلندی به طرفش زد. تمام برگها پخش و پلا شد.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (4).jpg

ببره گفت:

-تعجب کردی؟ این فقط یک خیز کوچولو بود. من خیز بهترم رو برای خرگوش نگهداشته ام .

و آقا ببره به طرف خونه خرگوش به جست و خیر پرداخت .

خرگوش با شادی توی باغچه اش مشغول سبزیکاری بود که شنید آقا ببره داره میاد.

-سلام گوش دراز

نه، نه، ببره، نپر… !

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (5).jpg

اما خرگوش نتونست جلوی خیز ببره رو بگیره. هویجا به اطراف پرتاب شدند.

خرگوش ناله کرد که:

-آقا ببره به باغچه قشنگم نگاه کن!! …

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (6).jpg

ببره گفت:

-آه، چه درهم و برهمه. مگه نه؟

-درهم برهم ؟ از بین رفته. چرا دست از این جست و خیزات بر نمی داری؟

-برای اینکه جست و خیز بهترین کار ببرها است.

خرگوش آنقدر ناراحت بود که فوراً جلسه ای تو خونه اش تشکیل داد و پوه و پیگلت هم در اون شرکت داشتند.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (7).jpg

-همه توجه کنید! برای جست و خیز آقا ببره باید فوراً کاری بکنیم. من فکر خیلی خوبی دارم.

ما ببر رو برای یک گردش طولانی به جنگل می بریم و همونجا کش می کنیم . وقتی پیداش کردیم اون دیگه به ببر قدرشناس میشه و میگه: « اوه خدای من چطوری میتونم ازتون تشکر کنم که جونم را نجات دادید. » و خوب ما بهش میگیم که دیگه دست از جست و خیز برداره.

و به این ترتیب صبح روز بعد دوستها راهی جنگل شدند . ببره همینطور جلوی سایرین مشغول جست و خیز بود.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (8).jpg

در فرصتی که ببره حواسش نبود، خرگوش و پوه و پیگلت توی تنه یک درخت قایم شدند.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (9).jpg

یکدفعه ببره متوجه شد که تنها مونده.

-یعنی گوش دراز كجا رفته؟ آهای رفقا کجائید؟ وای حتماً گم شده اند!

و ببر جست و خیز کنان رفت که پیداشون کنه.

وقتی که ببر دور شد سه تا دوست از کنده درخت بیرون آمدند و خرگوش با خنده ای زیر لب گفت:

-دیدین فکر عالی من کار خودش را کرد . حالا میریم و آقا ببره رو نجاتش میدیم.

اما هرچقدر که راه می رفتند باز به همون گودال شنی می رسیدند.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (10).jpg

پوه با عقل کوچولوش گفت:

-من فکر می کنم این گودال شنی ما رو تعقیب میکنه. نکنه ما گم شدیم خرگوش؟

-چه حرفها پوه! من راه منزلم رو خیلی خوب بلدم.

و خرگوش رفت که ثابت کنه میتونه راه خونه اش را پیدا کنه. مدتی که از رفتنش گذشت پوه صدای قار و قور شکمش را شنید.

-فکر می کنم کاسه های عسلم دارند صدام میکنن. بیا بریم پیگلت! شکم من راه خونه رو خوب میدونه.

در این موقع که انتظار همه چیز می رفت جز ببر، او روی پوه و پیگلت پرید!

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (11).jpg

– رفقا من فکر کردم شما گم شديد . گوش دراز کجاست؟

و جریان طوری شد که تنها گمشده واقعی خود خرگوش بود . تک و تنها توی جنگل انبوه با صدای هر جنبنده ای از جا می پرید.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (12).jpg

خرگوش هی بیشتر و بیشتر می ترسید .

اطرافش پر از صداها و اشکال عجیب و غریب بود . یک مرتبه صدای

« سلام »

آشنائی را شنید . و این بار واقعاً از جست زدن ببره به روش خوشحال بود. خرگوش وانمود کرد که اصلاً نمی ترسیده .

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (13).jpg

-اوه ببر! چقدر از دیدنت خوشحالم. ما فکر کردیم که تو گم شدی .

-کور خوندی! ببرها هیچ وقت گم نمیشند.

و به این ترتیب همه با هم به طرف خونه حرکت کردند.

جداکننده پست ایپابفا2

قسمت دوم

وقتی زمستان به جنگل صدجریبی اومد همه جا از برف پوشیده شد.

روو آنقدر برای بازی با ببره بیقرار بود که مادرش کانکا به زحمت تونست شال گردن رو دور گردنش ببنده.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (14).jpg

ببره قول داد که:

-من از این کوچولو مراقبت می کنم و قبل از خواب برش می گردونم.

بعد هر دو جست و خیز کنان دور شدند.

آخه این تنها کاریه که ببرها و کانگروها خیلی خوب می کنند!

اونها به یک دریاچه قشنگ یخ زده که جلوی خونه خرگوش بود رسیدند . خرگوش داشت با خوشحالی سرسره بازی می کرد .

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (15).jpg

روو از ببره پرسید:

-ببینم ببرها هم می توانند به قشنگی آقا خرگوشه سرسره بازی کنند؟

-البته روو.. ببرها خیلی خوب میتونند.

ولی وقتی ببر قدم روی یخ گذاشت ، لیز خورد و محکم به خرگوش خورد و باهم به در جلوئی خونه خرگوش خوردند

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (16).jpg

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (17).jpg

بعد ببر زیر لب گفت:

-ببرها اسکی روی یخ رو دوست ندارند .

ببر و روو به اعماق جنگل صد جریبی رفتند و دنبال چیز دیگه ای که ببرها خوب می توانند انجام بدن گشتند. روو پیشنهاد کرد که:

-ببره بیا از یک درخت بریم بالا!

– ببرها از درخت بالا نمیرند . روش می پرند.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (18).jpg

و به این ترتیب ببر و روو به بالای یک درخت بلند پریدند. راستش چیزی نبود از توی کتاب هم خارج بشوند. ناگهان ببره متوجه شد که چقدر از زمین دور شده اند. اون وحشت کرده بود. ولی روو فکر می کرد این بازی خیلی جالبی است. همینطور که از دم ببره آویزون بود به عقب و جلو تاب می خورد .

-آخ جووون!

-بس کن بچه بس س ک ک ن! جنکل را به لرزه درآوردی!

تو این صفحه پوه و پیگلت داشتند جاپاهای روی برف رو دنبال می کردند. پیگلت پرسید که دنبال چی می گردند. پوه جواب داد:

-تا بهش نرسیم نمیدونم .

درست همین موقع، پوه و پیگلت صدای

« آهای »

از دور شنیدند. پوه نمیدونست که این ببره است و تقاضای کمک داره .

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (19).jpg

-خدا کنه یک پلنگ درنده نباشه. آخه اونها اول صدا می کنند و بعد می پرند روت .

ولی پلنگی در کار نبود. ببر و روو بودند که بالای درخت بودند . پوه بالا رو نگاه کرد و گفت:

-حالت خوبه روو ؟

– من خوبم ولی ببر گیر افتاده!

– تو و ببر چطوری رفتین اون بالا؟

– با خیز برداشتن رفتیم بالا

– خوب چرا با خیز نمی آین پائین؟

پوه با تمام کوچولوئيش عقلش خوب می رسید. و روو هم همینطور پرید پائین . ولی ببره آنقدر وحشت زده بود که نمیتونست اون فاصله را پائین بپره.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (20).jpg

-می بینی آقا ببره، بالاخره این جست و خیزات کار دستت داد!

– تو دیگه کی هستی؟

– من قصه گو هستم!

-پس تو قصه ات من را از اینجا ببر پائین. اگه اینکارو بکنی قول میدم که دیگه خیز برندارم …

و به این ترتیب من کتاب رو کج کردم تا ببر از اون بالا سر بخوره بیاد پایین. اون سالم به زمین رسید.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (21).jpg

ببره خوشحال بود که از اون درخت پایین اومده و دوباره به زمین رسیده.

-من آنقدر خوشحالم که میخوام خیز بردارم!

خرگوشه فوری اومد تو حرفش که:

– نه آقا ببره! تو قول دادی!

– یعنی میگی حتی یک خیز کوچولو موچولو هم نه؟

ببره خیلی ناراحت شد و راهش رو گرفت و رفت.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (22).jpg

روو خودش را تو بغل مادرش چسباند و گفت:

-ماما من اون ببر جست و خیزی رو بیشتر دوست دارم!

و همه گفتند که ببر جست و خیزی رو بیشتر دوست دارند. بله حتی خرگوشه هم گفت. پس تصمیم گرفتند که بگذارند باز هم جست و خیز داشته باشه. ببر هم از شادی یک جست بلند زد.

کتاب داستان قدیمی پوه، پیگلت و ببری وکتاب مصور کودکان برای کودکان ایپابفا (23).jpg

بالاخره یک ببر بدون جست و خیز که اصلاً ببر نیست.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب « آقا ببره و خرس کوچولو» از مجموعه کتابهای قصه گو ، انتشارات بی تا ، توسط انجمن تايپ ايپابفا از روي نسخه اسکن قديمي، چاپ دهه 1350 ، تهيه، تايپ و تنظيم شده است.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت