کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا
کتاب شعر کودکانه گل پریِ شجاع (12)

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند

+1
0

کتاب شعر کودکانه

گل پریِ شجاع

روزی که دیوها خورشید را دزدیدند

شاعر: سید علی نصری
تصویرگر: بهناز مسیبی

به نام خدای مهربان

تو سرزمین گل‌ها
یه جایی اون دور دورا
پای یه کوه بلند
شبیه یک کله‌قند
یه شهر بندری بود
که توش پر از پری بود
یه شهر مثل گُلِستون
زندگی می‌کرد تو اون
پریِ کوچک ما
با مامان و با بابا

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 1

پری کوچولوی قشنگ
با پیرهنی رنگارنگ
اسمش چی بود گلپری
روی سرش روسری
قد و بالاش کوتاه بود
چشاش گرد و سیاه بود
زبر و زرنگ و شیطون
شلوغ ولی مهربون
از صبح تا شب می‌خندید
از بدی‌ها می‌رنجید

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 2

خلاصه بچه‌ها جون
پریا تو شهرشون
هیچ‌چیزی کم نداشتن
غصه و غم نداشتن
باصفا بودن همه
باهم می‌خوندن همه
خورشید موطلایی
مادرِ روشنایی
تو آسمون می‌شینه
پریا رو می‌بینه

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 3

تا اینکه یک روزی
خورشید خانم نیومد
تاریکی موند و سرما
پرسون و پرسون شدن
وای چه پریشون شدن

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 4

خبر اومد که دیوا
خورشید وُ پشت کوها
بستن و زار کردن
دنیا رو تار کردن
دیو چی چیه؟ سیاهی
بدی، بلا، تباهی

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 5

دشمن هر چی خنده س
قاتل هر پرنده س
چکار کنیم؟ چه چاره
دیو که چاره نداره
ماها پریِ خوابیم
قصه‌ی تو کتابیم
فقط شاید با دعا
کنه یه کاری خدا

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 6

خیابونای پرنور
تاریک شد و سوت‌وکور
هرکسی که می‌خندید
دیو اگه اونو می‌دید
از توی شهر می‌بُردش
پشت کوها می‌خوردش
شادی‌ها آب رفتن
پریا خواب رفتن

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 7

گل پری غصه‌دار بود
تو رختخواب بیدار بود
آهای آهای گلپری
نخوابی ور بپری
خواب نمونی نخندی
باید با دیو بجنگی
نمی‌شه منتظر موند
باید که دیوا رو روند
خورشید وُ آزادش کرد
خونه رو آبادش کرد

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 8

گلپری رفت تو کوچه
نگفت دیگه به من چه
کوه وُ گرفت رفت بالا
برای جنگ با دیوا
از تاریکی نترسید
گریه نکرد، نلرزید
گفتش یکی از اونا
باید بره اون بالا
خورشید وُ آزاد کنه
پریا رو شاد کنه

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 9

پریا حیرون بودن
دیوا هراسون بودن
چی شد؟ چطور شد؟ چی شد؟
قرعه به نام کی شد؟
یه بچه با روسری
اسمش چی بود؟ گلپری
رفت بالای کوه نشست
طلسم دیوُ شکست
از پای خورشید خانم
بَندا رو وا‌کرد تموم

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 10

اتل‌متل مترسه
هر کی از دیو بترسه
دیو اونو جادو کرده
به تاریکی خو کرده
گلپری جون می‌دونه
باید تو این زمونه
با تاریکی‌ها جنگید
باید به دیوا خندید *

——————-
* یعنی به حرف دیوها گوش نکنیم و اهمیت ندهیم.

شعر کودکانه: گل پریِ شجاع || روزی که دیوها خورشید را دزدیدند 11
the-end-98-epubfa.ir

+1
0


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=37842

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.