قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب نوجوان / رابینسون کروزو: جلد ۲۵ کتابهای طلائی

رابینسون کروزو: جلد ۲۵ کتابهای طلائی

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (1).jpg

رابینسون کروزو

نوشته: دانیل دفو

مترجم: هومان قشقائی

چاپ اول: ۱۳۴۲

چاپ چهارم: ۱۳۵۴

مجموعه کتابهای طلائی – جلد ۲۵

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (2).jpg

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

کتاب داستان تصویری- رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (1).jpg

من در سال هزار و ششصد و سی و دو، در شهر یورک در خانواده پولداری به دنیا آمدم. از همان دوران کودکی به مسافرتهای دریایی دلبستگی زیادی داشتم. پدرم که مرد دانا و با تجربه ای بود کوشش زیادی کرد تا فکر این کار را از سر من دور کند، من هم برای مدتی بر آن شدم تا دیگر در این باره فکر نکنم. اما یک روز در شهر «هال» به دوستی برخوردم که می خواست با کشتی پدرش به مسافرت برود. او از من خواهش کرد که همراهش بروم. من هم بدون هیج فکری ، و بدون آن که حتی به پدرم خبر بدهم پیشنهاد او را پذیرفتم و همان روز به سوی کرانه های آفریقا راهی شدیم …

هنوز چند روزی از سفر دریایی مان نگذشته بود که توفان شدیدی آغاز شد که تا دوازده روز ادامه داشت . در این مدت کشتی به شدت آسیب دید و آب زیادی داخل انبارهای آن شد. یک روز دیده بان فریاد کشیده: «خشکی!»

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (4).jpg

پس از شنیدن فریاد او همگی به روی عرشه آمدیم تا نگاه کنیم. اما کشتی به گل نشست وموجها تاروی عرشه بلند شدند. فهمیدیم که به زودی کشتی غرق می شود. سوار قایق نجات شدیم و هنوز از کشتی دور نشده بودیم که موجی قایق ما را واژگون کرد. همگی به دریا افتادیم. من در میان موجهای خروشان دست و پا می زدم که موج بزرگی مرا به سمت ساحل راند و نیمه جان بر روی شنهای ساحلی انداخت. پس از مدتی، به هر زحمتی بود، افتان و خیزان چند قدمی در ساحل پیش رفتم، اما از ترس حیوانات وحشی جرأت نکردم روی زمین بخوابم. از درختی بالا رفتم و تا صبح در آنجا ماندم، تردیدی نداشتم که همه دوستانم غرق شده اند و چون خیلی خسته بودم به زودی به خواب رفتم.

روز بعد که از خواب بیدار شدم، دریا آرام بود، و کشتی در چند کیلومتری ساحل، بر روی موجها، بالا و پایین می رفت. من هیچ چیز همراه خود نداشتم. غذا هم نداشتم که بخورم، حتی وسیله ای هم برای تهیه خوراک نداشتم.

از این رو تصمیم گرفتم به کشتی بروم و ببینم چه می توانم پیدا کنم. لباسم را در آوردم و شناکنان خودم را به کشتی رساندم، و از سوراخی که در بدنه اش پدید آمده بود، داخل آن شدم. زیر کشتی را آب گرفته بود، اما قسمتهای بالایی آن خشک بود. چهار تخته پاره را به هم بستم و قایق کوچکی درست کردم. سپس تمام ابزارهای لازم را که در کشتی پیدا کرده بودم، بر آن بار کردم: یک جعبه بزرگ غذا، یک چکش و ابزار دیگر نجاری، پنج تفنگ و مقدار زیادی باروت برای تفنگها. سپس چند ورق کاغذ و چندتائی هم قلم همراه خود برداشتم . در ضمن یک بادبان کوچک نیز برای قایقم تهیه دیدم و آنگاه به سوی ساحل حرکت کردم.

در نزدیکی ساحل قسمت جلوی قایقم به خاک نشت وچیزی نمانده بود که بارهای آن توی آب بریزد که با زحمت زیاد از ریختن آنها جلوگیری کردم. بعد قایق را به سوی رودخانه کوچکی هدایت کردم و در آنجا بارها را خالی کردم.

کار بعدی من این بود که آن محل را بررسی کنم و جای خوبی برای ساختن یک کلبه پیدا کنم تا بتوانم اسبابها را در آن جای بدهم و آنها را از هرگونه خطر پیش بینی نشده ای نگهداری کنم.

در یک کیلومتر خاوری من تپه بلندی بود که از تپه های اطراف خود بلندتر بود. تفنگم را برداشتم و از آن تپه بالا رفتم .

در آنجا از بخت بد پی بردم که در جزیرهای گیر کرده ام که از هر سو آب آن را فراگرفته است، تنها در دوردست، تقریباً در سه کیلومتری باختری من دو جزیره کوچک به چشم می خورد که هیچ نشانه ای از وجود انسان در آنها دیده نمی شد.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (3).jpg

یک دسته پرنده دیدم اما هیچ کدامشان را نمی شناختم وحتی نمی دانستم گوشت کدام یک از آنها خوردنی است.

وقت پایین آمدن از تپه پرنده بزرگی را شکار کردم. فکر می کنم آن اولین تیری بود که تا آن وقت در آن جزیره شلیک شده بود؛ زیرا با بلند شدن صدای تیر تعداد زیادی پرنده از انواع گونه گون به هوا برخاستند. هریک از روی عادت خود به نوع خاصی صدا در می آوردند.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (5).jpg

سرانجام در دامنه تپه قسمت همواری یافتم که مناسب ساختن کلبه بود. بادبان قایقم را به آنجا بردم وچادری درست کردم . آنگاه دایره ای دور چادر خود رسم کردم و با فرو کردن چوبهای بلند در زمین، برای چادر خود دیواری ساختم.

در پشت خانه من غار کوچکی بود. غار را بیشتر کندم و بزرگ تر کردم و دیواره درونی آن را از سنگ و خاک پرساخته، روی آن را صافتر کردم. حالا من دو اتاق داشتم که از چادر به عنوان اتاق نشیمن و از غار به عنوان انبار استفاده می کردم.

دیواری که از چوب درست کرده بودم در نداشت. در عوض، نردبانی درست کردم که موقع رفت و آمد از آن استفاده می کردم و هنگام شب نیز آن را از روی دیوار بر می داشتم. از این رو کاملاً از هر گزندی در امان بودم.

سپس تمام چیزهایی را که به ساحل آورده بودم در انبار خانه ام گذاشتم. سرانجام پس از آن که چندروزی در آن جزیره ماندم به فکر افتادم که وسیله ای درست کنم تا حساب گذشت روزها را داشته باشم. از این روی، چوب بزرگی را دست و پا کردم و آن را در برابر کلبه به زمین فرو کردم و روی آن نوشتم « من در ۳۰ ماه مه ۱۶۵۹ پا به این جزیره گذاشته ام.» هرروز خراش کوچکی روی آن تیر ایجاد می کردم. سپس از هر هفت نشانه کوچک نشان بزرگتری به عنوان هفته جدید ، و پس از هر ۳۰ روز یک خط می زدم، به عنوان آن که ماه تازه آغاز شده است .

از آن پس، وقتم را به کارهای دیگر می گذراندم.

در این وقت بیش از همه چیز به یک میز و صندلی نیاز داشتم؛ زیرا بدون آنها نمی توانستم غذا بخورم.

برای درست کردن آنها به دشواریهای زیادی برخوردم. مثلاً برای به دست آوردن یک تخته ناگزیر بودم یک درخت را قطع کنم و بعد از آن تخته ای بسازم. انجام این کار به هرحال، از نظر رفع سرگرمی هم شده زیاد مرا ناراحت نمی کرد. به هر ترتیبی بود یک میز و صندلی ساختم و انبارم را طبقه بندی کردم و تمام ابزارم را به ترتیب روی طبقه ها گذاشتم.

دشواری بعدی تهیه آتش و روشنایی در شب بود. از این رو همین که هوا تاریک می شد ناگزیر بودم بخوابم. اگر موم به دست می آوردم می توانستم نور و آتش بیافرینم. اما از کجا می باید آن را به دست آورم؟ تنها کاری که می توانستم انجام دهم سوزاندن پیه حیواناتی بود که شکار می کردم و تازه آن هم نور کافی نداشت.

ده ماه بود که در آن جزیره زندانی شده بودم و در این ده ماه نتوانسته بودم برای خودم جای امنی بسازم. و این شاید برای آن بود که علاقه چندانی برای گشت و تماشای جزیره نداشتم، اما پس از مدتی به خاطر آن که به روزهای یکنواخت خودم پایان دهم ، تصمیم گرفتم یک روز ، از سپیده دم تمام جزیره را زیر پا بگذارم. اول در ساحل رودخانه، که قایقم را به آنجا هدایت کرده بودم، شروع به پیشروی کردم. در بین راه به دشتهایی که از نیشکر وحشی پوشیده بود برخوردم. همان طور که از ساحل رودخانه بالا می رفتم جنگل انبوه تر می شد. به تعداد زیادی درخت میوه برخوردم و به چیدن آنها سرگرم شدم، تا آن جا که می توانستم میوه های زیادی چیدم، چون می خواستم با خشک کردن آنها به ذخیره غذای خودم در انبار بیافزایم .

آن شب را در بالای درختی به صبح رساندم. روز بعد به مسافرت خود ادامه دادم. در میان تپه ها به دشت بزرگی رسیدم. در اینجا طبیعت به قدری زیبا بود که مانند باغچه ای مصنوعی به نظر می رسید و من با مباهات پیش خودم می گفتم که اکنون پادشاه این سرزمینم. پس از سه روز راهپیمایی به خانه ام یعنی همان چادر خودم برگشتم. میوه هائی را که چیده بودم همراه داشتم، اما مقدار زیادی از آنها له شده بودند. بقیه را در برابر تابش نور خورشید پهن کردم تا خشک شوند، پس از چند روز دیدم کاملاً خشک شده اند.

در آن ماه باران های شدید سبب شد که کمتر بتوانم از چادر بیرون بروم. از این رو برای تهیه غذا در تنگدستی سختی بودم و دوباری که از کلبه ام بیرون رفتم، حیوان بزرگی شکار کردم و در آخرین روز باران، ماهی بزرگی صید کردم و در روزهای دیگر از میوه های خشک شده و غذایی که از کشتی آورده بودم استفاده کردم.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (6).jpg

در این مدت به بزرگ کردن انبارم پرداختم وزنبیلهایی ساختم تا خاک آن را بیرون بریزم و غذاهایم را در آنها بگذارم. من تنها دو دیگ کوچک داشتم که در آنها آب نگه می داشتم و فقط یک دیگ بزرگ را برای پختن غذایم کنار گذاشته بودم.

پس از جست وجوی زیاد، خاکی پیدا کردم که با آن می توانستم کوزه بسازم . اگر بگویم چه کوزه های شگفت آوری ساختم حتماً به من می خندید ! خلاصه اینکه از کوزه های ساخته شده فقط دو تای آنها را می شد به کار برد و تازه آن دو را هم نمی شد کوزه نامید.

یک روز با مقداری گِل مناسب چندتایی ظرف و فنجان ساختم و آنگاه آنها را روی آتش گذاشتم و تمام شب بیدار ماندم و از آنها مراقبت کردم. صبح که شد تعدادی ظرف و دیگ قابل استفاده داشتم.

از این که ظرفهای من در برابر حرارت مقاومت داشتند از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. آن قدر شوق داشتم که منتظر سرد شدن آنها نشدم و بی درنگی سر کرم پختن غذا شدم.

وقتی که ابزار خانگی خودم را بیشتر زیر و رو کردم به یک کیسه چرمی برخوردم که زمانی برای مرغ های کشتی گندم در آن نگه می داشتند؛ اما چون حالا به آن نیاز داشتم ، هر چه توی آنها بود دور ریختم و از خود آن استفاده کردم.

پس از بارانی که یک ماه پیش باریده بود متوجه شدم در جایی که گندمها را ریخته ام گیاهانی سبز شده اند. پس از چندی آن گیاهان کوچک تبدیل به بته های کامل گندم شدند و من از دیدن بته گندم در آن جزیره در شگفت شدم، سپس تمام جزیره را زیر و رو کردم تا ببینم آیا در آنجا گیاه همانندی پیدا می کنم یا نه؛ اما هیچ جا نشانی از گندم پیدا نکردم؛ آن وقت بود که آن کیسه گندم به یادم آمد. به سراغ گندمها رفتم و آنها را درو کردم و دوباره دانه کاشتم. پس از تکرار این کار، برای خودم، کشتزار گندمی، به اندازه ای که بتواند نان مرا فراهم آورد درست کرده بودم.

تمام این مدت در فکر جزیره رو به رو بودم؛ زیرا فکر می کردم اگر بتوانم خودم را به آنجا برسانم، حتماً می توانم خودم را به جزایر دیگری هم برسانم و این شاید برای من راه فراری می شد.

از این رو این فکر به نظرم رسید که آیا می توانم برای خودم یک قایق از تنه یک درخت بتراشم یا نه! ممکن بود با تیشه یا با آتش، مغز درختی را خالی کنم و از آن قایقی بسازم. اما این فکر را نکردم که پس از ساختن آن با کمک چه شخصی آنرا به دریا بیاندازم؟

بعد، با پشتکار زیاد سرگرم ساختن آن قایق شدم: خودم را با ساختن آن دلخوش کرده بودم اما نمی دانستم که آیا به نتیجه می رسم یا نه. پیش خودم می گفتم بگذار اول قایق ساخته شود، بعد راهی برای انداختن آن به آب پیدا می کنم.

از این رو درخت بزرگی را بریدم که پهنای آن در قسمت پایین در حدود پنج پا و در قسمت بالایی یعنی پیش از رسیدن به شاخه ها نزدیک به چهار و نیم پا بود. بیست روز برای بریدن آن و چهارده روز برای جدا کردن شاخ و برگ آن و یک ماه برای ساختن قسمت خارجی و سه ماه برای خالی کردن مغز درخت وقت صرف کردم، تا سرانجام قایقی ساختم که می توانست ده نفر مسافر را با بارهایشان به راحتی در درون خود جای دهد.

اما وقتی که ساختمان قایق تمام شد از کار خودم خیلی خشنود شدم

اما دشواری کار در بردن و به آب انداختن آن بود. من از دریا در حدود صدمتر دور بودم و تمام این راه سربالایی بود. از این رو بر آن شدم میانبر بزنم و راهی از میان تپه باز کنم و همین کار را هم کردم؛ اما بی فایده بود زیرا من حتی نمی توانستم قایق را تکان دهم ، ناگزیر تصمیم گرفتم آب دریا را به سوی قایق روانه کنم و با این امید شروع به کار کردم اما به زودی متوجه شدم که کوشش من بی فایده است زیرا برای این کار به ده سال وقت نیاز بود؛ با دلگیری تمام از ادامه کار خودداری کردم.

یک روز عصر وقتی که در ساحل قدم می زدم ناگهان متوجه جای پای یک آدم شدم و مانند شخصی که چیز وحشتناکی دیده باشد سر جای خود خشک شدم. هرچه به اطراف خودم نگاه کردم چیزی ندیدم. به راه خود ادامه دادم تا شاید ردپای آدمهای دیگری را هم پیدا کنم؛ اما هیچ گونه نشانه ای از وجود انسان نیافتم.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (7).jpg

بعد دوباره به همان جایی که ردپای آدم را دیده بودم برگشتم تا از وجود آن مطمئن شوم. بله درست پی برده بودم. جای پای یک انسان بود. اما هر چه فکر کردم نتوانستم بفهمم که آن جای پا چگونه به وجود آمده بود؛ زیرا در مدت اقامت خود در این جزیره هیچ آدمی ندیده بودم.

پس از چندی به چادر خود برگشتم. مدت زمانی گذشت. در این مدت من همیشه به دور و بر خود نگاه می کردم، هر گیاه به چشمم مانند یک انسان بود؛ اما وقتی به آن نزدیک می شدم به اشتباه خود پی می بردم.

آن شب خوابم نبرد. صبح روز بعد به این فکر افتادم که ممکن است آن دو پا از آن خودم باشد. دوباره به ساحل رفتم و وقتی پای خود را با آن مقایسه کردم متوجه شدم که آن دو پا از پای من خیلی بزرگتر است.

بعد به خانه ام برگشتم وسرگرم دست کاری دیوار خانه شدم. پس از آن پنج تیرکش درست کردم تا بتوانم تمام تفنگهایم را همه را باهم در آنها بگذارم. سپس تفنگها را در آنها جادادم، به طوری که در مدت دو دقیقه می توانستم همه آنها را شلیک کنم؛ تمام این کارها را از روی ترسی که در اثر دیدن دو پای آدم در ساحل به من رو آورده بود انجام دادم. آن وقت حتی فکر وجود یک انسان را در آن جزیره نمی توانستم به مغز خودم راه بدهم .

یک روز هنگامی که به سوی غرب جزیره می رفتم به نظرم آمد که یک قایق دیده ام اما به قدری دور بود که نتوانستم به خوبی بشناسم که آیا به راستی یک قایق است یا نه! وقتی که از تپه پایین آمدم دیگر نشانی از آن نبود. در این وقت بود که پی بردم آن دوجای پایی که روی ماسه های ساحلی دیده بودم از آن کسانی بوده که از جزیره های دیگر با قایق به اینجا آمده بودند، زیرا شاید برخی از آنها برای فرار از توفان به این قسمت جزیره آمده باشند. و در ضمن ممکن بود که این آدمها از قبیله های مختلف آدمخوار باشند که پس از جنگهایی که میان آنها روی می داد برای خوردن اسیران خود به این جزیره بیایند؛ زیرا این رسم مردم این قسمت از دنیا است.

وقتی که از تپه ای از جنوب باختری جزیره پایین می آمدم چشمم به چیزی افتاد که از وحشت به خود لرزیدم. نمی توانم برایتان توضیح بدهم که وقتی چشمم به استخوانهای دست و پای یک انسان افتاد، چه حالی به من دست داد. در ضمن، پی به جایی بردم که در آن آتش درست کرده بودند. به قدری این منظره برای من ناگهانی و شگفت انگیز بود که تا چندی به فکر خطری که احتمالاً برای خودم وجود داشت نیفتادم. بعد روی خود را از آن سمت برگرداندم؛ چون حالم به هم خورد و نزدیک بود روی زمین بیفتم و دیگر حال و توان دیدن آن منظره را نداشتم . از این رو با شتاب از تپه بالا رفتم و به سوی خانه خودم به راه افتادم. هر روز به آن تپه می رفتم. پس از آن که چند ماه این کار را ادامه دادم خسته شدم و بی آن که نتیجه ای بگیرم از ادامه آن چشم پوشی کردم.

فصل برداشت گندم رسیده بود و از این روی ناگزیر بودم از صبح زود به کشتزار بروم.

یک روز وقتی که پیش از طلوع آفتاب به کشتزار می رفتم نور آتشی در ساحل نگاهم را به سوی خود خواند. آتش در حدود دو کیلومتر با من فاصله داشت. دوان دوان بالای تپه رفتم و به شعله های آتش نگاه کردم.

وقتی که درست دقت کردم دیدم «نه» نفر حلقه وار گرد آتش نشسته اند. بی شک آنها آتش را برای گرم کردن خود درست نکرده بودند زیرا هوا به اندازه کافی گرم بود. پیش خودم گفتم که بی تردید برآنند تا جان آدم بی گناهی را در آن کباب کنند.

به رقص و پایکوبی سرگرم شدند. در این وقت من می توانستم دست و پای آنها را به خوبی ببینم، هیچکدامشان لباسی به تن نداشتند، حتی کوچکترین پوششی هم روی بدن آنها نبود. پس از ساعتی سوار قایقهای خود شدند و به راه افتادند. من به خانه برگشتم تا تفنگم را بیاورم اما وقتی که به آنجا رسیدم قایقها از ساحل دور شده بودند. دیدن جای پای آنها همراه با خون و استخوانهای اشخاصی که آنها با لذت و شادی خورده بودند مرا به فکر رودررویی و درگیری با دسته بعدی انداخت . مدتی گذشت و دیگر نشانی از آنها پیدا نبود.

سپیده دم یک بامداد زیبا و لطیف از خواب که برخاستم دیدم شش قایق در نزدیکی خانه ام بر روی آب ایستاده اند. همه سرنشین های آنها به ساحل آمده بودند و از نظر من پنهان بودند؛ اما می دانستم که هر قایق بین چهار تا شش نفر مسافر با خود آورده . از این رو حدس زدم که در حدود سی نفر در جزیره هستند.

همه تفنگها را آماده کردم و خودم به بالای تپه رفتم و از آنجا توانستم آنها را در حالی که آتشی برپا کرده بودند و دور آن می رقصیدند ببینم. در این وقت دو نفر را دیدم که آنها را برای کشتن از قایق پیاده می کردند. هنوز بیش از لحظه ای از آمدن آنها به ساحل نگذشته بود که دیدم مردی با چماق بر سر یکی از آنها کوبید و دیگری را به حال خود گذاشت تا نوبتش برسد. در این لحظه آن نگون بخت که خود را آزاد دیده بود برای رهایی جان خود شروع به دویدن کرد. یکراست به سوی من می آمد.

وقتی که دیدم تمام آن گروه به دنبال او پیش می آیند و الان است که مرا ببینند خیلی ترسیدم، اما خیلی زود بر اعصاب خود چیره شدم و از جای خودم تکان نخوردم و وقتی که دیدم فقط سه نفر به تعقیب ادامه می دهند خیلی خوشحال شدم.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (8).jpg

میان من و آنها رودخانه ای بود و فراری بینوا یا باید از آن می گذشت یا به دست آن سه نفر کشته می شد. وقتی که او به آن رودخانه رسید خود را به آب انداخت و باشتاب، مثل یک ماهی، از آب گذشت و باز به ساحل که رسید با همان شتاب به فرار ادامه داد. از آن سه نفری که او را دنبال می کردند یک نفر برگشت و دو نفر دیگر خودشان را به آب انداختند و به آهستگی از رودخانه گذشتند . در یک لحظه به فکرم رسید که باید فراری تیره بخت را از دست این درنده های دوپا رها کنم.

تفنگم را برداشتم و به سرعت از تپه پایین آمدم، به طوری که میان دنبال کنندگان و آن شخص فراری قرار گرفتم و با تمام نیرویم فریاد کشیدم و دستم را تکان دادم تا آن شخص از فرار خودداری کند. سپس به آهستگی به سوی آن دو نفر به راه افتادم. ابتدا به نفری که جلوتر می آمد یورش بردم و با پشت تفنگ بر سرش کوبیدم.

نمی خواستم تیر شلیک کنم، زیرا احتمال داشت که با این کار دیگران را از وجود خود آگاه سازم؛ اما نفر دومی با چنان شتابی به من حمله کرد که ناگزیر به تیراندازی شدم.

مرد فراری با وجود این که دیده بود من هردو دشمنان او را کشته ام، به قدری از صدای تفنگ یکه خورد که برجای خود میخ کوب شد. صدایش کردم؛ اما او از آن حالت بیرون نیامد؛ تا آن که سرانجام کمی جلوتر آمد و ایستاد. چند بار با ملایمت از او خواستم که پیشتر بیاید. با ترس و دودلی جلو آمد تا به من رسید . من پی بردم که او فکر می کند که دوباره اسیر شده است و من بر آنم که او را بکشم.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (9).jpg

سعی زیادی کردم که او را از اشتباه بیرون بیاورم. سرانجام کاملاً جلو آمد و در برابرم ایستاد، روی پایم افتاد و به نشانه آن که خود را مدیون من می داند و حاضر به خدمت کردن به من است زمین را بوسید. چیزی که سخت سبب شگفتی او شده بود این بود که من توانسته بودم آن شخص را از فاصله دوری بکشم . او دستش را به سوی جسدهای آن دو دراز کرد و کلماتی را به زبان آورد. با وجود آن که حتی یک کلمه از حرفهایش را نمی فهمیدم اما از شنیدن آنها لذت می بردم. زیرا در طی مدت زیادی که من در این جزیره بودم برای اولین بار بود که صدای یک انسان به گوشم می خورد. از حرفهایش پی بردم که او از من اجازه می خواهد تا از جنازه آن دو بازدید کند. به او اجازه این کار را دادم. او به نفر دوم نزدیک شد و ابتدا نعشش را به یک پهلو و سپس به پهلوی دیگر برگرداند و با دست به سوراخهایی که در بدن مرد پدید آمده بود اشاره کرد. آنگاه چاله ای کند و نعشها را در آن گذاشت تا اگر افراد دیگری به دنبال دوستان خود بیایند آنها را پیدا نکنند. سپس به دنبال من به چادر آمد.

ابتدا به او کمی غذا و لیوانی آب دادم، زیرا او به سبب دویدن و تکاپوی بسیار خسته شده بود. بعد او را وادار به خوابیدن کردم. پس از آن که نیم ساعت خوابید، بیدار شد و در بیرون چادر پیش من آمد. از این زمان من سرگرم آموختن زبان خودم به او شدم. ابتدا به او گفتم که از این پس نامش «جمعه» است؛ زیرا جان او را روز جمعه رهانده بودم. بعد به او کلمه «صاحب» را یاد دادم و گفتم که مرا به این اسم صدا کند. پس از آن بله و نه را یادش دادم و معنی آنها را به او فهماندم . سپس شلوار، و کت و یک کلاه که از پوست خرگوش درست کرده بودم به او دادم. او از دریافت آنها خیلی خوشحال به نظر می رسید. ابتدا، چون به پوشیدن لباس خو نداشت، با ناراحتی حرکت می کرد اما کم کم به پوشیدن آنها خو گرفت.

روز بعد به فکر درست کردن جای خوابی برای او افتادم و در گوشه ای از حیاط خانه ام جایی برایش ترتیب دادم. سپس برای انبار خود دری درست کردم. شبها تمام تفنگها را همراهم به آنجا می بردم و در را می بستم و در آنجا می خوابیدم. این همه دوراندیشی در مورد آن آدم بیهوده بود. زیرا من در تمام عمرم آدمی به درستی و خوش قلبی «جمعه» ندیده بودم. او مرا مانند پسری که پدرش را دوست می دارد دوست می داشت و هرگز از دستم دلگیر نمی شد و می توانم بگویم که برای نجات جان من حاضر بود خودش را فدا کند. تفنگ مرا همانند خدایی می پنداشت و از آن مثل بتی نگاهداری می کرد، و وقتی که تنها می شد با آن درددل می کرد. یک روز از او پرسیدم که با آن چه می گوید. در جواب من گفت که از او می خواهد که به فکر کشتنش نیفتد .

آن سال بهترین سالی بود که من در آن جزیره گذراندم. جمعه، به خوبی حرف زدن را یاد گرفته بود و تاحدی گفته هایم را می فهمید. در وقتهای بیکاری با یکدیگر ، حرف می زدیم و به این ترتیب پس از مدتها زبان من دوباره به کار افتاد.

علاوه بر لذتی که از حرف زدن با «جمعه» می بردم او براستی آدم خوبی هم بود. پاکی و صداقت او هرروز بر من روشنتر می شد و من از ته دل به او علاقه پیدا کرده بودم و شکی ندارم که او مرا از هرکس دیگری بیشتر دوست می داشت.

یک روز وقتی که داشتم انبار را تمیز می کردم «جمعه» آمد و به او گفتم به ساحل برود و ماهی صید کند. هنوز چند دقیقه ای از رفتن او نگذشته بود که دیدم با شتاب و نفس زنان برگشت و دوان دوان از پله های جلوی خانه بالا آمد و پیش از آن که بتوانم از او بپرسم چه چیزی روی داده ، فریاد کشید: «صاحب! صاحب! بد شد، بدشد!» . با نگرانی پرسیدم: « جمعه، چه اتفاقی افتاده؟!». در حالی که با دست به سوی ساحل اشاره می کرد به تندی گفت: « دو سه قایق! یک، دو، سه، قایق!» فکر کردم شاید منظورش شش قایق است اما پس از آن که دوباره از او پرسیدم فهمیدم که مقصودش سه قایق است. به او گفتم : «جمعه هیچ ترسی نداشته باش!» اما پیدا بود که هنوز می ترسد. زیرا همیشه در انتظار روزی بود که آنها بر گردند، و او را تکه تکه کنند و بخورند.

برای آرام کردن او خیلی کوشیدم. سعی کردم به او بفهمانم که برای من هم این خطر هست، به او حالی کردم که باید با آنها بجنگیم.

جمعه گفت: «من تیراندازی کنم؛ اما آنها خیلی زیاد هستند »

من به او گفتم که در این مورد نگران نباشد؛ زیرا اگر نتوانیم همه آنها بکشیم ، تنها صدای تیرهایمان کافی است که آنها را فراری دهد. سپس از او پرسیدم که آیا همان کاری را که من می کنم او انجام می دهد یا نه. در جواب گفت: «اگر «صاحب» دستور دهد من خواهم مرد! » سپس من دو تفنگ برای جمعه و سه تفنگ برای خودم آماده کردم و پس از آن که کارهای مقدماتی را انجام دادم به بالای تپه رفتم تا ببینم وضع از چه قرار است.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (10).jpg

آنها بیست و یک نفر بودند که با سه قایق به جزیره آمده بودند و در ضمن سه نفر زندانی هم همراه داشتند که مثل همیشه برای خوردن آنها به این جزیره آمده بودند.

این منظره مرا خیلی خشمگین کرد . دوتا از تفنگها را به جمعه دادم و سه تفنگی دیگر را خودم برداشتم، و کیسه بزرگی از باروت هم به جمعه دادم تا همراه بردارد. سپس به او گفتم که دنبال من بیاید و بدون دستور من هیچ کاری انجام ندهد.

به سوی جنگل به راه افتادم تا از این راه بی آنکه دیده شوم به تیررس آنها برسم. به آهستگی و با احتیاط در حالی که جمعه در پشت سرم می آمد به میان انبوه درختان رفتم و به راه خود ادامه دادم تا به پشت سر آنها رسیدم و فقط گوشه ای از جنگل میان من و آنها قرار داشت. به آرامی جمعه را صدا زدم ودرخت بزرگی را که در گوشه جنگل بود، نشانش دادم و به او گفتم که خودش را به آن درخت برساند و ببیند که آنها دارند چه کاری می کنند. او این کار را انجام داد و برگشت و گفت که آنها سرگرم خوردن یکی از زندانیها هستند و دست و پای نفر دوم را هم بسته اند و اورا روی ماسه های ساحلی انداخته اند.

درخت دیگری که به آنها نزدیکتر بود در فاصله چهل قدمی درخت قبلی قرار داشت و با دورزدن آن می توانستم خودم را به آنها نزدیک تر کنم. از این رو در پناه بوته ها بی آن که دیده شوم خودم را به آن درخت رساندم و به این ترتیب توانستم به اندازه کافی به آنها نزدیک شوم. حالا در بهترین جایی که می شد پیدا کرده بودم و خیلی خوب می توانستم کوچکترین حرکاتشان را زیر چشم بگیرم.

این موقعیت را نمی بایستی از دست می دادم. زیرا هفده تن از آنها نزدیک یکدیگر دور آتش نشسته بودند و چهار نفر دیگر را برای کشتن زندانی بعدی فرستاده بودند و آنها هم داشتند بندهای دست و پای آن تیره روز را باز می کردند. من رو به «جمعه» کردم و به او گفتم که هر کاری را که می کنم انجام دهد. آن گاه یکی از تفنگها را روی زمین گذاشتم و جمعه هم همین کار را تکرار کرد. سپس تفنگی دیگری را برداشتم و به سوی آدمهای وحشی نشانه رفتم. بعد از جمعه پرسیدم که آیا او آماده است و او هم سرش را تکان داد. «پس آتش کن»، و خود نیز تیری به سوی آنها انداختم. جمعه از من خیلی بهتر تیراندازی کرد زیرا او دو نفر از آنها را کشته و سه نفر را زخمی کرده بود، در حالیکه من فقط یک نفر را کشته و ۲ نفر را زخمی کرده بودم. .

نمی توانید تصور کنید که آنها چه طور از شلیک گلوله های ما، دیوانه وار وحشتزده و هراسان شده بودند. آنهایی هم که سالم مانده بودند به هوا می پریدند و جست و خیز های خنده داری می کردند و نمی دانستند چه کار بکنند. جمعه به من نگاه می کرد تا هر کاری را که انجام می دهم تکرار کند. من تفنگی را که در دست داشتم به زمین پرتاب کردم و دیگری را برداشتم و جمعه هم همین کار را کرد.

من نشانه رفتم و او هم همین کار را کرد. من تیراندازی کردم و جمعه هم به تکرار کار من پرداخت. تیراندازی دوباره ما، دو نفر دیگر را از پا در آورد و چندتایی از آنها را هم زخمی کرد. اما کمی بعد سه نفر دیگر هم به خاک در غلتیدند. بعد به جمعه گفتم که به دنبال من بیاید و تفنگ دومی را روی زمین گذاشتم وسومی را برداشتم و از جنگل خارج شدم. خودم را به آنها نشان دادم. تا چشمشان به من افتاد با تمام قدرتی که داشتم فریاد کشیدم. بعد با سرعت هرچه تمامتر به سوی زندانی آنها دویدم. آن چهار نفر با شنیدن صدای تیرهای اولیه ما او را به حال خود گذاشته بودند و توی یکی از سه قایق پریده بودند. من رو به جمعه کردم و گفتم که به سوی افرادی که در قایق بودند شلیک کند. او جلو دوید تا به فاصله بیست قدمی آنها رسید، بعد به سوی آنها تیر اندازی کرد و من فکر کردم که تمام آنها را کشته است؛ اما بعد، یکی از آنها بلند شد. موقعی که «جمعه» سرگرم تیراندازی بود من بندهای آن زندانی را باز کردم. او توانایی به هیچ کاری را نداشت اما چون فکر می کرد که می خواهم او را بکشم گریه را سر داد. وقتی که جمعه آمد گفتم با او صحبت کند و به او بفهماند که آزاد شده است. جمعه تا چشمش به آن مرد افتاد او را بوسید و به هوا پرید و از شادی فریاد کشید. مدت زیادی طول کشید تا توانستم او را آرام کنم و وقتی که به خود آمد گفت که آن مرد پدر اوست. بعد «جمعه» به خانه رفت و برای پدرش نان و آب آورد. پس از چند روز، جمعه پدرش را با یکی از قایقهایی که وحشیها به جای گذاشته بودند به خانه خودشان برد. هنوز یک هفته از رفتن جمعه نمی گذشت که اتفاق غیر منتظره ای برایم روی داد.

یک روز بعداز ظهر که در خانه ام خوابیده بودم ناگهان صدای جمعه را شنیدم که فریاد میزد: «صاحب! صاحب! آنها آمده اند!»

باشتاب از رختخواب بیرون پریدم و لباسهایم را پوشیدم و بی درنگ از خانه خارج شدم و چون فکر پیشامد بدی را نمی کردم تفنگم را همراهم برنداشتم. وقتی که به دریا نگاه کردم با شگفتی زیاد دیدم که یک قایق بادبانی در حدود نیم میلی جزیره به سوی ساحل نزدیک می شد. به جمع، گفتم که خود را پنهان کند و خودم هم به بالای تپه رفتم. از بالای تپه بهتر می توانستم کشتی ای را که در قسمت جنوبی جزیره لنگر انداخته بود ببینم. فکر کردم که باید یک کشتی انگلیسی باشد و آن قایق هم متعلق به همان کشتی است.

نمی توانم برای شما شرح بدهم که از دیدن آن کشتی چقدر خوشحال شدم. اما نمی دانم چه نیرویی مرا به احتیاط وا می داشت . بعد از خودم پرسیدم که یک کشتی انگلیسی در اینجا چه کار می تواند داشته باشد؟ و با خودم گفتم که این جزیره بر سر راه هیچیک از کشورهایی که دولت انگلیس با آنها رابطه دارد قرار نگرفته . در ضمن می دانستم که توفانی هم وجود نداشته است که آنها را به اینجا براند. تا آنجا که من خبر داشتم در این جزیره مواد کانی هم نبود که آنها به دنبال آن آمده باشند!

کم کم قایق به ساحل نزدیک می شد. سرنشینان آن در نیم میلی من در ساحل پیاده شدند. آنها یازده نفر انگلیسی بودند که دست سه نفرشان بسته بود. مثل آن که این سه نفر زندانی بودند. ابتدا پنج نفر از سرنشینان قایق به خشکی آمدند. بعد آن سه نفر را هم از قایق بیرون آوردند. خیلی تعجب کردم و نمی توانستم معنی کار آنها را درک کنم. جمعه به من رو کرد و گفت: «صاحب می بینید که انگلیسیها هم زندانیان خود را می خورند!»

با لحنی که کمی پرخاش آمیز بود به او گفتم : «نه! نه! ممکن است آنها را بکشند اما مطمئن باش که آنها را نمی خورند!» آنها مدتی سرگرم حرف زدن با زندانی ها شدند و حرف زدنشان طوری بود که هر لحظه انتظار می رفت آنها را بکشند اما بخت با آنها یار بود و نمی دانم چه شد که از کشتن آنها چشم پوشی کردند. وقتی که خواستند برگردند نتوانستند؛ زیرا آنها هنگامی که بلندی آب زیاد بود به ساحل آمده بودند و حالا که سطح آب پایین رفته بود قایق آنها به گل نشسته بود و با وجود کوشش فراوان کاری از پیش نبردند و ناگزیر شدند آن قدر بمانند تا آب بالا بیاید.

بعد همگیشان ، به جز زندانیها، در ساحل سر گرم گردش شدند، مثل آن که می خواستند از چگونگی جزیره باخبر شوند. به خانه برگشتم و مانند دفعه قبل ابزار نبرد را آماده کردم. آنگاه تصمیم گرفتم که خود را به آن زندانی ها نشان بدهم و از آنها پرسشهایی بکنم. تاحدود امکان بی آن که دیده شوم به آنها نزدیک شدم. صدا زدم: «آقایان! شما کی هستید؟ »

آنها از شنیدن صدای من یکه خوردند؛ وقتی که خودم را دیدند خیلی بیشتر تعجب کردند؛ زیرا در این مدت قیافه ام تغییر زیادی کرده بود. جوابی از آنها نشنیدم !

باز صدا زدم: «آقایان لازم نیست تعجب کنید، برای این که ممکن است در جایی که انتظار آنرا ندارید، دوستی داشته باشید!» یکی از آنها گفت: «لابد این دوست از آسمان آمده!» در جواب گفتم: «من یک نفر انگلیسی هستم و تفنگ و باروت هم دارم! آیا خدمتی از دستم بر می آید؟ »

شخصی که سمَت فرماندهی آن سه نفر را داشت گفت: «من کاپیتان آن کشتی بودم، نفراتم بر علیه من شورش کردند و می خواستند مرا بکشند. اما به دلایلی از کشتن من چشم پوشیدند و حالا برآنند که من و این دو نفر را در این جزیره گمنام رها کنند. یکی از این دو نفر دستیار من است و آن دیگری مسافری است که با کشتی من سفر می کرد.»

از او پرسیدم: «آیا آنها تفنگی ، چیزی با خود دارند؟» او پاسخ داد: «آنها مجموعاً سه تفنگ دارند که یکی از آنها را در قایق گذاشته اند وفقط دو تفنگ همراهشان است. »

ساعت نزدیک دوازده بود. گرمای هوا آن پنج نفر را کلافه کرده بود و در زیر درخت بزرگی به خواب رفته بودند و آن سه نفر دیگر هنوز سر گرم گشتن در جزیره بودند. بعد سه تفنگ برای کاپیتان و یارانش آوردم و از او اجازه خواستم تا همانطوری که آن پنج نفر در خواب هستند به آنها شلیک کنیم اما او گفت که فقط دو نفر از آنها آدمهای بدی هستند و آن سه نفر دیگر با وسوسه های آن دو فریب خورده اند و گمراه شده اند

موقعی که ما سرگرم حرف زدن بودیم دو نفر آنها از خواب بیدار شدند و با سرعت از جای برخاستند . من از کاپیتان پرسیدم که آیا آن دو نفر همان سردسته ها بودند ؟ اما او گفت که آنها سردسته نبودند . من در جواب گفتم : «چه بهتر، پس ما می توانیم آنها را نجات دهیم»

آنگاه تفنگهایمان را برداشتیم و به راه افتادیم و دو نفر همراهان کاپیتان در جلوی ما سروصدا به راه انداختند. براثر این سر و صدا دو نفر دیگر از آنها بیدار شدند و همین که چشمشان به ما افتاد از تعجب فریاد کشیدند اما دیر شده بود ؛ زیرا ما دسته جمعی به روی آنها شلیک کردیم . با این شلیک یکی از آنها کشته شد و دیگری زخم برداشت. در این وقت نفر سوم به هوا پرید اما پیش از آن که کاری انجام دهد کاپیتان تفنگ را بر سر او کوبید و او دیگر نتوانست کاری انجام دهد . به این ترتیب هرسه آنها کشته شدند .

در این موقع آن دو نفر دیگر چون یاران خود را کشته دیدند ، به پای کاپیتان افتادند و از او خواهان بخشش شدند و کاپیتان هم به آنها گفت که در صورتی که برای پس گرفتن کشتی به او کمک کنند آنها را می بخشد. آنوقت ما دست و پای آنها را بستیم و من، «جمعه» و معاون کاپیتان را برای گرفتن قایق فرستادم .

آن دو نفر دیگر که برای تماشای جزیره به جنگل رفته بودند با شنیدن صدای گلوله به ساحل بازگشتند و چون یاران خود را شکست خورده و کشته یافتند از درگیری با ما چشم پوشیدند و به کاپیتان وعده همکاری دادند. به این ترتیب تا این زمان بخت با ما یار بود .

من سرگذشت خودم را برای کاپیتان تعریف کردم و او از کارهایی که من برای ادامه زندگی از قبیل ذخیره غذا و به دست آوردن باروت و تفنگ انجام داده بودم سخت در شگفت شد و از این که خدا مرا برای نجات زندگی او در این جزیره گذاشته بود به گریه افتاد و دیگر نتوانست حرفی بزند. چون مدتی از ظهر می گذشت از کاپیتان و همراهانش خواستم که به کلبه ام بیایند و دور هم ناهار بخوریم. دیدن کلبه من، برای آنها هیجان انگیز و شگفت آور بود و نمی توانستند باور کنند بسیاری از ابزار و وسایل خانگی را خودم به تنهایی در جزیره ساخته ام. کار دشوار بعدی ما، درگیری با سرنشینان کشتی و به دست آوردن کشتی و پس گرفتن آن از شورشیان بود . کاپیتان می گفت که هنوز بیست و شش نفر در کشتی هستند و من نمی دانستم که چگونه می توانیم با آنها بجنگیم . اما به فکرم رسید که سرنشینان کشتی پس از آن که قایق برنگردد نگران می شوند و قایق دیگری به دنبال آن خواهند فرستاد و ما می بایستی سوراخی در بدنه قایق اولی ایجاد کنیم تا آنها نتوانند آن را با خود ببرند . همین که این کار را تمام کردم صدای شلیک توپی از کشتی شنیده شد . بعد آنها پرچمی را به عنوان دستور بازگشت به سرنشینان قایق، بر روی دکل افراشتند. اما قایق نفرستادند و چون از این کار نتیجه ای نگرفتند ، توپ دیگری شلیک کردند و پرچمهای دیگری برافراشتند . سپس قایقی با ده سرنشین به آب انداختند و آن قایق به سوی ساحل حرکت کرد. وقتی که قایق به ساحل نزدیک شد ، کاپیتان سرنشینان آن را شناخت و گفت که سه نفر آنها افراد خوبی هستند و دیگران آنها را وادار به شورش کرده اند اما دیگران از افراد شرور کشتی به شمار می روند.

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (11).jpg

آنها قایقشان را به ساحل کشیدند و پس از آن ، همه به سوی قایق اولی دویدند و از دیدن سوراخی که در بدنه آن ایجاد شده بود در شگفت شدند و چون از سرنشینان آن اثری نیافتند با صدای بلند آنها را صدا زدند؛ اما جوابی به آنها داده نشد. پس به دور هم جمع شدند و در یک لحظه همه با هم تیر اندازی کردند. زندانیان ما صدای آنها را می شنیدند، اما جرأت پاسخ دادن نداشتند.

آنها دو نفر را برای مراقبت از قایق در ساحل گذاشتند و دیگران به دو سوی تپه ای که کلبه ام در دامنه أن قرار داشت رهسپار شدند . بی درنگ به دستیار کاپیتان و «جمعه» دستور دادم که به رودخانه کوچکی که در قسمت باختری جزیره جریان داشت بروند و سر و صدا راه بیندازند و به این ترتیب، افرادی را که به سوی ما می آمدند به دنبال خود به درون جنگل بکشانند . مدتی نگذشت که آنها صدای «جمعه» را شنیدند و به دنبال صدا وارد جنگل شدند. همین که آنها از نظر ناپدید شدند، ما از تپه پایین آمدیم و دو نفری را که در قایق بودند غافلگیر کردیم، سپس قایق را از آن جا دور کردیم و در زیر علفهای ساحلی پنهان کردیم . آن دو نفر آدمهای خوبی بودند و چون حاضر به همکاری با ما شدند تفنگهایشان را نگرفتیم .

در این مدت «جمعه» و دستیار کاپیتان وظیفه خود را به خوبی انجام می دادند و با صدازدن آن افراد، آنها را از تپه ای به تپه دیگر می کشاندند تا آنجایی که همه آنها خسته شدند و راه خود را گم کردند و چون از تعقیب صدای جمعه نتیجه ای نگرفتند به ساحل برگشتن و ما صدای افرادی را که در جلوی آن گروه حرکت می کردند می شنیدیم که به افرادی که عقب مانده بودند دستور حرکت می دادند و آنها در جواب دم از خستگی می زدند . کم کم هوا تاریک می شد . سرانجام ، همه آن هشت نفری که ما از صبح آنها را با سر و صدای عجیب خود سرگردان کرده بودیم رسیدند و از این که قایق و دو نفر نگهبان آن ناپدید شده بودند بر شدت ترس و شگفتیشان افزوده شد. صدای آنها را می شنیدیم که به یک دیگر می گفتند که به جزیره اسرارآمیزی آمده اند و شاید دیگر هیچگاه نتوانند رهایی یابند. من به کاپیتان و «جمعه» گفتم که تاحدامکان ، بی آن که دیده شوند، خودشان را به آنها نزدیک کنند. پس از اندک مدتی فرمانده آن عده و دو نفر دیگر به سوی کاپیتان و «جمعه» حرکت کردند و همین که به آنها نزدیک شدند آن دو به روی آنان شلیک کردند . فرمانده آنها کشته شد و یک نفر هم زخمی شده و نفر سوم پا به فرار گذاشت .

من و همراهانم ، که همگی «نه» نفر بودیم، به سوی آنها حرکت کردیم و به یکی از زندانیان دستور دادم که آنها را صدا کند. او فریادکشید:

-« تام اسمیت ، تام اسمیت!» تام اسمیت جواب داد : «بله؟» آن زندانی در جواب گفت : « تفنگهایتان را به زمین بیندازید. وگرنه همگی کشته می شوید!» و ادامه داد: «ما چهل نفر هستیم و مدت دو ساعت است که شما را دنبال می کنیم و فرمانده شما هم کشته شده است . اگر تفنگهایتان را زمین بیندازید جان سالم به در می برید و گرنه منتظر مرگ باشید. »

کتاب داستان تصویری رابینسون کروزو در جزیره مجموعه کتابهای طلایی نوجوانان ایپابفا (12).jpg

آنها اطاعت کردند و تفنگهایشان را به زمین گذاشتند و من دو نفر را برای بستن دست و پای آنها فرستادم .سپس توانستیم با خیالی آسوده قایق اولی را درست کنیم و کاپیتان را با چهار نفر از افراد خود به کشتی بازگردانیم و از دور مراقبشان باشیم. دو نفر از سرنشینان کشتی قایق کاپیتان را دیدند و کاپیتان یک نفر را وادار کرد که فریاد بزند و بگوید افراد و قایق را به کشتی بازگردانده است.

در زمانی که این حرف زده می شد قایق به کشتی رسید و آنها از بدنه آن بالا رفتند و دو نفر را زندانی کردند و بعد درِ قسمت پایین کشتی را قفل زدند و تمام سرنشینان آن را ، که در آن جا جمع شده بودند، زندانی کردند . کاپیتان دستور داد هفت تیر توپ شلیک کردند تا من بدانم که کشتی به دست او افتاده است . من از دریافت این خبر خوشحال شدم و آن شب را در جزیره خوابیدم . موقعی که در خواب بودم صدای تیری مرا از خواب بیدار کرد. از جا برخاستم و لباس پوشیدم و از خانه ام بیرون آمدم . پس از اندک زمانی صدای کاپیتان را شنیدم . آن وقت از تپه ای که خانه ام در دامنه آن قرار داشت بالا رفتم . در آنجا کاپیتان منتظر من بود و در حالی که با دستش به کشتی اشاره می کرد گفت : «دوست من که جانم را نجات دادی، کشتی تو در آنجا آماده حرکت ایستاده ! من و تمام کارکنان کشتی در خدمت تو هستیم ، برای آن که تو جان مرا و دوستانم را از مرگ حتمی رهاندی .»

من «جمعه» را همراه خود به کشتی بردم و در ضمن، به یاد روزهای زندگیم در جزیره، برخی از چیزهایی را که خودم ساخته بودم همراه برداشتم و پس از بیست و شش سال و دو ماه و هفده روز اقامت در این جزیره، در سال هزار و ششصد و هشتاد و هفت میلادی آن را ترک کردم.

پس از آن به مسافرتهای دیگری هم رفتم که در اینجا یادی از آنها نکرده ام و باید بگویم که در همه این سفرها دوست باوفایم «جمعه» همیشه همراه من بود .

من حالا مردپیری شده ام و اکنون سرگرم گردآوری ابزار مسافرتی هستم که از همه مسافرتهای پیشین طولانی تر خواهد بود و فکر نمی کنم که دیگر برای من عمری باقی بماند که بتوانم آن را برای شما شرح بدهم، اما امیدوارم روزی دوست جوانم «جمعه» آنها را برای شما بازگو کند .

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان « رابینسون کروزو» (جلد ۲۵ از مجموعه کتابهای طلائی) توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۵۴، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *