داستان کودکانه: آقای گیلز و باغش

داستان کودکانه: آقای گیلز و باغش || به همسایه‌مان کمک کنیم!

داستان کودکانه و آموزنده
آقای گیلز و باغش

داستان کودکانه قبل از خواب کودکان
ایپابفا: سایت کودکانه‌ی قصه کودک و کتاب کودک

به نام خدا

آقای گیلزِ پیر، مچ پایش شکسته بود، او احساس ناامیدی می‌کرد، مخصوصاً وقتی نمی‌توانست در باغِ کنار آشپزخانه‌اش کار کند.

تینا، روزالی و سام، در این مورد صحبت می‌کردند.

تینا گفت: «من دوست دارم برای آقای گیلزِ مهربان یه کاری انجام بدم.»

سام گفت: «او پیرمرد خیلی مهربونیه، یادتون می‌یاد که چه طوری دوچرخه‌ی منو تعمیر کرد؟»

روزالی به سام یادآوری کرد و گفت: «خوب، ما که تعطیل هستیم، چرا بهش کمک نکنیم باغش رو مرتب کنه؟»

سام قبول کرد و گفت: «بله این واقعاً هیجان انگیزه!»

بقیه هم که لبخند بزرگی روی صورتشان بود گفتند: «نظر خوبیه!»

خوب، شما فکر می‌کنید آن‌ها چه‌کار کردند؟

بچه‌ها فوراً شروع به کار کردند و دو ساعت بعد، همه‌ی کارها تمام شده بود.

بعد، بچه‌ها که کمی خاکی و کثیف شده بودند، به‌طرف در جلویی رفتند و زنگ را زدند.

آقای گیلز ناله و غرولندی کرد و به‌سختی از روی مبل راحتی بلند شد و خودش را به چوب‌های زیر بغلش رساند تا بتواند برود و ببیند پشت در چه کسی است.

بچه‌ها فریاد زدند: «ما برای شما یه خبر غافلگیرکننده داریم. بیایید و ببینید!»

آقای گیلز که کمی گیج و حیران به نظر می‌رسید به دنبال آن‌ها بیرون از خانه رفت و وقتی‌که باغش را دید، نمی‌دانست که چه بگوید.

اما سه دوست، خیلی راضی و خوشحال بودند.



لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=24062

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *