کتاب داستان کودکانه چه کسی می‌ترسد از تاریکی شب؟ (33)

داستان آموزنده کودکان: چه کسی می‌ترسد؟ || ترس از تاریکی شب

0

کتاب داستان آموزنده کودکان

چه کسی می‌ترسد از تاریکی شب؟

نوشته و نقاشی: کرازبی بونزال
ترجمه و اقتباس: نشر نوبرگ
چاپ اول: 1365

به نام خدای مهربان
که بیشتر از همه، ما کودکان را دوست دارد.

من «ساسان» هستم. این هم «ملوس» است.

«ملوس» با من بازی می‌کند. من هم از او نگهداری می‌کنم.

«شیرین» دختر فهمیده‌ای است. او در همسایگی ما زندگی می‌کند. بیا اینجا، «شیرین»، بیا به من کمک کن.

«ملوس» شب‌ها می‌ترسد. او از تاریکی شب ترس و هراس دارد. این کارش مرا خیلی خسته کرده است.

بارها به او گفته‌ام که این رفتار خوبی نیست. افراد نادان از تاریکی می‌ترسند. ولی «ملوس» همچنان هراسان است.

تا هوا تاریک می‌شود سراپایش از ترس می‌لرزد. به خیالش، روی دیوار اتاق، سایه‌های غول‌پیکری دیده می‌شوند که هراس‌انگیزند.

هر شب صداهای ترس‌آوری می‌شنود: مثل «اووو…» «بووو…».

چند بار به او گفته‌ام: «ملو…س! این صدای وزش باد است.» بااین‌حال، گربۀ ترسوی من هنوز می‌هراسد.

گاهی خیال می‌کند کسی دارد روی بام راه می‌رود. بااینکه به او گفته‌ام این صدا مال ریزش باران است. ولی «ملوس» هر بار، از ترس، زیر لحاف، پنهان می‌شود.

– «ساسان»، تو فکر می‌کنی «ملوس» گربۀ باهوشی است؟

– «بله، او خیلی باهوش و زیرک به نظر می‌آید.»

– «ولی به نظر من، گربۀ تو خیلی نادان است.»

– «نه، هرگز! این‌طور نیست!»

– «او باید بسیار نافهم باشد. چون از تاریکی می‌ترسد.»

– «این‌که دلیل بر نادانی نیست!»

– «ولی تو خودت گفتی که ترسیدن در شب، کار افراد نادان است.»

– «آری، من گفته بودم، یادم آمد. باید «ملوس» را گربه‌ای نافهم دانست.»

– «ولی «ساسان»! تو که مثل او نادان نیستی! چرا به «ملوس» یاد نمی‌دهی که از تاریکی شب، ترسان و لرزان نشود؟»

– «چگونه به او یاد بدهم؟»

– «همین‌که هوا تاریک شد «ملوس» را بردار و در بغل بگیر و نوازش کن تا بفهمد تنها نیست و تو مراقب او هستی.»

– به «ملوس» بگو: «فرق شب و روز در این است که چراغ روز (خورشید) بسیار پرنورتر از چراغ شب (ماه) است.»

– «به‌زودی او خواهد فهمید که شب هم مثل روز، آفریدۀ خدای مهربان است: روز برای کار و کوشش، شب برای خواب و آرامش.»

– «راست گفتی. اگر این‌ها را بداند از تاریکی نخواهد ترسید. از راهنمایی تو خیلی سپاسگزارم، «شیرین»»

– «ممنون، کار چندانی نکردم. برایم جالب بود که بشنوم چرا بعضی‌ها از شبِ تار هراس دارند!»

– «ملوس» عزیز، بیا برویم، مشکل ما برطرف شد.

ازاین‌پس، کسی از تاریکی شب نخواهد ترسید و…

… همه به خواب ناز فرو خواهند رفت.

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=33744

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.