ایمان

داستان آموزنده «ایمان»

۰

ایمان

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده‌ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند می‌شنید مسخره می‌کرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته‌شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله‌ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ‌ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

۰


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=15739

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *