کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا
hasani-barreh-epubfa.ir-1

شعرقصه‌ی کودکانه: حسنی ما یه برّه داشت

+63
-8

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_1-.jpg

حسنی ما یه برّه داشت

قصه ای به شعر کودکانه

سروده: شاعر طنزپرداز ، منوچهر احترامی
تصویرگر: غلامعلی مکتبی
تهیه ، تایپ و تنظیم آنلاین: سایت ایپابفا

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_3--.jpg

به نام خدا

حسنی ما یه بره داشت

بره شو خیلی دوست می داشت

بره چاق توپولی، زبر و زرنگ و توقولی

دس کوچولو ، پا کوچولو ، پشم تنش کرک هلو

خودش سفید سمش سیا، سر و کاکلش رنگ حنا

بچه های این ور ده ، اون ور ده، پائين ده ، بالاى ده

همگی باهاش دوست بودن

صبح که میشد از خونه در می اومدن

دور و برش جمع می شدن، پشمهاشو شونه می زدن

به گردنش النگ دولنگ ، گل و گیله های رنگارنگ .

حسني ما

سینه ش جلو، سرش بالا ، قدم می زد تو کوچه ها ، نگاه می کرد به بچه ها

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_4-.jpg

یه روز بهار

باباش اومد تو بیشه زار

داد زد : آهای حسن بیا کجائی بابا ؟

بره تو بیار ، خودتم بيا.

قیچی تیز

پشم سفید

بره رو گرفت ، پشمهاشو چید

بره چاق توپولی ، زبر و زرنگ و توقولی

شد جوجه پر کنده

همگی زدن به خنده

پیشیه می گفت :

– تو بره ای یا بچه موش لخت راه نرو، یه چیزی بپوش

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_6-.jpg

حسنی ما ،

شونه ش بالا ،

سرش پائین

قدم می زد تو کوچه ها

نگاه می کرد روی زمین .

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_8-.jpg

ننه حسن

دوون دوون

از خونه شون اومد بیرون

پشمها رو بسته بسته کرد

سفید و گلی دو دسته کرد

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_10-.jpg

ریسید و تابید و کلاف کرد

شست و تميز و صاف کرد

منظم و مرتب

پیچید توی چادر شب

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_12-.jpg

یه جفت میل و یه مشت کلاف

حالا نباف و کی بباف

ننه حسن

سرتاسر تابستون

نشسته بود تو ایوون

بی گفتگو ، بی های و هو

برای حسن لباس می بافت

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_14-.jpg

فصل زمستون که رسید بارون اومد، برف بارید ،

حسنی ما، لباسو پوشید خرامون و خرامون اومد میون میدون

حیوونا شاد و خندون

               خانومی گفت:

لباس حسن عالی شده قشنگتر از قالی شده

               پیشیه می گفت :

لباس حسن قشنگه مثل پوست پلنگه

                ببعی می گفت :

بع ، سرده هوا، نع.

اما حسن ، لباس به تن ، خنده به لب

شونه شده داده بود عقب

میون برف و بارون قدم می زد تو میدون

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_16-.jpg

باباش بهش نیگا میکرد

دود چپق هوا می کرد

          ننه ش می گفت :

ننه حسنی ماشالا

چشم نخوری ایشالا.

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_17-.jpg

«پایان»


این داستان ، توسط سایت ایپابفا از روی متن PDF ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

«کتاب های قدیمی را احیا کنیم!»

 

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

+63
-8


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=2043

4 دیدگاه

  1. واقعا ممنونم از کار زیباتون.کمک بزرگیه به مامانا.براتون بهترینها رو آرزو میکنم.

  2. بسیار بسیار عالی
    قابل توصیف نیست این کار با ارزش شما
    خدا قوت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *