قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه حسنی ما یه برّه داشت
یوزبیت

قصه کودکانه حسنی ما یه برّه داشت

بنام خدا

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_1-.jpg

حسنی ما یه برّه داشت

قصه ای به شعر کودکانه

سروده: شاعر طنزپرداز ، منوچهر احترامی

تصویرگر: غلامعلی مکتبی

تهیه ، تایپ و تنظیم آنلاین: سایت ایپابفا

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_3--.jpg

حسنی ما یه بره داشت

بره شو خیلی دوست می داشت

بره چاق توپولی، زبر و زرنگ و توقولی

دس کوچولو ، پا کوچولو ، پشم تنش کرک هلو

خودش سفید سمش سیا، سر و کاکلش رنگ حنا

بچه های این ور ده ، اون ور ده، پائين ده ، بالاى ده

همگی باهاش دوست بودن

صبح که میشد از خونه در می اومدن

دور و برش جمع می شدن، پشمهاشو شونه می زدن

به گردنش النگ دولنگ ، گل و گیله های رنگارنگ .

حسني ما

سینه ش جلو، سرش بالا ، قدم می زد تو کوچه ها ، نگاه می کرد به بچه ها

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_4-.jpg

یه روز بهار

باباش اومد تو بیشه زار

داد زد : آهای حسن بیا کجائی بابا ؟

بره تو بیار ، خودتم بيا.

قیچی تیز

پشم سفید

بره رو گرفت ، پشمهاشو چید

بره چاق توپولی ، زبر و زرنگ و توقولی

شد جوجه پر کنده

همگی زدن به خنده

پیشیه می گفت :

– تو بره ای یا بچه موش لخت راه نرو، یه چیزی بپوش

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_6-.jpg

حسنی ما ،

شونه ش بالا ،

سرش پائین

قدم می زد تو کوچه ها

نگاه می کرد روی زمین .

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_8-.jpg

ننه حسن

دوون دوون

از خونه شون اومد بیرون

پشمها رو بسته بسته کرد

سفید و گلی دو دسته کرد

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_10-.jpg

ریسید و تابید و کلاف کرد

شست و تميز و صاف کرد

منظم و مرتب

پیچید توی چادر شب

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_12-.jpg

یه جفت میل و یه مشت کلاف

حالا نباف و کی بباف

ننه حسن

سرتاسر تابستون

نشسته بود تو ایوون

بی گفتگو ، بی های و هو

برای حسن لباس می بافت

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_14-.jpg

فصل زمستون که رسید بارون اومد، برف بارید ،

حسنی ما، لباسو پوشید خرامون و خرامون اومد میون میدون

حیوونا شاد و خندون

               خانومی گفت:

لباس حسن عالی شده قشنگتر از قالی شده

               پیشیه می گفت :

لباس حسن قشنگه مثل پوست پلنگه

                ببعی می گفت :

بع ، سرده هوا، نع.

اما حسن ، لباس به تن ، خنده به لب

شونه شده داده بود عقب

میون برف و بارون قدم می زد تو میدون

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_16-.jpg

باباش بهش نیگا میکرد

دود چپق هوا می کرد

          ننه ش می گفت :

ننه حسنی ماشالا

چشم نخوری ایشالا.

hasani-barreh-istgahekoodak.ir_Page_17-.jpg

«پایان»


این داستان ، توسط سایت ایپابفا از روی متن PDF ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

«کتاب های قدیمی را احیا کنیم!»

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

2 دیدگاه

  1. بسیار بسیار عالی
    قابل توصیف نیست این کار با ارزش شما
    خدا قوت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت