قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب نوجوان / جزیره گنج: رابرت لوئی استیونسون – جلد ۱۰ کتابهای طلائی

جزیره گنج: رابرت لوئی استیونسون – جلد ۱۰ کتابهای طلائی

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (1).jpg

جزیره گنج

نوشته: رابرت لوئی استیونسون

ترجمه: محمدرضا جعفری

چاپ اول: ۱۳۴۲

چاپ چهارم: ۱۳۵۲

مجموعه کتابهای طلائی: جلد ۱۰

تهیه، تایپ ، فتوشاپ تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (3).jpg

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

فهرست مطالب داستان

١- کاپیتان پیر دریا

۲- سگ سیاه

۳- صندوقچه

۴- نقشه

۵- کشتی هیسپانیولا

۶- سفر

۷- حوادث در جزیره

۸- سرگذشت بن گان

۹- سرگذشت جیم

۱۰- سرگذشت دکتر

۱۱- پرچم صلح

۱۲- حمله

۱۳- ماجرای دریایی جیم

۱۴- جیم فرمان می دهد

۱۵- قرارگاه دشمن

۱۶- جستجوی گنج

۱۷- توضیحات دکتر

۱۸- پایان ماجرا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

١- کاپیتان پیر دریا

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (4).jpg

در حدود سال ۱۷۶۰ «جیم هاوکینز » با پدر و مادرش در کافه « آدمیرال بن بو » که در جنوب انگلستان واقع بود زندگی می کرد. پدر جیم صاحب کافه بود.

یک روز، دریانوردی پیر و آفتاب سوخته قدم زنان در جاده نزدیک کافه پیش آمد و دور و برش را نگاه کرد. پیرمرد قد بلند و تنومند بود و اثر زخم سفید رنگی برگونه داشت. یک کلاه لبه برگردان بر سر گذاشته بود و موهای بافته اش را به عقب سرخوابانده بود. وقتی که به در کافه رسید، ایستاد و صورتش را برگرداند و به دریا خیره شد، سپس در زد. وقتی که جیم در را باز کرد، پیر مرد یک لیوان رَم (عرق نیشکر) از او خواست و همانجا که ایستاده بود آن را به آرامی سر کشید. بعد پرسید: « آیا مردم زیاد به اینجا می آیند؟ »

پدر جیم جواب داد: «نه، عده کمی به اینجا می آیند. »

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (5).jpg

پیرمرد گفت: « پس من همین جا می مانم. تنها چیزی که از شما می خواهم گوشت خوک و تخم مرغ و مقدار زیادی رم و آن بلندی کنار دریا است چون می خواهم گذشتن کشتیها را ببینم. »پدر جیم گفت: « یک اتاق خواب در طبقه بالا هست. شما می توانید اینجا بمانید. اسمتان چیست؟ » دریانورد جواب داد: « به اسمم کاری نداشته باشید ! مرا کاپیتان صدا کنید ! »

مرد دیگری یک چرخ دستی را که صندوقچه ای در آن بود به آنجا آورد. کاپیتان با فریاد به او گفت: « این صندوقچه را به اتاق خوابم در طبقه بالا ببر. من همین جامی مانم ! »

دریانورد پیر چندین ماه در قهوه خانه ماند. در صندوقچه ای که در اتاقش بود هیچوقت باز نشد و هیچکس نمی دانست که چه چیزی در آن بود. او پولی برای اتاق و رمی که می نوشید به پدر جیم نمی داد و مبلغ زیادی به آقای هاوکینز بدهکار بود، اما آقای هاوکینز می ترسید که پول را از او بخواهد. همه از کاپیتان می ترسیدند چون او وحشی به نظر می رسید.

یک روز کاپیتان به جیم گفت: « از تو می خواهم که دنبال یک دریانورد یک پا بگردی. اگر او را دیدی فوراً به من بگو. اگر دنبال او بگردی من اول هرماه مبلغی به تو می دهم.» جیم این کار را قبول کرد. می دانست که کاپیتان از این مرد می ترسد.

۲- سگ سیاه

هرروز کاپیتان دوربینی زیربغل می گذاشت و به بلندی کنار دریا می رفت و وقتی که بر می گشت می پرسید: « امروز دریانوردی ندیدید که در این اطراف قدم بزند؟» هر روز غروب در گوشه ای از سالن کافه می نشست و رم می نوشید.

یک روز عصر، دکتر لیوزی سوار بر اسب به عیادت پدر جیم که بیمار بود رفت. وقتی که پسر بچه ای اسب او را به طویله برد، دکتر به سالن کافه رفت تا پیپش را دود کند. کاپیتان هم در سالن پشت میز دیگری نشسته بود و دستهایش را برآن تکیه داده بود. مست بود و فریاد زنان آواز مورد علاقه اش را می خواند:

« پانزده مرد، گرد صندوقچه یک مرده

یا-هاها، و یک بطری رم . »

دکتر لیوزی با تنفر به مرد مست نگاه کرد و گفت: «اگر تو به مشروب خوردن ادامه بدهی زیاد عمر نمی کنی.»

کاپیتان پیر خشمگین شد و به پا پرید. چاقوی دریانوردیش را بیرون کشید و آن را در دست گرفت و تهدید کرد که آن را برای دکتر لیوزی پرتاب می کند.

دکتر از جایش تکان نخورد و به آرامی گفت: « اگر چاقو را فوراً توی جیبت نگذاری، خودت را پای چوبه دار خواهی دید. من همانطور که دکترم قاضی هم هستم و کارهای تو را زیر نظر دارم، پس بهتر است که مواظب رفتار خودت باشی ! »

در یک صبح سرد ماه ژانویه، کاپیتان مثل همیشه، پیش از صبحانه با دوربینش به بلندی کنار دریا رفت. در سالن کافه جیم مشغول چیدن میز صبحانه بود. در به آرامی باز شد و مردی داخل خزید و یک گیلاس رم خواست. جیم برای آوردن شراب رفت، و مرد پشت میز نشست. وقتی که جیم با گیلاس رم برگشت غریبه پرسید : « این صبحانه برای رفیقم بیل بونز است؟ »

جیم گفت: « من دوست شما بیل پونز را نمی شناسم . این برای مردی است که ما کاپیتان صدایش می کنیم . »

مرد پرسید: «آیا کاپیتان اثر زخمی برگونه راستش دارد ؟ » جیم جواب داد : « بله ، دارد.» مرد غریبه گفت: بله ، او همان بیل بونز است. الان کجاست ؟ »

جیم گفت:« با دوربینش به بلندی کنار دریا رفته ! »

مرد غریبه به سمت در رفت و بیرون را نگاه کرد و کاپیتان را دید که به کافه بر می گشت. او جیم را داخل سالن هل داد و پشت در پنهانش کرد و گفت : « او را متعجب می کنیم .»

کاپیتان از کنار دریا برگشت ، وارد سالن شد و در را محکم پشت سرش بست و برای خودن صبحانه به سوی میز رفت.

غریبه گفت: « بیل ! » کاپیتان یک باره به عقب برگشت، رنگ از رویش پرید و نفس نفس زنان گفت: « سگ سیاه! چه می خواهی؟ » سگ سیاه به سوی میز رفت. رو به روی کاپیتان نشست و به جیم گفت که آنها را تنها بگذارد. جیم صدای داد و فریاد و دعوای آنها را شنید. بعد ناگهان صدای به هم خوردن در به گوشش خورد و سگ سیاه را دید که از کافه به بیرون فرار می کرد و کاپیتان هم دنبالش بود. هردوی آنها شمشیری در دست داشتند و از شانه سگ سیاه نیز خون می چکید. جلو در کاپیتان خواست ضربه آخری را به سر سگ سیاه بزند، اما شمشیرش به تابلوی بالای در کافه خورد . کاپیتان ایستاد و به تابلو خیره ماند و سگ سیاه هم دوان دوان پشت تپه ای پنهان شد. کاپیتان به کافه برگشت و فریاد زد: « جیم برایم رم بیاور، من باید از اینجا بروم. آنها مرا پیدا کرده اند!»

جیم به سمت بار رفت تا رم ببرد. اما فریاد بلندی شنید و به سالن برگشت. دید کاپیتان طاقباز روی کف سالن افتاده بود. صدای نفسش بلند تر شده بود و خیلی تند نفس می کشید. چشمهایش بسته بود و صورتش رنگ وحشتناکی داشت. در همان موقع دکتر لیوزی به دیدن پدر جیم که حالش بدتر شده بود آمد. پیش از اینکه خانم هاوکینز دکتر را به طبقه بالا ببرد گفت: « خواهش می کنم کاپیتان پیر را معاینه کنید. به گمانم او زخمی شده. در اینجا دعوا شده بود. » دکتر لیوزی به سالن رفت و کاپیتان را که کف سالن افتاده بود، معاینه کرد و گفت: « زخمی نشده اما حالش خیلی بد است. چند روز پیش به او گفتم که مشروب باعث مرگش می شود. مردک احمق ! »

جیم به دکتر کمک کرد تا پیر مرد را به طبقه بالا و به رختخوابش ببرند . دکتر به کاپیتان گفت که چند روز در بستر بخوابد اما صبح روز بعد کاپیتان از پله ها به پایین خزید. خیلی ضعیف شده بود. تمام روز را در سالن کافه نشست. جیم و مادرش به دقت از پدر جیم که در حال مرگ بود پرستاری می کردند.

۳- صندوقچه

چند روز پس از آن آقای هاوکینز مرد و جیم خیلی تنها و غمگین شد. روز بعد از مراسم تدفین، جیم دم در کافه ایستاده بود. روز سرد و مه آلودی بود. مرد کوری عصا زنان به سوی کافه پیش آمد. این مرد صورت زشت و پشت خمیده ای داشت. در چند قدمی کافه ایستاد و گفت: « من کجا هستم؟ » جیم به او گفت: « تو مقابل کافه آدمیرال بن بو هستی. »

مرد کور پرسید: «آیا حاضری دستت را به من بدهی و مرا توی کافه ببری؟ »

جیم دست مرد کور را گرفت، و او را به آرامی به کافه برد. ناگهان مرد کور بازوی جیم را چسبید و فشار داد و با لحن وحشت آوری گفت: « حالا پسر! مرا پیش کاپیتان پیر ببر وگرنه بازویت را می شکنم!»

جیم مطمئن بود که کاپیتان خشمگین می شود، اما مرد کور را به سالن کافه برد. کاپیتان در سالن کنار آتش نشسته بود. وقتی که در باز شد، کاپیتان سرش را بلند کرد و با وحشت به مرد کور خیره شد. مرد کور یک تکه کاغذ در دست کاپیتان گذاشته و با سرعت هرچه بیشتر فرار کرد. جیم صدای تق تق عصای او را شنید که دور می شد.

کاپیتان با وحشت کاغذ را نگاه کرد. نفس تندی کشید و گفت: « امشب ساعت ده ! آنها امشب ساعت ده به اینجا می آیند. صندوقچه مرا می خواهند! آه! من باید از اینجا بروم ! آه! آه! »

کاپیتان به پا پرید و بعد بی جان بر زمین افتاد. جیم و مادرش نمی دانستند چکار بکنند. خانم هاوکینز پسر بچه ای به دنبال دکتر فرستاد و به جیم گفت: « ما باید در صندوقچه را باز کنیم. او پول زیادی به ما بدهکار است.» جیم کلید صندوقچه را به نخی که از گردن کاپیتان آویزان بود دید و بعد آنها با هم از پله ها بالا رفتند تا در صندوقچه را باز کنند. قفل در سفت بود، اما خانم هاوکینز آن را باز کرد و فقط یک دست لباس نو، مقداری تنباکو، چند صدف، یک ساعت کهنه، و چیزهای بی اهمیت دیگر در آن یافت. از پول خبری نبود. خانم هاوکینز مأیوس شد. در کف صندوقچه یک شنل کهنه هم بود، آن را بیرون کشید و زیر شنل یک کیسه پول و یک بقچه پیدا کرد و به شمارش پولها مشغول شد.

ناگهان صدای تق تق عصای مرد کور را شنید. او دوباره برگشته بود. آنها وحشت کردند. خانم هاوکینز مقداری از آن پولها را توی کیفش گذاشت و جیم هم بقچه را قاپید و بعد هر دو فرار کردند.

در نیمه راه دهکده خانم هاوکینز غش کرد.

جیم او را از میان جاده به کناری کشید و زیر پلی که در آن نزدیکی بود، برد. خودش کنار یک بوته دراز کشید و گوش داد و مراقب شد.

هفت یا هشت مرد، به سوی کافه می دویدند. مرد کور هم با آنها بود و فریاد می زد:« بروید تو! زود باشید!»

چند نفر از مردها توی کافه دویدند. مرد کور دم در ایستاد و دو نفر دیگر هم نزد او ماندند.

پس از مدتی جیم صدای مردی را شنید که با تعجب فریاد می زد: « بیل مرده ! »

مرد کور صبرش را از دست داد و اوقاتش تلخ شد. فریاد زد: « به بیل کاری نداشته باش ! کلید را بردار و صندوقچه را هم بیاور پایین ! »

جیم صدای پای مردها را شنید که از پله ها بالا می دویدند. بعد پنجره اتاق کاپیتان باز شد و مردی خم شد و فریاد زد:« پیو، یک نفر در صندوقچه را بازگرده! پول اینجاست. اما بقچه نیست! » پیو فریاد زد: « کار پسره است ! آنها زیاد دور نیستند! خانه را بگردید»

در همان موقع جیم صدای سوت عجیبی شنید. مردها هم آن را شنیدند و از جستجوی کافه دست برداشتند و فرار کردند. فریاد می زدند: « بدوید! این سوت علامت خطر است! بدوید!»

پیو از فرار آن مرد ها خیلی خشمگین شده بود. با عصایش آنها را می زد و فریاد می کشید: « ترسوها ! اگر من چشم داشتم، بقچه را پیدا می کردم ! فرار نمی کردم!» مردها دوباره صدای سوت را شنیدند و فریاد زدند: « بدوید ! بدوید ! به خاطر جانتان بدوید!»

آنها برگشتند و هر کدام به سرعت هرچه بیشتر از یک طرف پا به فرار گذاشتند. پیو تنها ماند. او در جاده این سو و آن سو می رفت و همدستانش را صدا می زد . فریاد می کشید: « پیوی پیر را تنها نگذارید! پیوی پیر را تنها نگذارید! »

جیم صدای پای چند اسب را شنید. چند پلیس سوار پیش می آمدند. پیو هم صدای پای اسبها را شنید. نمی دانست چکار کند. به میان جاده دوید و یک راست سر راه اسبها قرار گرفت و زیر پای یکی از اسبها افتاد و کشته شد. پلیسها دریانوردهای فراری را تعقیب کردند اما نتوانستند آنها را بگیرند.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (6).jpg

یک کشتی در خلیج کنار ساحل منتظر آنها بود. آنها به کشتی رسیدند و فرار کردند.

۴- نقشه

یک افسر پلیس با جیم به کافه برگشت. همه اثاثیه این سو و آن سو افتاده، شکسته بود.

پلیس پرسید: «فکر می کنی اینها دنبال پول می گشتند؟ »

جیم جواب داد: « نه، آقا، به نظرم آنها دنبال این بقچه می گشتند! این بقچه در صندوقچه کاپیتان بود و می خواهم آن را به دکتر لیوزی بد هم . »

دکتر لیوزی در منزل اسکوایر ترلاونی به شام مهمان بود.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (7).jpg

آنها از دیدن جیم با یک پلیس تعجب کردند و گفتند: « سلام، چی شده ؟ »

پلیس از دریانوردانی که به کافه آمده، اثاثیه را خرد کرده بودند، برای آنها صحبت کرد و جیم گفت: « به نظرم آنها دنبال این بقچه می گشتند! این توی صندوقچه کاپیتان بود. »

جیم بقچه را به دکتر لیوزی داد و پلیس از آنجا رفت.

دکتر لیوزی گفت: «فکر می کنم این دریانوردها همه دزدان دریایی پیر باشند. شاید این بقچه محل گنجی را نشان دهد. »

اسکوایر ترلاونی از جا پرید و گفت:

« اگر این نقشه گنج دزدان دریایی باشد، ما باید یک کشتی بگیریم و آن را برای خودمان پیدا کنیم !»

او خپلی ذوق زده شده بود. دکتر گفت: « یک لحظه صبر کن! یک لحظه صبر کن ! ذوق زده نشو! اول بقچه جیم را باز کنیم و ببینیم چی تویش است.»

دکتر با قیچی اش سر بقچه را پاره کرد. نقش یک جزیره از آن بیرون افتاد و هرسه به آن خیره شدند. دکتر نقشه را پشت و رو کرد. در پشت آن چند کلمه نوشته شده بود؛ روی نقشه با جوهر قرمز سه ضربدرگذاشته شده بود. کنار ضربدری که پایین تپه اسپای گلاس بود نوشته بودند: « قسمت عمده گنج!» امضای اختصاری ( ج – ف ) در پایین نقشه بود.

اسکوایر فریاد زد: « بدون شک این دریانوردان پیر می خواستند این را پیدا کنند! این نقشه محل گنج جان فلینت دزد دریایی است. زنده باد ! ما پیدایش کرده ایم ! »

اسکوایر خیلی ذوق کرده بود و نمی توانست آرام بگیرد.

آنها مدت زیادی درباره نقشه و کشتیها و گنج صحبت کردند.

بعد اسکوایر گفت: « ما باید برویم و این گنج را پیدا کنیم، هزاران هزار لیره در این جزیره پنهان شده. من به بریستول می روم و کشتی پیدا می کنم. تو دکتر کشتی هستی و جیم هم مثل یک بچه جاشو با ما خواهد آمد و مستخدمهایم ردرث و جوس و هانتر هم با ما می آیند. ما به جزیره می رویم و همه این طلاها را پیدا می کنیم، و ثروتمند به اینجا بر می گردیم .»

دکتر گفت: « من قبول دارم، جیم هم همینطور. اما این کار خطرناکیست و من فقط از یک نفر می ترسم ! »

اسکوائر پرسید: « او کیست؟ »

دکتر جواب داد: « تو! چون تو نمی توانی زبانت را نگاه داری. همه این دریانوردان از چنین نقشه ای باخبرند؛ من مطمئنم که همه آنها دزد دریایی هستند. آنها نباید بدانند که همه نقشه پیش ماست. نباید بدانند که ما به جستجوی گنج می رویم.» اسکوایر گفت: « اما من مواظب هستم! از این موضوع با کسی حرفی نمی زنم و نمی گذارم کسی در بریستول بفهمد که چرا ما می خواهیم یک کشتی بخریم. هیچکس نمی فهمد که ما می خواهیم به جستجوی گنج برویم ! »

۵- کشتی هیسپانیولا

اسکوایر به بریستول رفت و وسایل سفر را آماده کرد. یک کشتی خرید و یک کاپیتان برای هدایت کشتی، و یک دسته ملوان برای انجام کارهای آن استخدام کرد و مقدار زیادی غذا و اسبابهای یدکی و خیلی چیزهای دیگر تهیه دید.

در اوایل ماه مارس همه چیز حاضر بود.

جیم با مادرش خداحافظی کرد و با یک دلیجان به سوی بریستول به راه افتاد . طولی نکشید که تکانهای دلیجان جیم را در خواب فرو برد. وقتی که بیدار شده دلیجان در یک خیابان شهر ایستاده بود

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (8).jpg

جیم با لحن خواب آلودی پرسید: «ما کجا هستیم ؟ »

ردرث جواب داد: « در بریستول. بیا جیم . بیا در بندر کمی قدم بزنیم!»

در بندر، اسکوایر آنها را دید و گفت: « جیم ما فردا حرکت می کنیم. این کشتی ماست. ابتدا خیلی مشکل بود که ملوانانی برای کشتی پیدا کنیم، اما وقتی که مردم فهمیدند ما به جستجوی گنج می رویم، همه حاضر شدند. جیم با خودش فکر کرد: « اسکوایر یادش رفته که زبانش را نگاه دارد. حالا دکتر لیوزی چه می گوید؟ »

اسکوایر به صحبتش ادامه داد: « من یک دریانورد پیدا کردم که حاضر است به عنوان آشپز کشتی با ما بیاید. جیم تو از او خوشت می آید! چون او خیلی خنده رو است. اسم او لانگ جان سیلور است. او مردان دیگری هم برایم پیدا کرده، برای همین دیگر دردسری نداشتم. حالا همه چیز حاضر است و ما فردا با کشتی خودمان، هیسپانیولا، حرکت می کنیم.»

آن روز بعد از ظهر، اسکوایر، دکتر لیوزی و جیم با قایق کوچکی به سمت هیسپانیولا رفتند. کاپیتان اسمالت حاضر بود. او به اتاق آمد تا با آنها صحبت کند. خیلی آرام به نظر می رسید. سرش را تکان داد و گفت: « آقایان، من از ملوانها خوشم نمی آید. آنها می دانند که ما برای پیدا کردن گنج به جزیره ای می رویم . اسکوایر ترلاونی به من گفت که این موضوع سری است اما همه آنها خبر دارند. اصلا از این جریان خوشم نمی آید! »

دکتر لیوزی تقریب نگران شد. دیگر می دانست که اسکوایر زیاده از حد حرف زده. او می خواست دریانوردانی که دنبال نقشه می گشتند، از سفر آنها با خبر نشوند!

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (9).jpg

وقتی که آنها روی عرشه مشغول صحبت بودند، قایق کوچکی به کشتی نزدیک شد. یک دریانورد یک پا از نردبان طنایی بالا آمد. جیم به او خیره شد. آیا او همان دریانوردی بود که کاپیتان پیر برای پیدا کردنش به او پول می داد؟ آیا او همان مردی بود که کاپیتان پیر از او می ترسید ؟ این مرد خیلی خوش رو بود و همیشه لبخند می زد. او دزد دریایی نمی توانست باشد. دریانورد یک پا آشپز کشتی بود. اسم او لانگ جان سیلور بود. کاپیتان اسمالت ناخدای کشتی به او گفت که به آشپزخانه برود و برای ملوانها شام بپزد.

آشپز با خنده جواب داد: « بله، بله، قربان.»

کاپیتان اسمالت گفت: «جیم، تو هم برو و به او کمک کن!»

جیم کمک کردن به آشپز کشتی را دوست داشت. همه به لانگ جان سیلور علاقه داشتند. جیم اغلب به آشپزخانه می رفت تا با او حرف بزنید و به داستانهای شیرینش گوش دهد. آشپزخانه همیشه تمیز بود و ظرفها هم برق می زد. طوطی سیلور در گوشه ای از آشپزخانه قفسی داشت، اما اغلب روی دوش او می نشست. سیلور طوطیش را خیلی دوست داشت و اغلب از جیبش به او قند می داد. او به جیم گفت که طوطی دویست سال دارد. سیلور اغلب طوطی را روی دوشش می گذاشت و می نشست و برای جیم ماجراهای سفرهایی را که به نقاط عجیب دنیا کرده بود تعریف می کرد.

جیم او را مرد عجیب و دوست خوبی می پنداشت.

۶- سفر

کشتی خوب و زیبای هیسپانیولا، روزهای پیاپی روی دریا پیش می رفت. ملوانها خوب کار می کردند، و غذایشان خوب بود. هوا موافق بود. همیشه یک بشکه پر از سیب روی عرشه بود. هروقت کسی سیب می خواست توی بشکه می رفت و شکمی از عزا در می آورد.

یک روز عصر، کاپیتان اسمالت به یکی از ملوانها گفت: « به بالای دکل برو و دنبال خشکی بگرد. ما الان نزدیک خشکی هستیم.»

همان روز درست پس از غروب، جیم به عرشه کشتی رفت تا پیش از خواب یک سیب بخورد. بشکه تقریبا خالی بود و او مجبور شد داخل بشکه برود: توی بشکه نشست تا سیبش را بخورد. حرکت کشتی او را در خواب فرو برد. اما وقتی که مرد تنومندی کنار بشکه نشست و با سروصدا به آن تکیه داد ناگهان از خواب پرید

مرد گفت: « دیگر چیزی نمانده که ما گنج کاپیتان فلینت را به دست بیاوریم! » جیم ماتش برد و گوش داد. لانگ جان سیلور صحبت می کرد!

سیلور به چند نفر گفت: « نقشه ما اینست. ما با دکتر و اسکوایر به جزیره می رویم. نقشه همراه آنهاست. آنها گنج را پیدا می کنند و ما به آنها کمک می کنیم که آن را به کشتی بیاورند و تا نزدیکیهای انگلستان به دوستی با آنها تظاهر خواهیم کرد. بعد دکتر، اسکوایر، کاپیتان اسمالت، و جیم را می کشیم و جسد آنها را به دریا می اندازیم. تمام گنج مال ما می شود، و ما به ثروت می رسیم. »

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (10).jpg

جیم لرزید. خونش منجمد شده بود. سیلور و چند نفر از ملوانان دزد دریایی بودند! شورشی در شرف وقوع بود و آنها نقشه قتل او و دوستانش را می کشیدند!

جیم می ترسید که مبادا آنها او را در بشکه پیدا کنند. در همان موقع صدای دیده بان را شنید که می گفت: « هی! خشکی!»

هیجان زیادی در عرشه کشتی پیدا شد. همه به سمت دیواره کشتی رفتند تا خشکی را ببینند. جیم هم از فرصت استفاده کرد و به آرامی از بشکه بیرون خزید و هیچ کس خارج شدن او را ندید. او به سایرین که مشغول تماشای دو تپه در فاصله دوری بودند پیوست. کاپیتان اسمالت، اسکوایر، و دکتر لیوزی روی عرشه با هم مشغول صحبت بودند. جیم فوراً نزد دکتر رفت و گفت: « آه، دکتر! خواهش می کنم با اسکوایر، و کاپیتان اسمالت به اتاق فرماندهی بروید. من بعد از شما به آنجا می آیم. خبرهای وحشتناکی دارم!»

دکتر گفت: « خیلی خوب جیم، ما در اتاق منتظرت هستیم.» جیم به دنبال آنها به اتاق رفت.

کاپیتان اسمالت گفت: «جیم، بیا تو. بنشین و خبر هایت را برایمان بگو. »

جیم گفت: « اوه، قربان، بعضی از ملوانان دزدان دریایی هستند. آنها از نقشه ما خبر دارند. آنها می دانند که ما می رویم گنج فلینت را پیدا کنیم. آنها به دوستی و همراهی ما تظاهر می کنند. می خواهند وقتی که گنج را پیدا کردیم ما را بکشند! » دکتر پرسید: « از کجا فهمیدی؟ » جیم گفت: « من توی بشکه سیب بودم و حرفشان را شنیدم . سردسته آنها لانگ جان سیلور است. همه از او اطاعت می کنند. یکی دو نفر از این کار خوششان نمی آید؛ اما از جان سیلور می ترسند. چکار باید بکنیم ؟ »

کاپیتان اسمالت گفت: « جیم از اینکه این خبر را به ما دادی متشکریم. درباره اش فکر می کنیم . تو الان بهتر است بروی و بخوابی، دیر وقت است. ه

کاپیتان اسمالت و دکتر و اسکوایر، دور میزی نشستند. مردان کشتی را شمردند. روی هم بیست و شش نفر می شدند. می دانستند که فقط ردرث، جویس و هانتر مستخدمین اسکوایر، دزد دریایی نیستند. خودشان و جیم نیز همینطور. روی هم، هفت نفر، که یکی از آنها پسر بچه ای بیش نبود.

۷- حوادث در جزیره

صبح روز بعد، هیسپانیولا بیش از نیم کیلومتر با ساحل جنوب شرقی جزیره فاصله نداشت. جنگلهای خاکستری رنگ، قسمت بزرگی از جزیره را پوشانده بود، اما درختهای باریک و بلند هم تک و توکی دیده می شد. تپه ها سنگی بود. آن روز صبح بادی نمی وزید، ملوانان سوار قایقهای کوچک خود شدند و هیسپانیولا را به پناهگاه بندر مانندی کشیدند. صبح گرمی بود و آنها در حین پارو زدن مرتباً غر می زدند عاقبت هیسپانیولا در ۵۰۰ یاردی ساحل لنگر انداخت. ( هر یارد ۹۰ سانتی متر است ). وقتی که ملوانان به عرشه کشتی برگشتند غرغر می کردند. کاپیتان اسمالت فکر کرد که ممکن است دردسر ایجاد شود، گفت: « بچه ها، همه مان خسته ایم و گرممان شده. بهتر است که بعد از ظهر شما به جزیره بروید. پنج، شش نفر را در کشتی بگذارید و بقیه تعطیل کنید. همه شما در طول سفر خوب کار کرده اید. شب که شد من برای بازگرداندن شما به کشتی ، تیری شلیک می کنم. »

دریانوردان خیلی خوشحال شدند و دست از اعتراض برداشتند. فکر می کردند که فوراً گنج را پیدا خواهند کرد. سوار دو قایق کوچک شدند تا به ساحل بروند. جیم توی یکی از قایقها خزید. قایقها برای رسیدن به ساحل مسابقه دادند و قایقی که جیم در آن بود، زودتر به ساحل رسید. جیم منتظر پیاده شدن دیگران نشد . از قایق به ساحل پرید و دوان دوان فرار کرد. صدای جان سیلور را شنید که فریاد می زد: «جیم ! جیم!» اما او عقب سرش را نگاه نکرد. پس از مدتی ایستاد و دور و برش را نگاه کرد. نفسش بند آمده بود.

کمی بعد صدای داد و فریادی شنید. جیم از میان بوته ها خزید و جان سیلور را دید که با تام صحبت می کرد. تام می گفت: «نه، سیلور به دسته تو ملحق نمی شوم . من شورش نمی کنم و مطیع کاپیتان اسمالت هستم »

سیلور چوب زیر بغلیش را برای تام پرتاب کرد، و تام بی جان بر زمین افتاد . قلب جیم به شدت می زد. دوباره پا به فرار گذاشت.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (11).jpg

ناگهان چشمش به چیزی افتاد که داشت خود را پشت یک درخت پنهان می کرد. این موجود چه بود؟ انسان بود، یا خرس؟ یا میمون؟ جیم برگشت و فرار کرد، و آن موجود او را دنبال کرد. جیم خیلی ترسید . اما به یادش آمد که یک طپانچه به کمرش دارد، برگشت و با آن موجود روبرو شد. موجود خواست فرار کند. او از جیم ترسیده بود! جیم به او خیره شد و دید که او یک مرد عجیب و غریب است. مرد مقابل او به زانو در آمد و دستهایش را به هم قفل کرد، و باحالت التماس به جیم خیره شد.

جیم پرسید: « تو کی هستی؟ »

مرد گفت: «من بن گان بدبخت هستم! سه سال است که به تنهایی توی این جزیره زندگی می کنم ! »

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (12).jpg

جیم به او خیره شد. او یک کمربند چرمی داشت که سگک آن برنجی بود. بقیه لباسهایش فقط چند تکه پارچه بود که با تکه های چوب به هم متصل شده بود.

جیم گفت: «سه سال توی این جزیره !؟ کشتی ات غرق شده بود؟ »

بن گان جواب داد: « نه، کشتی ام غرق نشده، مرا در اینجا گذاشته اند. توی این جزیره تنها ماندم، و در این مدت توت و بز کوهی می خوردم! سه سال است که کسی را ندیده ام . آه! آرزوی یک تکه پنیر به دلم مانده! » سپس التماس کنان گفت: « آیا شما پنیر دارید؟ بعضی اوقات من پنیر را در خواب می دیدم ! » جیم دلش به حال بن گان سوخت و گفت: «من پنیر در جیبم ندارم. اما مقدار زیادی در کشتی هست. »

بن گان در حالی که نفس تندی می کشید گفت: « کشتی شما؟ این کشتی که مال فلینت نیست؟ » از ترس می لرزید.

جیم گفت: « نه! نه! این کشتی فلینت نیست. فلینت مرده اما من فکر می کنم بعضی از یاران فلینت در کشتی ما باشند! »

بن گان پرسید: « در کشتی تان مرد یک پا ندارید ؟ »

جیم جواب داد: « اوه! چرا جان سیلور در کشتی ماست. او آشیز کشتی است. من فکر می کردم آدم خوبی است اما سردسته شورشیها است!»

۸- سرگذشت بن گان

جیم و بن نشستند، بن داستان درازی برای جم تعریف کرد و گفت: « در حدود دوسال پیش، من در کشتی کاپیتان فلینت، دزد دریاها بودم . بیل بونز، ایزرائل هندز و جان سیلور هم در آن کشتی بودند. ما جلو چند کشتی را گرفتیم و مال و ثروت زیادی به دست آوردیم . کاپیتان فلینت و شش نفر دیگر به ساحل رفتند تا آنها را مخفی کنند. آن شش نفر هرگز برنگشتند! چون آنها محل گنج او را می دانستند، کاپیتان آنها را در جزیره کشته بود، بعد کشتی ما از جزیره دور شد. سه سال پیش من در کشتی دیگری بودم. وقتی از نزدیک این جزیره می گذشتیم، به دوستانم گفتم که گنج کاپیتان فلینت در این جزیره پنهان شده. به ساحل رفتیم تا آن را پیدا کنیم، اما چون نقشه نداشتیم، جستجویمان نتیجه ای نداد. دوستانم خیلی ناراحت شدند و به من گفتند: «تو می توانی خودت همین جا بمانی و گنج را پیدا کنی! یک تبر و مقداری غذا و یک بیل به من دادند و مرا در جزیره تنها گذاشتند و رفتند. همانطور که گفتم این ماجرا سه سال پیش اتفاق افتاد. »

بن گان ادامه داد: « اما من گنج را پیدا کرده ام . اکنون من ثروتمندم . اگر می توانستم به انگلستان برگردم خیلی خوشبخت بودم. آیا ناخدای شما مرا به انگلستان می برد؟ »

جیم گفت: « مطمئنم که او شما را با خود خواهد برد. اما ما چطور به کشتی برگردیم ؟! دزدان دریایی در همه جزیره هستند و اگر چشمشان به من بیفتد، مرا می کشند. »

بن گان خندید و گفت: « من به تو کمک می کنم که به کشتی برگردی. یک قایق کوچک دارم که خودم آن را ساخته ام و در ساحل جنوب شرقی مخفی اش کرده ام. باید تا تاریک شدن هوا صبر کنیم. بعد تو را به کشتی می برم.» جیم گفت: « آه! متشکرم!» ناگهان یک تیر توپ شلیک شد. بعد صدای تیرهای بیشتری آمد. جیم و بن به هم نگاه کردند. جیم آهسته گفت: « آنها جنگ را شروع کرده اند . بیا! » هردو به طرف ساحل دویدند. جیم ایستاد و به سویی اشاره کرد و گفت: « نگاه کن این پرچم ماست!» پرچم در میان درختان به اهتزاز در آمده بود!

جیم متحیر شد. کاپیتان اسمالت بایستی آنجا باشد. چرا او در هیسپانیولا نمانده؟ جیم به ساحل خزید. هیسپانیولا در محل خودش بود اما پرچم انگلستان بر فراز دکل نبود. پرچم دزدان دریایی با اسکلت و دو استخوان که با هم یک ضربدر تشکیل داده بود بر فراز دکل به چشم می خورد.

جیم گفت: « بن ، بیا . ما باید به محل پرچم انگلستان برویم. »

پرچم در میان یک عصار به اهتزاز در آمده بود.

بن مان گفت: «جیم، من باتو نمی آیم ! داستان مرا برای دوستانت تعریف کن. وقتی که آنها بخواهند مرا ببینند باید به جایی که تو امروز با من روبرو شدی بیایند. به آنها بگو وقت آمدن یک چیز سفید رنگ در دستشان بگیرند. فراموش نکن جیم . »

ناگهان صدای تیر دیگری بلند شد و بن گان به میان درختان گریخت. داخل حصار چوبی یک خانه چوبی بود که روی یک تپه کوچک ساخته شده بود. تمام اطراف خانه خالی بود و حدود آن را حصار چوبی محکمی احاطه می کرد که نزدیک به دو متر ارتفاع داشت. جیم از دیوار بالا رفت و فریاد زد: «دکتر! اسکوایر! کاپیتان! »

دکتر لیوزی بیرون دوید و از دیدن جیم خوشحال شد.

۹- سرگذشت جیم

دکتر، جیم را به درون خانه برد. اسکوایر، کاپیتان اسمالت، جویس، هانتر، و گری آنجا بودند. دکتر لیوزی پرسید: « جیم کجا بودی؟ چرا به ما نگفتی که از کشتی می روی؟ ما می ترسیدیم که مبادا آنها تو را کشته باشند. »

جیم گفت: « متأسفم که بدون اجازه شما از کشتی خارج شدم. اما من خبرهای مهمی برایتان آورده ام :

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (13).jpg

تام مرده. فکر می کنم یک نفر دیگر هم کشته شده باشد . من به چشم خودم دیدم که سیلور چطور تام را کشت. تام نمی خواست به شورشیها کمک کند. سیلور هم از این جریان آنقدر ناراحت شد که با چوب زیر بغلش او را کشت! بعد از آن مرد عجیبی را دیدم که در این جزیره زندگی می کند. اسمش بن گان است. او راجع به گنج چیزهای زیادی می داند، چون یکی از ملوانان فلینت بوده و الان می خواهد به انگلستان برگردد. او به ما کمک می کند، و از کمک به سیلور خود داری خواهد کرد. اما از سیلور خیلی می ترسد. من به بن گان گفتم که در کشتی ما شورش شده، اگر امشب کسی از دزدان به ساحل بیاید، بن گان او را می بیند، و اگر بتواند او را از بین می برد. حالا بگویید ببینم شما چرا از هیسپانیولا خارج شدند و به اینجا آمدید ؟ »

۱۰- سرگذشت دکتر

دکتر لیوزی گفت: « بنشین جیم، تا برایت تعریف کنم که چرا ما هیسپانیولا را ترک کردیم و به این خانه آمدیم.»

امروز بعد از ظهر، بعد از اینکه ملوانان به ساحل رفتند، هانتر آمد و به کاپیتان اسمالت گفت: «جیم هاوکینز در کشتی نیست. کاپیتان اسمالت پرسید: « در کشتی نیست ؟ پس کجاست؟ » هانتر جواب داد: «کسی نمی داند ! »

دکتر ادامه داد: « من از بابت تو نگران شدم و با هانتر برای جستجو به جزیره آمدیم، هرچه گشتیم تو را پیدا نکردیم. اما در ۹۰ متری ساحل چشممان به این کلبه چوبی افتاد. من فکر کردم اینجا برای جنگ با شورشیان جای خوبی است. بعد من و هانتر با سرعت هرچه بیشتر به هیسپانیولا برگشتم و من نقشه ام را به کاپیتان گفتم. او هم آن را فکر خوبی دانست. مقدار زیادی آذوقه و ذخیره در آن قایق کوچک گذاشتیم و به ساحل آوردیم و باز به کشتی برگشتیم و این کار را چند بار تکرار کردیم. پنج ملوان روی عرشه کشتی بودند. در دور آخر آنها توپ کشتی را به سوی ما شلیک کردند! »

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (14).jpg

جیم گفت: « بن گان و من صدای توپ را شنیدیم ! »

دکتر ادامه داد: « آنها نتوانستند ما را بکشند. اما مردانی هم که در جزیره بودند، آن را شنیدند و به طرف خانه چوبی دویدند تا با ما بجنگند. ما یک نفر از آنها را کشتیم و آنها هم ردرث بیچاره را زخمی کردند. ما او را به خانه چوبی بردیم اما ردرث پس از مدت کمی مرد.»

بعد دکتر پرسید: «تو چطور فهمیدی که ما در اینجا هستیم؟ » جیم گفت: « من پرچم انگلستان را بر بام خانه چوبی دیدم. مطمئن بودم که شما پرچم را به اینجا آورده اید. »

دکتر گفت: « پس من خیلی خوشحالم که کاپیتان اسمالت پرچم را بالا کشید. وقتی که ما فریاد تو را شنیدیم، مشغول جا دادن آذوقه ها و ذخیره ها بودیم. جیم! ، حالا وقت خواب تُست . تو روز پرماجرایی را گذرانده ای. »

۱۱- پرچم صلح

وقتی که دیگران خواب بودند جویس وگری نگهبانی می کردند.

صبح روز بعد، وقتی که جیم بیدار شد، صدای یک نفر را شنید که می گفت: « نگاه کنید ! پرچم صلح ! » جیم به سوی روزنه ای که در دیوار بود، دوید و جان سیلور را با مرد دیگری که پرچم سفیدی در دست داشت دید.

کاپیتان اسمالت فریاد زد: «کی آنجاست بایستید وگرنه آتش می کنم ! »

آن دو مرد ایستادند. کاپیتان اسمالت فریاد زد: « چه می خواهید؟ »

مرد پرچم به دست گفت: « کاپیتان سیلور می خواهد با شما صحبت کند. »

ناخدا حرف او را با تمسخر تکرار کرد و گفت: « کاپیتان سیلور؟ او دیگر کیست؟ من نمی خواهم با سیلور صحبت کنم. اگر او می خواهد، جلو بیا بد , »

جان سیلور از دیوار چوبی بالا آمد و از آنجا به پایین سرازیر شد. کاپیتان اسمالت جلو در نشسته بود و منتظر بود که سیلور حرفش را بزند.

سیلور گفت: « یک نفر دیشب یکی از ملوانان مرا کشت. آیا شما این کار را کردید؟ »

کاپیتان اسمالت ساکت ماند. جیم با خودش گفت: « زنده باد بن گان ! او به ما کمک می کند. »

سیلور دوباره پرسید: « شما یک نقشه در اختیار دارید. مگر نیست.؟ »

کاپیتان اسمالت جواب داد: «شاید. » و پییش را از جیبش بیرون آورند و آن را روشن کرد. سیلور هم همان کار را کرد. دو مرد آرام نشستند و با بی اعتنایی مشغول دود کردن پیپ ها یشان شدند.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (15).jpg

سیلور گفت: « نقشه را به من بده. من و ملوانانم گنجهای فلینت را پیدا می کنیم . بعد شما را با هیسپانیولا می بریم و در سرزمینی پیاده می کنیم. اگر دستورهای ما را اطاعت کنید شما را نمی کشیم . »

کاپیتان اسمالت از جا بلند شد، خاکستر پییش را خالی کرد و لبخند زد و گفت: « دستورات شما؟ من به حرفهای توگوش دادم و حالا، من حرف می زنم . شما نقشه ندارید و نمی توانید گنج را پیدا کنید. کشتی را هم نمی توانید ببرید . تو شورش برپا کردی. اگر تو و همه ملوانانت بی اسلحه نزد من بیایید همه تان را دستگیر می کنم و شما را به انگلستان بر می گردانم و به پلیس تحویل می دهم . حرف من همین است. برو این را به همدستانت بگو! »

سیلور اوقاتش تلخ شد، از دیوار پایین پرید، و در میان درختان ناپدید شد .

۱۲- حمله

کاپیتان اسمالت به خانه چوبی برگشت و گفت: « مطمئنم که سیلور و همدستانش به با حمله می کنند. باید خود را برای پذیرایی از آنها حاضر کنیم . »

آنها کنار روزنه هایی که در دیوارهای کلبه ساخته بودند، ایستادند، تفنگهایشان را آماده کردند. و سراپاگوش شدند.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (16).jpg

ناگهان جویس تفنگش را آتش کرد و جنگ شروع شد . شورشیان از همه طرف حمله کردند. چند فشنگ به دیوارهای خانه خورد. هوا از دود پر شده بود. ناگهان فریادی شنیده شد و شورشیان از دیوار چوبی بالا رفتند. اسکوایر و گری چندبار آتش کردند. سه نفر افتادند. اما چهار نفر دیگر از دیوار پایین آمدند و به سوی خانه چوبی دویدند. یکی از آنها با ضربه محکمی هانتر را بیهوش کرد. جنگ وحشتناکی درگرفته بود.

کاپیتان اسمالت فریاد زد: « بچه ها برویم بیرون و با شمشیر بجنگیم . »

جیم به جنگجویان ملحق شد. مردان بیشتری از دیوار بالا آمدند اما همه آنها هدف قرار گرفتند. فقط یک نفر ماند. که او هم شمشیرش را جا گذاشت، و دوان دوان از دیوار بالا رفت و فرار کرد. بعد مدتی به سکوت گذشت.

وقتی که جیم با دکتر لیوزی و گری به داخل کلبه چوبی رفتند، با منظره غم انگیزی روبرو شدند؛ کاپیتان اسمالت زخمی و هانتر بیهوش و جویس مرده بود. کاپیتان اسمالت خیلی درد می کشید، اما پرسید: « فرار کردند؟ »

دکتر لیوزی جواب داد: « پنج نفرشان هیچوقت نمی توانند فرار کنند! اما بقیه فرار کردند.»

کاپیتان اسمالت با ناتوانی گفت: « خوب است. »

آن روز دیگر شورشیان بر نگشتند، دکتر زخم کاپیتان را بست و بعد نشست و با او صحبت کرد.

بعد از ظهر، جیم و گری دکتر را دیدند که از دیوار بالا می رفت. گری گفت: «حتما دیوانه است! شورشیها او را می کشند. »

جیم گفت: مطمئنم که دکتر دیوانه نیست. به نظرم او به دیدن بن گان می رود . بن به ما کمک خواهد کرد.»

۱۳- ماجرای دریایی جیم

وظیفه جیم این بود که خانه چوبی را پاکیزه و مرتب نگاه دارد. وقتی که او مشغول کار بود، به دکتر فکر می کرد که در جنگل بود. بعد فکری به خاطر جیم رسید، اما با کسی از آن صحبت نکرد. برای یک ماجرا آماده می شد. جیم جیبهایش را با بیسکویتهایی که از کشتی آورده بودند، پر کرد، و دو طپانچه برداشت. بعد، منتظر شد و وقتی دید کسی متوجهش نیست، به طرف دیوار دوید. هیچکس بالا رفتن او را از دیوار ندید.

به میان درختان جنگل دوید. می دانست که کار اشتباهی می کند. اشتباه او این بود که بی خبر و بدون اجازه می رفت، اما به راه خودش ادامه داد. نقشه او این بود که به ساحل جنوب شرقی برود، وقایق بن گان را ببیند.

او با احتیاط پیش می رفت. قایق را در یک سوراخ سبزه دار کوچک پیدا کرد. قایق عجیبی بود که پوست بر روی بدنه اش کشیده بودند. یک پارو هم توی آن بود. جیم، هیسپانیولا را از دور دید که پرچم دزدان دریایی بر فراز دکلش آویزان بود. از دیدن پرچم دزدان دریایی متنفر بود. فکر دیگری به خاطرش رسید. می بایستی طناب لنگر هیسپانیولا را می برید و آن را شناور می کرد.

و بعد او قایق کوچک را برداشت و آن را به دریا برد و پاروزنان به طرف هیسپانیولا پیش رفت. کار آسانی نبود! قایق خیلی سبک بود و در آب بالا و پایین می رفت و دور خودش می گشت. اما عاقبت جیم به کشتی رسید، با یک دست طناب لنگر را گرفت و با دست دیگر چاقویش را بیرون کشید، و با دندانهایش آنرا باز کرد، و مشغول بریدن طناب شد. وقتی که رشته های طناب را می برید، صدای داد و فریاد و دعوای دو نفر مست را شنید. سایر شورشیان در چادرهایشان توی جزیره بودند. جیم خدا خدا می کرد که آن دو نفر او را نبینند. عاقبت طناب را برید و هیسپانیولا در آب شناور شد، و در دریای پهناور پیش رفت.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (17).jpg

قایق کوچک جیم به این سو و آن سو می رفت، موجها هم گاهی اوقات بلند می شد، و در آن می ریخت. او با کلاهش آبها را بیرون ریخت، و چون نمی توانست به مراحل بر گردد کف قایق دراز کشید ؛ خیلی خسته وگرسنه بود، مقداری بیسکویت از جیبش در آورد و خورد، و عاقبت به خواب رفت. قایق کوچک تمام شب روی امواج شناور بود.

صبح، جیم بیدار شد. قایق در قسمت غربی جزیره بود. جیم از دیدن هیسپانیولا در فاصله نیم کیلومتری خیلی تعجب کرد. هیچکس کشتی را هدایت نمی کرد! خودش روی امواج شناور بود! پس آن دو مردی که شب پیش داد و بیداد و دعوا می کردند کجا بودند. به ساحل رفته بودند؟ یا هنوز هم در کشتی بودند؟ کشته شده بودند؟ یا از شدت مستی از هوش رفته بودند؟

با خودش گفت: « اگر می توانستم به کشتی بروم، شاید می توانستم آن را در اختیار کاپیتان اسمالت بگذارم. »

۱۴- جیم فرمان می دهد

جیم قایق را به سمت هیسپانیولا راند. اما هیسپانیولا به این سو و آن سو می رفت. سعی کرد کشتی را تعقیب کند، و به آن برسد، اما کوشش او بی فایده بود، و دیگر داشت از رسیدن به کشتی مایوس می شد، که جهت باد تغییر کرد، و هیسپانیولا به سوی قایق او پیش آمد، و بادبان جلو آن درست بالای سر او قرار گرفت. جیم پرید، و طناب بادبان را گرفت و خود را از آن بالا کشید. در حالیکه از طناب آویزان بود، خود را به سوی کشتی کشید، و بعد چوب جلو کشتی را گرفت و روی عرشه پرید. قایق کوچک بنگان در امواج غرق شد.

دو مرد روی عرشه دراز به دراز افتاده بودند، و خون دور و بر آنها را فراگرفته بود. جیم فکر کرد که هردوشان مرده اند. اما یکی از آنها تکانی خورد و ناله ای کرد. آن مرد ایزرائل هندز بود. او نگاهی به جیم کرد و با ناتوانی گفت: «کنیاک ! »

جیم ابتدا به طرف منبع آب رفت و تا توانست آب نوشید چون به شدت تشنه بود.

بعد به طبقه پایین رفت تا برای خودش غذا پیدا کند، مقداری پنیر و کشمش و چند بیسکویت پیدا کرد. بعد یک بطری کنیاک برای ایزرائل هندز برداشت و به عرشه برگشت. هندز مقداری کنیاک بلعید و چهره اش رنگی پیدا کرد.

آنوقت با ناتوانی گفت: «از کجا آمدی؟ چرا اینجا آمدی؟ »

جیم صاف ایستاد و بی اعتنا او را نگاه کرد و جواب داد: « من به کشتی آمده ام تا آن را تصاحب کنم. الان من کاپیتان هستم و نمی خواهم آن پرچم بر فراز کشتی ام باشد. »

بعد پرچم دزدان دریایی را پایین کشید، و آن را به دریا انداخت. هندز گفت: «کاپیتان هاوکینز به نظرم می خواهید به ساحل بر گردید. »

جیم گفت: « بله می خواهم کشتی را به خلیج شمالی ببرم، و در آنجا متوقفش کنم. »

هندز پرسید: « خوب، کاپیتان هاوکینز اگر شما به من غذا و آب بدهید و یک پارچه دور پای زخمی ام ببندید، من به شما کمک می کنم که کشتی را برانید . مایلید؟ »

آنها معامله کردند. جیم زخم پای هندز را با پارچه ای پست و هندز به جیم گفت که چطور بادبانها را بکشد و چند لحظه بعد، کشتی در امتداد باد پیش می رفت. تمام روز هندز روی عرشه دراز کشیده بود. جیم برایش مقداری غذا و شراب برد. با خود فکر می کرد که هندز به واسطه پای زخمی اش نمی تواند حرکت کند. بعد وقتی که جیم در سمت دیگر کشتی مشغول کار بود، متوجه شد که هندز تکان می خورد. هندز روی عرشه کشتی به سمت یک حلقه طناب خزید، یک چاقو از میان آن حلقه طناب بیرون آورد و آن را بالای شلوار و زیر تنش پنهان کرد. بعد به جای اولش خزید.

جیم همه آن کارها را دید، اما چیزی نگفت. دریافت که از آن پس بایستی مواظب خودش باشد، چون اگر هندز فرصتی می یافت او را می گشت.

پس از مدتی ایزرائل هندز گفت: «کاپیتان هاوکینز از آن بسته تنباکو کمی برایم ببُر، من خیلی ضعیف هستم و علاوه بر آن چاقو ندارم.»

جیم می دانست که زیر کت هندز یک چاقو پنهان است، اما به روی خودش نیاورد و برای او کمی تنباکو برید. کشتی به سوی مدخل خلیج شمالی جزیره پیش می رفت. هندز به جیم کمک کرد تا کشتی را از مدخل تنگ عبور دهد. کار سختی بود، و جیم را به خودش مشغول کرده بود. او فراموش کرد که مراقب هندز باشد و حواسش متوجه دسته سکان بود. ناگهان او هندز را دید که با چاقو به طرف او می آمد. از وحشت فریادی کشید و به کناری پرید و دسته سکان را رها کرد . دسته سکان برگشت و محکم به سینه هندز خورد. جیم به سرعت یکی از طپانچه ها را کشید و با دقت نشانه گرفت و ماشه را کشید، اما تیری شلیک نشد. باروت از آب دریا خراب شده بود.

در همان لحظه کشتی به ماسه فرو نشست و جیم و هندز به گوشه ای پرتاب شدند. جیم زودتر بلند شد و به سوی نردبان طنابی پرید و از آن بالا رفت. وقتی به بالا رسید باروت طپانچه اش را عوض کرد.

هندز چاقو را به دهان گرفته بود و آهسته آهسته با درد و رنج بالا می آمد.

جیم فریاد زد: « یک پله بالاتر بیا تا شلیک کنم ! »

هندز در نیمه راه ایستاد و چاقویش را برای جیم پرت کرد.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (18).jpg

چاقو شانه جیم را برید و در دکل فرو رفت و او طپانچه هایش را آتش کرد و ایزرائل هندز بی جان به دریا پرتاب شد. جیم لرزید و احساس بیماری کرد. کمی بعد از نردبان پایین رفت و خود را به عرشه رساند و زخمش را بست. او در کشتی تنها بود و هوا تاریک می شد. بادبان را جمع کرد و از کشتی به داخل آب جست و به ساحل رفت.

در ساحل، نگاهی به هیسپانیولا انداخت و با خودش گفت: «دکتر از به دست آوردن کشتی خوشحال می شود. باید فوراً به خانه چوبی بروم و موضوع را به آنها بگویم. »

۱۵- قرارگاه دشمن

هوا تاریک بود که جیم به خانه چوبی رسید. او از دیوار بالا رفت و به آرامی به سمت خانه دوید. فکر می کرد که خیلی بامزه خواهد بود اگر بی سروصدا به تختخوابش برود، آن وقت صبح روز بعد دیگران او را می دیدند و متعجب می شدند.

دستش را جلو برد تا راه را پیدا کند. اما پایش به چیزی گیر کرد و سروصدا بلند شد. ناگهان صدای فریاد بلندی شنیده شد! صدا متعلق به طوطی جان سیلور بود!

جان سیلور فریاد زد: «کیست؟ »

جیم خیلی ترسید . سیلور آنجا چکار می کرد؟ دکتر کجا بود؟ جیم برگشت که فرار کند اما یکی راست در آغوش یکی از شورشیان افتاد.

سیلور فریاد زد:« یک مشعل بیاورید.»

یک نفر مشعلی آورد، و آن را بالای سرش نگاهداشت.

جان سیلورگفت: « چطور؟! این جیم هاوکینز است! »

سیلور نشست و مقداری توتون در پیپش ریخت و گفت: « حالا، جیم هاوکینز تو با ما هستی. می بینی که ما در این خانه چوبی هستیم، و همه ذخیره و آذوقه شما پهلوی ماست. کشتی ناپدید شده. تو الان زندانی ما هستی! عقیده ات چیست؟ »

جیم مطمئن بود که شورشیان او را می کشند، اما خود را نباخت و جسورانه جواب داد: « عقیده ام چیست ؟ عقیده ام اینست که من همه نقشه های شما را درهم ریخته ام و از این کار به خودم میبالم ! شما کشتی را از دست دادید. من اینکار را کردم! »

جان سیلور با حیرت به جیم نگاه می کرد. جیم ادامه داد: « همه نقشه های شما به هم ریخته، چون من نقشه شورش شما را کشف کردم و به کاپیتان اسمالت گفتم. طناب لنگر هیسپانیولا را بریدم و آن را با دو مرد مست روی آب رها کردم. آن دو نفر الان مرده اند. شما عده زیادی از همدستانتان را از دست داده اید، و هنوز گنج را به دست نیاورده اید. حالا اگر می خواهید، مرا بکشید. من از شما نمی ترسم!»

جیم از صحبت باز ایستاد و جسورانه به همه آنها نگاه کرد. مردانی که آنجا نشسته بودند از دست جیم خشمگین به نظر می رسیدند. یکی از آنها با چاقو به او حمله برد.

سیلور فریاد زد: « بایست ! برگرد سرجایت! به این پسر دست نزن! »

مرد غرغر کرد و گفت: « چرا او را نکشم ؟ او همه رشته های ما را پنبه کرده! رفقای ما مرده اند، کشتی را از دست دادیم و هنوز هم گنج را پیدا نکرده ایم و هیچ چیز نصیبمان نشده ! »

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (19).jpg

سیلورگفت: « چرا غرغر می کنی؟ ما گنج را پیدا می کنیم. نگاه کن ! نقشه پهلوی من است ! » و نقشه را از جیبش بیرون آورد. همدستانش تعجب کردند. از جا پریدند، و نقشه را از دست سیلور قاپیدند و فریاد زدند: «زنده باد ! از کجا گیرش آوردی؟ »

جیم وقتی که نقشه را در دست سیلور دید، تعجب کرد، اما چیزی نگفت. دوستان او کجا بودند؟ زنده بودند یا مرده؟ بعد چه می شد ؟

کمی بعد شورشیان مشعل را خاموش کردند و به خواب رفتند.

۱۶- جستجوی گنج

صبح زود روز بعد جیم شنید که یک نفر فریاد می زند: «دکتر اینجاست. »

جیم فوراً از جا پرید و از این که دکتر را زنده می دید خوشحال شد. جان سیلور دم در خانه چوبی رفت. دکتر لیوزی از دیوار بالا می آمد.

جان سیلورگفت: « صبح بخیر، دکتر امروز برای شما وسیله تعجبی فراهم آورده ایم ! »

دکتر پرسید: « این وسیله تعجب جیم است؟ »

سیلور جواب داد: « بله ! جیم است! او دیشب نزد ما آمد. »

دکتر وارد خانه چوبی شد و با خشم سرش را به سوی جیم تکان داد. اما با او حرفی نزد.

دکتر دوایی به چند نفر از مردان بیمار داد و زخم آنها را بست و بعد گفت: « حالا می خواهم با این پسر کمی صحبت کنم ! »

سیلور رو به جیم کرد و گفت: « جیم قول میدهی که فرار نکنی؟» جیم قول داد. سیلور به دکتر گفت: «دکتر تو به آن سوی دیوار برو بعد من جیم را می آورم تا با او صحبت کنی. تو می توانی از آن سوی نرده با او صحبت کنی.»

در کنار نرده آهسته به جیم گفت: « از دیوار بیا بالا تا فرار کنیم . »

جیم گفت: « من نمی توانم دکتر، چون قول داده ام فرار نکنم. اما خبرهای تازه ای برایتان دارم. کشتی صحیح و سالم در خلیج شمالی است ! »

دکتر تعجب کرد و آهسته گفت: «کشتی! آفرین! »

دکتر می ترسید جیم را نزد شورشیان بگذارد، و به سیلور گفت:« وقتی که خواستی برای پیدا کردن گنج بروی، جیم را هم با خودت ببر. مطمئنم که نزاعی رخ می دهد. مواظب جیم باش.»

بعد دکتر رفت و سیلور و جیم به خانه چوبی برگشتند. پس از صبحانه، جان سیلور و مردانش عازم پیدا کردن گنج شدند. آنها بیل و کلنگهای زیادی همراه برداشتند، تا زمین را بکنند و مقداری غذا هم با خود بردند. سیلور طپانچه اش را همراه برداشت، چون می ترسید اگر همدستانش گنج را پیدا نکنند او را بکشند. با تعجب فکر کرد که چرا دکتر نقشه را به آنها داده ؟ آیا حقه ای در کار بود؟ چرا دکتر گفته بود که در آنجا نزاع رخ می دهد؟ سیلور طنابی به کمر جیم بست تا از فرار او جلوگیری کند.

سوار قایقها شدند تا به دهانه چشمه ای که نزدیک تپه اسپای گلاس بود بروند.

وقتی که به آنجا رسیدند از قایقها پایین آمدند تا راه بالای تپه را پیاده بروند، و بعد مثل پروانه پخش شدند، تا درخت بلندی را پیدا کنند. در نقشه نوشته شده بود: « درخت بلند، تپه اسپای گلاس »

آنها فکر می کردند گنج در آنجاست.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (20).jpg

جان سیلور و جیم پشت سر همه می رفتند، چون سیلور می لنگید و نمی توانست با یک چوب زیر بغل روی آن زمینهای سخت به تندی راه برود. ناگهان از سمت چپ صدای فریاد مردی شنیده شد. همه دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده. وقتی که به محل صدا رسیدند، اسکلتی را دیدند که پای درختی افتاده بود. همه ایستادند و نجوا را سردادند؛ از شدت ترس خشکشان زد. پس از مدتی دوباره به راه افتادند اما همه به هم چسبیده بودند. دندانهایشان از شدت ترس به هم می خورد.

ناگهان از میان درختان جلوشان صدای عجیب و غریب و بلندی شروع به خواندن کرد:

« پانزده مرد، گِرد صندوقچه یک مرده

یاها – ها ! و یک بطری رَم ! »

رنگ از صورتشان پرید و به یکدیگر چسبیدند. صدا یک مرتبه قطع شد و همه جا را سکوت فرا گرفت. چشمهای آنها از حدقه بیرون زده بود. خواستند فرار کنند اما از شدت وحشت قدرت تکان خوردن نداشتند. سیلور هم خیلی وحشت کرد. اما تصمیم گرفته بود گنج را پیدا کند.

از ترس می لرزید، اما گفت: « رفقا من به اینجا آمدم تاگنج کاپیتان فلینت را پیدا کنم. هفتصد هزار لیره در همین نزدیکیها خوابیده. من از یک اسکلت و یک آواز نمی ترسم »

ابتدا آنها نمی توانستند حرکت کنند. اما وقتی که فکر کردند ممکن است هفتصد هزار لیره زیر یکی از این درختها باشد با یک تکان، پا به دو گذاشتند. جان سیلور هم لنگان لنگان با سرعتی که می توانست پیش می رفت.

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (21).jpg

ناگهان همه ایستادند. جلو پایشان گودال بزرگی در زمین دیده می شد. گودال خالی بود و گنجی در آن وجود نداشت!

همه آرام ایستادند. بعد توی گودال پریدند و با دست مشغول کندن شدند. یکی از آنها یک سکه طلا پیدا کرد. آنرا بالا نگاهداشت و فریاد زد: «یک لیره ! »

بقیه فریاد زدند: « پس هفتصد هزار لیره کجاست؟ »

پنج مرد خشمگین از گودال بالا رفتند و در یک سمت آن ایستادند. جان سیلور و جیم در سمت دیگر گودال ایستاده بودند. سیلور اصلاً حرکتی نکرد؛ به عصایش تکیه داده بود و آنها را نگاه می کرد.

یکی از مردها فریاد زد: « رفقا! دو نفر در آن سمت گودال هستند. یک آدم پیر چلاق که باعث شد گنج را از دست بدهیم، و دیگری یک پسر بچه . من می خواهم هر دو نفرشان را بکشم. بیایید! »

بعد دستش را بلند کرد تا جنگ را شروع کند … ( تررق! تررق! تررق ) سه گلوله از میان درختان شلیک شد و دو نفر از آنها را بی جان به گودال انداخت. سه نفر دیگر برگشتند و با سرعت هرچه بیشتر به بالای تپه فرار کردند. بعد دکتر، بن کان، و گری درحالی که از لوله تفنگهایشان دود بیرون می زد، از میان درختان بیرون دویدند. آنها آن سه نفر را دنبال کردند اما از نیمه راه برگشتند، و کنار جان سیلور و جیم نشستند.

جیم گفت: « شما از کجا آمده اید؟ از دیدنتان در اینجا بسیار خوشحالم. فکر کردم آنها ما را می کشند. کاپیتان اسمالت کجاست ؟ چرا نقشه را به جان سیلور دادید؟ چرا از خانه چوبی فرار کردید؟ خواهش می کنم بگویید چکار می کردید. »

۱۷- توضیحات دکتر

دکتر نشست و داستان درازی را برای جیم شروع کرد: « وقتی که قلعه را ترک کردم، به دیدن بن گان رفتم. او به من گفت که همه گنجها در غار او واقع در شمال شرقی جزیره است. او آنها را برداشته به غارش برده بود. به همین دلیل نقشه دیگر به درد ما نمی خورد. من به قرارگاه دشمن در ساحل رفتم و به سیلورگفتم: ( اگر قول بدهید وقتی که ما از مسکنمان بیرون می رویم با ما کاری نداشته باشید، ما خانه چوبی و همه ذخیره و غذاها را به شما می دهیم.) سیلور فکر کرد که حقه ای در کار است، و دودل بود. من گفتم: ( من نقشه را هم به شما می دهم ) سیلور فوراً قبول کرد و معامله سرگرفت. آنوقت ما، یعنی اسکوایر، کاپیتان اسمالت، گری، و من، خانه چوبی را ترک کردیم و به غار بن گان رفتیم .»

جیم گفت: « آه! شما آنجا بودید؟ دیشب من از بردن هیسپانیولا به خلیج شمالی بسیار خوشحال شدم، و به خانه چوبی رفتم تا موضوع را به شما بگویم ؛ فکر می کردم شما در آنجا هستید. اما وقتی که وارد آنجا شدم طوطی سیلور داد و بیدادکرد و خود سیلور هم فریاد زد، و من خواستم فرار کنم اما یک نفر مرا گرفت و جان به من گفت که من زندانی هستم. آنها می خواستند مرا بکشند اما جان سیلور نگذاشت. امروز صبح از آمدن شما به خانه چوبی خوشحال شدم . »

دکتر گفت: « جیم، من هم از دیدن تو خوشحال شدم. ما نمی دانستیم تو کجا بودی و برای همین نتوانستیم به تو بگوییم که آنجا را ترک کرده ایم. تو حتماً وقتی که جان سپلور و همدستانش را دیدی خیلی ترسیدی. فکر گیر افتادن تو به دست شورشیان ما را هم ناراحت کرده بود. اما می دانستیم که آنها امروز به جستجوی گنج می روند. می دانستیم که آنها از پیدا نکردن آن عصبانی می شوند و می ترسیدیم مبادا ترا بکشند. به همین جهت من این نقشه را برای نجات تو کشیدم و خوشبختانه موفق شدیم.»

جیم گفت: « اگر شما از میان درختان به آنها تیراندازی نمی کردید آنها ما را کشته بودند. تیراندازی شما جان ما را نجات داد. »

دکتر در این موقع لبخند زد و گفت: « خوشحالم که به موقع نجاتت دادیم . بن گان و گری با من به درختان نزدیک تپه آمدند و ما آنجا پنهان شدیم، تا وقتی که آنها ظاهر شدند. بعد دیدیم آنها با وحشت بالای سر اسکلت ایستادند. بن گان می خواست آنها را بیشتر بترساند از این جهت آواز دزدان دریایی را خواند. »

جیم گفت: « آه! این آواز آنها را خیلی ترساند! آنها فکر می کردند کار یک روح است! می خواستند فرار کنند، اما از ترس بر جایشان خشک شده بودند. .»

دکتر گفت: « وقتی که دیدیم می خواهند شما را بکشند به آنها تیراندازی کردیم . »

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (22).jpg

جیم گفت: « از این که جانم را نجات دادید ، متشکرم، اما جان سیلور هم در خانه چوبی جانم را نجات داد. باید از سیلور هم برای این کار تشکر کنم. »

دکتر گفت: «چون جان سیلور زندگی ترا نجات داد او را هم با خود به غار بن گان می بریم. حالا بیا. باید به غار برگردیم . »

آنها به دهانه رودخانه رفتند. قایقها آنجا بود. سوار یکی از قایقها شدند و ساحل جنوبی را دور زدند و به سمت ساحل شرقی به راه افتادند تا به خلیج شمال برسند. گری در خلیج شمالی پیاده شد و به عرشه کشتی رفت تا آن را محافظت کند. دیگران به غار بن گان برگشتند. غار، بزرگ بود و کف آن ماسه ای بود. کاپیتان اسمالت روی زمین دراز کشیده بود. جیم در یک گوشه غار چشمه ای را دید که آب صافی داشت و در گوشه دیگر کیسه هایی پر از سکه و شمشهای طلا به چشم می خورد.

دکتر لیوزی گفت: «کاپیتان اسمالت، ما برگشتیم. جیم نجات یافته، می بینید ؟ گری را در عرشه هیسپانیولا گذاشتیم تا آن را محافظت کند. سیلور را هم با خودمان آوردیم، چون دیشب او جان جیم را در خانه چوبی نجات داد. من به سیلور اعتماد ندارم. او پیرمرد ریا کاری است؛ اما باید به یاد داشته باشیم که جان جیم را نجات داده. »

۱۸- پایان ماجرا

صبح روز بعد، آنها گنج را از غار به کشتی بردند، دکتر و سیلور شمشهای بزرگ و سنگین طلا را به ساحل می بردند. بن گان وگری آنها را در قایق می گذاشتند و به کشتی می رسانیدند، و روی عرشه جا می دادند و آنوقت بر می گشتند. این کار چندین روز ادامه داشت.

جیم نمی توانست شمشهای سنگین را بر دارد، اما کاپیتان اسمالت به او اجازه بیکاری نمی داند و می گفت: « جیم برای تو هم کار هست: تو باید سکه ها را در کیسه بریزی تا دیگران بتوانند آنها را به ساحل ببرند. »

جیم این کار را چندین روز ادامه داد. دیگر پشتش از دولا و راست شدن درد می کرد و انگشتانش از بلند کردن سکه ها زخم شده بود. همه آنها از دیدن آن همه طلا خسته شده بودند. وقتی که همه گنج به هپسپانیولا منتقل شد، آنها منبع ها را از آب چشمه غار پر کردند و مقداری گوشت بز نمک زده هم برای بن گان برداشتند و به راه افتادند. وقتی که از جنوب شرقی جزیره می گذشتند، آن سه نفر شورشی را دیدند. دکتر لیوزی فریاد زد: « ما مقداری گوشت، اسباب و لوازم دوا و توتون و تنباکو برایتان گذاشته ایم. شما دیگر باید در این جزیره زندگی کنید، ما در کشتی به آدم شورشی و بدجنس احتیاجی نداریم . »گری، سیلور و بن گان به تنهایی نمی توانستند کشتی را اداره کنند، و هپسپانیولا به ملوانان بیشتری احتیاج داشت. کاپیتان اسمالت گفت: «ما باید به نزدیکترین بندر آمریکا برویم و ملوانان تازه ای استخدام کنیم.»

در راه آمریکا به هوای بدی برخوردند. راندن کشتی در توفان سخت بود، و همه از کار زیاد خسته شده بودند. عاقبت در یک بندر زیبا لنگر انداختند. قایقهای کوچک بومیها، سیاهانی را که میوه و سبزی می فروختند به هیسپانیولا آورد. سیاهها صورتهای خندانی داشتند؛ و میوه هایشان آبدار و مطبوع بود. آنها با خوردن این میوه ها سختیهای زندگی در جزیره گنج را به یاد آوردند . دکتر لیوزی، اسکوایر، و جیم به ساحل رفتند تا ملوانان جدیدی استخدام کنند. کاپیتان اسمالت بواسطه ضعف نتوانست با آنها برود.

جان سیلور فکر کرد که موقعیت خوبی است و حالا می تواند مقداری ازگج را بدزدد و فرار کند.

یک کیسه از سکه های طلا را برداشت و وقتی که کسی متوجه او نبود، به داخل قایقی پرید و خودش را به ساحل رساند.

هنگامی که جیم و دیگران به عرشه آمدند، سیلور را در آنجا ندیدند. کاپیتان اسمالت از شنیدن این خبر خوشحال شد و گفت: «خوب شد، او عاقبت شرّ خود را از سر ما کم کرد. »

داستان مصور جزیره گنج رابرت لوئی استیونسون و کتاب قصه کودکان در سایت ایپابفا (23).jpg

آنها دیگر هرگز جان سیلور را ندیدند. هیسپانیولا با ملوانان جدید به انگلستان رسید و فقط پنج نفر از کسانی که با این کشتی از بریستول به راه افتاده بودند، به خانه خود برگشتند؛ آن وقت آنها در آنجا، گنج را بطور مساوی بین هم تقسیم کردند و جیم دوباره به خانه و نزد مادرش برگشت.

او داستانهای زیادی از ماجراهای گذشته اش برای مادرش تعریف کرد. گاهی از اوقات جزیره گنج را در خواب می دید و فریاد زنان از خواب می پرید و اغلب به خودش می گفت: «خیلی خوب شد که صحیح و سالم به انگلستان برگشتیم! اما به راستی که ماجرای بزرگ و عجیبی بود! »

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

متن کتاب  مصور «جزیره گنج» نوشته رابرت لوئی استیونسون توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن شده قدیمی چاپ ۱۳۵۲، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *