قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب نوجوان / افسانه های لافونتن: آسیابان، پسرش والاغش + ۵ قصه دیگر

افسانه های لافونتن: آسیابان، پسرش والاغش + ۵ قصه دیگر

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (1).jpg

افسانه های لافونتن

آسیابان، پسرش والاغش

نوشته: ژان دولافونتن

ترجمه سامان

زیرنظر نعمتی

چاپ بامداد

سال چاپ: آبان ۱۳۵۳

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

فهرست قصه ها

الاغ و سگ کوچک

الاغ و پوست شیر

حیوانات و طاعون

الاغی که بارنمک داشت و الاغی که اسفنج (ابر) حمل می کرد.

آسیابان، پسرش و الاغش

گربه و موش پیر باهوش

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

الاغ و سگ کوچک

هیچگاه نباید از بخت خود زیادی انتظار داشته باشیم زیرا ممکن است نتائج اسف انگیزی به بار بیاید. افراد سنگین وزن و عظیم الجثه نمی توانند رقاصان ورزیده و چابکی باشند و کمتر کسی را می توان یافت که صاحب ذوقی طبیعی بوده و دیگران را خشنود نماید.

پس اگر این در قدرت ما نباشد، همان بهتر که دست به کاری بزنیم که از ما برمیآید، نه اینکه چون الاغی باشیم که در این حکایت از او یاد می کنیم.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (3).jpg

زیرا الاغ ما سعی داشت ادای یک سگ کوچولو را دربیاورد، پس با خودش گفت سبب چیست که این سگ کوچولو اینچنین مورد توجه است و با او بازی می کنند، حال آنکه فقط مشت و لگد نصیب من می شود؟ او چه می کند که این چنین مورد مرحمت قرار می گیرد؟ خوب معلوم است. پاهایش را بلند می کند و ادا در می آورد تا همه خوشحال شوند! پس همینقدر که من هم این کار را بکنم شانس به من لبخند خواهد زد.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (4).jpg

الاغ نگون بخت وارد خانه شد تا ادای سگ کوچک را دربیاورد. وقتی وارد اطاق شد به طرف صندلی ارباب خود رفت و سم های بزرگ خود را دردامن او گذاشت. پرواضح است که پاهای او، هم سنگین بودند و هم کثیف!

الاغ، سپس برای آنکه مطمئن شود همه حرفهایش را می فهمند، با صدای بلند و به طرزی دوستانه به عرعر پرداخت.

اربابش گفت: خدایا! عجب صدای وحشتناکی، سمهای کثیف خودت را از روی پای من دور کن ای حیوان آبله!

سر و صدای ارباب باعث شد که خدمتکاران داخل اطاق شوند و با چوب و چماق الاغ را بیرون ببرند و بار بر پشتش بگذارند.

جداکننده پست ایپابفا2

الاغ و پوست شیر

الاغی پوست شیری را بر سر کشیده و مدت زمانی همه را متوحش ساخته بود، و از اینکه این چنین دیگران را ترسانده است احساس خوشحالی می کرد. اما روزی یکی از گوشهای درازش از پوست شیر بیرون زد و کدخدا متوجه شد. ولی کس دیگری متوجه این موضوع نشده بود. اما ناگهان همه دیدند که کدخدا شیر ژیان را با یک چوب دنبال می کند!

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (5).jpg

در اینجا بود که همگی پی به اصل موضوع بردند.

برماست که وقتی با کسی چون آن الاغ برخورد می کنیم حقیقت را دریابیم. چون ممکن است کسی ظاهراً وحشتناک وخشن باشد اما در زیر چهره وحشتناک وخشن او، ما آدمی احمق یا حتی آدمی مهربان و بی آزار را ببینیم.

جداکننده پست ایپابفا2

حیوانات و طاعون

مدتها پیش از این، مخلوقات دنیا چنان حوصله خالق را تنگ کردند که طاعون هولناکی نازل شد. هزاران مخلوق مردند، دهها هزار دیگر چنان ضعیف شدند که دیگر قدرت راه رفتن نداشتند و حتی نمی توانستند لب به غذا بزنند.

روباهها و گرگها دیگر قدرت نداشتند که به طعمه خود چپ نگاه کنند. و حتی کبوتران آرام نیز از یکدیگر می گریختند. عشق و امید از روی زمین رخت بر بسته بود.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (7).jpg

شیر که سلطان درندگان است، شورائی تشکیل داد و گفت:

-« دوستان، من مطمئن هستم، این بلای وحشتناک بدین مناسبت بر ما نازل شده که خطائی از ما سرزده و مرتکب جنایت هولناکی شده ایم. پس خوبست آنکه بین ما گناهکارتر از بقیه است خود را قربانی کند تا طاعون به آخر برسد. یک چنین فداکاری باعث نجات جان بقیه خواهد شد. تاریخ به ما نشان داده که چنین فداکاریهائی همیشه نتائج معجزه انگیزی داشته است. بیائید تا همگی از روی صداقت و صمیمیت اعتراف کنیم تا آنکه گناهکارتر است معلوم شود. من خودم اعتراف می کنم که غالباً اسیر شکم خود بوده و گوسفندان معصوم و بی آزار را دریده ام. آخر آن بدبختها به من چه آزاری رسانیده بودند؟ هیچ! اما بدتر از همه، گاهی اوقات چوپانها را هم می خوردم! خوب، اگر کسی گناهی بدتر از گناه من مرتکب نشده، حاضرم که خود را فدا کنم. بقیه نیز مثل من در کمال صداقت اعتراف کنید، زیرا عدالت واقعی ایجاب می کند که آنکه گناهکارتر است قربانی شود.»

روباه گفت:

-« قربان! شما فرمانروای عزیز حیوانات هستید. قدرتی که دارید باعث می شود که قاضی ملایمی باشید. چرا بخاطر چند رأس گوسفند بی ارزش اشک می ریزید؟ فکر می کنید خوردن گوشت آنها گناه است؟ اما من می گویم که شما با خوردن گوشت گوسفندها به آنها افتخار داده اید! اما در مورد یکی دو چوپانی که میل فرموده اید، هیچ اشکالی ندارد زیرا آنها همیشه بر حیوانات حکمرانی کرده اند.

چاپلوس ها برای روباه دست زدند. خوب، سخن خود را کوتاه می کنیم و دیگر احتیاجی نیست که درباره اعمال درندگانی چون ببر و خرس یا بقیه، مطلبی بگوئیم زیرا برای همگی آنها بخاطر کاری که انجام داده بودند دلیلی تراشیده شد و حتی عده ای، آنها را به خاطر کاری که انجام داده بودند، تحسین کردند.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (6).jpg

پس از آنکه همه اعتراف کردند، نوبت به الاغ رسید. او گفت:

-« بنده سال گذشته وارد مزرعه ای شدم که متعلق به چند راهب بود. آنقدر گرسنه بودم که چیزی نمانده بود از پا دربیایم. علف مزرعه هم سبز وتازه بود و من نتوانستم جلوی خود را بگیرم و از آن محصول شکم خود را سیر کردم و این بدترین عملی بود، که از من سرزده است. »

حرفهای الاغ موجب شد که سروصدای زیادی ایجاد شود و شورا به شدت به هیجان بیاید.

گرگی که داوری می کرد با عصبانیت گفت:

-«که اینطور! حالا معلوم شد چرا بلا به جان ما نازل شده است. »

همگی رأی دادند که گناهکارتر از همه همان الاغ است و می بایست فوراً اعدام شود. بدین ترتیب حیوان نگون بخت را به دار مجازات آویختند.

و اما نتیجه، خوب توجه فرمائید: « حق همیشه باقوی است و هر که ضعیف تر بود، کلاهش پس معرکه است.»

جداکننده پست ایپابفا2

الاغی که بارنمک داشت و الاغی که اسفنج (ابر) حمل می کرد.

الاغ داری باد به غبغب انداخته بود و چون امپراطور رم که سپاهیان خود را به میدان جنگ می برد، دو الاغ خود را پیش می برد.

یکی از الاغها گونی های سنگین پر از نمک را حمل می کرد و دیگری بار بسیار سبک اسفنج (ابر) را.

الاغی که بار نمک داشت زیر سنگینی آن عرق می ریخت و رفیقش که بار سبک اسفنج را حمل می کرد در دلش به او می خندید. به هرحال، این سپاه از تپه ای بالارفت و از سمت دیگر پائین آمد، و سرانجام به یک نهر آب رسید. در اینجا الاغ دار برای عبور دادن الاغهایش از آب، دچار اشکال شد.

او اول دهنه الاغی را که بار نمک داشت به دست گرفت و جلو افتاد. الاغ بیچاره به سختی می توانست با آن بار سنگین قدم از قدم بردارد.

الاغی که اسفنج بارش بود لب نهر ایستاده بود و به رفیقش که در اثر فشار آب به این طرف و آن طرف می رفت، می خندید.

الاغدار و الاغی که نمک حمل می کرد به وسط نهر رسیدند. در اینجا جریان آب تندتر شده و الاغ بیچاره نتوانست بیشتر از آن جلو برود و به زانو در آمد. در همین حال آب نهر نمک ها را حل کرد و با خود برد.

وقتی مقدار زیادی از نمکها را آب برد، الاغ که بارش سبک تر شده بود توانست روی پا بایستد و به راحتی خودش را به آن طرف رودخانه برساند.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (9).jpg

اما بشنوید از الاغی که اسفنج بارش بود.

وقتی الاغ دار، الاغ اول را از آب گذراند، برگشت تا دومی را هم از آب بگذراند.

او فکر کرد که چون بار این یکی سبک است، بهتر است بر پشت او بنشیند و از رودخانه عبور کند. در ضمن الاغ هم پیش خودش فکر می کرد که: «حالا به راحتی از رودخانه عبور می کنم و پیش صاحبم خودی نشان می دهم.»

اما وسط راه که رسید فکر کرد که چون بار رفیقش سبک شده مسلماً بقیه راه راحت تر خواهد بود و از او جلوتر خواهد رفت. پس بهتر دید که او هم خودش را به آب بیندازد تا مقداری از اسفنج ها را آب با خودش ببرد. و روی همین فکر، وقتی به وسط نهر رسید خودش را به دست امواج داد.

اما بچه ها! ما می دانیم که اسفنج مثل نمک و شکر نیست که در آب حل شود، بلکه اسفنج آب را به خودش می کشد.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (8).jpg

بله، وقتی آب به اسفنجها رسید الاغ بدبخت متوجه شد که بارش مرتب سنگین تر می شود و نمی تواند براحتی جلو برود. هرچه خودش را بیشتر در آب فرو کرد بارش سنگین تر شد و بالاخره میان آب به زانو در آمد و هر کاری کرد نتوانست از جایش بلند شود. خوشبختانه مردی از راه رسید و الاغ والاغدار را از مرگ نجات داد. اماحالا آنها درس بزرگی آموخته بودند و آن این که آب مثل هوا نیست.

جداکننده پست ایپابفا2

آسیابان، پسرش و الاغش

آسیابان و پسرش که فقط پانزده سال داشت، برآن شدند که الاغ خود را در نزدیکترین بازار بفروشند.

در واقع، الاغ آنها کاملاً سالم و تنومند بود و می توانستند آن را به قیمت خوبی بفروشند. پس پاهایش را محکم به هم بستند و به چوب بلندی آویزانش کردند. الاغ درحالیکه سرش به طرف زمین و پاهایش به طرف آسمان بود به طرف بازار برده شد.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (10).jpg

صحنه ای احمقانه تر از این دیده نشده بود. اینکه دو نفر، الاغی را بطور وارانه به چوب بسته و بر پشت خود حمل کنند.

اولین کسی که آنها را دید خنده ای کرد و گفت:

-« این دیگر چه مسخره بازی است؟ این را بدانید که احمق ترین الاغ در بین و شما آن نیست که چهار پا دارد؟»

رنگ آسیابان از شنیدن این حرف سرخ شد و در دل تصدیق کرد که واقعاً احمق است. پس الاغ را از چوب باز کردند و با هم به راه افتادند. الاغ فوراً شروع کرد به عرعر کردن، چون دلش می خواست باز هم سواری بخورد.

آسیابان به سروصدای او اعتنائی نکرد. به پسر خود گفت که سوار الاغ شود و خودش نیز پشت سر آنها به راه افتاد.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (11).jpg

سه نفر تاجر به آنها برخوردند و با تعجب گفتند:

« عجب روزگاری! پسرجوان سوار الاغ شده و پدر پیر پیاده راه می رود، پسر پیاده شو تا پدر پیرت سوار

شود.»

آسیابان گفت:

« چشم آقایان دستور شما را اطاعت می کنیم.»

پسر جوان پیاده شد و آسیابان که در واقع خسته هم شده بود روی الاغ نشست و به راه خود ادامه دادند.

مدتی که راه رفتند به چند دختر رسیدند. یکی ازآنها گفت:

« خیلی مسخره است. این پسر بیچاره پیاده باید راه برود آنوقت تو مرد شکم گنده به جای اینکه پیاده بروی تا لاغرشوی، سوار الاغ شده ای. »

آسیابان گفت: ولی قبلا هم که پسرم سوار بود و من پیاده راه میرفتم، به ما ایراد گرفتند.

دخترها گفتند:

« خوب الاغ به این بزرگی را می توانید باهم سوار شوید.»

آسیابان فکری کرد، سپس هردو سوار الاغ شدند و به راهشان ادامه دادند. هنوز راه زیادی نرفته بودند که به دو مرد دست فروش رسیدند. یکی از آنها گفت:

« شما چه مردمان بی انصافی هستید، نمی گوئید کمر این الاغ بیچاره می شکند. دو نفر آدم به این بزرگی سوار یک الاغ ضعیف شده اید. شما وقتی به بازار برسید نعش او را باید بفروشید. »

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (12).jpg

آسیابان بیچاره حق را به آنها داد. خودش و پسرش پیاده شدند و در حالیکه دهانه الاغ را گرفته بودند به راه افتادند.

بعد از آن عابری به آنها رسید و گفت:

« من که به عمرم ندیده بودم در یک چنین هوای گرمی الاغ را جلو بیندازند و خودشان خسته و عرق ریزان پیاده راه بروند. اگر الاغتان تا این اندازه با ارزش و عزیز است آنرا لای پنبه بپیچید.»

آسیابان وقتی این حرف راشنید با عصبانیت گفت:

« بسیار خوب. اگر به نظر شما من خرتر از خرم هستم قبول می کنم ولی از این لحظه به بعد، من هر کاری را که دلم بخواهد انجام می دهم و عقیده مردم هم برایم هیچ اهمیتی نخواهد داشت.»

و واقعاً چه دانا بود که بالاخره فکر خودش را بکار انداخت.

جداکننده پست ایپابفا2

گربه و موش پیر باهوش

قصه گویی بود که نامش را از یاد برده ام. وی قصه گربه ای را تعریف می کرد که آنقدر موش کشته بود که حد و حساب نداشت. موشهای بخت برگشته از دست او راحتی نداشتند و زندگی کوتاه آنها پر از ترس و وحشت و بدبختی شده بود.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (13).jpg

این گربه ظالم و بی رحم آنچنان معروف و مشهور شده بود که گفته می شد قصد دارد تمام دنیا را برای همیشه از شر موشها پاک کند.

و اما موشها عادت کرده بودند که توی تله گرفتار شوند و یا با خوردن طعمه های مسموم از بین بروند با فنر تله موشها کمرشان را بشکند… اما این گربه، بدجنس تر و خشن تر از همه بود.

بالاخره روزی رسید که دیگر هیچیک از موشها جرأت نکردند از لانه خود به بیرون سر بکشند، چون می ترسیدند که مبادا فوراً به چنگال گربه گرفتار شوند و به همین جهت بود که دیگر گربه نتوانست هیچیک از آنها را گرفتار سازد. گرسنگی به او فشار آورد، بیشتر از همیشه گوش به زنگ شد و دست به حیله زد.

کتاب مصور نوجوانان افسانه های لافونتن آسیابان و پسرش برای نوجوانان ایپابفا (14).jpg

روزی خود را به مردن زد و پاهایش را از طنابی که به سقف بود آویزان کرد. موشها با تعجب از درون لانه خود بیرون را تماشا می کردند و این منظره عجیب را می دیدند. آنها حدس زدند که لابد گربه از زور گرسنگی به دزدیدن گوشت و یا چیز دیگر از انبارهای یک آدم مقتدر پرداخته و یا پنیر گرانقیمتی را دزدیده است و بخاطر همین موضوع او را دار زده اند.

عده ای از موشها به گمان اینکه گربه کشته شده، از لانه بیرون آمدند. اول جانب احتیاط را رعایت می کردند و پس از آنکه چند قدم پیش می رفتند دوباره به لانه بر می گشتند تا مطمئن شوند که تله ای در کار نیست. اما گربه خود را کاملاً به مردن زده بود. بالاخره همه موشها خاطرجمع شده و از لانه بیرون آمدند.

ناگهان همه چیز عوض شد. گربه مرده بطور ناگهانی زنده شد و از جا پرید، گره طنابی که دور پایش پیچیده بود باز شد، نزدیکترین موشها را با چنگال تیز خود گرفت و فریاد زد:

« من از این حقه ها زیاد می دانم و این را هم بدانید که لانه های شما نمی تواند باعث شود که از چنگال من خلاص شوید، دیر یا زود همه شما را خواهم خورد.»

گربه خیلی خوب می دانست که موشها عقل زیادی ندارند و بزودی همه چیز را از یاد می برند. پس این بار دست به حقه جدیدی زد. خود را با آرد سفید کرد و در قوطی خالی بزرگی که در گوشه اطاق قرار داشت نشست. این حقه هم چون بقیه حقه های او مؤثر واقع شد.

موشهای کنجکاو در اطراف این طعمه جدید و غیرعادی به بو کشیدن پرداختند، اما یکی از موشهای پیر و کارکشته که از بعضی حقه های گربه ها اطلاع داشت و حتی دم خود را نیز در نبرد با آنها از دست داده بود، فاصله خود را حفظ کرده و گفت:

« آن تکه گوشت سفید و بزرگ یک طعمه معمولی نیست. اگر من جای شما بودم از آن فاصله می گرفتم.»

و بعد یک مرتبه حدس زد که این حتماً گربه است و با صدای بلند گفت:

« من خطر را احساس می کنم. ای گربه اگر تو را در یک گونی پر از آرد هم می انداختند و سر گونی را هم می بستند، باز از تو فاصله می گرفتم.»

آدمهای کارکشته هیچگاه تجربیاتی را که بدست آورده اند از یاد نمی برند. موش پیر در حالیکه دور می شد، بقیه موشها را هم صدا زد و با دو کلمه راه و رسم زندگی را به آنها یاد داد. او گفت: « اول سلامتی! »

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان « افسانه های لافونتن» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۵۳، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *