داستان صوتی آلیس در سرزمین عجایب + فایل صوتی قصه گو

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (1).jpg

آلیس در سرزمین عجایب

ترجمه: مهناز فصیحی

مجموعه کتابهای قصه گو

انتشارات بی تا

سال چاپ: دهه ۵۰ پیش از انقلاب

تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (3).jpgجداکننده پست ایپابفا2فایل صوتی

بچه های عزیز! هنگام خواندن این قصه قشنگ می توانید به فایل صوتی آن هم گوش بدهید.

جداکننده پست ایپابفا2

به نام خدا

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (4).jpg

بچه ها میدونید سرزمین عجایب کجاست ؟

خوب، بگذارید من براتون بگم. اونجا جایی است که فقط توی خواب و خیال میشه دیدش. سرزمین عجیبی که هیچ چیز اونطور که باید باشه نیست. آلیس این سرزمین عجیب را در یک بعدازظهر گرم که زیر سایه یک درخت خوابیده بود در خواب دید.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (5).jpg

اولین چیز عجیبی رو که آلیس در سرزمین عجایب دید یک خرگوش سفید بود که شلوار و جلیقه ای به تن داشت. او با عجله از یک جاده عبور می کرد و مرتب به ساعتش نگاه می کرد:

-دیرم شده. دیرم شده.

برای یک کار مهم دیرم شده .

وقت ندارم بگم سلام یا خداحافظ

دیرم شده. دیرم شده.

دیرم شده، دیرم شده

آلیس دید که او از روی یک جوب پرید و توی حفره یک درخت قایم شد.

-چقدر عجیبه. یک خرگوش برای چه چیزی ممکن است دیرش شده باشه؟ حتماً یک مهمونی یا … یا یک چیزی مثل این.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (6).jpg

آلیس از جوب رد شد و سرش رو کرد توی سوراخ درخت و گفت:

– برای مهمونی دادن چه جای عجیبیه؟

به سختی از سوراخ درخت رد شد و توی یک تونل تاریک شروع به خزیدن کرد.

-من نباید این کارو می کردم ، آخه من که دعوت نداشتم .

گاهی اوقات فضولی باعث دردسر میشه .

اون راهرو همانجا به انتها رسید و آلیس یکدفعه افتاد پائین، توی یک سوراخ بزرگ.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (7).jpg

اما این سوراخ جای کثیف و کهنه ای نبود. شبیه یک اتاق بود اما بلند و کوچک که توی اون جا، کتابی و قفسه و عکسهائی روی دیوار قرار داشت. آلیس خیلی آهسته افتاد پائین . بنابراین فرصت کافی داشت که به اطرافش نگاه کنه و فکر کنه .

-وای، اگر من صاف برم به وسط کره زمین و از آن طرف در بیام چی میشه ؟

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (8).jpg

آلیس تالاپی افتاد زمین . درست موقعی که خرگوش سفید داشت از یک در کوچک می رفت تو.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (9).jpg

-آقا خرگوشه خواهش می کنم کمی صبر کن.

آلیس با زحمت از اون در رفت بیرون .

-وای خدا، من مطمئنم که اون خرگوش از همین راه رفت .

ولی وقتی آلیس به اطرافش نگاه کرد متوجه شد که همه چیز یا معلّقه یا پشت روست. پیش خودش فکر کرد و کنجکاوتر شد.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (10).jpg

عجیبتر از آن اینکه هر وقت آلیس یک تکه کیک می خورد یا یک چیزی می نوشید اندازه هیکلش عوض می شد. یکدفعه ، یک تکه قارچ قدّش رو دراز دراز کرد، آنقدر که سرش به نوک درختها رسید و پرنده هایی رو که اونجا لونه کرده بودند ترسوند.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (11).jpg

یک گاز دیگه اونو اونقدر کوچولو کرد که گلها و خرمگسها بالا سرش قرار داشتند.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (12).jpg

آلیس در سرزمین عجایب حیواناتی رو هم دید که حرف می زدند. شیرماهی و هدهد و کرم درختی سعی کردند با آلیس در جستجو و پیدا کردن خرگوش سفید کمک کنند ولی در حقیقت وقتشون رو با شعرها و مسابقات مسخره تلف می کردند.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (13).jpg

-جلو و عقب ، پائین و بالا،

داخل و خارج، زمین و هوا

فرقی نداره اینجا و آنجا ،

وقتی وانستی تو هم روپا .

بعد آلیس ازشون جدا شد که بره خودش خرگوش سفید رو پیدا کنه .

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (14).jpg

آلیس به یک نقطه خلوت رسید که خانه کوچکی با سقف صورتی و یک در گرد اونجا بود. پیش خودش فکر کرد:

-من تو این فکرم که چه کسی اونجا زندگی می کنه؟

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (15).jpg

در همین لحظه در جلوئی باز شد و خرگوش سفید دوید بیرون:

– اوه خدا چقدر دیرم شده ، اصلاح این گوشهای پشمالوم و این سبیلهام کلّی وقت منو گرفت .

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (16).jpg

خرگوش سفید نگاه کرد و چشمش به آلیس که دم باغچه ایستاده بود افتاد.

-اوه، مِری آن، اینجا چه می کنی؟ همینطوری اونجا وانستا . یک کاری بکن ، اونجا وایستا، نه نه نه، بدو دستکش های منو بیار. دیرم شده.

آلیس پرسید:

-آخه دیر برای چی شده؟

خرگوش داد زد:

-دستکشهام

پس آلیس به ناچار رفت که دنبال اونها بگرده، در حالی که خوب میدونست که او اصلاً مِری آن نیست.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (17).jpg

وقتی آلیس برگشت که خرگوش سفید دوباره داشت توی جنگل غیبش می زد.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (18).jpg

-می بینی وقتم گذشته ، دیگه آبگوشت خرگوش میشم. حتی وقت ندارم بگم خداحافظ، دیرم شده ، دیرم شده،دیرم شده .

آلیس دوباره به طرف جنگل دوید اما این بار با دوتا دوقلوی بامزه به نامهای توئیدل دی و توئیدل دام مواجه شد.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (19).jpg

-آها سلام، دست بده، بگو اسمت چیه شغلت چیه ؟

بچه ها! وقتی که آلیس به اونها گفت که در پی پیدا کردن خرگوش سفیده، اون دوتا دوقلو او را به مهمانی چای کلاه فروش دیوانه راهنمایی کردند.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (20).jpg

کلاه فروش دیوانه گفت:

-بشین اینجا، چون امروز روز تولد ما نیست، من و خرگوش صحرائی تصمیم گرفتیم روز غیر تولّدمون رو جشن بگیریم .

آلیس بهشون گفت:

– اوه، امروز روز تولد منم نیست .

و به این ترتیب همه اونها با کیک و چای جشن گرفتند .

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (21).jpg

-شاد باشیم ما بچه ها    مثل روز تولد

برقصیم و شادی کنیم    مثل روز تولد

دور شمعها بازی کنیم    مثل روز تولد

هلهله و شادی کنیم       مثل روز تولد

با اینکه هر کدوم داریم یه روز ،    روز تولد

هر روز سال شادی کنیم    مثل روز تولد

با همدیگر بازی کنیم        مثل روز تولد

برقصیم و شادی کنیم       مثل روز تولد

هر روز سال جشن بگیریم    مثل روز تولد

شاد باشیم ما بچه ها           مثل روز تولد

تبریک بگیم به همدیگه         مثل روز تولد

برقصیم وشادی کنیم          مثل روز تولد

آلیس مهمونی را ترک کرد. بعد رسید به یک باغی که ورقهای بازی به عنوان باغبان توش کار می کردند. اونها مشغول رنگ کردن رزهای سرخ بودند .

آلیس از گشنیز پرسید:

– این چه کاریه می کنید؟

-ما اشتباهاً همه اونها رو سفید کاشتیم . اگر فوراً همشونو قرمز نکنیم ملکه سر مارو قطع میکنه.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (22).jpg

در همین موقع یک ترومپت نواخته شد و تمام کارتها توی خط شدند و یک صدای آشنا فریاد زد:

-راه رو برای ملکه دل باز کنید.

آلیس از پشت یک ورق سرک کشید و دید که خرگوش سفید موکب ملکه ورقهای کاغذی را که همان بیبی بود هدایت میکنه .

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (23).jpg

آها پس برای این جریان دیرش شده بود .

آلیس بی بی بداخلاق و شوهر کمروش رو شناخت . پشت سر اونها یک صف از ورقهای عبوس در حال حرکت بود.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (24).jpg

بی بی در حالی که آلیس رو نشون میداد پرسید:

– این کیه! اوه، یک دختر بچه است. کروکت بازی بلدی؟

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (25).jpg

آلیس تعظیمی کرد.

-بله علیاحضرت، اما من نباید اینجا بمونم . من درصدد پیدا کردن راه منزلم هستم .

ملکه فریاد زد:

– راه تو؟ اینجا همه راهها راه منه. سرش رو جدا کنید!

ورق های بی بی به طرف آلیس حمله کردند که دستور بی بی رو اجرا کنند.

-اوهو، من ازتون نمیترسم، برای اینکه جز یک مشت ورق چیز دیگه ای نیستید.

آلیس یک هل به ورقها داد و اونها رو پخش و پلا کرد. این موضوع بی بی رو خیلی عصبانی کرد. فریاد زد:

-سرش رو بزنید!

ورقها دوباره جمع شدند که یک حمله دیگه بکنند.

یک مرتبه آلیس از خواب پرید و دید که هنوز هم زیر سایه اون درخته.

-شکر خدا همه اش خواب بود. من فعلاً به اندازه کافی سرزمین عجایب دیدم.

کتاب داستان قدیمی و داستان مصور آلیس در سرزمین عجایب برای کودکان ایپابفا (26).jpg

شعر دیرم شده

دیرم شده   دیرم شده   نمی دونم چکار کنم

دیرم شده    نمی تونم سلام کنم    نمی تونم بای بای کنم

دیرم شده    دیرم شده

اصلاح پشمای گوشام    وقت مو خیلی گرفت     کاشکی میشد پرواز کنم

دیرم شده    دیرم شده    ای آدمهای پرچونه

باور کنین دلم میخواد    بایستم و حرف بزنم

اما فقط   ۶ دقیقه    ۷ دقیقه    حداکثر ۸ دقیقه

فرصت دارم کلاه فروش را ببینم

کلاه فروش دیوونه    دیرم شده    دیرم شده

میرم آلیس را ببینم

آلیس تو قصر خودشه

دیرم شده    دیرم شده    نمی دونم چیکار کنم

دیرم شده    نمی تونم سلام کنم     نمی تونم بای بای کنم

اصلاح پشمای گوشام     وقت منو خیلی گرفت

دیرم شده    کاشکی میشد پرواز کنم     دیرم شده

اگر که جرات بکنم    دیرتر برم    خیلی خوبه

سلام سلام     خداحافظ     وقت ندارم شده ام عاجز

دیرم شده    دیرم شده    نمی دونم چیکار کنم

دیرم شده    دیرم شده .

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب « آلیس در سرزمین عجایب » توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی مجموعه کتابهای قصه گو، انتشارات بی تا، چاپ دهه ۵۰ پیش از انقلاب ، تهیه، تایپ و تنظیم شده است



درباره هادی قربانی

دانش آموخته ادبیات انگلیسی، آشنا با فرایند OCR و ساخت کتاب های ایپاب برای دست افزارها، علاقمند به بازآفرینی و بازخوانی کتاب های قدیمی و قصه های خاطره انگیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوای محافظت شده