داستان شب: روزی روزگاری شیری از صحرایی میگذشت. تا آنوقت شیر، صحرا را ندیده بود و نمیدانست چه حیوانهایی در آنجا زندگی میکنند.
بخوانیدRecent Posts
قصه شب کودک: باد و پیراهن کوچولو || به همدیگر تذکر بدهیم!
داستان شب: روزی از روزها روی بام یک خانهی کوچک سروصدایی بلند شد. سروصدایی که آن را فقط رخت و لباسها و گیرهها و طناب روی بام شنیدند.
بخوانیدقصه شب کودک: سوزن و نخ کوچولو || یکدیگر را اذیت نکنیم!
داستان شب: روزی از روزها، توی یک اتاق کوچولو، یک تکه نخ کوچولو افتاد کنار یک سوزن نخ که تا آنوقت سوزن ندیده بود. گفت: «تو کی هستی و اینجا چهکار میکنی؟»
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر