داستان کودک: بِرتی، زنبورعسل جوان و مغروری بود. هرروز صبح وقتی از خواب بیدار میشد، قطرهی شبنمی را پیدا میکرد تا خودش را در آن ببیند و از خودش تعریف کند. چیزی که خیلی باعث غرور او میشد، نوارهای سیاه روی بدنش بود.
بخوانیدRecent Posts
داستان کودکانه: جاروی بدجنس || قصه شب برای کودکان
داستان کودک: پیشخدمت با خودش گفت: «وای! آشپزخانه پر شده از گردوغبار و آشغال!» او زن خانهداری بود. هیچوقت کمترین زبالهای را نمیپسندید. حتی از گردوخاک هم بدش میآمد.
بخوانیدداستان کودکانه: قلعهای در آنسوی ابرها
داستان کودک: روزی روزگاری، در دهکدهای که در دامنهی کوهستان قرار داشت، خانوادهای زندگی میکرد. روی قلهی کوه، قلعهای به رنگ خاکستری و از جنس گرانیت قرار داشت. این قلعه همیشه زیر پوششی از ابر بود و به همین علت اسم آن را «قلعهای در آنسوی ابرها» گذاشته بودند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر