قصه شب: روزی روزگاری کدو کوچولویی در یک جالیز بود. این کدو کوچولو همیشه اینور و آنور میرفت و با اینوآن میگفت و میخندید. همهی میوههای جالیزی هم مثل خیار و گوجه و بادمجان و هندوانه و خربزه، کدو کوچولو را میشناختند.
بخوانیدRecent Posts
قصه شب کودک: کفشها و توپ زرد || کفش دیگران را نپوشیم
قصه شب: روزی از روزها یک آقا کوچولو به خانهی خالهاش رفته بود. خانهی خاله شلوغ بود. بچهها توی حیاط بازی میکردند. آقا کوچولو سروصدای بچهها را توی اتاق شنید و با خودش گفت: «چه خوب! الآن میروم و با بچهها بازی میکنم.»
بخوانیدقصه شب کودک: شاخ گوزن || به همدیگر کمک کنیم
قصه شب: روزی روزگاری گوزنی و بچه گوزنی برای خوردن غذا در جنگل به راه افتادند. آنها همینطور که میرفتند به جایی رسیدند که پر از درخت بود. آنقدر که شاخ و برگ درختها همهجا را پر کرده بود.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر