بایگانی برچسب: گاو

داستان کودکانه گاو ترسو || ترس باعث میشه نتونیم خوب تصمیم بگیریم

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری کنار بیشه‌ای سرسبز، گاوی بزرگ زندگی می‌کرد. یک روز، روباهی از کنار دشت می‌گذشت. چشمش به گاو قهوه‌ای بزرگ افتاد. با خودش گفت: «عجب لقمه‌ی چربی! بهتر است این موضوع را به شیر هم بگویم.»

بخوانید

قصه‌های گلستان: داستان سه گاو و فریب روباه | عاقبت نفاق و دودستگی

قصه-هاي-گلستان-و-ملستان-فري

یک روز روباه آمد پیش شیر و گفت: «ارباب، وضعم خیلی خراب است، هیچی پیدا نمی‌شود، آمدم ببینم اینجاها در خدمت شما گوشتی چیزی نیست؟» شیر گفت: «به جان عزیزت من هم یک هفته است گوشت نخورده‌ام.

بخوانید

داستان آموزنده کودک: کره‌اسب و رودخانه || ارزش مشورت و فکر کردن

داستان آموزنده: دردهی که میان کوه‌ها و تپه‌هاست، اسب‌های زیادی زندگی می‌کنند. مردم ده، از این اسب‌ها برای شخم زدن زمین و کشیدن گاری‌هایشان استفاده می‌کنند.

بخوانید

داستان کودکانه: سگ در طویله || حق دیگران را ضایع نکن

قصه-کودکانه-سگ-در-طویله

قصه آموزنده: روزی تعدادی گاو ماده برای خوردن علف به طویله رفتند. گاوهای ماده، ‌سگی را در حال استراحت روی علف‌ها دیدند. وقتی سگ، گاوها را دید با صدای بلند پاس کرد و آن‌ها را ترساند.

بخوانید

قصه کودکانه: من از همه کوچک‌ترم || خیلی کوچک یعنی خیلی بزرگ!

داستان-کودک-من-ازهمه-کوچکترم

داستان کودک: یکی بود یکی نبود. توی یک مزرعۀ بزرگ، یک مرغدانی بود. در این مرغدانی، جوجه کوچولویی زندگی می‌کرد. یک روز جوجه کوچولو با خودش گفت: «من دیگر بزرگ شده‌ام. می‌توانم از این مرغدانی بیرون بروم و همه‌جا را تماشا کنم.»

بخوانید

داستان زیبا و آموزنده: ماجرای خر و گاو || قصه شب برای کودکان

قصه-شب-برای-کودکان-ماجرای-خر-و-گاو

مردی روستایی یک خر و یک گاو داشت که آن‌ها را باهم در طویله می‌بست. خر را برای سواری نگاه می‌داشت، اما گاو را به صحرا می‌برد و به خیش می‌بست و زمین شخم می‌زد

بخوانید

قصه کودکانه حیوانات در سرزمین شانگریلا

حیوانات در سرزمین شانگریلا-کتاب قصه تصویری کودکان-ایپابفا -(1)

شانگریلا نام یک سرزمین خیالی است که در آنجا همه چیز حاضر و آماده است. هیچکس کار نمی کند و همه فقط بخور و بخواب هستند. خوشبختانه چنین سرزمینی وجود ندارد و همه باید با همدیگر تلاش کنند و زندگی را بسازند...

بخوانید

قصه قشنگ کودکانه جک و لوبیای سحرآمیز

جک و مادرش خیلی فقیر بودند.یک روز مادر جک او را به بازار فرستاد تا گاوشان را بفروشد و غذایی بخرد.جک گاو را به یک پیرمرد عجیب داد و به جایش چند دانه لوبیا گرفت. اما جک نمی دانست که این لوبیاها سحرآمیز است و او را به سرزمین غول ها می برد ...

بخوانید
سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.