کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا

بایگانی برچسب: هانس کریستین اندرسن

قصه کودکانه گاوچران ، ماجرای شاهزاده مغرور || هانس کریستین اندرسن

قصه-های-هانس-کریستین-اندرسن-گاوچران

یکی بود یکی نبود. امیری بود که بر سرزمین کوچکی حکومت می‌کرد. این امیر ثروت زیادی نداشت؛ اما آن‌قدر داشت که بتواند ازدواج کند و خانواده‌ای تشکیل دهد. خوب البته در این فکر هم بود. دختران زیادی بودند که آرزو داشتند همسر او شوند. چون امیر، جوان زیبا و مهربانی بود؛

بخوانید

قصه کودکانه: یک قطره آب || داستانی علمی تخیلی از هانس کریستین اندرسن

قصه-های-هانس-کریستین-اندرسن-یک-قطره-آب

حتماً می‌دانید که میکروسکوپ چیست. وسیله عجیبی که هر چیز را صدبار بزرگ‌تر ازآنچه هست نشان می‌دهد. اگر با یکی از آن‌ها به یک قطره آب حوض نگاه کنیم، هزاران موجود عجیب‌وغریب را در آب می‌بینیم. این جانوران آن‌قدر ریز هستند که بدون میکروسکوپ دیده نمی‌شوند؛

بخوانید

قصه کودکانه گندم سیاه ، عاقبت غرور || هانس کریستین اندرسن

قصه-های-هانس-کریستین-اندرسن-گندم-سیاه

اگر بعد از رگبار و رعدوبرق، از کنار مزرعه گندم سیاه بگذری، آن را کاملاً سیاه و خشک‌شده می‌بینی؛ انگار که در شعله‌های آتش سوخته باشد. کشاورزان می‌گویند که این کار صاعقه است؛ اما این حادثه چه زمانی اتفاق افتاد؟ گندم سیاه کی سیاه شد؟

بخوانید

قصه کودکانه: فرمانروای ظالم || پرواز کیکاووس به روایت هانس کریستین اندرسن

قصه-های-هانس-کریستین-اندرسن-فرمانروای-ظالم

یکی بود یکی نبود. فرمانروای ظالم و ستمگری بود که فقط به جنگ و خونریزی فکر می‌کرد. او کاری جز جنگ بلد نبود، حرفی به‌جز جنگ نمی‌زد و تمام آرزویش این بود که صاحب و فرمانروای همه جهان بشود و کاری کند که مردم دنیا از شنیدن نامش به وحشت بیفتند.

بخوانید

قصه کودکانه: توک کوچک، یک بچه درس‌خوان || هانس کریستین اندرسن

قصه-های-هانس-کریستین-اندرسن-توک-کوچک

او را «توک کوچک» صدا می‌کردند؛ اما این اسم واقعی‌اش نبود. وقتی‌که تازه زبان باز کرده بود و نمی‌توانست درست حرف بزند، به خودش توک می‌گفت. البته منظورش از این کلمه، «چارلی» بود؛ یعنی نام واقعی او چارلی بود.

بخوانید

قصه کودکانه: گل مینا || عشق به طبیعت از نگاه هانس کریستن اندرسن

قصه-های-هانس-کریستین-اندرسن-گل-مینا

یکی بود یکی نبود. کنار جاده، خانه کوچک و قشنگی بود. روبه‌روی این خانه، باغچه‌ای پر از گل و سبزه قرار داشت که اطرافش را پرده سبزرنگی کشیده بودند. در گودالی که ازآنجا زیاد دور نبود، بوته مینای کوچکی روییده و غنچه کرده بود.

بخوانید

قصه کودکانه: لک‌لک‌ها ||هانس کریستین اندرسن

روی بام آخرین خانه دهکده‌ای کوچک، لک‌لکی لانه داشت. تنه لک‌لک با چهار جوجه‌اش در لانه نشسته بود. جوجه‌ها سرهای کوچک و منقارهای سیاهشان را از لانه بیرون آورده بودند و اطراف را نگاه می‌کردند. رنگ منقارهایشان بعدها قرمز می‌شد.

بخوانید

قصه کودکانه: سایه || یک داستان سوررئال از هانس کریستن اندرسن

روزی دانشمندی از یک کشور سردسیر به یکی از این نقاط گرم رفت. او فکر می‌کرد که در آنجا هم مثل کشور خودش، هر وقت که بخواهد، می‌تواند از خانه بیرون بیاید و در کوچه و خیابان قدم بزند؛ اما وقتی به آنجا رسید، فهمید که نظرش درست نبوده است و ناچار شد مانند هر آدم عاقلی، روزها در خانه بماند و بیرون نیاید.

بخوانید

قصه کودکانه: بندانگشتی || هانس کریستین اندرسن

قصه-های-هانس-کریستین-اندرسن-بندانگشتی

در زمان‌های قدیم زنی زندگی می‌کرد که بچه نداشت. او دلش می‌خواست هر طور شده بچه‌ای داشته باشد، اما نمی‌دانست چه‌کار کند. تا اینکه یک روز پیش زن جادوگری رفت و به او گفت: «خیلی دلم می‌خواهد بچه‌ای داشته باشم. بگو چه‌کار کنم که به آرزویم برسم.»

بخوانید
سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.