بایگانی برچسب: داستان ازوپ

داستان کودکانه و آموزنده: کلاغ سیاه و قوی سفید || افسانه‌های ازوپ

افسانه-ازوپ-کلاغ-سیاه-و-قوی-سفید

در سرزمینی که پای آدمیزاد به آنجا نرسیده بود، حیوانات زیادی زندگی می‌کردند. از پرنده و چرنده هرکدام سرشان به کار و زندگی خودشان گرم بود و کسی در فکر این نبود که چطور دیگری را فریب بدهد

بخوانید

داستان کودکانه و آموزنده: کلاغ دانا و کوزه آب || افسانه‌های ازوپ

داستان-ازوپ-کلاغ-دانا-و-کوزه-آب

در بیشه‌ای دور کلاغ پیری زندگی می‌کرد که سال‌های زیادی از عمرش گذشته بود و سرد و گرم روزگار را چشیده بود. کلاغ براثر عمر زیاد تجربیات زیادی به دست آورده بود

بخوانید

داستان کودکانه و آموزنده: شکارچی و کبک خودخواه || افسانه‌های ازوپ

داستان-ازوپ-شکارچی-و-کبک-خودخواه

در مرغزاری دور که کمتر پای انسان به آنجا می‌رسید، کبکِ تنهایی زندگی می‌کرد که نمی‌توانست با دستۀ کبک‌ها -که در آن نزدیکی‌ها زندگی می‌کردند- همراه شود.

بخوانید

داستان کودکانه و آموزنده: سگ بخیل || افسانه‌های ازوپ

افسانه-ازوپ-سگ-بخیل

در یک مزرعۀ کوچک و سرسبز، گاو و اسبی به خوشی و خوبی زندگی می‌کردند. این دو دوستِ خوب، باهم در مزرعه کار می‌کردند و غذا می‌خوردند و در کنار هم می‌خوابیدند.

بخوانید

داستان کودکانه و آموزنده: روباه و لک‌لک || افسانه‌های ازوپ

داستان-ازوپ-روباه-و-لک‌لک

سال‌های سال پیش، آن زمانی که نه من بودم و نه شما، خانم لک‌لک و آقا روباه باهم دوست شده بودند. ما که ندیده‌ایم و چون ندیده‌ایم نمی‌توانیم تصور کنیم که چطور روباه و لک‌لک می‌توانند باهم دوست باشند.

بخوانید

داستان کودکانه و آموزنده: روباه و شیر || افسانه‌های ازوپ

داستان-ازوپ--روباه-و-شیر

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود. در بیشه‌ای زیبا و سرسبز که پر از درختان کهن‌سال بود، شیر بزرگ و پرقدرتی زندگی می‌کرد. در این بیشۀ بزرگ، غیر از شیر حیوانات دیگری هم زندگی می‌کردند

بخوانید

داستان آموزنده: روباه مکار و کلاغ بی‌فکر || زاغ و پنیر

داستان-روباه-مکار-و-کلاغ-بی‌فکر

سال‌ها پیش در جنگلی که درخت‌های سبز و بسیار بلندی داشت کلاغ سیاهی زندگی می‌کرد. یک روز کلاغ سیاه تکه پنیر بزرگی پیدا کرد و آن را به منقار گرفت و روی شاخه درختی نشست

بخوانید

داستان کودکانه و آموزنده: خورشید و باد || افسانه‌های ازوپ

داستان-ازوپ-خورشید-و-باد

روزی از روزها خورشید و باد دربارۀ اینکه قدرت کدام‌یک از آن‌ها بیشتر است باهم حرف می‌زدند. در همین موقع مردی از جاده‌ای عبور می‌کرد. خورشید و باد تصمیم گرفتند که هرکدام قدرت خود را آزمایش کنند.

بخوانید
سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.