کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا

Tag Archives: برادران گریم

قصه کودکانه: ننه سرما / دختر مهربان در سرزمین خوشبختی

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-ننه-سرما

زنی بود که شوهرش مرده بود و دو دختر داشت. یکی از دخترها زرنگ و زیبا و دختر دیگر زشت و تنبل بود. دختر زشت، دختر واقعی بیوه‌زن بود و دختر زیبا، دختر شوهرش. برای همین بیوه‌زن او را دوست نداشت و مجبورش می‌کرد تا همه‌ی کارهای سخت خانه را به‌تنهایی انجام بدهد.

بخوانید

قصه کودکانه: سه ارثیه / پدری که راه ثروت را به فرزندانش آموخت

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-سه-ارثیه

مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. بعد به آن‌ها گفت: «من دیگر پیر شده‌ام و مرگم نزدیک است. برای همین می‌خواهم آینده‌ی شما را تأمین کنم.

بخوانید

قصه کودکانه: گل میخک / پسری که آرزوهایش برآورده می شد

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-گل-میخک

روزی، روزگاری حاکمی زندگی می‌کرد که فرزند نداشت. زن او هرروز به باغ می‌رفت و به درگاه خدا التماس می‌کرد که فرزندی به او بدهد. عاقبت فرشته‌ای از آسمان آمد و به او گفت: «خوشحال باش که به‌زودی خداوند پسری به تو می‌بخشد که هر آرزویی بکند، آرزویش برآورده می‌شود.»

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: غاز طلایی / خوش قلب و مهربان باش

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-غاز-طلایی

مردی سه پسر داشت. اسم کوچک‌ترین پسرش را «کودن» گذاشته بودند. آن‌ها به او اجازه نمی‌دادند دست به کاری بزند و همیشه او را نادیده می‌گرفتند. روزی پدر، پسر اول را به جنگل فرستاد تا چوب بیاورد.

بخوانید

قصه کودکانه: استخوان آوازه‌ خوان / خون مظلوم گریبان ظالم را می گیرد

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-استخوان-آوازه‌خوان

روزی روزگاری، سرزمینی بود که هیچ‌کس در آنجا آسایش و راحتی نداشت. گرازی وحشی مزارع کشاورزان را خراب می‌کرد دام‌های آن‌ها را می‌کُشت و شکم مردم را با دندان‌هایش پاره می‌کرد.

بخوانید

قصه کودکانه: پرنده‌ ی گمشده / وفاداری و اتحاد رمز پیروزی

قصه کودکانه: پرنده‌ ی گمشده / وفاداری و اتحاد رمز پیروزی 1

روزی روزگاری جنگلبانی بود که همسرش مرده بود و او با پسر کوچکش زندگی می‌کرد. روزی از روزها، او به دنبال شکار به جنگل رفت. همین‌که وارد جنگل شد، صدای جیغی را شنید. به دنبال صدا رفت تا به یک درخت بلند رسید.

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: ماهی دیل / سزای پرحرفی و فضولی

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-بچه‌های-طلایی-ماهی-دیل

مدت‌ها بود که ماهی‌ها از زندگی در آب ناراضی بودند و می‌گفتند که چرا نباید در سرزمین ما نظم و ترتیب وجود داشته باشد. هیچ ماهی‌ای مراعات دیگری را نمی‌کند، هر جا که خودش بخواهد به چپ و راست شنا می‌کند...

بخوانید

قصه کودکانه پیش از خواب: هدیه‌ی آدم کوچولوها / سزای طمعکار

قصه-های-شب-برای-کودکان-ایپابفا-بچه‌های-طلایی-هدیه‌ی-آدم-کوچولوها

روزی، مرد خیاطی همراه زرگری به گردش رفتند. شب که شد آن‌ها مجبور شدند در بیابان بخوابند. نیمه‌شب بود که از دور صدایی را شنیدند. هر چه آن‌ها جلوتر می‌رفتند، صدا نزدیک‌تر می‌شد. این صدا، صدای عادی نبود، به‌قدری زیبا بود که آن‌ها خستگی‌شان را فراموش کردند

بخوانید

قصه کودکانه: هدیه ملکه زنبورها / با دیگران مهربان باشیم

قصه کودکانه: هدیه ملکه زنبورها / با دیگران مهربان باشیم 2

روزی، روزگاری دو تا امیرزاده بودند. آن‌ها تصمیم گرفتند از خانه و زندگی خود دور شوند و در بیابان و کوه و جنگل زندگی کنند. آن‌ها برادر دیگری داشتند به نام «کودن». برادر سومی راه افتاد تا برادرهایش را به خانه برگرداند.

بخوانید