ساعت چهار و نیم بود. همه هم تا پنج مسلماً نمیرسیدند. میز آماده بود. فقط یخ کم داشت و ماست و خیاری، دربازکنی، چیزی. مقصودی اگر میرسید کمک میکرد.
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 2,464
ساعت چهار و نیم بود. همه هم تا پنج مسلماً نمیرسیدند. میز آماده بود. فقط یخ کم داشت و ماست و خیاری، دربازکنی، چیزی. مقصودی اگر میرسید کمک میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 3,004
هیچ به فکرش نبودم، کوچک که بودم. میدانستم هست. اما مهم نبود، چون مزاحم نبود. جورابم را که میکندم، فقط بایست پای چپم را کمی کج بکنم، مثل حالا
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 4,305
مامان میگه، میآد. میدونم که نمیآد. اگه میاومد که مامان گریه نمیکرد. میکرد؟ کاش میدیدی. نه. کاش من هم نمیدیدم.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه تصویری (کارتونی) 0 1,403
قصه تصویری کودکانه: شاهزاده دارلینگ
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 2,496
لاکپشت کوچولو وقتی به دنیا آمد، لاکش کمی کج بود. لاکپشت های دیگر این را فهمیدند اما نخواستند به مادرش بگویند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 1,914
ظهر پنجشنبه خبر شدیم که دکتر برگشته است و حالا هم مریض است. چیزیش نبود. دربان بهداری گفته بود که از دیشب تا حالا یککله خوابیده است
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 1,179
راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. میشود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا اینکه مثلاً هلش داده باشیم. خودت که میدانی.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 0 2,030
مأموران شکاربانی دیده بودنش که از یک جاده بزرو بالا میرود. اول احیاناً موتور را در سایه تختهسنگی دیدهاند و بعد دیگر ... پیدا کردنش آنقدرها مشکل نبوده است.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان کوتاه 2 6,941
برادر عزیزم، نامه شما رسید. خیلی خوشحال شدم. اگر از احوالات ما خواسته باشید سلامتی برقرار است و ملالی نیست جز دوری شما
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,344
یک روز که گنجشک نشسته بود جلوی لانهاش، باد از توی پنبهزار یک پنبهدانه آورد و انداخت جلوی پایش.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر