گنجشکها روی درخت نخلِ حیاط جیکجیک میکردند. فاطمه (س) خواست پدر را صدا بزند و بگوید: «پدر جان»؛ اما به یاد مردم مدینه افتاد. آنها پدرش را با نامهای گوناگون صدا میزدند.
بخوانید
مدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 346
گنجشکها روی درخت نخلِ حیاط جیکجیک میکردند. فاطمه (س) خواست پدر را صدا بزند و بگوید: «پدر جان»؛ اما به یاد مردم مدینه افتاد. آنها پدرش را با نامهای گوناگون صدا میزدند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 199
به قدرت خدای مهربان، حضرت مریم (س) باردار شد. روزی در اطراف شهر «ناصره» به زیر یک درخت خشکیدهی خرما رفت. ناگهان درد زایمان به همهی بدنش چنگ انداخت. عرق سردی روی پیشانیاش نشست.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 431
هرروز صبح که خورشید از پشت ابر بیرون میآید به ما لبخند میزند و دستهایش را روی گلبرگها میکشد. آنوقت ما میتوانیم بخندیم و با شادی از خواب بیدار شویم.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,151
بچهها تابهحال به زیارت حرم امام رضا رفتهاید؟ بعد از زیارت کنار حوض آب وسط حیاط نشستهاید؟
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 2,325
آسمان ابری نبود. اما صاف و شفاف هم نبود. آسمان غمگین بود. فرشتههای آسمانی ناراحت بودند. مرتب از اینطرف به آنطرف میرفتند و به پایین نگاه میکردند. آن پایین روی زمین یک رودخانه بزرگ دیده میشد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 235
پیامبر اسلام (ص) آخرین پیامبر و برگزیدهی خداوند بود. قرآن مجید از جانب پروردگار برای او فرستاده شد تا بهوسیلهی آن مردم را به راه راست دعوت کند و انسان را از گمراهی نجات دهد.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه های کودکانه 0 879
ظهر بود. صدای اذان از منارهی مسجد به گوش میرسید. مرد مهربان با چهرهای خندان آرام بهطرف مسجد میرفت. بوی عطرش در کوچهها پیچیده بود. در یکی از کوچههای نزدیک مسجد، کودکان مشغول بازی بودند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 2 6,058
روزی روزگاری در زمانهای قدیم، هیزمشکن جوانی بود به نام علیبابا. او در این دنیا فقط یک خواهر و مادر داشت. علیبابا همراه با خواهر و مادرش در خانهی کوچکی در شهر بغداد زندگی میکرد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,548
روزی روزگاری در نزدیکی شهر بزرگی، روستای کوچکی بود. در آن روستا پیرمردی با نوهی کوچکش، به نام «نِرولد» زندگی میکرد. پیرمرد از مردم روستا شیر میخرید و شیر را در ظرفهای بزرگ میریخت و بعد آنها را به شهر میبرد و به مردم میفروخت.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 1,682
روزی روزگاری در کشور ژاپن، چند برادر بودند که باهم زندگی میکردند. برادر بزرگتر «اوکونوشی» نام داشت. او مرد شجاع و مهربانی بود. روزی همه برادرها تصمیم گرفتند برای خواستگاری دختر حاکم به شهر دیگری، آنطرف دریا بروند.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر